شعر در مورد معرفت؛ اشعار سنگین درباره ادب، مرام و معرفت

شعر در مورد معرفت را در روزانه قرار داده‌ایم. این اشعار زیبا و ادبی درباره مرام و معرفت را می‌توانید برای استوری و کپشن استفاده کنید. پس اگر به دنبال چنین اشعاری هستید، با سایت روزانه همراه شوید.

شعر در مورد معرفت؛ اشعار سنگین درباره ادب، مرام و معرفت

شعرهای مرام و معرفت

معرفت گوهری‌ست در دل پاک،

چون چراغی که روشن کند خاک.

آن‌که در سختی یار تو ماند،

معرفت نیست در حرف و زبان،

در عمل می‌درخشد چون جان.

دست گیر و دلت پر ز نور کن،

این‌ست معرفت، ای خوب‌جهان. 

معرفت، راه را روشن کند،

دل ز کینه و غم، آزاد کند.

آن‌که با صدق و صفا یار شود،

معرفتش در جهان جاودان است. 

معرفت، آیینه‌ی قلب راست،

در میان طوفان، چون کوه است.

آن‌که در غم تو شریک است و یار،

معرفتش، گوهر نایاب است. 

معرفت، نه خریدن، نه فروختن است،

بلکه در قلب پاک، زیستن است.

آن‌که بی‌منت، دست تو گیرد،

معرفتش، راه به سوی خدا است. 

مطلب مشابه: جملات معرفت و افراد بی معرفت + عکس پروفایل بی معرفت بی مرام

مطلب مشابه: جملات رفاقتی سنگین + متن های کوتاه سنگین برای دوست و رفیق با مرام

شعرهای مرام و معرفت

معرفت، گوهر دل‌های نجیب،

چون ستاره‌ست در شب‌های عمیق.

آن‌که بی‌چشم‌داشت یاری کند،

معرفتش، قلب عالم را فریب. 

معرفت، راهی‌ست به سوی حقیقت،

دور از ریا، پر از نور رفاقت.

آن‌که در غم تو شریک است و یار،

معرفتش، جاودان است در دیار. 

معرفت، یعنی دل از کینه تهی،

در میان طوفان، باشی چون کوه.

آن‌که با صدق و صفا زیست کند،

معرفتش، نام او را می‌سرود. 

معرفت، چون چشمه‌ای زلال است،

در دل پاکان، همیشه پایمال است.

آن‌که بی‌منت، به تو دست دهد،

معرفتش، گوهر ناب دل است. 

عکس نوشته اشعار معرفت

معرفت، در حرف نیست، در عمل است،

در نگاه پاک و قلب بی‌غل است.

آن‌که در سختی، تو را تنها نگذارد،

معرفتش، چون خورشید درخشان است. 

معرفت، گوهر نایابی‌ست در این روزگار،

چون گلی در بیابان، که شکوفا شود در بهار.

آن‌که در لحظه‌ی سختی، دست یاری به تو دهد،

بی‌چشمداشت و بی‌منت، دلش از نور سرشار.

معرفت نیست در آن کس که به ظاهر سخن راند،

بلکه در قلب خالص، که به صدق و صفا پایبند است.

آن‌که در غم تو شریک است و در شادی کنارت،

معرفتش، چون چراغی‌ست که روشن کند راه تارت.

معرفت، چون نسیمی‌ست که دل‌ها را نوازش کند،

در میان طوفان‌های زندگی، راه را باز کند.

آن‌که بی‌حرف و بی‌ادعا، در کنارت بماند،

وقتی دنیا به تو پشت کند و غم تو را بفشارد،

معرفتش، گوهر ناب است که در دلش نهان است،

نه به مال و نه به نام، که به قلبش نشان است.

پس قدر دان که معرفت، در این دنیا کمیاب است،

چون ستاره‌ای در روز، که دیده نشود، اما بی‌تاب است. 

معرفت، آینه‌ای روشن در ژرفای وجود است،

که حقیقت را نشانت دهد، بی‌هیچ سجود است.

آن‌که در راه رفاقت، دل خود را به تو بسپارد،

و در تاریکی غم‌ها، چون مشعلی در کنارت بماند،

معرفتش، نه به گفتار، که به کردار نمایان شود،

چون گلی که در دل سنگ، با شکیبایی شکوفا شود.

بشناس این گوهر ناب را، که در دل‌های پاک است،

معرفت، گنجی‌ست که در سینه‌ی انسان خاکی‌ست. 

معرفت، چون چشمه‌ای زلال در کوهستان سرد است،

که به هر رهگذر تشنه، بی‌منت آب می‌دهد.

آن‌که در لحظه‌ی تنهایی، تو را تنها نمی‌گذارد،

و در شادی و غم، قلبش با تو هم‌آواز است،

معرفتش، چون پرنده‌ای‌ست که در آسمان پرواز کند،

بال‌هایش از صداقت، و دلش از محبت پر است.

این گنج را در دلت نگه دار، که دنیا بی‌وفاست،

معرفت، آن نور پاکی‌ست که در قلب تو جاست. 

معرفت، یعنی که در تاریکی، نور دیگری باشی،

در دل طوفان و سختی، پناه و یاور کس باشی.

آن‌که بی‌چشم‌داشت، دست تو را در راه گیرد،

و در پیچ و خم زندگی، راه راست را نشانت دهد،

معرفتش، چون دریای عمیقی‌ست که گوهر در اوست،

نه به ظاهر، که در باطن، حقیقت در وجود اوست.

پس به دنبال چنین گوهری در این دنیا بگرد،

که معرفت، کلید گنج سعادت است و قلب پر درد. 

معرفت، چون گوهری‌ست پنهان در دل خاک زمان،

که به دست آوردنش، باید که سوزد دل و جان.

آن‌که در لحظه‌ی سختی، کنارت ایستد بی‌ادعا،

و در هنگامه‌ی غم‌ها، شود مرهم زخم‌های تو،

معرفتش، چون نسیمی‌ست که در گرمای بیابان وزد،

چون چراغی که در تاریکی شب، راه را روشن کند.

نه به مال و نه به نام، او به قلبش وفادار است،

معرفت، آن گنج نابی‌ست که در سینه‌ی او آشکار است. 

معرفت، یعنی که در هنگامه‌ی طوفان و بلای زندگی،

باز بمانی و بسازی، دل به غم‌ها نبازی، ای صفی.

آن‌که بی‌چشمداشت، دست تو را گیرد و همراه شود،

در مسیر پر پیچ و خم، رهنمای تو به راه راست شود،

معرفتش، چون ستاره‌ای‌ست که در شب‌های تار می‌درخشد،

چون گلی که در میان سنگ، با شکیبایی خود می‌شکوفد.

این چنین یار را در دل نگه دار، که دنیا پر از نیرنگ است،

معرفت، گوهر نابی‌ست که در قلب پاکان، همیشه رنگ است. 

مطلب مشابه: شعر عرفانی درباره معرفت خدایی و ذات پروردگار

مطلب مشابه: متن در مورد شعور و معرفت + جملات زیبا در مورد فهم و شعور افراد

عکس نوشته اشعار معرفت

اشعار معرفت

معرفت، چون چشمه‌ای جوشان در اعماق کوهسار است،

که به هر رهگذر تشنه، بی‌منت، آب گوارا می‌نهد.

آن‌که در شادی و غم، با تو هم‌آواز و هم‌دل بماند،

و در تاریکی دنیا، چون مشعلی راه تو را روشن سازد،

معرفتش، نه به گفتار، که به کردار عیان است و راست،

چون درختی که در طوفان، ریشه‌اش استوار و پایدار است.

بشناس این گوهر ناب را، که در این روزگار اندک است،

معرفت، کلید گنجی‌ست که در سینه‌ی انسان پاک است.

معرفت، یعنی که در آیینه‌ی دل، خود حقیقت بینی،

وز پس پرده‌ی ریا، چهره‌ی پاک یاران را بچینی.

آن‌که در لحظه‌ی تنهایی، تو را تنها به غم وا نگذارد،

و در شادی و اندوه، دلش با تو به یک راه بپیوندد،

معرفتش، چون دریایی‌ست که در ژرفای خود گوهر نهان دارد،

چون نسیمی که در صحرای غم، عطر امید را به جان آرد.

پس قدر این گنج را دان، که معرفت، راه به سوی خداست،

در دل پاکان، این نور همیشه زنده و جاوید و بپاست. 

معرفت، چون پر پروازی‌ست که دل را به سوی اوج برد،

در میان طوفان دنیا، قلب را از غم و اندوه رها کرد.

آن‌که بی‌هیچ توقع، در کنارت به صداقت بنشیند،

و در تاریکی غصه، با نگاهش دل تو را نور بخشد،

معرفتش، چون گلی‌ست که در دل سنگ، باز هم می‌روید،

چون چراغی که در شب‌های سیاه، راه حقیقت را بجوید.

این چنین گوهر نایابی را، در دل خود گرامی دار،

معرفت، آن است که انسان را به سوی عشق و خوبی می‌برد. 

آن مرغ که پر زند به بام و در دوست

خواهد که دهد سر به دم خنجر دوست

«این نکته نوشته اند بر دفتر عشق

سر دوست ندارد آن که دارد سرِ دوست»

آهنگ و سرود لبتان سوختن است

اندیشۀ روز و شبتان سوختن است

این چیست میان تو و پروانه و شمع

کز روز ازل مذهبتان سوختن است؟

قیصر امین پور

هر دل که طواف کرد گرد در عشق

هم خسته شود در آخر از خنجر عشق

این نکته نوشته ایم بر دفتر عشق

سر دوست ندارد آن که دارد سر عشق

خواجه عبدالله انصاری

شعر قشنگ معرفت

ای از جمال روی تو تابنده آفتاب

وز آفتاب روی تو خورشید در حجاب

تو آفتاب حُسنی و ما سایۀ توایم

ای آفتاب حُسن! از این سایه رو متاب

ما قبلۀ جمال تو جوییم جاودان

چون «اَلصَّلوةِ» یار خطابی ست مستطاب

گویند منکری سوی دوزخ روانه شد

گفتند عاشقان که «ذهابٌ بِلا أیاب»

ما بندۀ توایم، چه بیم از امید و بیم؟

ما عاشق توایم، اگر عفو، اگر عقاب

قاسم انوار تبریزی

شعر قشنگ معرفت

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد

دیگران قرعۀ قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیدۀ ما بود که هم بر غم زد

«حافظ» آن روز طرب نامۀ عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

حافظ

مطلب مشابه: متن رفیق نامرد و جملات سنگین برای دوست بد و خیانتکار

مطلب مشابه: جملات مردانگی و مرد بودن + متن های زیبا و سنگین در مورد مردونگی و مرام

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.