بریدههایی از کتاب این است انسان اثر نیچه فلسوف بزرگ آلمانی
نیچه را میشناسید؛ یکی از بزرگترین فیلسوفان غرب و کسی است که همچون یک پیامبر، وعده نیهیلیسم در عصر مدرن را به ما داد. یکی از آثار مهم نیچه که خوانش آن برای اهالی فلسفه بسیار مهم است، این است انسان نام دارد. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم ضمن معرفی این کتاب، جملاتی بسیار فلسفی را هم قرار دهیم. با ما باشید.

محتویات این کتاب
اینک انسان نام کتابی است از نیچه که در سال 1888 نوشته شد اما در 1908 انتشار یافت. وی با نگاشتن این اثر به دلایل نگارش کتب خویش پرداخته است. این کتاب آخرین اثر نیچه به حساب آمده و در حقیقت خودنوشتی است که از روزهای پایانی زندگی اش و چگونگی وضعیت روانی وی حکایت دارد.
او در این کتاب برای شکلگیری ذهنیتی کاملتر تلاش کرده است. همچنین این اثر مُهر ردی بر اتهامات ملیگرایانهای است که سالها به وی نسبت داده شد. در بخشی از این کتاب میخوانیم: من علیه هر آنچه که امروز اشرافیت مىنامند، احساس همدلى برترىجویانه دارم؛ حتى به این قیصر جوان آلمانی افتخار آن را هم نمىدهم که درشکهچى من باشد.
نیچه که بود؟
فریدریش ویلهلم نیچه یا فریدریش ویلهلم نیتسچه فیلسوف، ادیب، شاعر، منتقد فرهنگی، جامعهشناس، آهنگساز و لغتشناس آلمانی و استاد زبانهای لاتین و یونانی بود که آثارش تأثیر بسیار عمیقی بر فلسفه غرب و تاریخ اندیشهٔ مدرن برجای گذاشته است.
مهمترین اثر فلسفی و ادبی نیچه کتاب چنین گفت زرتشت است که از دیدگاه هایدگر تنها مدخلی است به کتاب ناتمام او یعنی ارادهٔ معطوف به قدرت.
جملاتی از کتاب این است انسان
هنوز زمان من فرا نرسیده است. برخی پس از مرگ متولد میشوند.
اگر پیوسته شاگرد بمانید، زحمت آموزگار خویش را جبران نکردهاید.
به نظر من خشنترین سخن، خشنترین نامه، بهتر و صمیمانهتر از سکوت است. آنانی که سکوت میگزینند، پیوسته فاقد لطافت و نزاکت قلبی هستند. سکوت نوعی مخالفت و فرو بلعیدن است و الزاماً شخصیت (و معده) را خراب میکند.

هیچ متنی جانگدازتر از آثار شکسپیر نمیشناسم، یعنی انسان باید چه رنجهایی کشیده باشد که چنین از سر ضرورت به لودگی بپردازد!
هر آنچه که بشریت تاکنون با جدیت به آن اندیشیده است، حتی واقعیت هم نیست، بلکه تصوراتی صرف و یا به زبان دقیقتر دروغهایی برخاسته از غرایز ناپسند سرشتهای بیمار و به نهایت زیانآور است، منظورم تمامی مفاهیمی چون «خدا» ، «روح» ، «فضیلت» ، «گناه» ، «جهان آخرت» ، «حقیقت» ، «زندگی ابدی» … است.
فلسفه تا آن جا که من اکنون دریافتهام، زیستن داوطلبانه در یخ و کوهستانهای بلند است
آن هنگام که عالم آرمانی را به دروغ بنا نهادند، ارزش، مفهوم و حقیقت واقعیت را از بین بردند…
خشونت انسانیترین شکل تقابل و در بحبوحهی این ظرافتهای نوگرا از نخستین فضیلتهای ماست.
سپیدهدمان به هنگامِ آغاز روز با تمامی سرزندگی، در آن شفق صبحگاهیِ نیرو، کتاب خواندن به نظر من کاری ننگآور است!
دانشمندی که در اصل تنها کتابها را «زیر و رو میکند» (زبانشناسی که به طور متوسط با حدود ۲۰۰ کتاب چنین میکند) ، ابتدا توانایی اندیشیدن خود را از دست میدهد و اگر به این زیر و رو کردن نپردازد، نمیتواند بیندیشد. او آن هنگام که میاندیشد به انگیزهای (اندیشهای در متنِ خوانده شده) پاسخ میدهد و صرفاً کار او واکنش است. دانشمند تمامی نیروی خود را صرف تأیید یا رد، نقد اندیشههای دیگران میکند و خود دیگر نمیاندیشد… غریزهی دفاع از خود در او سست شده است. در غیر این صورت به دفاع از خویش در مقابله با کتابها میپرداخت.
به پایان کار که رسیدم و به این ترتیب که کارم تقریباً پایان یافت، در باب این نابخردی اساسی زندگی خود، یعنی همان «آرمانگرایی» به اندیشه پرداختم. بیماری، خود مرا بر سر عقل آورد.
برخی پس از مرگ متولد میشوند.
«با خصومت، دوستی پایان نمیپذیرد، بلکه با دوستی خصومت پایان میگیرد»
مطلب مشابه: جملات فلسفی کوتاه نیچه فیلسوف اخلاق مدار (40 متن اخلاقی و فلسفی نیچه)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زایش تراژدی اثر نیچه؛ خلاصه کتاب با جملات سنگین آن

من پیوسته از «شلوغی» رنج بردهام
چند گامی در این وادی منطق فراتر میرویم و مرتاضی را میبینیم که هفتهها در گور میخوابد… زیرا اگر فرد واکنش نشان دهد، خیلی زود نیرویش را به هدر میدهد و به همین دلیل نیز هیچ واکنشی نشان نمیدهد و این عین منطق است. با هیچ چیز سریعتر از آزردگی نمیتوان نیروی خود را سوزاند. عصبانیت، زخم بیمارگونه، ناتوانی در انتقام، علاقه، عطش انتقام و مسمومیت از هر جنبه، بیشک بدترین شیوهی واکنش برای فرد خسته است و هدر دادن سریع نیروی اعصاب، افزایش بیمارگونهی تخلیهی روانی و برای مثال ترشح سریع صفرا و ورود آن به دستگاه گوارش میشود. آزردگی ممنوعترین کار فینفسه برای بیمار است و متأسفانه بسیار ناگوار و ورطهی نابودی اوست. این نکته را بودا، آن فیزیولوژیست، دریافته بود.
امروز بیهوده چهل و چهارمین سال زندگی خود را به گور سپردم، حق خاکسپاری آن را داشتم و هر آنچه که زندگی در آن بود، نجات یافت و نامیرا شد.
انسانیت من چیرگی دایمی بر خویشتن است. اما من محتاج تنهایی هستم، منظورم آن است که به سلامتی، ژرفنگری در خویشتن و تنفس هوای سبک و آزاد نیاز دارم…
نمیتوانم هیچ تفاوتی بین اشک و موسیقی قایل شوم
تاکنون پیوسته تنها حقیقت را ممنوع دانستهاند.
هر موفقیتی، هر گامی به پیش در شناخت ناشی از دلیری، سختگیری بر خویشتن و پاکی با خود است…
خود خدا بوده است که چون مار در پایان آن روزِ کاری زیر درخت معرفت آرمیده و خواسته است در هیأت مار هنگام وظیفهی خدایی خویش لحظهای استراحت کند… او همه جا را بس زیبا ساخته بود… ابلیس همان کاهلی پروردگار در هفتمین روز آفرینش است…
«موعظهی پاکدامنی نوعی تحریک عمومی بر ضد طبیعت است و هر تحقیر زندگی جنسی، هر پلشتی این زندگی با واژهی ناپاک، جنایتی علیه زندگی و این گناه حقیقی در برابر روح مقدس زندگی است.»
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب غروب بت ها؛ جملات زیبا از اثر جاویدان فردریش نیچه
مطلب مشابه: اشعاری از فریدریش نیچه فیلسوف برجسته با مجموعه شعر احساسی زیبا

آدمی به کمترین میزان با پدر و مادرش خویشاوند است و این نشانهای از نهایت گستاخی است که آدمی با پدر و مادرش خویشاوند باشد.
هنوز خود را نجسته بودید که مرا یافتید. این کنشِ همهی مومنان است و از این رو تمامی این ایمان ارزشی اندک دارد. حال فرمان میدهم که مرا از یاد برید و خویشتن را بیابید و تازه آن هنگام که همگی مرا انکار کردید، به میان شما باز خواهم گشت.
من نخستین ضد اخلاقگرا هستم و به این ترتیب بهترین ویرانگر.
به راستی، زرتشت تندبادی برای تمامی مناطق پست است و با چنین پندی دشمنان خویش و تمامی کسانی را پند میدهد که کف بر دهان میآورند و میگویند: مراقب باشید تا برخلاف جهت باد تف نکنید!…
باید به بلندترین مکانها پر میکشیدم تا بار دیگر چشمهی لذت را بیابم!
من افراد اهل همدردی را سرزنش میکنم، زیرا در آنان شرم، بزرگداشت و حسّ ظریفِ فاصلهها به آسانی از بین میرود و همدردی خیلی زود بوی عوام را میدهد و این رفتار بد سبب اشتباه دیگران میشود و دستان اهل همدردی ممکن است در صورت لزوم در سرنوشتی سترگ، ویرانگرانه، در تنهایی پرزخم باشند و در اثبات حق گناهان سنگین مداخله کنند. چیرگی بر این همدردی به نظر من از جملهی فضیلتهای عالی است.
من انسان نیستم، دینامیت هستم.
کتابهایم را دریافتهاند یا خیر. این کار را با تسامح بسیار انجام میدهم، زیرا زمان آن هنوز به هیچ روی فرا نرسیده است. هنوز زمان من فرا نرسیده است. برخی پس از مرگ متولد میشوند
دروغِ آرمان تاکنون نفرین واقعیت بوده و حتی بشریت نیز تا سر حد پستترین غرایز خود فریب آن را خورده و به راه خطا رفته است، یعنی تا سر حد پرستش ارزشهای واژگونهتر از آنی که هست، رفته و گویی این ارزشها تازه تضمین بالندگی، آینده و حقِ متعالی او نسبت به آینده بوده است.
نباید هیچ اندیشهای را باور کرد که در هوای آزاد و هنگامِ حرکت زاده نشده باشد و عضلهها نیز با آن به جنبش درنیایند. تمامی پیشداوریها از دل و روده سرچشمه میگیرد. زمانی نیز گفتهام که کار هنگامِ نشستن گناه واقعی در حق روحالقدس است.
بین نوشتههای من زرتشت اثری خاص است. با این اثر بزرگترین هدیهای را به بشریت اعطا کردم که تاکنون وجود داشته است. این کتاب با آوازهای هزاران ساله تنها والاترین کتابی نیست که وجود دارد، بلکه کتاب آن هوای بلندیهاست و تمامی واقعیت انسان در فاصلهای بس سترگ زیرپای آن است، ژرفترین کتابی است که از درونیترین غنای حقیقت زاده شده و چاهی خشکناشدنی است که هر دلوی پس از رسیدن به ژرفای آن لبریز از زر و نیکی خواهد شد. این جا هیچ «پیامبر» یا از جمله بیماران نفرتانگیز دوجنسی ارادهی قدرتی که نام بنیانگذاران دین را بر آنان مینهند، سخن نمیگوید.
این که آنْ میشویم که هستیم، مشروط بر آن است که اصلاً ندانیم چه هستیم. از این دیدگاه حتی خطاهای زندگی مفهوم و ارزش مییابد و بیراههها و کورهراههای گاه و بیگاه، تأخیرها، «کمروییها» و تلاشی که ورای آن وظیفهها است، از جملهی وظیفهها دانسته میشود

به نظر من خشنترین سخن، خشنترین نامه، بهتر و صمیمانهتر از سکوت است. آنانی که سکوت میگزینند، پیوسته فاقد لطافت و نزاکت قلبی هستند. سکوت نوعی مخالفت و فرو بلعیدن است و الزاماً شخصیت (و معده) را خراب میکند. تمامی سکوتکنندگان دچار سوءهاضمه هستند
من انسان نیستم، دینامیت هستم. با این همه، در من هیچ نشانی از بنیانگذاران دین نیست، زیرا ادیان مربوط به عامهی مردم است و من پس از تماس با انسانهای متدین باید دستهایم را بشویم… من هیچ «مؤمنی» را نمیخواهم و فکر میکنم برای باور خویشتن نیز بسیار شرور هستم و هرگز با تودههای مردم سخن نمیگویم… هراس بسیار از آن دارم که روزی مرا قدیس بپندارند و از این رو همگان درمییابند چرا این کتاب را پیش از آن منتشر میکنم.
من که خود مخالف گیاهخواری از سر تجربه درست چون ریشارد واگنری بودم که مرا بیدین کرد، واقعاً به کفایت میدانم که به سرشتهای معنوی باید توصیه کرد از بادهگساری بپرهیزند. آب کافی است.
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب فراسوی نیک و بد نیچه؛ متن های سنگین از این کتاب فلسفی
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه؛ متن های عمیق فلسفی










