بریدههایی از کتاب خجالت نکش زندگی کن از لیل لوندز (برای غلبه بر خجالت کشیدن)
موقعیتهای اجتماعی همچون خجالت کشیدن یکی از آفتهای زندگی اجتماعی است و تا به کنون افراد بسیاری به این مشکل دچار شدهاند. اما در مقابل کتابهایی هم هستند که سعی میکنند تا با ارائه راهکارهایی مقابل این موقعیت اجتماعی بایستاند. یکی از این کتابها “خجالت نکن زندگی کن” به قلم لیل لوندز است. در ادامه جملات، خلاصه کتاب و بریدههایی از کتاب خجالت نکش زندگی کن… را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
خجالت نکش زندگی کن… راهکارهایی عملی دارد. نویسنده با بیان مثالهای ساده و عینی به افراد کمک میکنند تا خود را در موقعیتی که پیش آمده تصور کنند و به واسطه این راهکار بتوانند شرایط را به نحوی که مطابق با خواسته خودشان باشد، تغییر دهند. راهکارهای کتاب به مخاطبان کمک میکند تا یاد بگیرند چطور در موقعیتهای مختلف، بر کمرویی خود غلبه کنند و آنچه را که واقعا از ذهنشان میگذرد، خواسته حقیقی و نظر واقعیشان را بیان کنند.
نویسنده این کتاب چه کسی است؟
لیل لوندز (Leil Lowndes) نویسنده، سخنران و مشاور آمریکایی شناختهشدهای در زمینه برقراری ارتباط موثر است. تخصص او در این حوزه، بررسی تعاملات ناخودآگاهی است که در ارتباطات بینفردی ما با یکدیگر، نقشهای مختلفی ایفا میکنند. وی مولف چند کتاب پرفروش نیز هست.
لیل طی سالهای فعالیتش، مأموریتی برای خود تعیین کرده است. او میخواهد به مردم کمک کند در ارتباطات عاطفی، کاری و اجتماعی خود به موفقیت برسند و به درستی با دیگران ارتباط برقرار کنند.
او تاکنون در صدها سمینار و رویداد در کمپانیهای فهرست Fortune 500 و بسیاری از انجمنها و موسسات آمریکایی و بینالمللی بهعنوان سخنران یا برگزارکننده فعالیت داشته است. تنها در یکی از سحنرانیهای او در شهر دالاس، بیش از 10 هزار نفر شرکت کردند.
بریده و جملاتی از کتاب خجالت نکش زندگی کن
آن قدر وانمود کن تا به واقعیت تبدیل بشود.
آدم خجالتی نفرین شده است. کمرویی باعث میشود احساس کنم در دنیای دیگران همچون مهمان ناخواندهای هستم. بیتردید کمرویی بدترین خصوصیتی است که کسی میتواند داشته باشد. کاش آدم نفرتانگیز و بیشعوری بودم تا خجالتی. حداقل آدمهای نفرتانگیز و بیشعور، چندان از نفرتانگیز بودن و بیشعور بودن خود عذاب نمیکشند. « دِیو بی. »، تولِدو، اوهایو
« من شروع میکنم با آسانترین، تا برسم به سختترین »
بعضی افراد، آدمهای خجالتی را آدمهای خشک یا افادهای میبینند. این حقیقت ندارد.
خودت را خجالتی نخوان؛ بلکه انسانی مطمئن به خود بدان که فعلاً یک کیسه اضافی به اسم « کمرویی » با خودش این طرف و آن طرف میبرد؛ کیسهای که بهزودی قرار است آن را دور بیندازد.

من متوجه شدم آن آدمهایی که باعث میشوند احساس بدی نسبت به خودم داشته باشم، خودشان هم آنچنان افراد فوقالعاده یا صد در صد موفقی نیستند. پس چرا باید حرف آنها را در مورد خودم باور کنم؟ آنها صلاحیت قضاوت کردن درباره مرا نداشتند.
آدمهای با اعتماد به نفس تا حد بسیار زیادی دنیا را این طوری میبینند. آنها با آرامش خاطر درون کالبدشان نشستهاند و دارند چشمانداز بیرون را تماشا میکنند. آنها در مورد دیگران نظر میدهند و زیاد ذهن خود را درگیر این مسئله نمیکنند که دیگران چه فکری درباره آنها میکنند. در حقیقت آنها خیلی راحت فرض را بر این میگذارند که دیگران آنها را تأیید میکنند.
در طول سالهایی که مشغول به کار بودم، هر وقت که با غریبهها حرف میزدم، صورتم مثل لبو سرخ میشد. یادم میآید در مهمانیها گوشهای کز میکردم و آرزو میکردم کاش رنگ لباسم آن قدر با رنگ کاغذ دیواری اتاق یکی بود که نامرئی میشدم و هیچ کس مرا نمیدید.
محققان انجمن جامعهشناسی آمریکا با تلاش بسیار این سؤال را برای خود مطرح کردند که « آدمها بیشتر به طرف چه نوع شخصیتی جذب میشوند »؟ آنها فوراً جواب را پیدا کردند: به فرد پر جنب و جوش و خوشبین.
دهها تحقیق ثابت کرده که رویارویی تدریجی مؤثرترین شیوه درمانی است. یکی از آنها این شیوه را چنین تعریف میکند: آن دسته از افراد مبتلا به اختلال هراس اجتماعی که با ترکیبی از « رویارویی تدریجی » و « یادگیری مهارتهای اجتماعی » مورد درمان قرار گرفتهاند، عملکردهای اجتماعیشان به مراتب بهتر از کسانی بوده است که از روشهای درمانی دیگر استفاده کردهاند.
دفعه بعد که شروع کردی به فکر کردن به این موضوع که چه تأثیری بر دیگران میگذاری، دوربین ذهنت را بچرخان. عمداً سعی کن به جای این که به این فکر کنی که آنها درباره تو چی فکر میکنند خودت درباره دیگران نظر بده. این تمرین خوبی است تا وارد منظر برون بشوی.
من خجالتی بودم. نمیتوانستم توی صورت آدمها نگاه کنم و فوراً تا بناگوش سرخ میشدم. جلوی دیگران دستپاچه میشدم و شر و شر عرق میریختم. از آنجایی که اعتماد به نفس پایینی داشتم و تصویر خوشایندی از خودم در ذهنم نداشتم، خودم را از دیگران کمترمیدیدم. ولی بعد یک روز در مورد افکارم دچار تردید شدم. فهمیدم که هیچ کس بهتر از من نیست. کی گفته بود من خوب نیستم؟ من متوجه شدم آن آدمهایی که باعث میشوند احساس بدی نسبت به خودم داشته باشم، خودشان هم آنچنان افراد فوقالعاده یا صد در صد موفقی نیستند. پس چرا باید حرف آنها را در مورد خودم باور کنم؟ آنها صلاحیت قضاوت کردن درباره مرا نداشتند.
موفقیت فقط به سراغ کسانی میآید که زود ناامید نمیشوند و مقاومت میکنند
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب شجاعت نوشته دبی فورد (درباره شجاع بودن و پیشروی به سوی هدف)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب اضطراب موقعیت نوشته آلن دوباتن (درباره موفقیت و پیشرفت)

به نظر میرسد که هر چقدر افراد باهوشتر و باسوادتر باشند، از گپ زدن بیشتر بدشان میآید. این مسئله قابل درک است. آنها پیش خودشان میگویند وقتی این همه مسئله عمیق برای بحث کردن هست، چرا باید نَفَس با ارزش خود را برای اظهار نظر در مورد هوا یا پرسیدن این سؤال حرام کرد که « حالتون چه طوره »؟ (تو که میدانی این مسئله واقعاً برای طرف مقابلت مهم نیست).
تحقیقی با عنوان « محبوبیت، دوستی و سازگاری عاطفی در دوران نوجوانی » معلوم کرده است که: تأیید نشدن از جانب هر کسی که تو او را تحسین میکنی (حال چه واقعی باشد و چه خیالی)، روی احساساتی که در مورد خودت داری تأثیر میگذارد. این جزئی از ذات بشر است.
اگر در ذهنت مدام خود را آدمی خجالتی بخوانی، میتواند تبدیل به یک پیشگویی درست شود که بسیار هم خطرناک است؛ یعنی ممکن است به مرور چنان به خودت تلقین کنی که در واقعیت هم آدم کمرویی بشوی. وقتی به دیگران میگویی آدم کمرویی هستی، فقط به آنها نمیگویی؛ به خودت هم میگویی و کسی که واقعاً مهم است، خودت هستی!
کسی در زندگی برنده است که همان نوع زندگی را داشته باشد که همیشه دوست داشته است. و البته طبیعی هم هست که تمام دنیا آدمهای برنده را دوست دارند.
هدفت را مشخص کن. مطمئن باش علاقه شدید تو به هدفت کمکت میکند بدون ترس جلو بروی و آن را به دست آوری
آدمهای خجالتی این طور نیستند. آنها به طور ناخودآگاه احساس میکنند دیگران آنها را از خود میرانند. آدمهای خجالتی وقتی اتفاق ناراحتکنندهای را به یاد میآورند، به طور ذهنی از کالبدشان بیرون میآیند و خود را به آن صورتی فرض میکنند که ممکن است در چشم دیگران آمده باشند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب جهانی نو به قلم اکهارت تله (برای رسیدن به خود آگاهی و آرامش)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ داستانی درباره عشق و شجاعت

آدمهای خجالتی حساسیت بیشتری نسبت به طرد شدن، تحقیر شدن یا شرمندگی احتمالی دارند. افرادی که از دیگران کنارهگیری میکنند، دوست ندارند درگیر مسئلهای بشوند، مگر این که مطمئن شوند خواسته آنها بی هیچ چون و چرایی پذیرفته میشود. البته چنین تضمینی عملاً وجود ندارد.
من از نظر جامعهشناسی با مدرک و دلیل برایت اثبات کردهام که: ۱. آدمهای خجالتی فکر میکنند دیگران آنها را قبول ندارند یا طرد میکنند؛ ولی در واقعیت چنین نیست. ۲. آدمهای خجالتی فکر میکنند کاری را در گذشته خیلی خیلی بد انجام دادهاند، در حالی که به آن بدی هم که آنها فکر میکنند نبوده است. ۳. آدمهای خجالتی تجربههای خوب را فراموش میکنند و یا جور دیگری میبینند. ۴. در یک موقعیت پرتنش، آدمهای خجالتی، مثل تماشاچیهای ناراضی، از بیرون به خودشان « نگاه » میکنند.
درونگرایی یک بیماری نیست (دقیقاً برعکس است) ولی در دنیای برونگرایی مسلماً به چشم یک معلولیت به آن نگاه میشود.

او گفت: « باید من رو ببخشین. من خیلی خجالتیام ». بعد یکی از آن نگاههای کلیشهای را که مخصوص آدمهای خجالتی است به من انداخت، انگار که میخواست بگوید: « ببخشید که یه وجب از سیارهتون رو اشغال کردم ».
حتی اگر واقعاً قصد خرید داری و دقیقاً میدانی که چه چیزی میخواهی، باز هم از فروشنده خواهش کن سایر اجناس را به تو نشان بدهد. بعد از او بخواه که نظرش را به تو بگوید. ببین خرید کدام جنس را به تو توصیه میکند.
اگر جزء آدمهای خجالتی خوشقیافه هستی، بیشتر در معرض این خطر قرار داری که دیگران فکر کنند آدم متکبری هستی. از هر چیز گذشته، آنها فکر میکنند اگر تو این قدر خیرهکننده هستی، دنیا به کامت است. پس چرا اصلاً به آنها نگاه کنی؟
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب فلسفه تنهایی اثر لارس اسونسن (درباره تنهایی و شناخت خود)
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب شجاعت مطلوب نبودن” برای تغییر زندگی و رسیدن به شادی










