بخش هایی از کتاب کلیدر اثر محمود دولت‌آبادی (رمان خواندنی)

بخش هایی از کتاب شاهکار کلیدر را در روزانه آماده کرده‌ایم. کِلیدَر بلندترین اثر محمود دولت‌آبادی است که در حدود سه هزار صفحه و ده جلد به چاپ رسیده و روایت زندگی یک خانواده کرد ایرانی است که به سبزوار خراسان کوچانده شده‌اند. داستان کلیدر که متأثر از فضای ملتهب سیاسی ایران پس از جنگ جهانی دوم است بین سال‌های ۱۳۲۵ تا ۱۳۲۷ روی می‌دهد. کلیدر نام کوه و روستایی در شمال شرقی ایران است.

بخش هایی از کتاب کلیدر اثر محمود دولت‌آبادی (رمان خواندنی)

همه‌چیز درباره این رمان شاهکار

کتاب “کلیدر” نوشته محمود دولت‌آبادی یکی از بزرگ‌ترین و معروف‌ترین آثار ادبیات معاصر ایران است. این رمان در ده جلد منتشر شده و داستان زندگی مردم روستایی در منطقه کلیدر در خراسان را روایت می‌کند. خلاصه داستان به صورت زیر است:

محوریت داستان:

داستان حول محور زندگی خانواده بالاهایی، به خصوص شخصیت اصلی، گل‌محمد، می‌چرخد. گل‌محمد برای انتقام از قتل برادرش، مراد، به دنبال عدالت است.

موضوعات اجتماعی:

کلیدر به مسائل اجتماعی مانند فقر، نابرابری، عدالت، و مبارزه با ظلم می‌پردازد. زندگی سخت روستاییان، تقابل با خان‌ها و زمین‌داران، و تلاش برای بقا از موضوعات محوری کتاب است.

روابط انسانی:

داستان به روابط پیچیده میان شخصیت‌ها، عشق و نفرت، وفاداری و خیانت می‌پردازد. رابطه بین گل‌محمد و مارال، همسرش، یکی از محورهای اصلی داستان است.

تحولات شخصیتی:

شخصیت‌ها در طول داستان تحولات زیادی را پشت سر می‌گذارند. گل‌محمد از یک جوان عاشق و آرمان‌گرا به یک مبارز سرسخت تبدیل می‌شود.

زمینه تاریخی:

داستان در دوره‌ای تاریخی رخ می‌دهد که ایران در حال گذار از فئودالیسم به مدرنیته است، و این تغییرات در بافت اجتماعی و سیاسی روستاها نیز منعکس شده است.

پایان داستان:

پایان کلیدر تراژیک است و با مرگ گل‌محمد و نابودی خانواده‌اش به دست نیروهای سرکوبگر همراه است، اما پیام‌های عمیقی درباره مقاومت و امید به آینده‌ای بهتر به جا می‌گذارد.

این کتاب با نثری شاعرانه و توصیفات دقیق از زندگی روستایی، تصویر جامعی از زندگی روستاییان ایران در آن دوره تاریخی ارائه می‌دهد.

جملاتی از کتاب کلیدر اثر محمود دولت آبادی

زندگانی … با همه ستمها و دردهایش نعمت پربهایی‌ست؛ نعمتی که فقط یک بار آدم به آن دست پیدا می‌کند و در همین یک بار است که آدم باید بتواند زندگانی را بچلّاند، که آدم در همین یک بار باید بتواند شیره و جوهر زندگانی را بگیرد.

«بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؛ هیچ! وز حاصل عمر چیست در دستم؛ هیچ! شمع طربم ولی چو بنشستم؛ هیچ! من جام جمم ولی چو بشکستم؛ هیچ!»

هه! خرهای بی‌عقل، خرهای بی‌عقل … خرهایی مثل بلخی و خاکی فقط خیال می‌کنند آنچه را که آدم به دل دارد باید به زبان هم بیاورد! خرهای کم‌عقل! … خیال می‌کنند، خیال می‌کنند. اصلا ملتفت معجزه دروغ نیستند! این را نمی‌دانند که آدم در این مملکت فقط با دروغ می‌تواند روی پاهای خودش بایستد!»

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب عزاداران بیل اثر غلامحسین ساعدی (رمان با داستانی خواندنی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب زندگی در پیش رو اثر رومن گاری (داستان خواندنی)

جملاتی از کتاب کلیدر اثر محمود دولت آبادی

حقیقت … یعنی قدرت! آقای بلخی … آقای علی خاکی، حقیقت یعنی قدرت! برو بمیر اگر قدرت نداری؛ برو سرت را بگذار و بمیر … یا اقلا خفه شو! تو روی چه حقیقتی محکم‌تر از قدرت می‌توانی بایستی و به آلاجاقی ارباب بگویی: آقا، گندم مال رعیت است! گندم، مال مردم است! حتی زمینها، زمینها هم مال مردم است، آقا! پس برای چی نان مردم را می‌بری انبار می‌کنی تا در زمستان دولاپهنا به خلق خدا بفروشی؟!

. زندگانی … زندگانی چه بود؟ زندگانی من چه بود؟ زندگانی من … ای داد، ای داد … آدمیزاد … آدمیزاد شیر خام خورده! کاش خود می‌دانست که چیست، که کیست. من که ندانستم، ندانستم. فقط این را دانستم و می‌دانم که آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است. این را دانستم و می‌دانم که آدم به آدم است که زنده است؛ آدم به عشق آدم زنده است

از آنکه با ترس بار آمده‌اند و با بیم بافته شده‌اند و با پنهان‌پویی خو گرفته‌اند. پس نمی‌توانند به صدق دل رفتار کنند، با سلامت و صدق سخن بگویند. نمی‌توانند با چشمهای خود بنگرند، با مغز خود بیندیشند و با زبان خود بگویند. در همه عمر مهلت یافتن چنین حقی را نیافته‌اند. آنچه بر ایشان باریده است، زمهریر ستم بوده است. پس جویای پناهی تا کمتر ستم ببارد، و جویای کسی تا کمتر ستم کند. نهایت را، جستجوی ستمگری تا بر ایشان کمتر ستم روا بدارد. مهلتی، مهلتی چندان که بتوان عمر را به سر آورد. راضی به کمترین نان و نفس. قناعت؛ حدّ قناعت. ماندن با تاوانی بس گزاف.

این مردمی که من می‌شناسم هنوز به خود نیامده، هنوز خودش را به حساب نمی‌آورد. برای همین هم نمی‌تواند از خودش بگذرد، نمی‌تواند خودش را فدای خودش بکند. هیچ امیدی به خودش ندارد. هیچ چیزی را از خودش نمی‌داند.

حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که همه‌اش، سر تا پایش، هر کار کرده‌ام و هر کار که خیال داشته‌ام بکنم، همه‌اش برای زندگانی بوده. به عشق زندگانی بوده. زندگانی، حیدر! نعمتی‌ست زندگانی، حیدر؛ نعمتی‌ست که فقط یک بار به دست می‌آید و همان یک بار فرصت هست که قدرش را بدانیم

ترس، این ترس است که فرمان می‌راند. از آنکه با ترس بار آمده‌اند و با بیم بافته شده‌اند و با پنهان‌پویی خو گرفته‌اند. پس نمی‌توانند به صدق دل رفتار کنند، با سلامت و صدق سخن بگویند. نمی‌توانند با چشمهای خود بنگرند، با مغز خود بیندیشند و با زبان خود بگویند. در همه عمر مهلت یافتن چنین حقی را نیافته‌اند. آنچه بر ایشان باریده است، زمهریر ستم بوده است. پس جویای پناهی تا کمتر ستم ببارد، و جویای کسی تا کمتر ستم کند. نهایت را، جستجوی ستمگری تا بر ایشان کمتر ستم روا بدارد. مهلتی، مهلتی چندان که بتوان عمر را به سر آورد. راضی به کمترین نان و نفس. قناعت؛ حدّ قناعت. ماندن با تاوانی بس گزاف.

چه بسیار، چه بسیار آدم دیدم در این زندگانی. آدم، دو پا و دو دست و دو گوش و دو چشم و یک دماغ! آدم! آدم … بسیار دیدم. آدمهایی که حرف می‌زدند، راه می‌رفتند، نان می‌خوردند و می‌خوابیدند. آدم، هی … چه بسیار دیدم آدم!

ــ شیرینی زندگانی بیش از یک بار به کام آدم نمی‌نشیند؛ اما تلخی‌هایش هر بار تازه‌اند، هر بار تازه‌تر.

نافی‌اند و نیرویند؛ نیرویند و نافی‌اند. نیروی خام و وحشی و بازداشته‌شده در قید با شوق مجالی به فوران. تشنه رهی و رهایش تا مگر نقطه‌ای از زندگانی را ویران کند. ویران لحظه لحظه عمر خویشتن است و به جز ویرانی نمی‌شناسد، مجهول و جهل است و مایه دست است. گرسنه است به چشم و گرسنه به دل، گرسنه به روح و به دندان؛ پس هار است و سیرمانی ولع پایان‌ناپذیر خود را با چشم و چنگ و دست و زبان، ویرانی پیشه می‌کند.

جوان است، بسیار جوان. تاب جوشش خود را ندارد. هنوز حجاب و حجب جوانی بر نگاه دارد. به خشونت روزگار باور دارد، اما خود آن را نیازموده است. سخن از مرگ و قتل و کشتار شنیده است، اما خود آن را نیازموده است. پس مرگ را در پوسته کلام می‌شناسد، نه در یقین شعور خود. اینست که نزدیکی با مرگ، شهادت‌دادن به انجام مرگ چشمانش را از ناباوری و حیرت وامی‌دراند. او اصلاً به این نیندیشیده است که مرگ در دم و بازدم آدمیزاد جاری‌ست. جوان است، بسیار جوان.

ـ می‌شناسمتان؛ شماها را مثل خانواده خودم می‌شناسم. ترسو، دروغگو و دزد هستید. ریا می‌کنید و می‌خواهید جایی بخسبید که آب زیرتان نرود. می‌خواهید از آب رد بشوید، اما نعلتان تر نشود. می‌خواهید روی درست‌شده بیفتید و ببلعید. نمی‌خواهید که از خودتان مایه بگذارید. فقط در فکر نفعتان هستید؛ برای همین هم همیشه خدا ضرر می‌کنید! می‌دانم، می‌بینم و می‌دانم، از روز خدا هم برایم روشن‌تر است که می‌خواهید از آب رد بشوید، اما نعلتان تر نشود!

بعدش که از سر خاک مادرم برمی‌گشتم احمقها دلداری‌ام می‌دادند که بقای عمر خودت! حالیشان نبود که من دارم روی تیغه مرگ راه می‌روم. حالیشان نبود که من مرده بودم؛ من کشته شده بودم با شلیک خودم! نفس می‌کشم و صدای نفس کشیدن خودم را می‌شنوم، و هر لحظه منتظرم که دیگر این صدا را نشنوم. برای نفس‌نکشیدن چه علامتی روشن‌تر از خودِ نفس‌کشیدن؟ و برای نبودن چه علامتی روشن‌تر از خودِ بودن؟! چه سماجتی به خرج می‌دهند این دیوارها؛ چه سماجتی!

فاصله میان خواستن و توانستن، بسیار دور است. بر زخم دلت آهک پاشیده‌اند.

تپش قلب مادر، چه به شوق و چه به هراس، آهنگی دیگر دارد

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب گتسبی بزرگ اثر اف. اسکات فیتزجرالد (رمان خواندنی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب جین ایر اثر شارلوت برونته (رمان جالب درباره دختری تنها)

جملاتی از کتاب کلیدر اثر محمود دولت آبادی

تو ثقیل‌تر، کاری‌تر و تواناتر از آنی که وانهی زندگانی‌ات به گونه روزهایی تهی، چون باد بیابان از کنارت بگریزند. تو خود می‌باید زندگانی‌ات را فرا چنگ آوری. نباید، سنگواره، بر جای بمانی و گریز زندگانی‌ات را نظاره کنی.

عشق، اگر چه می‌سوزاند، اما جلای جان نیز هست. لحظه‌ها را رنگین می‌کند. سرخ. خون را داغ می‌کند.

شب به جایی رسیده بود که شیب به صبح داشت. کوچه‌ها و خانه‌ها و خرابه‌ها و جغدها، همه از صدا افتاده و سر و گوش انداخته بودند. تنها باد بود که در ناودانها و بادگیرها می‌پیچید و تن به در و دیوار می‌کوفت. چیزی به خروسخوان مانده بود.

بگذار بگذرد. اینش مهم نیست. لحظه‌ها هر چه کش بیایند، جای روح فراخ‌تر می‌شود. ثقل می‌شکند. شکسته‌هایش در لحظه‌ها جاری می‌شوند. شکسته‌هایش شکسته‌تر می‌شوند. خُرد می‌شوند. نرم می‌شوند. جا می‌افتند. عادی می‌شوند. عادت می‌شوند. فقط بگذرند. فقط اگر بگذرند

شو مهتاو که مهتاُوم نیامد نشستُم تا سحر خوابُم نیامد نشستُم تا سحر قلیان کشیدُم که یار هر شوُم امشو نیامد.

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب دختری که رهایش کردی اثر جوجو مویز (رمان عاشقانه)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب سرگذشت ندیمه اثر مارگارت اتوود (داستان درباره حقوق زن)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.