بریده‌هایی از “کتاب زنگ‌ها برای که به ‌صدا درمی‌آید” اثر ارنست همینگوی

ضمن معرفی کامل، بریده‌هایی از کتاب زنگ‌ها برای که به ‌صدا درمی‌آید را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. «زنگ‌ها برای که به‌صدا درمی‌آید» یکی از مشهورترین رمان‌های ارنست همینگوی(۱۹۶۱-۱۸۹۹)، نویسنده آمریکایی است. این داستان روایتی است از جنگ‌های داخلی اسپانیا از دید یک سرباز آمریکایی متخصص مواد منفجره.

بریده‌هایی از کتاب زنگ‌ها برای که به ‌صدا درمی‌آید

معرفی کتاب زنگ‌ها برای که به ‌صدا درمی‌آید نوشته همینگوی

ارنست همینگوی (۱۸۹۹–۱۹۶۱)، نویسنده آمریکایی برنده جایزه نوبل ادبیات (۱۹۵۴)، یکی از تأثیرگذارترین نویسندگان قرن بیستم است. سبک او با عنوان «کوه یخ» شناخته می‌شود: جملات کوتاه، ساده و پرهیز از توصیفات زائد، اما لایه‌های عمیق احساسی و فلسفی زیر سطح. رمان «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» (For Whom the Bell Tolls) در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و بلافاصله به یکی از شاهکارهای ادبیات جنگ تبدیل گشت. این کتاب بر اساس تجربیات واقعی همینگوی به عنوان خبرنگار در جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶–۱۹۳۹) نوشته شده و بیش از ۵۰۰ هزار نسخه در سال اول فروش رفت.

خلاصه داستان (بدون اسپویلر عمده)

داستان در بهار ۱۹۳۷، در کوه‌های اسپانیا رخ می‌دهد. قهرمان اصلی، رابرت جردن، یک آمریکایی داوطلب در ارتش جمهوری‌خواهان است که مأموریت دارد پلی استراتژیک را منفجر کند تا جلوی پیشروی فاشیست‌های فرانکو را بگیرد. او با گروهی از چریک‌های محلی همکاری می‌کند: از پابلو (رهبر مشکوک) و پیلار (زن قدرتمند و وفادار) گرفته تا ماریا، دختری جوان که گذشته‌ای تلخ دارد. در چهار روز پرتنش، جردن نه تنها با دشمن خارجی، بلکه با تردیدهای درونی، عشق ناگهانی و هزینه‌های انسانی جنگ روبرو می‌شود.

تم‌های اصلی

جنگ و مرگ: همینگوی جنگ را نه قهرمانانه، که بی‌رحمانه و بی‌معنی نشان می‌دهد. عنوان کتاب از شعر جان دان (شاعر قرن هفدهم) گرفته شده: «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید؟ برای تو.» یعنی مرگ هر انسان، مرگ بخشی از بشریت است.

عشق در میان ویرانی: رابطه جردن و ماریا، نماد امید و انسانیت در دل تاریکی است.

وفاداری و خیانت: تضادهای ایدئولوژیک بین کمونیست‌ها، آنارشیست‌ها و جمهوری‌خواهان، پیچیدگی‌های سیاسی را برجسته می‌کند.

طبیعت و انسان: توصیفات دقیق کوه‌ها، رودخانه‌ها و باد، جنگ را در برابر ابدیت طبیعت کوچک جلوه می‌دهد.

سبک نوشتاری

جملات کوتاه و مستقیم، دیالوگ‌های واقعی (با ترجمه اسپانیایی به انگلیسی ساده)، و تمرکز روی عمل به جای توضیح. همینگوی بیش از ۳۰۰ صفحه را به چهار روز اختصاص داده تا فشار روانی را نشان دهد.

چرا بخوانید؟

– اگر به ادبیات جنگ (مثل «در جبهه غرب خبری نیست» ریمارک) علاقه‌مندید، این کتاب عمیق‌تر و انسانی‌تر است.

– برنده جایزه پولیتزر (۱۹۴۱) و پایه‌ای برای فیلم موفق ۱۹۴۳ با بازی گری کوپر و اینگرید برگمن.

– ترجمه‌های فارسی خوب (مثل ترجمه رضا سیدحسینی یا نشر نیلوفر) موجود است.

نکته پایانی: همینگوی می‌گوید: «جهان جای خوبی است و ارزش جنگیدن دارد.» این کتاب دقیقاً این مبارزه را نشان می‌دهد – نه با شعار، که با خون و اشک. اگر جنگ داخلی اسپانیا برایتان ناآشنا است، کتاب مقدمه‌ای عالی است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب پیرمرد و دریا شاهکار همینگوی که برنده جایزه نوبل ادبیات شد!

مطلب مشابه: جملاتی از کتاب مغازه خودکشی از ژان توله با متن هایی درباره مرگ و امید

همینگوی کیست؟

همینگوی کیست؟

ارنِست میلر هِمینگوِی (۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ – ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) از نویسندگان برجستهٔ معاصر ایالات متحده آمریکا و برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بود. او از پایه‌گذاران یکی از تاثیرگذارترین انواع ادبی، موسوم به «وقایع‌نگاری ادبی» شناخته می‌شود. قدرت بیان و زبردستی همینگوی در توصیف شخصیت‌های داستانی به گونه‌ای بود که او را پدر ادبیات مدرن لقب داده‌اند.

او به خاطر سبک نوشتاری مختصر، ساده و واقع‌گرایانه‌اش شناخته می‌شود؛ سبکی که تأثیر زیادی بر نویسندگان قرن بیستم گذاشت. زندگی ماجراجویانه و شخصیت صریح و بی‌پرده‌اش، وجهه‌ای رمانتیک به او بخشیده است. از میان آثارش، برخی از هفت رمان، شش مجموعه داستان کوتاه و دو کتاب غیر داستانی او به آثار کلاسیک ادبیات آمریکا تبدیل شده‌اند. در سال ۱۹۵۴، او برنده جایزه نوبل ادبیات شد.

عنوان کتاب

عنوان کتاب برگرفته از یکی از آثار جان دان، شاعر انگلیسی‌زبان است. مهدی غبرایی این کتاب را با عنوان این ناقوس مرگ کیست؟ و پرویز شهدی با نام ناقوس عزا در سوگ که می‌زند ترجمه کرده اند که به مفهوم عنوان انگلیسی کتاب نزدیک‌تر است. منظور از «زنگ» در عنوان کتاب، ناقوس (زنگ کلیسا) است که هنگام تشییع جنازه نواخته می‌شود و به مرگ افراد در جنگ داخلی اسپانیا اشاره دارد.

جملاتی از این رمان

هرکسی در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرف‌هایش را به او بزند. آزادانه، بدون رو دربایستی، بدون خجالت، وگرنه آدم از تنهایی دق می‌کند.

در شرایط جنگ، حفظ جان هیچ معنایی ندارد. کسی که فقط فکر حفظ جان باشد، وجودش برای دیگران خطرناک است.

هرکسی در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرف‌هایش را به او بزند. آزادانه، بدون رو دربایستی، بدون خجالت، وگرنه آدم از تنهایی دق می‌کند.

جملاتی از این رمان

اگر ما هم باری از دوش یکدیگر برنداریم، پس به چه دردی می‌خوریم! کمترین کاری را که می‌توانیم بکنیم این است که حداقل سرگذشت همدیگر را بشنویم و این شنیدن را که باعث می‌شود باری از دوش طرف مقابل برداشته شود، تحمل می‌کنیم.

همه‌جا نظیر این شکایت‌ها، پدرم، برادرم، فرزندم، شوهرم، خانواده‌ام، همه‌جا صحبت درباره از دست‌رفتگان و کسانی بود که در آغوش خاک تیره خفته بودند. همه‌جا داستان جانسوز درگذشتگان و اسیران. همه‌جا سرگذشت زنانی بود که پس از اینکه ده‌ها سرباز و نظامی به‌زور به آنها تجاوز می‌کردند، آنها را مانند سگی کشته و جسدشان را رها می‌کردند. همه‌جا داستان جوانانی بود که فقط به خاطر دفاع از نوامیس خود با دست‌های بسته کنار دیوارها تیرباران شده‌اند. این ظلم‌ها از هیچ جا بر مردم وارد نیامده بود. این‌همه ظلم را از سرنیزه کسانی تحمل کرده بودند که با آنها در آغوش یک آب و خاک نشو و نما یافته بودند.

همه‌جا سرگذشت زنانی بود که پس از اینکه ده‌ها سرباز و نظامی به‌زور به آنها تجاوز می‌کردند، آنها را مانند سگی کشته و جسدشان را رها می‌کردند. همه‌جا داستان جوانانی بود که فقط به خاطر دفاع از نوامیس خود با دست‌های بسته کنار دیوارها تیرباران شده‌اند. این ظلم‌ها از هیچ جا بر مردم وارد نیامده بود. این‌همه ظلم را از سرنیزه کسانی تحمل کرده بودند که با آنها در آغوش یک آب و خاک نشو و نما یافته بودند. به یاد آورد که چقدر اتفاق افتاده است که او وارد دهکده‌ای شده، رعایا او را به خانه برده مخفی کرده‌اند، شب را در آنجا به‌سر برده و سحرگاهان از آنجا عزیمت کرده و بعد شنیده است که فاشیست‌ها خانواده‌ای را که او شب در آنجا پناهنده شده بوده، با خاک یکسان کرده و تمام افراد آن را از دم تیغ گذرانده‌اند.

در شرایط جنگ، حفظ جان هیچ معنایی ندارد. کسی که فقط فکر حفظ جان باشد، وجودش برای دیگران خطرناک است.

این کشور مردم عجیبی دارد. در دنیا بدتر از اینجا کشوری وجود ندارد. مردمی از این مهربان‌تر و از این ظالم‌تر در دنیا وجود ندارد، چه کسی می‌تواند این ملت را درک کند؟ من که نمی‌توانم، اگر می‌فهمیدم عیوب‌شان را نادیده می‌گرفتم. کسی که می‌فهمد، می‌بخشد و چشم‌پوشی می‌کند. البته این هم درست نیست، چشم‌پوشی به حد افراط رسیده.

این ملت اگر اسلحه داشته باشد تا ابد خواهد جنگید.

پیروزی یعنی چه؟ مردن در حالی که انسان سر پا ایستاده، بهتر از زنده ماندن و روی زانو خزیدن است. این حرف، کنایه‌ای دربرداشت. در جنگ مردن برای آزادی، بهتر از زنده ماندن و در مقابل دشمن برده‌وار به زانو درآمدن است.

زیر سلطه یک رژیم زندگی کردن آسان‌تر از جنگیدن با آن رژیم است

به عقیده من ما در دورانی پر از سختی و مشکلات به این دنیا آمده‌ایم. به نظرم اگر زمان دیگری به دنیا آمده بودیم، کارمان آسان‌تر بود. چون همه ما متحد شده‌ایم که رنج بکشیم، رنج ما کمتر است.

پابلو آدمی بود که انقلاب را برای آسان شدن دزدی و راهزنی می‌خواست. آدمی به تمام معنا ماجراجو بود که می‌خواست در این میانه کلاهی ربوده باشد. هزاران نفر نظیر پابلو در این محشر میان آزادی‌خواهان و مبارزان آزادی بودند. رابرت جوردان فکر می‌کرد که وجود این افراد بیش از اینکه برای جمهوریت و دولت آزاد اسپانیا مفید باشد، باعث زحمت می‌شود. ولی می‌دید که این گیرودار زمان مناسبی برای تصفیه آنها نیست. فرصت و زمانی برای جلوگیری از فعالیت آنها نیست. تصفیه آنها در صورتی میسر می‌شود که جمهوریت پیروز شود و با فراغ بال شروع به رسیدگی به فعالیت این‌گونه عناصر کند. رابرت جوردان فکر می‌کرد که در حال حاضر وجود امثال پابلو که فکر و ذکرش متوجه اسب‌دزدی و غارت و چپاول است، خوراک خوبی به دستگاه تبلیغاتی فاشیست‌ها می‌دهد و آنها به طور قطع سعی خواهند کرد امثال پابلو را بزرگ کنند و به‌منزله نمونه سران نهضت اسپانیا قلمداد کنند ولی در هر حال چه می‌توان کرد.

اگوستین گفت: ‫ـ جنگ حرامزاده است.

تمام ما دردها و رنج‌های مخصوص به خودمان را داریم که باید تحمل کنیم.

ـ خرگوش، ما یک‌وقت دیگر با هم به مادرید خواهیم رفت. راستی حالا بلند شو، حالا تو من هم هستی. آنچه از من باقی می‌ماند تو هستی، بلند شو.

بسیار خوب، اینک یک سال است در راه آنچه به آن معتقدم می‌جنگم. اگر اینجا پیروز شدیم، در همه جا پیروزیم. دنیا جای دلپذیری است و می‌ارزد که در راه آن بجنگند و من مایل نیستم آن را ترک کنم» .

ـ آن روز وحشی بودی، امروز مستی. من وحشی آن روز را به مست امروز ترجیح می‌دهم. من میخوارگی را از تمام صفات بد و ناپسند برای مرد بدتر می‌دانم. قاتل وقتی به خانه می‌آید، دست‌هایش را از قتل و آدمکشی می‌شوید. دزد از خانه خودش دزدی نمی‌کند. اما آدم میخواره روده‌های خودش را با الکل آتش می‌زند و تمام خانه را غرق کثافت می‌کند.

کسی که کر باشد، صدای موسیقی را نمی‌شنود و آن وقت اگر بگوید موسیقی در دنیا وجود ندارد، این حرفش قابل قبول نیست.

در این چند روز چیزهای زیادی درباره زندگی فهمیده‌ام، تصور می‌کنم بیش از تمام اوقات دیگر. دوست دارم به روزگار پیری برسم. نمی‌دانستم انسان هر قدر پیش می‌رود، چیزهایی تازه یاد می‌گیرد و چیزهایی را می‌فهمد. گمان می‌کردم درباره بسیاری از چیزهایی که از آنها هیچ اطلاعی نداشتم، چیزی نخواهم فهمید. کاش باز هم کمی وقت برایم باقی بود.

هر کس که صبح زود قبل از موقع عادی و لازم از خواب بیدار شود، یک نوع احساس میان تهی و خالی دارد شبیه احساسی که هنگام بروز حادثهٔ ناگواری در او تولید می‌شود.

زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آیدارنست همینگوی

«هیچ انسانی جزیره‌ای کامل نیست؛ هر کس بخشی از یک قاره است، بخشی از یک کل. اگر تودهٔ خاکی را دریا ببرد، اروپا کمتر می‌شود، همان‌گونه که اگر یک تپه را ببرد یا خانهٔ یکی از دوستانت یا خانهٔ خودت را. مرگ هر انسانی از من می‌کاهد، زیرا من در بشر شریکم؛ پس هرگز مپرس زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید؛ برای توست.»

جملاتی از این رمان

«این را جان دان گفته بود، اما او هم مثل همهٔ ما می‌دانست که این درست نیست. چون وقتی زنگ‌ها را می‌شنوی، برای کسی به صدا درنمی‌آیند که مرده باشد. برای کسی به صدا درمی‌آیند که هنوز زنده است و می‌داند که فردا خواهد مرد. نه، زنگ‌ها برای تو به صدا درنمی‌آیند. برای من به صدا درمی‌آیند.»

«در کیسهٔ خواب، زمین زیرش سخت بود، اما او اهمیتی نمی‌داد. ماریا کنارش بود و بدنش گرم بود و وقتی دستش را روی سینه‌اش گذاشت، قلبش تند می‌زد. دستش را پایین برد و ماریا نفسش را حبس کرد. بعد نفسش را بیرون داد و گفت: “رابرت…” و او گفت: “آره، ماریا.” و ماریا گفت: “دوستت دارم.” و او گفت: “من هم دوستت دارم.”»

«و بعد، در تاریکی، انگار زمان متوقف شده بود. نه جنگی بود، نه پلی، نه فردایی. فقط زمین زیرشان، ستاره‌ها بالای سرشان، و گرمای بدن یکدیگر. او فکر کرد: “این همان چیزی است که آدم‌ها برایش می‌میرند. نه برای پرچم، نه برای کشور، نه برای عقیده. برای این لحظه.”»

«من بوی مرگ را می‌شناسم. مثل بوی گندیدهٔ گل‌های مرده است، مثل بوی دهان آدمی که از ترس می‌میرد. من در دهکده بودم وقتی آن‌ها را از پنجره پرت کردند پایین. اول می‌خندیدند، چون فکر می‌کردند شوخی است. بعد فهمیدند. و آن وقت بود که بوی مرگ بلند شد. نه از خون، نه از شکم دریده. از ترس. از ترسی که در چشم‌هایشان بود و در دهانشان و در شلوارشان.»

«تو، اینگلس، تو هنوز بوی مرگ را نشنیده‌ای. اما خواهی شنید. وقتی پل را منفجر کنی، خواهی شنید. و آن وقت دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.»

«او به کوه‌ها نگاه کرد و به درختان کاج و به آسمان آبی و به ابرهای سفید که از بالای قله‌ها می‌گذشتند. فکر کرد: “چهار روز پیش اینجا نبودم. چهار روز پیش ماریا را نمی‌شناختم. چهار روز پیش فقط یک مأموریت داشتم. حالا همه‌چیز عوض شده.”»

مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب ضیافت افلاطون؛ جملات قشنگ و خلاصه فلسفی این کتاب

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.