بریدههایی از کتاب انجمن شاعران مرده اثر ن. ه کلاین (رمان با داستانی جذاب)
بریدههایی از کتاب انجمن شاعران مرده را در سایت ادبی روزانه قرار دادهایم. رمان انجمن شاعران مرده توسط ن. ه کلاین بام نوشته شده است و با ترجمهٔ زهرا طراوتی به چاپهای مکرر رسیده است. فیلم انجمن شاعران مرده زودتر از رمان آن به نمایش درآمد.

این کتاب درباره چه چیزی است؟
نیل، تاد، ناکس، چارلی، ریچارد، استیون و جرارد دانشآموزان سال اول کالج ولتن هستند. نیل و تاد تحت نظارت شدید خانوادهشان هستند که اصرار دارند پسرانشان دکتر و وکیل شوند، اما تاد میخواهد نویسنده شود. در شروع سال تحصیلی جدید استاد ادبیات انگلیسی عوض میشود و فردی به نام جان کیتینگ جایگزین معلم قبلی میشود. روش تدریس کیتینگ با آنچه دانشآموزان پیشتر به آن عادت داشتند، کاملاً متفاوت است. او دیدگاهی نو نسبت به ادبیات دارد و از دانشآموزانش نیز میخواهد با نگاهی تازه به چیزها نگاه کنند و…
جملاتی از کتاب انجمن شاعران مرده
وقتی چیزی میخونید، فقط به این فکر نکنید که نویسنده چی میگه، بلکه زمانی رو صرف کنید و ببینید خودتون چی فکر میکنید.
نمیخواهم لحظهٔ مرگ دریابم زندگی نکردهام
تو شعر میخونی چون عضوی از نژاد بشر هستی چون نژاد بشر، سرشار از شور و عشق و احساسه! پزشکی، قانون، بانکداری، این چیزها برای حفظ و ادامهٔ بقای زندگی لازمان. اما شعر، ادبیات، عشق و زیبایی چی؟ اینها چیزهاییان که ما به خاطرش زندهایم و نفس میکشیم!
«زنها کلیسای جامعاند، پسرها! در اولین فرصتی که یافتید، یکی از اونها رو برای عبادت انتخاب کنید.»
همیشه یهجورایی از پسش برمیآیم.
خود را بهتمامی بر رؤیاهایت بیفکن وگرنه حرف بیعمل تو را سرنگون خواهد کرد
«افتخار یعنی عزت نفس و انجام وظیفه!»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب آدمخواران اثر ژان تولی (رمان طنزآمیز تاریک)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب فرانکنشتاین اثر (رمان خواندنی با داستانی ترسناک)

دوستان من بیایید برای جستوجوی جهانی تازه، دیر نیست برای تحقق اهدافمان تا فراسوی غروب همراه باد رهسپار شویم گرچه کنون مثل گذشتهها پاهایمان را یارای رفتن نیست اما زمین و آسمان را میپیماییم چرا که ما همین هستیم، همین.
«احتمالاً دانشگاه ذوق شاعرانهتون رو کور خواهد کرد. تجربهٔ کسالتآور ساعتها تجزیهوتحلیل و نقد این بلا رو سر شما خواهد آورد. البته دانشگاه گونههای دیگهای از ادبیات رو هم براتون فاش خواهد کرد. بسیاری از آثار برتر و سحرانگیز ادبی رو با شما آشنا خواهد کرد که باید با دلوجان اون رو جذب کنید. بعضی از اونها هم به معنی واقعی کلمه چرند و مزخرفان و مثل بلا و طاعون باید ازشون دوری کنید.»
این کلاسها به همون اندازهٔ کلاسهای درسی مهمان و باید جدی گرفته بشن، درست نمیگم آقایون؟»
به همهٔ معلمانی که کلمه را در کالبد زبان جاری ساختند و با کلامشان نوع دیگر زیستن را آموختند، نوع دیگر نگریستن را…
حتی اگه اون ماشه رو هم نکشیده باشه، باز هم خودش اون رو کشت…
غرق در خیال فرداییم وقتی فردایی در کار نیست
«رهسپار جنگل شدم به این امید که اندیشمندانه زندگی کنم. میخواستم زندگیم ژرف و معنادار باشد و تمام عصارهٔ حیات را فرو برم! تا ریشهکن کنم هرآنچه را که زندگیبخش نیست و نمیخواهم لحظهٔ مرگ دریابم زندگی نکردهام.»
«حس میکنم هرگز پیش از این زنده نبودم. سالهاست که خطر نکردم و برای چیزی دل به دریا نزدم. اصلاً نمیدونم چی هستم یا چی میخوام بشم.
جهانباختگانیم ما، جهانآوارههاییم که در سایهٔ ماه رنگباخته، گویی همچنان تا ابد، برانگیزاننده و لرزانندهٔ روزگارانیم.
شعری از ویتمن براتون نقل میکنم: «آه ای خدا! ای هستی! داد از این پرسشهای تکراری، داد از زنجیرهٔ بیپایان بیایمانی، داد از سرزمینهای آکنده از حماقت و نادانی،… در این میان بگو، چیست مایهٔ امید و دلخوشی، ای خدا، ای هستی؟ ندا آمد؛ به این خاطر که تو اینجایی ـ که زندگی هست و یگانگی ـ که این نمایش در جریان است با قدرت و برتری، شاید که تو شعر خویش را بنگاری…»
چرا که چانهشان از بغض میلرزید و اشک داشت از روی گونهشان سُر میخورد.
رفقا، در وجود همهٔ ما نیاز بزرگی هست که دوست داره پذیرفته و تأیید شه. اما باید به چیزی که در شما متفاوت و منحصربهفرد هست، اعتماد کنید حتی اگر عجیب و غریبه یا بقیه اون رو نمیپسندن. به قول فراست: «یک دوراهی در جنگل سر برآورده بود و من جادهای را در پی گرفتم که رد کمتری در آن نمایان بود و این همانی بود که راه را متفاوت میساخت.»
بدبین نیستم، پسرم. واقعگرا هستم!
اگه میخوای یه آتئیست دوآتیشه بار بیاری، اونها رو سفت و سخت بگیر به باد تعلیمات مذهبی. این همیشه جواب داده.»
اینجا فقط داریم نقش بازی میکنیم یا به اون چه که میگیم ایمان داریم؟
«در میان مردمان کاملاً تنها باش، تا بفهمی چقدر توان ایستادگی داری!»
پزشکی، قانون، بانکداری، این چیزها برای حفظ و ادامهٔ بقای زندگی لازمان. اما شعر، ادبیات، عشق و زیبایی چی؟ اینها چیزهاییان که ما به خاطرش زندهایم و نفس میکشیم!
کیتینگ گفت: «اگر دربارهٔ چیزی اطمینان دارید خودتون رو مجبور کنید تا به اون از دریچهٔ دیگهای نگاه کنید. حتی اگه به نظرتون اشتباه یا احمقانه باشه. وقتی چیزی میخونید، فقط به این فکر نکنید که نویسنده چی میگه، بلکه زمانی رو صرف کنید و ببینید خودتون چی فکر میکنید.
«میشنویم که ما را فرا میخوانند اما سر برنمیگردانیم به امید آینده نفس میکشیم وقتی آیندهمان نقشهای بیش نیست در خیال کسب معرفتیم وقتی از آن شانه خالی میکنیم به دعا دست بلند میکنیم و ناجی را به انتظار مینشینیم وقتی آمرزش و رستگاری در دستانمان نشسته است. و همچنان ما خوابزدهگانیم و همچنان ما خوابزدهگانیم و همچنان دعا میخوانیم و همچنان میهراسیم…»
«دم را غنیمت بشمارید. زندگیتون رو خارقالعاده کنید.»
نیل گفت: «نگران نباش، روز اول همیشه سخته. اما از پسش برمیآیم. همیشه یهجورایی از پسش برمیآیم.»
همچون میوهای که به بار ننشسته سر شاخه میپژمرد
میخواستم زندگیم ژرف و معنادار باشد و تمام عصارهٔ حیات را فرو برم! تا ریشهکن کنم هرآنچه را که زندگیبخش نیست و نمیخواهم لحظهٔ مرگ دریابم زندگی نکردهام.
شعر رو به کلمه محدود نکنید. شعر در موسیقی هست، در یک عکس، در پروسهای که غذا آماده میشه. در هر چیزی که کشف و شهودی در اون باشه. شعر میتونه در اغلب اتفاقات روزمرهٔ شما وجود داشته باشه، اما هرگز، هرگز معمولی و پیشپاافتاده نیست.
«حقیقت چون رواندازیست که هیچگاه پاهای سردت را نمیپوشاند!»
«با خرافههای بزرگ بجنگ، بیواهمه با دشمنانت روبهرو شو!»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کارمیلا اثر شریدان له فانیو (رمان گوتیک خواندنی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب آناکارنینا اثر لئو تولستوی (شاهکار ادبیات کلاسیک)

کیتینگ تکرار کرد: «دم را غنیمت بشمار. خب چرا شاعر این سطرها رو نوشته؟» یکی از شاگردان داد زد: «چون عجله داشته؟» همهٔ بچهها زیر خنده زدند. کیتینگ فریاد زد: «نه، نه، نه! چون ما غذای کرمها خواهیم شد، پسرها! چون فقط قراره تعداد محدودی از بهار و تابستان و پاییز رو تجربه کنیم. با اینکه باور کردنش سخته اما یک روز هرکدوم از ما از نفس خواهیم افتاد، تنمون سرد خواهد شد و خواهیم مرد!»
اندیشه و کلمات چنان قدرتی دارند که میتونن جهان را دگرگون کنند.
هرگز نخواهم دانست چطور، که گرچه جانم از او دور است عشقم هر لحظه بیشتر جان میگیرد.»
اغلب آدمها عمرشان در سکوت و نومیدی سپری میشه. چرا به این خاموشی تن بدیم؟ خطر کنید و قدم در راههای تازهتر بگذارید. حالا…»
فقط قراره تعداد محدودی از بهار و تابستان و پاییز رو تجربه کنیم. با اینکه باور کردنش سخته اما یک روز هرکدوم از ما از نفس خواهیم افتاد، تنمون سرد خواهد شد و خواهیم مرد!»
ما غذای کرمها خواهیم شد، پسرها! چون فقط قراره تعداد محدودی از بهار و تابستان و پاییز رو تجربه کنیم. با اینکه باور کردنش سخته اما یک روز هرکدوم از ما از نفس خواهیم افتاد، تنمون سرد خواهد شد و خواهیم مرد!»
«چنانچه، کسی با ثبات قدم و اعتماد به خویش، گام در مسیر رؤیاهایش نهد، در زمان آتی با موفقیت و کامیابیِ غیرمنتظرهای روبهرو خواهد شد. آری!
اجازه بدین شعرتون یادآور روز رستگاری باشه، یا رستاخیز، یا هر روزی. همانقدر که شعرتون باید روشنگری کنه، ما رو به هیجان بیاره و الهامبخش باشه، باید اندکی هم حس جاودانگی رو در ما زنده کنه.
«وقتی کوچیک بودم، فکر میکردم همهٔ پدر و مادرها به شکلی اتومات بچههاشون رو دوست دارن. این حرفی بود که معلمهامون میزدن. چیزی بود که تو کتابها خونده بودم، چیزی که باورش کرده بودم. خب، با این حقیقت مواجه شدم که پدر و مادرم عاشق برادرم هستند بدون اینکه علاقهای به من داشته باشند.»
«عالییه! باش بازی کن. بهش ضرباهنگ بده!» «دستانش را بالا میآورد و گلویم را میفشارد…» کیتینگ مصرانه ادامه داد: «بله، خب، خب…» «تمام مدت زیر لب چیزی میگوید…» «زیر لب چی میگه؟» «حقیقت…» تاد داد زد: «حقیقت چون رواندازیست که هیچگاه پاهای سردت را نمیپوشاند!» چندتا از پسرها زیر خنده زدند، صورت زجرکشیدهٔ تاد را هالهای از عصبانیت پوشاند. کیتینگ که دست از سر او برنمیداشت، گفت: «گور پدرشون! دربارهٔ لحاف بگو!» تاد چشمهایش را باز کرد و با ضرباهنگی جسورانه رو به کلاس گفت: «آن را پس میکشی، پیش میکشی، اما هیچکداممان را نخواهد پوشاند.» کیتینگ گفت: «ادامه بده!» «پا بزن، لگدکوبش کن هرگز بس نخواهد بود…» کیتینگ فریاد زد: «مکث نکن، ادامه بده!» تاد تقلاکنان در حالی که زور میزد کلمات را از دهانش بیرون بکشد، فریاد زد: «از آن لحظه که با گریه تولدت را آغاز میکنی تا لحظهٔ مرگ، تنها سرت را میپوشاند هرقدر شیون کنی، فریاد بزنی، جیغ بکشی!» تاد برای مدتی طولانی بیحرکت ایستاد. کیتینگ سمت او رفت. «سحرانگیزه آقای اندرسن. این رو از یاد نخواهی برد.»
«میدونی وقتی بچهتر بودم پدرم بهم چی میگفت؟ پنج، نودوهشت! اگه همهٔ مواد شیمیایی بدن رو بیرون بکشی و به شکلی ناخالص تو بطری جا بدی و بفروشی، ارزشش اینقدره. پدرم گفت اگه هر روز کار نکنم و باعث پیشرفت خودم نشم، ارزشم همینقدره، پنج، نودوهشت.»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کارمیلا اثر شریدان له فانیو (رمان گوتیک خواندنی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب کنت مونت کریستو اثر الکساندر دوما پدر (رمانی زیبا)










