بریدههایی از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته اثر مارسل پروست
بریدههایی از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را در روزانه آماده کردهایم. در جستجوی زمان ازدسترفته عنوان رمانی نوشتهٔ مارسل پروست نویسندهٔ فرانسوی است. این رمان در ۷ جلد نوشته شده که هرکدام نامی مستقل دارند. شاهکار ۴۲۱۵ صفحه ای پروست با ثبت بیش از ۹.۵ میلیون کاراکتر، رکورد گینس طولانیترین رمان تاریخ را در اختیار دارد.

محتوای این رمان
این رمان چندان به تشریحِ کلاسیکِ یک «داستان» نمیپردازد، بلکه از ورایِ داستانِ اصلی به تحلیلِ ادبی، هنری، فلسفی و اجتماعیِ جامعه فرانسه در اواخرِ سده نوزدهم و اوایلِ سده بیستم میلادی پرداختهاست. این کتاب، بیشتر از آنکه حالتهای بیرونی را توصیف کند، ژرفای درونی را میکاود. علت شهرت این رمان را ژرفا و گسترهٔ اندیشهٔ نویسنده و ظرافت و حساسیت هنرش دانستهاند.
جملاتی از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته
“خود آدم نمیداند چقدر خوشبخت است و هیچوقت به آن بدبختی که فکر میکند نیست.”
هرگز جُز برای خود و برای آنانی که دوست میداریم، نمیلرزیم. و هنگامی که خوشبختیمان دیگر به دست آنان نیست در برابرشان چه آرام، چه آسوده، چه گستاخ میشویم!
شاید تنها نیستی راست باشد و همه رؤیای ما هیچ است
“آقای کتابخوان، این شعر پل دژاردن را میشناسید که میگوید: بیشهها اگر تاریکند، آسمان هنوز آبیست (۶۳)
منی که از نظر ریاکاری دیگر بزرگ شده بودم، کاری را میکردم که همهمان، در بزرگسالی، در برابر ظلم و رنجکشی میکنیم: از دیدنشان روبرمیگرداندم، به اتاق کوچکی در کنار دفتر کار در طبقه بالای خانه میرفتم و گریه میکردم، اتاقی که بوی سوسن میداد و بوی انگورک وحشی که لای سنگهای دیوار بیرون خانه روییده بود و یک شاخه پر گلش از پنجره نیمهباز تو میآمد و هوا را عطرآگین میکرد
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب انجمن شاعران مرده اثر ن. ه کلاین (رمان با داستانی جذاب)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب از عشق گفتن اثر ناتاشا لان (درباره عشق)

من این باور سلتی را بسیار منطقی میدانم که گویا ارواح درگذشتگان ما در وجود پستتری، جانوری، گیاهی، جمادی زندانیاند، و درواقع آنها را از دست دادهایم تا این که روزی از روزها – که برای خیلیها هیچگاه فرا نخواهد رسید – از کنار درختی که زندان آنهاست میگذریم یا چیزی که آنها را در خود دارد به دستمان میافتد. ارواح به جنب و جوش میافتند، ما را صدا میزنند، و همین که آنها را میشناسیم طلسمشان شکسته میشود؛ آزادشان کردهایم و بر مرگ چیره شدهاند و برمیگردند و با ما زندگی میکنند.
یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست؛ و افسوس که خانهها، راهها، خیابانها هم چون سالها گریزانند
نمیدانستم که بیارادگی من و ضعف جسمانیام، و آینده نامطمئنی که از آنها برایم برمیآمد، بسیار بیشتر از ناپرهیزیهای شوهر مایه غصه و نگرانی مادربزرگم در آن قدم زدنهای بیپایان بعدازظهر و غروب میشد، هنگامی که پیاپی میآمد و میرفت و چهره زیبایش را کج به آسمان بلند میکرد، با گونههای سبزه و چین برداشته که با فرا رسیدن پیری چون زمین شخمزده پاییزی به بنفشی میزد، و هنگامی که از خانه بیرون میرفت توری سبکی تا نیمه بالا زده آنها را میپوشاند و همیشه قطره اشک ناخواستهای که از سرما یا از غصهای بود رویشان خشک میشد.
آیا یک تن بیمار میتواند آدم را برای همیشه دچار خفقان کند؟ حتی خاطرهها، گذشته، و حتی حس موجودیت آدم را به نابودی بکشاند؟
آه! فرانسواز! باید خدا خیلی از دست ماها عصبانی باشد. آخر، مردمان این دور و زمانه هم شورش را درآوردهاند! به قول اوکتاو مرحومم، خدا را زیادی از یاد بردهایم و او هم انتقام میگیرد.”
بعدها میگفت که ما کسانی را که از همه بیشتر دوست میداریم با همان مهربانی رنجآمیزی که در آنان برمیانگیزیم و پیوسته در حالت هشدار نگهشان میداریم، میکشیم. شاید، مانند اودیپ، به خودکشی اندیشید. و خود به روشنی گفت که هیچکس نمیتواند در برابر کراهت زندگی خویشتن عقبنشینی کند.
اگر هم بتوانیم آرزو کنیم کارهای کسی که تاکنون رنجمان داده است از تهِ دل نبوده باشد، در تداوم آنها وضوحی هست که خواست ما علیهش هیچ کاری نمیتواند بکند، و باید از آن، و نه از خواستمان، بپرسیم که کردار فردای آن کس چه خواهد بود.
حتی زمانی که به نظر میرسد نیازی به این اراده نیست، حتی هنگامی که آن را به کار نمیگیریم، مانند زمانی که به خواب میرویم، باز در حال فعالیت است و ما را ایمن میدارد. به فراخور تحول پیدرپی شخصیتمان، و تغییراتی که “من” ما دستخوش آن میشود، پیوسته دگرگون میشویم اما ارادهمان همواره وفادارانه با ماست، در خفا و بیسر و صدا، بیچشمداشتی و بیآن که از ما قدردانی ببیند، همانند خادم خستگی نشناس و تغییرناپذیری که دست به هر کاری بزند تا “من” ما هیچ چیز ضروری کم نداشته باشد. و هر چقدر هوش و حساسیت متغیرند، اراده ثابت است.
هربار که دیگران را دارای امتیازی، هرچند بسیار کوچک میدید که خودش نداشت به خود میقبولانید که آن چیز نه امتیاز که چیز بدی است و برای این که لازم نباشد به دیگران غبطه بخورد برایشان دلسوزی میکرد. “
چه بارها که قایقرانی را دیدم – و دلم خواست هنگامی که اختیار زندگیام به دست خودم باشد از او تقلید کنم – که پارو رها کرده، به پشت در گودی کف قایق خوابیده، و آن را به دست آب سپرده بود، چیزی جز آسمان که آهستهآهسته بالای سرش میگذشت نمیدید، و طعم خوشی و صفا روی چهرهاش آشکار بود.
چیزی نگذشت که دوستانش یکی پس از دیگری، چون گنجشکهایی دودل، سیاهسیاه روی برف پدیدار شدند.
پیشتر، دکتر زیمرمان، پزشک و فیلسوف سالخورده سوئیسی، اثر زیانبار محیط خانواده روی بیمار را آشکار کرده و نشان داده بود که این محیط سرانجام بیمار را به «پروراندن» بیماریاش میکشاند. پیش از او نیز پزشکان دیگری نخستین گام در راه درمان بیمار را دور کردن او از خویشاوندانش دانسته بودند
در جریان نوشتن “جستجو”، فکر و نگرانیهای پروست اغلب متوجه یک کتاب “شبانه”، یعنی هزار و یک شب میشود. او نیز، همانند شهرزاد مهربان محکوم به مرگ، هیچ نمیداند که آیا “سرنوشت” او، بس بیرحمتر از “شهریار”، شبی از شبها به او حکم نخواهد کرد که آماده مرگ شود؟ و از همین جا است که، همچون شهرزاد، این امید در دلش پا میگیرد که آنچه تعریف میکند مایه نجاتش شود. زیرا، همان گونه هم که “شهریار” میدانست و سرانجام شهرزاد را زنده گذاشت، فقط هنر میتواند آدمی را از مرگ برهاند.
سیار بر راه باور راسخی پیش میبرد که پیشتر، شبیه آن را هنگامی داشته بود که از پزشکانش آموخت که روان وجود دارد: این باور استوار که علیرغم فراموشی، به یاری فراموشی، هیچ چیز ناخودآگاه آدمی نابود نمیشود.
درواقع، مادربزرگم هیچگاه راضی نمیشد چیزی بخرد که از آن نتوان بهرهای فکری گرفت؛ به ویژه آنی که چیزهای زیبا به ما میدهند و میآموزند که خوشی را در فراسوی خشنودیهای رفاهی و خودستایانه جستجو کنیم. حتی هنگامی که میخواست به کسی هدیهای به اصطلاح مفید بدهد، اگر بنا بود به کسی صندلی، ظرف یا عصا هدیه کند میگشت و نوع “عتیقه”شان را پیدا میکرد، انگار که کنارافتادگی طولانی آنها ویژگی کاربردیشان را از آنها گرفته و آمادهشان کرده باشد که بیشتر به تعریف زندگی مردمان گذشته بپردازند تا این که نیازهای ما را برآورند. دلش میخواست من در اتاقم عکسهایی
در طرف مزگلیز بود که نخستینبار سایه گِردی را که درخت سیب بر زمین آفتاب زده میگستراند دیدم، و همچنین پرنیانهایی از زر لمس ناکردنی را که آفتاب شامگاهی کجکج زیر برگها میبافد، و میدیدم که پدرم با چوبدستش آن بافهها را میبرید اما همچنان بافته میشدند. گاهی در آسمان بعدازظهر، ماه، سفید چون ابری کمپشت، دزدکی، بیجلوه، میگذشت، چون بازیگری که زمان بازیاش نرسیده باشد و بخواهد چند دقیقهای با آرایش و جامه عادی بیسر و صدا و بیآن که کسی خبر شود، بازی دوستانش را از تالار تماشا کند. از دیدن تصویرش در تابلوها و کتابها لذت میبردم، اما این آثار هنری – دستکم در نخستین سالها، پیش از آن که بلوک چشما

گذشته ما هم چنین است. بیهوده است اگر بکوشیم آن را به یاد بیاوریم، همه کوشش هوش ما عبث است. گذشته در جایی در بیرون از قلمرو و دسترسِ هوش، در چیزی مادی در حسی که ممکن است این چیز مادی به ما القا کند که از آن خبر نداریم، نهفته است. بسته به تصادف است که پیش از مردن به این چیز بربخوریم یا نه.
سپس میاندیشید که آنچه آدمیان را از بد کردن به دیگران بازمیدارد خوبی است،
به عنوان یک حقیقت عام میدانست که زندگی آدمها پر از تناقض است، اما درباره هر آدم خاصی چنین میپنداشت که همه آن بخش از زندگیش که او نمیشناسد درست همانند آنی است که میشناسد. آنچه را که به او گفته نمیشد به یاری آنچه میگفتند مجسم میکرد.
چهره رنگ پریده اودت، گونههای لاغر و کشیده و گودافتاده و چشمان افسردهاش را آن گونه که از نزدیک دیده بود دوباره در نظر آورد: همه آنچه پس از نخستین روزهای رابطهشان – در طول مهرورزیهایی پیاپی که عشق پایدار او به اودت را به فراموشی طولانی نخستین تصویری که از او دید، بدل کرده بودند – دیگر به آنها توجهی نداشت اما بدون شک در حالی که خواب بود حافظهاش حس دقیق آنها را دوباره زنده کرده بود.
و حتی از همین دیدگاه کمیت ساده هم، باز روزهای زندگی ما همه یکسان نیستند. کسانی که اندکی عصبیاند آن گونه که من بودم، برای پیمودن روزها همانند اتومبیل “دنده”های متفاوت دارند. برخی روزها کوهستانی و دشوارند و پیمودنشان بینهایت زمان میبرد و برخی دیگر سرازیرند که میتوان با شتاب تمام و آوازخوانان پشت سر گذاشت.
«مخالف نیستم اما ایرادی که من به روزنامههای میگیرم این است که هر روز توجه ما را به یک مشت چیزهای بیاهمیت جلب میکنند، در حالی که کتابهایی را که چیزهای اساسی در آنها نوشته شده بیشتر از سه چهار بار در زندگی نمیخوانیم. از آنجا که ما هر روز صبح با شور و علاقه به سراغ روزنامه میرویم حق این است که به این وضع تغییر داده بشود و در روزنامهها، چه میدانم، مثلاً … اندیشههای پاسکال را چاپ کنند!»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سووشون اثر سیمین دانشور (اولین رمان خواندنی این نویسنده)










