بریدههایی از کتاب هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد اثر ویسواوا شیمبورسکا برنده نوبل ادبیات
بریدههایی از کتاب هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد را برای شما دوستان قرار دادهایم. کتاب هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد گزیده ای از اشعار شاعر لهستانی برنده ی جایزه ی نوبل ادبیات ویسواوا شیمبورسکا است. اشعار شیمبورسکا از شرایط زندگی اش در دوران کمونیستی لهستان سرچشمه می گیرد. این شاعر که در دوران حکومت کمونیسم در لهستان زندگی کرده است.

تاثیر و اهمیت کتاب هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد
کتاب “هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد” اثر ویسواوا شیمبورسکا، شاعر لهستانی برنده جایزه نوبل ادبیات، اهمیت و تأثیر قابل توجهی دارد که میتوان از جنبههای مختلفی به آن نگاه کرد:
اهمیت ادبی:
شیمبورسکا با سبک خاص خود، توانایی بیان مفاهیم عمیق و فلسفی را در قالب شعرهای ساده و قابل فهم دارد. این کتاب نمونهای از نوآوری در شعر معاصر است که به خوبی وزن و ریتم را با محتوای فلسفی ترکیب میکند.
تکنیکهای شعری:
از جمله استفاده از تضادها، تصاویر بصری، و تعمق در مفاهیم روزمره برای کشف معانی عمیقتر، که این کتاب را به یک اثر مهم در ادبیات جهانی تبدیل میکند.
تفکر درباره زندگی و مرگ:
بسیاری از اشعار این مجموعه به موضوعاتی مانند یکتایی لحظات، اهمیت زندگی و غیرقابل تکرار بودن هر تجربه میپردازند. این موضوعات به خواننده کمک میکند تا درباره معنای زندگی و مرگ تأمل کند.
انسانیت و تجربه شخصی:
شیمبورسکا با تمرکز بر جزئیات کوچک زندگی، توجه خواننده را به ارزشهای انسانی و اهمیت تجربههای شخصی جلب میکند.
ترجمه و گسترش:
این کتاب به زبانهای مختلفی ترجمه شده که نشاندهنده تأثیر جهانی آن است. ترجمهها به خوانندگان از فرهنگهای مختلف اجازه میدهد تا با چشماندازهای تازهای به دنیا نگاه کنند.
الهامبخشی:
شعرهای شیمبورسکا به نویسندگان، شاعران و هنرمندان بسیاری الهام بخشیده است تا در آثار خود به جستجوی معنا در لحظات کوچک زندگی بپردازند.
به طور کلی، “هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد” نه تنها یک اثر ادبی با ارزش است، بلکه یک منبع الهام برای تفکر عمیقتر درباره زندگی، زمان و انسانیت محسوب میشود.
جملاتی از کتاب هیچ چیز دوبار اتفاق نمیافتد
در قدیم، زمین بسیار ساکتتر بوده است. واقعاً زیاد حرف میزنیم. همه دارند حرف میزنند.
پلنگ نمیداند وجدان یعنی چه. وقتی ماهی گوشتخوار به طعمهاش حمله میکند، اصلاً احساس شرم نمیکند.
ببین چهطور هنوز تواناست و چهقدر خوب، خودش را سرپا نگه داشته؛ نفرت، در قرن ما.
سه کلمهی خیلی عجیب وقتی کلمهی آینده را بر زبان میآورم، بخش اول کلمه، دیگر متعلق به گذشته است. وقتی کلمهی سکوت را بر زبان میآورم، آن را میشکنم. وقتی کلمهی هیچ را بر زبان میآورم، چیزی میسازم که دیگر در نبودن، جای نمیگیرد.

مرا ببخش امیدِ بهستوهآمده اگر بعضی وقتها، از سرسختیات خندهام میگیرد.
در قدیم، زمین بسیار ساکتتر بوده است. واقعاً زیاد حرف میزنیم. همه دارند حرف میزنند. بیشتر از نیاز.
در سومین سیارهی خورشید، در میان اینهمه رفتار وحشیانه، هیچچیزی حیوانیتر از داشتن یک وجدان آسوده نیست.
هر کسی به تنهایی احتیاج دارد، بهخصوص کسی که نیاز دارد در مورد آنچه تجربه میکند، فکر کند.
گوش کن: چهطور قلبِ تو درونِ من میتپد.
در میان اینهمه رفتار وحشیانه، هیچچیزی حیوانیتر از داشتن یک وجدان آسوده نیست.
و برای یکبار هم که شده، روی سنگی لغزیدن، زیر بارانی خیس شدن. کلیدی را در چمن گُم کردن، شعلهای را در باد دنبال کردن. و موضوع اصلی را ندانستن، و به این ندانستن ادامه دادن.
دیروز، یک نفر در حضور من اسم تو را بر زبان آورد، طوری شدم که انگار گُل رُزِ خوشبویی به اتاق افتاده باشد.
یک معجزهی اضافی، مثل همهچیز که اضافی است: چیزی که غیرقابل فکر کردن است، قابل فکر کردن است.
در این چند سال گذشته، عبارت موردعلاقهی من این بوده است: “نمیدانم.” من به سن خودشناسی رسیدهام، بنابراین هیچچیز نمیدانم. کسانی که ادعا دارند چیزی میدانند، مسئول بیشترین هیاهوهای دنیا هستند.
مثلِ غریبهها از کنار هم گذشتند، بدونِ هیچ حرف یا اشارهای؛ زن به سمت مغازه رفت، مرد به طرفِ ماشینش. شاید متعجب بودند، یا حواسشان جای دیگری بود، یا فراموش کرده بودند که زمانی چهقدر عاشق هم بودهاند.
همه دارند حرف میزنند. بیشتر از نیاز. همه فکر میکنند چیزی گفتنی دارند. حال آنکه حرف باارزش شاید دو سهبار در یک قرن پیدا شود. خود من شخص پُرحرفی نیستم. اصلاً بیش از آنکه راجعبه چیزی اظهارنظر کنم، دوست دارم یکی دو روز بیندیشم. دلم میخواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد.
در این زندگیِ شتابزده کار مهمیست که موکول شَده به هیچوقت.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بازی زندگی اثر فلورانس اسکاولشین (درباره های مهارت های زندگی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب این است انسان اثر نیچه فلسوف بزرگ آلمانی

هر کسی به تنهایی احتیاج دارد، بهخصوص کسی که نیاز دارد در مورد آنچه تجربه میکند، فکر کند.
عشق واقعی نمیتواند زمین را حتا در طول یک میلیون سال هم پُرجمعیت کند، چون خیلی بهندرت اتفاق میاُفتد. بگذار کسانی که هرگز عشق واقعی را پیدا نمیکنند، بگویند چنین چیزی اصلاً وجود ندارد. چنین اعتقادی، زندگی کردن و مُردن را برایشان سادهتر خواهد کرد.
خیلی لذتبخش است که همیشه میتوانم درست قبل از مُردن بیدار شوم. به محض اینکه جنگی اتفاق بیفتد، غلت میزنم و به طرف دیگر میخوابم. فرزند زمانهی خودم هستم؛ اما مجبور هم نیستم محدود به همین دوره باشم. چند سال پیش در خواب، دو خورشید دیدم. و دو شب قبل، پنگوئنی دیدم به روشنیِ روز.
از همه معذرت میخواهم که نمیدانم چهطور باید آدم معمولییی باشم. میدانم تا زمانی که زندگی میکنم، بخشوده نخواهم شد؛ چون خودم، مانعی بر سر راه خود هستم.
به آنهایی که عاشقشان نیستم خیلی مدیونم. احساس آسودگی خاطر میکنم وقتی میبینم کسِ دیگری به آنها بیشتر نیاز دارد. شادم از اینکه خوابشان را پریشان نمیکنم. آرامشی که با آنها احساس میکنم، آزادییی که با آنها دارم، عشق، نه میتواند بدهد، نه بگیرد.
فیلمهای بزرگی دربارهی زندگی دانشمندان و هنرمندان ساخته میشود، اما کم پیش میآید شاعران موضوع فیلمی باشند. کارشان به طرز ناامیدکنندهای غیرفتوژنیک است. یک نفر پشت میز مینشیند یا روی مبل دراز میکشد، درحالیکه به دیوار یا سقف خیره شده است. هر چند وقت یکبار هفت خطی مینویسد، فقط برای اینکه یکی از آنها را پانزده دقیقهی بعد خط بزند، و سپس یک ساعت دیگر میگذرد که در طول آن هیچ اتفاق دیگری نمیافتد. چه کسی میتواند تماشای چنین چیزی را تحمل کند؟
تاریخ، تعداد مُردگانش را رُند میکند. هزار و یک نفر، تبدیل میشود به هزار نفر، گویی آن یک نفر، هرگز وجود نداشته است: یک جنین خیالی، یک گهوارهی خالی، کتاب الفبایی که برای کسی باز نبود، هوا بود که میخندید، گریه میکرد، بزرگ میشد، خلأ بود که از پلهها پایین میدوید و به طرف باغ میرفت، در میان صف، جایی برای هیچکس بود. ما در میان علفزار میایستیم، درست همان جایی که او ایستاده بود، اما علفزار ساکت است، مثل یک شاهد دروغین.
از سؤالهای بزرگ به خاطر جوابهای کوچک، معذرت میخواهم.
واقعاً زیاد حرف میزنیم. همه دارند حرف میزنند. بیشتر از نیاز. همه فکر میکنند چیزی گفتنی دارند. حال آنکه حرف باارزش شاید دو سهبار در یک قرن پیدا شود. خود من شخص پُرحرفی نیستم. اصلاً بیش از آنکه راجعبه چیزی اظهارنظر کنم، دوست دارم یکی دو روز بیندیشم. دلم میخواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد.
وقتی کلمهی آینده را بر زبان میآورم، بخش اول کلمه، دیگر متعلق به گذشته است. وقتی کلمهی سکوت را بر زبان میآورم، آن را میشکنم. وقتی کلمهی هیچ را بر زبان میآورم، چیزی میسازم که دیگر در نبودن، جای نمیگیرد.
الهام، هر چه باشد، از یک “نمیدانمِ” مُدام زاده شده است… به همین خاطر این عبارتِ کوچک اینقدر برای من باارزش است: “من نمیدانم.” این جمله خیلی کوچک است، اما با بالهای نیرومندی پرواز میکند. این سؤال زندگیهایمان را وسعت میبخشد، به طـوری که فضاهای درونمان را در برمیگیرد، و همزمان فضـاهای خـارج از ما را ــ که زمینِ کوچکمان در آن معلق است ــ هم شامل میشود… شاعران، اگر واقعاً شاعر باشند، باید همیشه یک “نمیدانمِ” بیوقفه را همراه خود داشته باشند.»
«در این چند سال گذشته، عبارت موردعلاقهی من این بوده است: “نمیدانم.” من به سن خودشناسی رسیدهام، بنابراین هیچچیز نمیدانم. کسانی که ادعا دارند چیزی میدانند، مسئول بیشترین هیاهوهای دنیا هستند.»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب طاعون اثر جاویدان آلبر کامو نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی

از بین چیزهای مادی، ساعتهای پاندولدار را ترجیح میدهد، و آینهها را، که به کارشان ادامه میدهند، حتا وقتی کسی بهشان نگاه نمیکند.
عشقِ واقعی. طبیعیست؟ جدیست؟ شدنیست؟ دو نفر که در دنیای خودشان زندگی میکنند، چه سودی برای دنیا دارند؟ یکدیگر را ستایش و تحسین کردن، بدون هیچ دلیلی؛ کاملاً تصادفی، از بین میلیونها نفر، یکدیگر را پیدا کردن؛ اما مطمئن به اینکه باید این اتفاق میاُفتاد، در پاداشِ چه چیزی؟ در پاداشِ هیچچیز.
در سومین سیارهی خورشید، در میان اینهمه رفتار وحشیانه، هیچچیزی حیوانیتر از داشتن یک وجدان آسوده نیست.
«تصور کردم به فضا رفتهام. بالای اینهمه ابر و لایههای هوا جا گرفتهام. از آن بالا به زمین نگریستم، و از آن بالا به زمین گوش کردم و دیدم بیش از پیش شلوغ است. فکر کردم و دیدم در قدیم، زمین بسیار ساکتتر بوده است. واقعاً زیاد حرف میزنیم. همه دارند حرف میزنند. بیشتر از نیاز. همه فکر میکنند چیزی گفتنی دارند. حال آنکه حرف باارزش شاید دو سهبار در یک قرن پیدا شود. خود من شخص پُرحرفی نیستم. اصلاً بیش از آنکه راجعبه چیزی اظهارنظر کنم، دوست دارم یکی دو روز بیندیشم. دلم میخواهد حرفم ارزش دو روز فکر کردن را داشته باشد.»
هر آغازی یک ادامه است و کتاب حوادث همیشه از نیمه گشوده میشود.
کسانی که ادعا دارند چیزی میدانند، مسئول بیشترین هیاهوهای دنیا هستند.»
جسم همیشه هست، و هست، و هست، و جایی برای رفتن ندارد.
ببین چهطور هنوز تواناست و چهقدر خوب، خودش را سرپا نگه داشته؛ نفرت، در قرن ما. چهطور بهراحتی از روی بلندترین موانع میپَرد. چهطور بهسرعت حمله میکند، دنبالمان میآید و دستگیرمان میکند. مانند حسهای دیگر نیست؛ همزمان، پیرتر و جوانتر از آنهاست. خودش، به دلایلی که زندهاش نگه میدارند، زندگی میبخشد. حتا وقتی میخوابد هم، کاملاً خواب نیست. بیخوابی ضعیفش نمیکند، بلکه بر قدرتش میافزاید.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب از دو که حرف می زنم، از چه حرف می زنم نوشته هاروکی موراکامی










