بریدههایی از کتاب خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ داستانی درباره عشق و شجاعت
هر رمانی که از گذشته به دست ما رسیده، دارای ارزش ادبی و تاریخی است. یکی از بهترین رمانهای ایرلندی که به راستی شاهکار است، خرمگس نوشته اتل لیلیان وینیچ نام دارد. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم خلاصه داستان، جملات و بریدههایی از کتاب خرمگس را برای شما دوستان قرار دهیم. با ما باشید.

خلاصه داستان رمان خرمگس
داستان کتاب در ایتالیای تحت نفوذ اتریش در دههٔ 1840 میلادی میگذرد که زمانهای پر از آشوب و خیزش بود. شخصیت اصلی داستان، آرتور بورتون است که سردستهٔ جنبش جوانان است و دشمنش پدر مونتانلی است. دنبالهای از روابط تراژیک بین آرتور و دختر محبوبش، جما، در داستان پیش میآید. این کتاب، داستان ایمان، بیداری از خواب و خیال، دگرگونی، عشق و شجاعت است.
نویسنده رمان خرمگس کیست؟
اِتِل لیلیان وُینیچ رماننویس و موسیقیدان ایرلندی بود. اتل در بهار 1887 به روسیه سفر کرد و در مراجعت به وطن، با ویلفرد وینیچ، یک انقلابی لهستانی که به انگلستان گریخته بود، ازدواج کرد.
در سال 1893، ترجمهٔ آثار کاشین، گوگول، داستایفسکی، شچدرین، اوسپنسکی و گروهی دیگر از نویسندگان روس را آغاز کرد. پس از آن، نخستین رمان خود، خرمگس را به چاپ رساند.
سه سال پس از انتشار خرمگس، رمان دیگر وی به نام جک دیموند چاپ شد. اتل در کتاب اخیر خود نیز ریاکاری و قساوت خادمان کلیسا را برملا و رسوا میسازد.
در سال 1904، سومین اثر او به نام الیویالتام انتشار یافت. در سال 1910، رمان دیگری به نام دوستی گسیخته شده نوشت. این رمان دربارهٔ زندگی خرمگس در آمریکای جنوبی است. در 1911 و چند سال بعد از آن، چند اثر معروف از لرمانتوف، شاعر اوکراینی، را به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر کرد.
جملات و بریدههایی از رمان خرمگس
پدر… بههمراه ما بیایید! این بتها و دنیای مردهٔ کشیشها را رها کنید. در چهرهٔ آنها غبار بدبختیهای قرون جهالت موج میزند، آنها پوسیده و تباه و آلودهاند. این کلیسای طاعونزده را رها کنید. قدم به نور بگذارید تا بفهمید چه موهوماتی را بهنام خدا و مسیح میگرفتهاید. پدر، این ماییم که سرشار از زندگی و جوانی هستیم، این ماییم که بهار ابدی هستیم، این ماییم که آیندهایم، پدر، سپیدهدم امید را بر فراز سرتان نگاه کنید

این تاریکی … تاریکی بیرونی نیست که از آن میترسم… تاریکی درونی و عاطفی ماست… در آنجا، خلأیی وجود دارد که در آن نه میتوان گریه کرد و نه دندان بر هم سایید. فقط سکوت است… یک سکوت مطلق.
ما مرتدها معتقدیم که اگر مردی ناگزیر از تحمل چیزی است، باید آن را به بهترین نحو تحمل کند و اگر در زیر آن پشت خم کند… وای بر او! ولی یک مرد مسیحی، در چنین لحظاتی زاریکنان به درگاه خدا روی میآورد و مقدسین را بهیاری میطلبد و اگر آنان یاریاش ندهند، به دشمنان روی میآورد…
اگر همیشه دهنهٔ رامترین اسب را بکشید، بیشک بهطرف شما لگد میپراند.
وینچ در این کتاب، سیمای انسانهایی را مجسم کردهاست که برای آزادی، استقلال و حقوق خود دست به مبارزه میزنند و در این راه از مرگ نیز هراسی ندارند.
نه گربهٔ کوچولو، ما حق نداریم برای اینکه خودمان را راحت کنیم بمیریم، ما میتوانیم درصورتیکه آراممان کند، بر روی زمین تف کنیم و فحش بدهیم؛ ولی نباید پنجهٔ دست خود را جدا کرده و دور بیندازیم.»
آنها قصد دارند مرا بکشند؛ چون از من میترسند؛ چه آرزویی بالاتر از این میتواند برای یک مرد انقلابی وجود داشته باشد که دشمن از او هراس داشته باشد؟
این یک اصل حیاتی است که قدرتی غیرقابل کنترل، بیشتر افراد را بهسوی فساد میکشاند.
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب فلسفه تنهایی اثر لارس اسونسن (درباره تنهایی و شناخت خود)

به روحی بیندیشید که از سرما میلرزد و بهخاطر نجابتش حتا آه هم نمیکشد. با همه میگوید و میخندد، با همه میجوشد، به همه عشق میورزد و سرانجام همین تن عریان، مورد ریشخندهای مردم که همچون تازیانهای پیکرش را مینوازد، قرار میگیرد و خندههایشان را که مثل آهن گداختهای جانسوز است، لمس میکند… به روحی بیندیشید که… در پیش نگاه مردم، در دل آرزو میکند تا کوهها بر سرش فرود آیند و صخرهها او را از چشم دیگران پنهان کنند… و به موشها که میتوانند در سوراخی بخزند و مخفی شوند، حسادت میکند. این را بهیاد داشته باشید که روح لال است، صدایی ندارد تا فریاد بکشد، نه طنین نالههایش بهگوش کسی میرسد و نه اگر نالهای کند، کسی آن را میشنود؛ بنابراین باید تحمل کند، صبر پیشه کند و شکیبایی بهخرج دهد. حرفهای پوچ و چرندی میزنم نه؟ پس چرا نمیخندید؟ آهان یادم آمد، شما از بذلهگویی و طنز بههیچوجه خوشتان نمیآید.
طبیعت عاطفی انسان چنین است؛ تحمل دیدن آدم ضعیف را در اطرافش ندارد.
«انگار زندگی در همهجا یکجور است، زشت و نفرتانگیز و مأوای مردم پست و فرومایه و پر از رازهای شرمآور و گوشههای تاریک؛ ولی بههرحال زندگی همین است و باید با آن ساخت و از آن لذت برد.»
خرمگس با بیاعتنایی شانههایش را بالا انداخت و با خونسردی گفت: «در جنگ همهچیز مجاز و عادلانه است
«گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آن تست.» و افکارت را نه روی آزاری که در گذشته رساندهای؛ بلکه بر روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی، متمرکز کن.»
بهطرف صورت مسیح مصلوب چرخید و هیچ اضطراب و التهابی در آن ندید. آنگاه از مشاهدهٔ این خدای ناتوان و صبور در بهت و شگفتی فرورفت.
جمای دوستداشتنیام، من تو را از آن زمان که دخترکی زشت بودی، روپوش کتانی و دستمالگردن مشکی و زبری میپوشیدی و گیسهای بافتهات را به پشت میانداختی، دوست داشتم و هنوز هم بهراستی دوستت دارم.
بههرحال، این کارها و رفتار توست که مهم است، خواه مردم از تو بیزار باشند و یا دوستت داشته باشند.
عزیزم، اگر در جهان راهی پیدا شود که به کمک آن بتوان همهچیز را جبران کرد، آنگاه ارزشش را دارد تا به اشتباههای گذشتهٔ خود فکر کنیم؛ ولی بهراستی باید گذشته را به گذشته سپرد.
هروقت سینیورا گراسینی از زنی نفرت بهدل میگرفت، این تنفر را بهصورت محبتی بینهایت نشان میداد.
حرفهایش خیلی شبیه پند و اندرزهای مسیح بود که میگوید قلمرو زمین و آسمانها در وجود خود شماست… ــ از قضا این درست همان قسمتی بود که من از آن بدم آمد. با طول و تفصیل درمورد نکتههای متعالیای که ما باید خودمان بهشخصه درمورد ایشان فکر کنیم و آنها را احساس کنیم و چنان و چنین باشیم، سخن گفت؛ ولی یک کلمه دربارهٔ اینکه بهطور عملی چه کار باید انجام دهیم، نگفت.
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب شجاعت مطلوب نبودن” برای تغییر زندگی و رسیدن به شادی
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب آخرین روز یک محکوم” اثر شاهکار ویکتور هوگو

«من در زمینهٔ هدایت و راهنمایی جوانان، بهویژه دانشجویان که قشر روشنفکر جامعه را تشکیل میدهند، تجربههای فراوانی دارم. قانون اصلی من این است که هرگز نباید کسی را بدون دلیل کافی از دانشگاه اخراج کرد. وقتی توجه خاصی به جوانان شود و مورد احترام قرار بگیرند، بهندرت ممکن است موجب دردسر شوند؛ ولی اگر همیشه دهنهٔ رامترین اسب را بکشید، بیشک بهطرف شما لگد میپراند.
«تمام موجها و خیزابهای ناآرام تو از روی من گذشتند.»
این را بهیاد داشته باشید که روح لال است، صدایی ندارد تا فریاد بکشد، نه طنین نالههایش بهگوش کسی میرسد و نه اگر نالهای کند، کسی آن را میشنود؛ بنابراین باید تحمل کند، صبر پیشه کند و شکیبایی بهخرج دهد
اصل بد و غلط این است که هر کسی بتواند در عینحال که قدرت بهبندکشاندن و یا اعطای آزادی را داشته باشد، بر دیگری حکومت کند
فقط محتاج آن بود که از این مردم پست و فرومایه دور شود و دوباره یک زندگی تازه را آغاز کند.
من از تاریکی میترسم.» ــ ترس… ــ بله، گاهی شهامت تنهاماندن در شب را ندارم و باید حتمآ کسی کنارم بماند، موجودی که از من قویتر باشد. این تاریکی… تاریکی بیرونی نیست که از آن میترسم… تاریکی درونی و عاطفی ماست… در آنجا، خلأیی وجود دارد که در آن نه میتوان گریه کرد و نه دندان بر هم سایید. فقط سکوت است… یک سکوت مطلق.
اگر مردم شایستگی و لیاقت این را داشته باشند که آدمهایی آزاد و مسوول باشند، کسی نمیتواند آنها را در حالت بردگی و اسارت نگه دارد.
اگر شما از یک میخ کج ماهرانه استفاده کنید، میتواند بسیار مفید واقع شود؛
آه این روحهای طاعونزدهٔ شما چه ارزشی دارند که باید برایشان چنین بهایی پرداخت؟ ولی اکنون بسیار دیر شده… دیرتر از آنچه در وهم بگنجد. من فریاد میزنم؛ ولی او نمیشنود. سر بر سنگ مزارش میزنم؛ ولی او برنمیخیزد. بهناچار در مکانی ویران میایستم و به دوروبرم نگاه میکنم، به زمین خونآلود، به خاکی که در زیر آن، نور دیدگانم خفته است، به این آسمان خالی و مخوف که برای من متروک بهجای مانده است… آه این من بودم که او را تسلیم کردم. ای نسل افعیها، من او را بهخاطر آرامش شما فنا کردم!
شاید دنیای پیشرو که آن را نیازموده بود، مثل گودال سیاهی بهنظر میرسید؛ اما بهسختی میتوانست غمناکتر و پستتر از این دیار غمناک و مرگبار باشد که آن را ترک میکرد. در اینجا چیزی وجود نداشت تا بهخاطرش افسوس بخورد، رنج ببرد و دروغ بشنود. دنیایی کوچک و زشت و بیفروغ، مملو از اعمال ریاکارانه و فریبکاریهای نکوهیده بود.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بلندیهای بادگیر نوشته امیلی برونته (رمان معروف صده 1800)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر ریچارد باخ (رمان با داستانی زیبا)

چکش را از روی میز برداشت و بهطرف صلیب رفت. وقتی به خود آمد که دید دربرابر پایهٔ خالی ایستاده است. چکش هنوز در دستش بود و تکههای صلیب شکسته در اطراف پایش بر کف اتاق پخش شده بود. چکش را به زمین انداخت و گفت: «بههمین سادگی!» آنگاه با خشم و غضب برگشت و ادامه داد: «من چه آدم احمقی هستم!» پشت میز نشست. به سختی نفس میکشید. پیشانیاش را در میان دو دست خود گرفت. بیدرنگ از جایش بلند شد و به دستشویی رفت و ظرفی آب سرد روی سر و صورتش ریخت. اندکی آرام گرفت و دوباره برگشت و نشست و شروع به فکرکردن کرد. بهخاطر همین مردم بود… بهخاطر همین آدمهای دروغگو و چاپلوس… و بهخاطر این خدایان بیروح… او تمامی این شکنجههای شرم و خشم و ناامیدی را تحمل کرده بود. بهراستی طنابی ساخته بود که خود را حلقآویز کند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب رویای نیمهشب نوشته مظفر سالاری (داستان قشنگ ایرانی و پُر فروش)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب دروغگویی روی مبل اثر اروین یالوم؛ کتابی رواندرمانی و اگزیستانسیالیستی










