شعر اربعین حسینی ۱۴۰۳ با مجموعه اشعار احساسی درباره امام حسین
اربعین حسینی یکی از پررنگترین موضوعات شعر آیینی فارسی است؛ موضوعی که از بازگشت کاروان اهلبیت(ع) و زیارت جابر بن عبدالله انصاری تا پیادهروی میلیونی زائران و دلتنگی جاماندگان را دربرمیگیرد. در این مقاله، اشعار موجود در دو مجموعه «حوزهنت» و «شهرستان ادب» با مجموعه قبلی روزانه تطبیق داده شدهاند. برای مطالعه متنهای کوتاهتر و مناسب پیام و کپشن، مجموعه جملات و اشعار اربعین حسینی نیز در روزانه منتشر شده است.
تمام شعرهای قابل استخراج دو منبع در این مجموعه بررسی شدهاند. موارد کاملاً تکراری یا نسخههای بسیار نزدیک فقط یکبار آمدهاند، اما نام شاعر، عنوانهای اصلی و متن ابیات بدون بازنویسی سلیقهای حفظ شده است. شعرها برای دسترسی بهتر بر اساس موضوع دستهبندی شدهاند. برای استفاده در شبکههای اجتماعی نیز میتوانید از مجموعه عکس پروفایل و عکسنوشته اربعین کمک بگیرید.
فهرست مطالب
اشعار پیادهروی اربعین، زائران و مسیر نجف تا کربلا
شعرهای این بخش درباره شوق زیارت، مسیر پیادهروی، موکبها، عمودها و حس زائران و جاماندگان اربعین است. برای آشنایی با متن دعای این مناسبت، مطلب زیارت اربعین همراه با ترجمه فارسی را بخوانید.

شعر اربعین از محمود ژولیده؛ کربلای عمر هرکس بیگمان خواهد رسید
محمود ژولیده
کربلای عمر هرکس بیگمان خواهد رسید
روز عاشورای ما هم یک زمان خواهد رسید
عاقبت باید حسینی رفت از دارِ جهان
ورنه در بستر به سَر عمرِ گران خواهد رسید
دست و پنجه نرم کردن با شهادت ساده نیست
هرکسی کربوبلایی شد، به آن خواهد رسید
نوکرِ ارباب، پیوسته دلش باشد جوان
پیر هم گردد به آقایش جوان خواهد رسید
غم مخور پای پیاده، کربلا روزی نشد
عاقبت یک روز ، جا مانده دَوان خواهد رسید
دستِ بی مهری نباید داد با ارباب، چون
دستِ پر مِهرش به دست دوستان خواهد رسید
آزمایشهای تو در تو ، به دل صیقل دهد
وانگهی روزی جواب امتحان خواهد رسید
اشک عاشق ، تازه روز اربعین گل میکند
آشنا باشیم زنگ کاروان خواهد رسید
ناله زینب کند کاری که بر «هل من معین»
پاسخ لبیک از کلِّ جهان خواهد رسید
گر بماند نزد حق یک روز از عمر جهان
طالب خون خدا، صاحب زمان خواهد رسید
شعر اربعین از مصطفی محدثی خراسانی؛ رفتند یاران و به کوی جان رسیدند
مصطفی محدثی خراسانی
رفتند یاران و به کوی جان رسیدند
تا محضر خورشیدی باران رسیدند
وادی به وادی با ستونها، با علمها
شور نجف تا کربلا، شوق حرمها
رفتند با نام حسین و مهر حیدر
تا اربعین
عشق
و عاشورای دیگر
با یاد زینب(س) درد را بیدار کردند
موکب به موکب عشق را دیدار کردند
رفتند تا اندوه زینب(س) را بفهمند
اسطورهی نستوه زینب(س) را بفهمند
رفتند تا سرداری سر را ببینند
رفتند عاشورای دیگر را ببینند
رفتند تا بین حرمها ره بپویند
عطری، نشانی از گل نرگس بجویند
با حسرت آن جاده تنها ماندم اینجا
رفتند و من از کاروان جا ماندم اینجا
هرچند مشتی سوز و اشک و آه شد دل
شادم که با آن کاروان همراه شد دل
شعر اربعین از مهدی جهاندار؛ این محبّت آسمانی است یا زمینی است؟
مهدی جهاندار
این محبّت آسمانی است یا زمینی است؟
این کشش فقط خیالی است یا یقینی است؟
اینکه میکِشد مرا بهسوی تو چه جذبه ای است؟
حال و روز عاشقان چگونه اینچنینی است
تاول شکفته زیر پای زائر تو را
بوسه میزنم که موسم ستارهچینی است
کاش تاولی به پای زائر تو می شدم
تا نوازشم کنی که اوج نازنینی است
از نجف پیاده سوی کربلا روان شدن
مثل اشکهای الغدیری امینی است
کربلا چه قرنها بر او گذشته و هنوز
از معلمان مهربان درس دینی است!
از کلاس عقل تا کلاس آخر جنون
سطری از کتاب إن قَطعتُموا یمینی است
عشقعشقعشقعشقعشقعشقعشقعشق
این صدای پای زائران اربعینی است
شعر اربعین از رضا یزدانی؛ اینهمه آیینگی از انعکاسِ آهِ کیست؟
رضا یزدانی
اینهمه آیینگی از انعکاسِ آهِ کیست؟
چشمهها در رودرودِ غصهی جانکاه کیست؟
جادههای پیشِپاافتاده بسیارند، لیک
ای دل راهی! حواست هست که این راه کیست؟
بندگی یعنی عطش، تنها شدن،بیسر شدن
او که شد دل بندهاش، خود بندهی درگاهِ کیست؟
انتقامی سرخ بعد از انتظار سبز ماست
لالههای این چمن در حسرت خونخواه کیست؟
هر کران پژواکی از «هیهات من الذله» است
این که آتش زد به عالم جملهی کوتاه کیست؟
آی زهد خشک! باید اربعینی طی کنی
تا بفهمی مستی ما از شراب آه کیست
شعر اربعین از مصطفی کارگر؛ به کربلا نرفتهها! حسین را صدا کنید
مصطفی کارگر
به کربلا نرفتهها! حسین را صدا کنید
میان اشکهای خود خدا خدا خدا کنید
زیارت حریم عشق اگر نصیبتان نشد
به جای دیدن حرم دری به گریه وا کنید
نجف به سمت کربلا پیاده… اربعین… سحر…
عجب حکایتی شده نظر به جادهها کنید
قسم به شوق زائران به بهترین مسافران
در این مسیر با صفا به عشق اقتدا کنید
رفیقهای محترم! قدمزنان سوی حرم
برای دلشکستهها برای ما دعا کنید
مسافران کربلا! کمی به یاد دوستان
میان بینالحرمین اقامهی عزا کنید
همسفر فرشتهها به وقت دیدن غروب
ناله به شاه بیکفن میان بوریا کنید
شعر اربعین از سیدعلیرضا شفیعی؛ اینجا کشیده ایم به شوق تو صف همه
سیدعلیرضا شفیعی
اینجا کشیده ایم به شوق تو صف همه
سوی تو عازمیم به شور و شعف همه
ما تشنه ایم تشنه ی صحرای طف همه
پای پیاده آمده ایم از نجف همه
تاریخ اگرچه فاصله انداخت بین ما
در راه عشق توست همه شور و شین ما
*
شد سهم ما امانت عشق تو از الست
یعنی که دین ما به تو از روز اول است
پاهای خسته ای که پر از زخم و تاول است
اجمالی از تلاطم شوقی مفصل است
ما زائران کوی تو هستیم از قدیم
با هر قدم به روی خطایی خطی زدیم
*
این کهکشان که چرخ زنان بر مدار توست
این قطره ها که مقصدشان جویبار توست
این سیل جمعیت که چنین رهسپار توست
از هر نژاد و رنگ و زبان بیقرار توست
هربیدلی شده ست مسافر به شوق تو
از شرق و غرب آمده زائر به شوق تو
*
ما از فرات غسل زیارت گرفته ایم
پیش تو در بهشت اقامت گرفته ایم
از چشم تو برات شفاعت گرفته ایم
از خون وضو برای
شهادت
گرفته ایم
عشق تو را نشان به زمین و زمان دهیم
آخر در این مسیر به پای تو جان دهیم
*
دارد همیشه شور تو جریان در این مسیر
ما بگذریم یکسره از جان در این مسیر
در یاد ماست پیر جماران در این مسیر
حس می شود حضور شهیدان در این مسیر
ما نایب الزیاره ی خیل شهیدها
نزد تو آمدیم امام امیدها
شعر اربعین از محمدجواد آسمان؛ سخنی ز کربوبلا بگو، نفسی از آنچه که دیدهای
محمدجواد آسمان
سخنی ز کربوبلا بگو، نفسی از آنچه که دیدهای
دو سه بیت تازه و تر بخوان، که چه دیدهای، چه شنیدهای
چه خوش آن که موسم اربعین، برسد به موکب واپسین
به زیارت شه ملک دین، تو رسیدهای که رسیدهای
چه خبر ز خیل پیادهها، ز دعای هر شب جادهها
که خدا کند شب عمر ما، برسد به وصل سپیدهای
به دعای «کنت معک» خوشی؟ دل من اگر به محک خوشی
نروی اگر سوی نینوا، ز سبوی حق نچشیدهای
دو قدم به تاول پا برو، دو قدم به قد دوتا برو
که از آن به سجده تو سربلند و سبک پری، که خمیدهای
همه خواهشم بود از خدا، که شوم شهید ره ولا
ولی آه از این دل مبتلا، دل از قفس نرهیدهای
به لبان تشنهی سیدالشهدا قسم، که نمیرسم
به چنان مقام رفیعی و به چنین صفات حمیدهای
پرش بلند هما کجا و دل شکستهی ما کجا
به همین خوشم که ادا کنم غزلی به مدح قصیدهای
شعر اربعین از لیلا حسیننیا؛ کفشهای من!
لیلا حسیننیا
کفشهای من!
کفشهای خاکیام!
دعا کنید
سال بعد خاک کربلا نصیبتان شود
دعا کنید
جادهای که خیل کفشهای عاشقان
میهمان وسعتش شدند
سهم ما بهگِلنشستگان شود
کفشهای من دعا کنید
شعر اربعین از زهرا سپهکار؛ به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم
زهرا سپهکار
به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم
کجاست قلب صبوری که گم شده ست مسیرم
چو قطره ای که به دریا چو گرد در شب صحرا
بعید نیست اگر در میان راه بمیرم
پیاده آمده ام کربلا که با تو بگویم
فدای قافله ی اشک کودکان اسیرم
چه سفره ها که بینداخت قدر دار و ندارش
به راه، پیرزنی که نگفت هیچ فقیرم
به شوق کفش مرا واکس زد که فرق ندارد
چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم
دعایی ام که ندیده به عمر رنگ اجابت
نمانده غیر رسیدن به زیر قُبّه گزیرم
***
دیدیم جهان بیتو به بن بست رسید
هر قطره به موجها که پیوست رسید
این رود عظیم اربعین تا دریا
با پرچم یا حسین در دست رسید
***
او سفره نداشت میزبانم باشد
میخواست شریک داستانم باشد
میآمد او سایه به سایه با من
در طول مسیر سایهبانم باشد
***
از زائر سینهخیز پوشیده کفن
تا زائر پیری که رها کرده وطن
تا بوسه به پای زائرانش بزنم
«ای کاش زمین کربلا بودم من»
شعر اربعین از محمدحسین انصارینژاد؛ کدام چلهنشین است اینچنین که منم
محمدحسین انصارینژاد
کدام چلهنشین است اینچنین که منم
علم به دوش دراین ظهراربعین که منم
اویس،دست تکان میدهد براهل یمن
چهل عمود بیایید از یمین که منم
چهل عمود نرفتم که دست حرملهای
کمان به دست فرود آمد ازکمین که منم
ببین درآینهی شط شکوه ساقی را
خدا که دست برآرد ازآستین که منم
چهل عمود، شبی از فرات رد شدهام
به روی دست، ورقهای یاسمین که منم!
سکوت تشنهلبانیم ساقیا مددی
أَدِر، و ناوِلُني مثلَ ساتكين كه منم
امام خوانده تو را «نافذالبصیره» و بس
برآر دست ازآن چشمهی یقین که منم
علم به دوش، شهیدان کیستند به دشت؟
به لالهپوشترین قسمت زمین که منم
کجاست سورهی یاسین سربریده به طف
به نیزه میشنوم شرح یاء و سین که منم
میان معرکه «هل من معین» کیست به دشت؟
به نیزه، شعشعهی ماه بیمعین که منم
نشسته جلوهی ثاراللهی به پیرهنش
نشسته نقش هوالله برنگین که منم
خموش ردشدی ازخیمهگاه سوختهای
شکسته بشنو ازاین تار بیطنین که منم
کنار علقمه ساعت به وقت مرثیه است
در این قصیده ببین داغ بر جبین که منم
شعر اربعین از فاطمه عارفنژاد؛ شگفتا راه عشق است این، که مرد جاده میخواهد
فاطمه عارفنژاد
شگفتا راه عشق است این، که مرد جاده میخواهد
حریفی پاک باز و امتحان پس داده میخواهد
مسافر را پیاده، داغدیده، صاحب دردی
ورای دردهای پیش پا افتاده میخواهد
دلی آرام و پر غوغا، سری شوریده و شیدا
دلی سرمست جان دادن، سری دلداده میخواهد
مسلمان و مسیحی را به حریت فراخوانده
جدا از دین و ایمان، آدمی آزاده میخواهد
ندارد هیچ آدابی و ترتیبی اگر عشق است
نه محرابی و نه تسبیح، نه سجاده میخواهد
هلا جامانده از این راه! آخر تو چه کم داری؟
مگر این جاده غیر از شوق فوق العاده میخواهد؟
حسین بن علی تنهاست ای یاران به پا خیزید
که اینک وارث او لشکری آماده میخواهد
کشانده در بیابان اندک اندک جمع مستان را
بگو ساقی بیاید! میهمانش باده میخواهد
شعر اربعین از سید محمدمهدی شفیعی؛ همه از هر کجا باشند از این راه میآیند
سید محمدمهدی شفیعی
همه از هر کجا باشند از این راه میآیند
به سویت ای امینالله خلق الله میآیند
صف جن و ملک با زائرانت همقدم هستند
به عشقت از عوالم، خیل خاطرخواه میآیند
زمین سرمست راه افتاد و بر ما راه آسان شد
زمین و آسمان با زائرانت راه میآیند
ببین شانه به شانه هم سفید و هم سیاه اینجا
به شوق دیدن تو پابهپا، همراه میآیند
گروهی غرق توصیفند و مست مدح چشمانت
گروهی روضهخوان، با سیل اشک و آه میآیند
به شهرت میرسند و حال و روز شهر بارانی است
پر از بغضند و نم نم تا دم درگاه میآیند
مدار عاشقی سقاست، آغاز طواف از اوست
به سوی آفتاب آنجا به اذن ماه میآیند
قیامت کردهای، انگار تصویری است از محشر
که دوشادوش هم نزدت گدا و شاه میآیند
نکیر و منکر از من گرچه زهر چشم میگیرند
به لطف گوشه چشمت آخرش کوتاه میآیند

شعر اربعین از سیده نرگس میرفیضی؛ سیل مردم،درون تلویزیون
سیده نرگس میرفیضی
سیل مردم،درون تلویزیون
پشت چشم شکسته ی خیسم
کاش دستان اشک آلودم
بگذارند روضه بنویسم
کاش می شد شبی روانه شدن،
لایق یک سلام ساده شدن،
من که عمری، سوار ماشین هام
غبطه خوردم به این “پیاده شدن”
از هلند و فرانسه و آلمان
تا یمن، مصر، سوریه، ایران
هر کجا بذر عشق می پاشی
پیچکی می دود به کل جهان!
هر کسی از تو راه می گیرد،
پیش تر، قید ِ خانه را زده است!
با دو تا پا و کوله ای از اشک،
با تمام ِ تمامش آمده است!
هر کسی صاحب دو تا اَبر است،
هر که با خود دو آسمان دارد،
هر کسی پشت قاب دوربین ها،
شعر خوبی برایمان دارد!
پیرمردی که سفت پوشیده
کفش های برهنگی اش را،
کودکی که هجوم ِ چشمِ پدر
شور کرده ست تشنگی اش را…
مادری که میان آدم ها
پسرش را سراغ می گیرد
به خیالش شهید، “می آید”
و به این راحتی نمی میرد!
دست ها را پر از دعا کرده،
ناله هایش شکسته دل ها را!
روضه ای تلخ در گلو دارد،
خوب دیده ست ” اُمّ لیلا ” را!
چشم هایش به لهجه ی عربی
چند ساعت گدای زائرها ست،
به امید یکی دو تا مهمان،
چشم در راه کل عابرها ست!
هر کسی از تو راه می گیرد:
خوش به حالش!سعادتش این است!
هر کسی هم که نوبتش نرسد:
مثل من ،پشت ِ چشمِ دوربین است!
کربلا را بزرگ می بینم
پشت این قاب کوچک ِ تنها
فکر کن واقعا چه می دیدم
اگر آنجا میان آدم ها. . .
شعر اربعین از محمدمهدی خانمحمدی؛ و اربعین پس از این ابتدای عاشوراست
محمدمهدی خانمحمدی
و اربعین پس از این ابتدای عاشوراست
نگاه کن که خروج امام بعد مناست
نگاه کن که چگونه به صحنه میآییم
اگرچه باز به پای برهنه میآییم
برهنهپایی ما انقلاب سادۀ ماست
که زخم همسفر پابهپای جادۀ ماست
مسافرانِ سحرخیزِ جادهایم هنوز
به رغم حادثهها ایستادهایم هنوز
بگو به شیخ کمی بیشتر نظاره کند
بگو که خیر ندارد که استخاره کند
بگو که خواب نماند، بگو شتاب کند
بگو که وقت ندارد که انتخاب کند
چه سود از اینکه ملقب به بوسعید شود
و با حسین نباشد که بایزید شود
چه سود از اینکه برای دو کیسه، جان بدهد
هزار مرتبه ایمان برای نان بدهد
به هر طریق، بزرگ طریقتی باشد
مجازِ روشنِ هر بیحقیقتی باشد
بگو به شیخ دو خط هم بیاورد برهان
که خستهایم از این فقههای استحسان
چقدر دیدن و فهمیدن و دوباره سکوت
صدا شوید دمی، زندههای در تابوت!
صدا شوید و بغرید تا به کی لالی؟!
چقدر صورتک خندههای پوشالی
سلاح گریه ندارید پس خراب شود
کمی کمیل بخوانید تا که آب شوید
«بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است»
میان راه تو با راه اربعین فرق است
پیاده رفتن ما مظهر رجزخوانی است
ولی همیشه رجز خواندن تو پنهانی است
میان قول و عملها بهانه میبینیم
و دستخط تو را کوفیانه میبینیم
دم از مصالحه در مجلس یزید زدی
برای وعدۀ گندم، دم از امید زدی
بس است توبه کنید آنچنان که حر باشید
برای پاک شدن متصل به کر باشید
به پا شوید هنوز آفتاب پا نشده
نماز صبح بخوانید تا قضا نشده
به پا شوید که از دستتان زمان رفته
اگر که دیر بجنبید کاروان رفته
و اربعین پس از این ابتدای عاشوراست
نگاه کن که خروج امام بعد مناست
نگاه کن که چگونه به صحنه میآییم
اگرچه باز به پای برهنه میآییم
دوباره در سر ما شور عشق افتاده
حبیبهای غریبیم در دل جاده
بدون واهمه افتادهایم در این راه
هر آنکه همسفر کربلاست بسم الله
شعر اربعین از سمانه رحیمی؛ وقت سفر به جنّتُ الأعلى رسیده بود
سمانه رحیمی
وقت سفر به جنّتُ الأعلى رسیده بود
مرغ دلش به کربوبلا پر کشیده بود
اینبار، او برای خودش بعد سالها
یک کوله با امید فراوان خریده بود
همپای کاروان ملائک که نورشان
بر دیدگانِ تشنۀ باران وزیده بود
میرفت تا هوای دلش را عوض کند
قلبی که عاشقانه، دل از جان بریده بود
در هر قدم به یاد حسین از نگاه او
هی دانهدانه اشک معطر چکیده بود
موکببهموکب از نفحات گلاب و عود
طعم زیارتِ حرمش را چشیده بود
با خود دوباره زمزمه میکرد و میگریست
هر روضهای که پای عمودی شنیده بود
باور نداشت همقدم صبح اربعین
دستش به آن ضریح مبارک رسیده بود
بوسید عکس سردرِ بابُالسلام را
جاماندهای که اینهمه را خواب دیده بود
شعر اربعین از زهرا بشری موحد؛ دلم سربههوا باشد چه بهتر!
زهرا بشری موحد
دلم سربههوا باشد چه بهتر!
سرم گرم شما باشد چه بهتر!
عزادارم ولی شادم از این غم
غمی که دلگشا باشد چه بهتر!
به عشقت هرکجا باشد میآییم
اگر هیئت بهپا باشد چه بهتر!
چه ذکری بهتر از نام حسین است
چه بهتر که رسا باشد چه بهتر!
سری که خالی از سودای یار است
اگر از تن جدا باشد چه بهتر!
«غم عشقت بیابون پرورم کرد»
نجف تا کربلا باشد چه بهتر!
میدرخشی تو در متن دینها
شک ندارند در آن یقینها
هر چه فصل است با تو بهار است
ای ربیع الأنام زمینها
سیب میآوری از بهشتت
میگذاریم در هفتسینها
گفتهاند آسمان مَرکب توست
شاید از ابر باشند زینها
میکِشی دست بر روی عالم
میشود پاک، چین از جبینها
تیغ بر نیششان، نوششان باد!
مارهایی که در آستین ها…
لقمه میگیری از سفرههای
نان و اندوه زاغهنشینها
مهربانی و در موسم تو
رسم، رحم است بر خوشهچینها
عصر خوبیست عصر ظهورت
آرزو میکنم بعد از اینها-
تا دم آخرم با تو باشم
از «قلیل من الآخرین»ها
آرزو میکنم پابهپایت
کربلایی شوم اربعینها
شعر اربعین از محمدمهدی عبداللهی؛ عاشق اگر به شوق تو پرواز مىکند
محمدمهدی عبداللهی
عاشق اگر به شوق تو پرواز مىکند
احساس خویش را به تو ابراز مىکند
مُهرِ «زیارت» است کلیدى که عاقبت،
درهاى بسته را به دلم باز مىکند
یک «اربعین» گذشت ولى بى قرارتر
این دل، سفر به نام تو آغاز مىکند
با یاد تو که همسفر جاده مىشوم
«لبیک یا حسین»، چه اعجاز مى کند؟!
وقتى که اشک، همقدم ناله مىچکد
بُعد مسیر را به تو ایجاز مىکند
جاى «مدافعان حرم» ،سینه مىزنم
هر “موکبى” که بغض مرا، ساز مىکند
«اى پیاده» آمدنم ،«مشقِ نوکریست»
تا این غزل به سوى تو پرواز مىکند
▫️
هر زائرى به «کرب و بلا»، پا گذاشتهست
گویی کنار «عرش خدا» ناز مىکند
شعر اربعین از سعید مبشر؛ فارغ تر از نسیم مهیای جاده ایم
سعید مبشر
فارغ تر از نسیم مهیای جاده ایم
عشق است میزبان که چنین صاف و ساده ایم
از چند ملتیم ولی زیر پرچمت
احساس می کنیم که یک خانواده ایم
تا کربلا نماز حضور است موج موج
وصلیم هر کجای مسیر ایستاده ایم
بی ذکر یاحسین که اصل گشایش است
مثل لبان دوخته بی استفاده ایم
باران به خاک تشنه نظر بیشتر کند
دلخوش به دست خالی و پای پیاده ایم
صدها دعا ضمیمه ی هر کوله پشتی است
بر دوش خویش بار امانت نهاده ایم
شعر اربعین از سعید سلیمانپور؛ نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را
سعید سلیمانپور
نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را
ببخش بر من مسکین شکستهبالی را
نشد که پای پیاده به درگهت برسم
و تحفه آورم این دستهای خالی را
منی که چلّهنشین غم توام مولا
نشدکه همدل و همره شوم موالی را
نشد عراقِ غمت را بگریم از دل و جان
بدل به آه کنم این شکستهحالی را
دوباره چشمۀ جانبخش اربعین جوشید
نشد که درک کنم حال آن زلالی را
بگو بگو «به کدامین دعات خواهم یافت»؟
بگو کجا برم این حسرت سؤالی را؟
ببار حضرت باران به شورهزار دلم
ببر ز سینۀ من داغ خشکسالی را
چکید قطره اشکی و از غم تو سرود
قبول کن ز من این شعر ارتجالی را
شعر اربعین از نغمه مستشارنظامی؛ با زیارت زیر و رو کردی دل اندوهگین را
نغمه مستشارنظامی
با زیارت زیر و رو کردی دل اندوهگین را
خود شفاعت میکنی دلدادگان را، زائرین را
مشت خاکی از مزارت میکشد بر چشم جابر
تا ببیند رازهای عالم عین الیقین را
میرود از هوش گویا ظهر عاشوراست آنجا
دیده شاید حال و روز خیمههای آتشین را
در هیاهوی سم اسبان و تنها زخم خورده
در عزایت دیده اشک حضرت روحالامین را
دیده سر را در میان دستهای شمر ملعون
دست بیانگشت را، انگشتران بینگین را
از فرات و بیوفاییها شکایت کرده بیشک
دیده در میدان چهار آیینۀ امالبنین را
دیده شاید خطبهخوانِ هفتخوانِ کربلا را
دیده شاید در میان کوفه زینالعابدین را
دیده شاید… میگشاید چشمهایش را صحابی
بر لبش آورد نام سید و سالار دین را
پاسخ جابر چرا از جانب مولا نیامد؟
آنطرفتر از تنت دید آن سر بالانشین را
با زیارتنامهای راز دلش را گفت جابر
با غمت آمیخت ذکر زائران اربعین را
شعر اربعین؛ اراده کن که جهانی به شوق راه بیفتد
اراده کن که جهانی به شوق راه بیفتد
به سینۀ همه آن شور دلبخواه بیفتد
پیادهها همه پا در رکاب عشق تو باشند
و سایۀ عَلَمت بر سر سپاه بیفتد
بجوشد از دل سنگش هزار چشمۀ زمزم
نگاهتان که به هر خاک روسیاه بیفتد
کسی که روضه به روضه شکست پای غم تو
چطور باز در اندیشۀ گناه بیفتد؟
عجیب نیست که در گیر و دار حنجر و خنجر
گذار این همه عاشق به قتلگاه بیفتد
زمان زمان غریبی عشق نیست مبادا
دوباره لشکر دشمن به اشتباه بیفتد!
شعر اربعین از مریم کرباسی؛ شنیده بود که اینبار باز دعوت نیست
مریم کرباسی
شنیده بود که اینبار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست
بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!
اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست
غمی است در دل جامانده های کربوبلا
که هرچه هست، یقین دارم از حسادت نیست
میان ما که نرفتیم و رفتهها، شاید
تفاوتیست در آغاز و در نهایت نیست
همیشه آنکه نرفته است، بیقرارتر است
همیشه آنکه نرفته است، کمسعادت نیست
و آن کسی که در این راه اهل دل باشد
مدام اهل گله کردن و شکایت نیست
خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد
نباید اینهمه دلدل کند که فرصت نیست
شعر اربعین از محمد غفاری؛ دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است
محمد غفاری
دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است
دوباره حال همه عاشقان تماشایی است
که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است
سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است
ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع صبح شب انتظار نزدیک است
ببین که قفل قفس را شکسته، میآیند
کبوتران حرم دستهدسته میآیند
چو موج از همهسو دلشکسته میآیند
غریب، از نفس افتاده، خسته میآیند
که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند
تمام پشت سر جابر ابن عبدلله
چه عاشقانه قدم میزنند در این راه
از اشتیاق حرم راه میشود کوتاه
هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله
هنوز خون تو در باور زمان جاری است
قسم به نور، که این ابتدای بیداری است
دوباره حال من و شعر میشود مبهم
دلی که دست خودم نیست میشود کمکم
در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم-
«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»
شعر اربعین از استاد علی معلم دامغانی؛ کوری چشم مشرکان کوری چشم کافران
استاد علی معلم دامغانی
کوری چشم مشرکان کوری چشم کافران
کوری چشم شبدلان کوری چشم منکران
(…)
زائرش، از ستاره بیش سوی خورشید، او روان
چشم مول عنود کور، کید غول حسود دور
تا بگیرد ولای او این جهان را کران کران
آید از روس و از فرنگ خویش و بیگانه رنگ رنگ
بهر طوف ضریح او کاروان پشت کاروان
نافه را عطر و بو نکاست یافه او را اگر نخواست
حرمت عالم یقین نشود ضایع از گمان
خسته در خاک شد یزید مور و مارش جگر گزید
لعنت حق بر او مزید اینچنین مزد آنچنان
خلق را مبتلا سرشت خاک را کربلا نوشت
تا حرم را تهی کند آسمان از حرامیان
ای معادت شده معاش قصه وارونه بود کاش
تا نبودی به عاقبت تشنه و گشنه و نوان
ای غم قوت و قوتت کسر دین و مروتت
نیست پندار شوکتت غیر اضغاث ناتوان
چند روزت به کام شد لیک نوبت تمام شد
از نظر کاروان گذشت نه تو ماندی نه دیگران
بار دوغ و دغل بماند جرم فعل و عمل بماند
در مثل بوته بر فروخت غلب در کوی زرگران
لطف ما معین بماند حرمت اربعین بماند
گر تو باور نمیکنی حالی این خط و این نشان

شعر اربعین از غلامرضا سازگار؛ دل به عشق یوسف زهرا نهاده میرویم
غلامرضا سازگار
دل به عشق یوسف زهرا نهاده میرویم
از نجف تا کربلا پای پیاده میرویم
یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام
مرغ روحم پر زند در قتلگاه و علقمه
تا گذارم چهره بر خاک عزیز فاطمه
یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام
یابن زهرا سربه کف در سرزمینت آمدم
تا شوم زوار روز اربعینت آمدم
یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام
زائر قبر شریف یوسف زهرا شدم
همسفر با کاروان زینب کبری شدم
یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام
کربلا یا کربلا یاکربلا یاکربلا
زینب خونین جگر برگشته از شام بلا
یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام
ای خدا پروانۀ قبر علی اکبر شدم
زائر هفتاد و دو آلالۀ پرپر شدم
یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام
شعر اربعین از سید مهدی موسوی؛ پل، بهانهای معلّق است
سید مهدی موسوی
پل، بهانهای معلّق است
تا به اتّفاق هم از آن گذر کنیم
راه، پیش روست
تا من و تو بیشتر سفر کنیم
کولهپشتی من و تو در سفر پر از بهانههای عاشقانه است
انتخاب ما در این مسیر، پابرهنگیست
ریگهای نالهخیز و خارهای تند و تیز
ردّ پای سرخ را به ارمغان میآورند
اینچنین ادامهدادنی
خونبهای رفتن است!
زخمهای سادهای از این قبیل
وصلهی تن است!
پس ادامه میدهیم:
میرویم و می رویم
تا حقیقت مسیر برملا شود
کم، درنگ میکنیم
تا گلیمِ زبر جاده، نخنما شود
ردّ پای سرخمان
تار و پودِ فرش قرمزی شده که دستباف نیست
دار قالیِ مسافرانِ این دیار
لَنگِ نقشه و نخ و کلاف نیست
نقشههای دیگران اگر کشیدنیست
نقشههای ما چشیدنیست
طبق نقشه پیش میرویم:
راه، پیش روست
در سفر«صدای پای آب» هست
در کنار جاده، قوتِ راه هست
ـ گریههای شوقِ گاهگاه هست!ـ
میچشیم و میرویم…
ناگهان درنگ میکنیم
دشتهای این حوالی آشناست
«خاطرات» نیمهجان، دوباره زنده میشوند:
ـ (واژههای شعر، سوی رودخانهای گسیل میشود/ بحر شعر نو طویل میشود) تشنگی امان نمیدهد/ مشکهای بغضکرده خالیاند/ جنگ نابرابر و حماسهای بزرگ…/ چند شیر و گلّهگلّه گرگ…/ تیغهای آخته/ خیمههای سوخته/ نیزههای خودفروخته/ کاروان خستهی شتر/ در حصار وحشیان نان به نرخ روز خور!/ کاروان صبح زود، در مسیر شام/ با هزار ندبه و پیام ـ
دشتهای این حوالی آشناست
سرزمین پیش رو، حیاطخلوتِ خداست
ما رسیدهایم…
این زمینِ کربلاست!
از چهل مقام و منزلی که راه آمدیم
چلّهچلّه اشک ریختیم
ردّ پا شدیم، نقطهچین شدیم…
مثل فرش قرمزی که بافتیم
لایق غبار«اربعین» شدیم!
شعر اربعین از مهدی جهاندار؛ چهل سلام و چهل صبح، این ترانۀ کیست؟
مهدی جهاندار
چهل سلام و چهل صبح، این ترانۀ کیست؟
چهل مقام و چهل منزل آستانۀ کیست؟
چهل نَهار و چهل لَیل، دام و دانۀ کیست؟
چهل سوار و چهل اسب این فسانۀ کیست؟
چهل حدیث و چهل قصه عاشقانۀ کیست؟
بهانه گیر نبود این دل، این بهانۀ توست
به هر طرف که نظر می کنم نشانۀ توست
“رواق منظر چشم من آشیانۀ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست”
نگاه می کنم از دور، خانه خانۀ کیست؟
پیاله نوشِ وَلی از ولا نپرهیزد
که مست از می قالوا بلی نپرهیزد
فدایی نجف از کربلا نپرهیزد
“کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد”
دوباره قصۀ شمشیر و تازیانۀ کیست؟
و آسمان که چهل روز خون گریسته بود
و آن زمین که چهل شب جنون گریسته بود
و مشک تشنه تو را سرنگون گریسته بود
و کودکی که ندیدند چون گریسته بود
پس از تو بار امانت به روی شانۀ کیست؟
زمانی از گلوی چاه می رسد بر گوش
زمانی از نفس راه می رسد بر گوش
نوید نصرُ من الله می رسد بر گوش
صدای کیست که گهگاه می رسد بر گوش
اگر زمانۀ او نیست پس زمانۀ کیست؟
حسین غرقه به خون خدا، غسیل الله
حسین کشتی راه خدا، سبیل الله
حسین کشتۀ ذات خدا، قتیل الله
حسین جاه و جلال خدا، جلیل الله
که آن یگانه دو تا نیست، آن یگانه یکی است
شعر اربعین از زهرا سپهکار؛ به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم
زهرا سپهکار
به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم
کجاست قلب صبوری که گم شده ست مسیرم
چو قطره ای که به دریا چو گرد در شب صحرا
بعید نیست اگر در میان راه بمیرم
پیاده آمده ام کربلا که با تو بگویم
فدای قافله ی اشک کودکان اسیرم
چه سفره ها که بینداخت قدر دار و ندارش
به راه، پیرزنی که نگفت هیچ فقیرم
به شوق کفش مرا واکس زد که فرق ندارد
چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم
دعایی ام که ندیده به عمر رنگ اجابت
نمانده غیر رسیدن به زیر قُبّه گزیرم
شعر اربعین؛ از زائر سینهخیز پوشیده کفن
از زائر سینهخیز پوشیده کفن
تا زائر پیری که رها کرده وطن
تا بوسه به پای زائرانش بزنم
«ای کاش زمین کربلا بودم من»
شعر اربعین از زهرا بشری موحد؛ دلم سربههوا باشد چه بهتر!
زهرا بشری موحد
دلم سربههوا باشد چه بهتر!
سرم گرم شما باشد چه بهتر!
عزادارم ولی شادم از این غم
غمی که دلگشا باشد چه بهتر!
به عشقت هرکجا باشد میآییم
اگر هیئت بهپا باشد چه بهتر!
چه ذکری بهتر از نام حسین است
چه بهتر که رسا باشد چه بهتر!
سری که خالی از سودای یار است
اگر از تن جدا باشد چه بهتر!
«غم عشقت بیابون پرورم کرد»
نجف تا کربلا باشد چه بهتر!
شعر اربعین از محمدمهدی عبداللهی؛ گفتم مگر بهانه غم آشکار شد
محمدمهدی عبداللهی
گفتم مگر بهانه غم آشکار شد
عطر حرم وزید و دلم بى قرار شد
جان بر لب آمدم به تمناى هر قدم
بغضم نهفته در دل شب هاى تار شد
میقات عاشقان ،حرم شاه لافتاست
با یاعلى! قدم به قدم، استوار شد
از کوفه عازم سفر کربلا شدم
رنگ تمام فاصلههایم غبار شد
اندوه بیکران تو را در میان دشت
آغوش گرم خاطرهها، اعتبار شد
از بوى سیب، عطر تو مىآید اى عزیز!
پاییز سرد جاده، برایم بهار شد
با هر قدم کنار قدمهاى خواهرت
اشکم چکید و دفتر غم لالهزار شد
موکب به موکب از غم هجران سرودهام
شاعر در انتظار تو، چشم انتظار شد
شعر اربعین از فاطمه نانیزاد؛ پاییز من! بگذار تا آبان بماند
فاطمه نانیزاد
پاییز من! بگذار تا آبان بماند
این برگهای آخر گلدان بماند
بار سفر بسته پرستو بگذار
یک روز دگر مهمان بماند
از یار من پای درختان رد پایی است
بگذار زیر برگها، پنهان بماند
این نامههای رنگرنگ عاشقانه
حیف است دست باد سرگردان بماند
از کوچهباغ آرزوهامان گذر کن
نقشی بزن تا آسمان حیران بماند
چون برگ میریزد گناهان مسافر
پای پیاده، اربعین، باران… بماند
شعر اربعین از علی پور زمان؛ قلبم قلمرو همۀ عاشقانههاست
علی پور زمان
قلبم قلمرو همۀ عاشقانههاست
من، اربعین، حرم، سفر بیکرانههاست
لبهای خادمان تو گرم «تفضَّل» است
«شُکراً» جواب زائر تو بر نشانههاست
خانه به خانه، شور شما، طعم عاشقی
مسجد چراغ دارد و نوری به خانههاست
دل میزند به وسعت دریا و میرود
آن زائری که در دل تنگش بهانههاست
دیدیم طفل در بغل و کودک و جوان
فصلی پر از شکفتن شوق جوانههاست
با یاد شاعران به لبم آمده غزل
با یاد دوستان نفسم از ترانههاست
اینجا ستون به آخر خط میرسد ولی…
اینجا جنون جاری آن جاودانههاست
شعر اربعین از میثم داودی؛ ای شوق پابرهنه که نامت مسافر است
میثم داودی
ای شوق پابرهنه که نامت مسافر است
این تاول است در کف پا، یا جواهر است؟
راهی شدی به سمت رسیدن به اصل خویش
دور از نگاه شهر که فکر ظواهر است
دل های شستوشو شده و پاک بیشمار
چشمی که تر نگشته در این جاده نادر است
سیر است گرچه چشم و دلت از کرامتش
در این مسیر سفرۀ افطار حاضر است
وقتی که در نگاه تو مقصد حرم شود
پاگیر جاده میشود آن دل که عابر است
با آب وتاب سینهزنان گرم قلقل است
کتری آب جوش که در اصل شاعر است
فنجان لب طلا پروخالی که میشود
هر بار گفتهام نکند چای آخر است
شعر اربعین از غزلی مشترک از احسان معبودی، مهدی حنیفه و امیر سلیمانی؛ فقط باید نشست رو به سوی قبله زانو زد
غزلی مشترک از احسان معبودی، مهدی حنیفه و امیر سلیمانی
فقط باید نشست رو به سوی قبله زانو زد
تمام جاده را با پلکهای خیس، جارو زد
نباید جز کریمان از کسی چیزی طلب کرد و
نباید جز حسین بن علی بر هرکسی رو زد
به لبیکی که میگوییم میارزد، که اینگونه
برای یک زیارت اینهمه این سو و آن سو زد
نهنتها حرف من یا حرف تو، این رسم نوکرهاست!
نباید با زهیر و جون و عابث ذرهای مو زد
چه آقایی؟ که خاک زیر پای زائرانش را
شبیه مهر تربت میشود بر طاق ابرو زد
فقط باید به پایش اربا اربا شد، فقط دل را
گره بر زخمهای بیشمار اکبر او زد
_
نسیم بارگاهت سنگ را هم میکُند عاشق
غبار خاک پای زائرت طعنه به دارو زد
مرا هم راه دادی کربلا این وادی حیرت
که از شوق حرم باید فقط هو هو و یاهو زد
شعر اربعین از محمدشمس؛ مثه جاده با حس خوب سفر
محمدشمس
مثه جاده با حس خوب سفر
دارم عاشقیو قدم میزنم
عجب حس و حالى عجب شوریه
عجب خاطراتى رقم می زنم
جنون من از لطف چشم توئه
خودت خواستى بیقرارت بشم
تو این سیل آشفته آروم شدم
پریشونیه رمز آرامشم
تو آغوش باده نسیم بهشت
پر از آسمونه هواى زمین
شبیه یه رؤیاس حال و هوام
دوباره شدم زائر اربعین
مسیر عموداى نورانیه
ستون تا ستونه امید فرج
با یه کوله غرق گناه اومدم
به منزل رسیدم با یه بار کج
سلامٌ على ساکن کربلا
سلام اى سر زخمى تشنهکام
حالا روبروى ضریحت حسین
نشستم بگیرم جواب سلام
توى اوج رویاى شیرین من
تو قاب چشام صحن ارباب بود
پریدم دیدم کربلا نیستم
چقد حیف این منظره خواب بود
دل شب توى خلوت بیکسى
با اشکام فقط زار زدم عشقتو
اگه که نشد کربلایى بشم
توى روضهها جار زدم عشقتو
تب ناامیدىِ پرحسرتى
توى بارون چشم مأیوسمه
که بغض نفسهاى جاموندهها
مثه سردىِ آه افسوسمه
درسته واسه بیکسى دلم
هواى حرم سرپناهه حسین
درسته نخواستى بیام کربلا
آقا باشه هرطور صلاحه حسین
اگه که شکسته دلم راضیم
دلم روشنه که منو میخرى
خوشم دیر یا زود آقاى من
منو یه سفر کربلا میبرى
به حق سهساله به حق رباب
به آلالههاى شهید حسین
ایشالا که سال دیگه اربعین
میام کربلا به امید حسین

شعر اربعین از رضا قربانی؛ اربعین عشاق جان را نزد جانان می برند
رضا قربانی
اربعین عشاق جان را نزد جانان می برند
سر برای پیشکش دربار سلطان می برند
هم سواره هم پیاده دل به جاده می زنند
آبرو از هرچه عذر و هرچه هجران می برند
مثل موسای کلیم الله تا وادیِ طور
پابرهنه می روند و سودِ چندان می برند
مرحبا به شیعیان و مردم اهل عراق
که همیشه در قمار عشق آسان می برند
اربعین به خانه هاشان در طریق کربلا
با زبانِ التماس و زور ” مهمان ” می برند
در تمام سال با نان جویی سر می کنند
خدمت زائر ولیکن مرغ بریان می برند
تربت و آب و غذای حضرتی که جای خود
خاک پای زائران را بهر درمان می برند
آب تاول های پای زائران هم برکت است
باغبان هاشان برای باغ هاشان می برند
پیر زن هایی که بی سرمایه و بی موکبند
بار زائر را به روی دوش با جان می برند
وای بر حال کسانی که برای زائران
کیسه می دوزند و از این ناحیه نان می برند
شمع می گِرید ولی خاکستر پروانه را
به غنیمت بادها شام غریبان می برند
یوسف پاره کفن ای یوسف پاره بدن
خواهرت را کوچه و بازار و زندان می برند
شعر اربعین از مهدی رحیمی؛ آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده
مهدی رحیمی
آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده
من هم شده ام سوی تو اعزام پیاده
طوفانم و می آیم و در حلقه ی عشاق
بر خویش سوارم ولی از نام پیاده
بر عرش سوارش بکنی روز قیامت
هرکس طرفت آمده یک گام پیاده
ای خاص ترین عام،می آیند دوباره
خاصان طرفت در ملاء عام پیاده
ای کاش بگویند که در راه حرم مرد
یک شاعر ایرانی ناکام،پیاده
زینب شده از ناقه پیاده که بیایند
بر تسلیتش لشکر خدام پیاده
زینب شده از ناقه پیاده که به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پیاده
امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت
یک روز ز ناقه شده آرام پیاده
زانوی قدح بوده و بازوی پیاله
هرجا که شرابی شده از جام پیاده
از کرب و بلا رفته پیاده طرف شام
تا کرب و بلا آمده از شام پیاده
شامی که در آن از پس هفده سر بر نی
خورشید شده بر سر هر بام پیاده
ناموس خدا زینب کبری به زمین خورد
تا بین خلایق شود اسلام پیاده
شعر اربعین از حسن صنوبری؛ اربعین یعنی میآیم تا که تو تنها نباشی
حسن صنوبری
اربعین یعنی میآیم تا که تو تنها نباشی
تشنه در کربوبلا و کشته در صحرا نباشی
مو پریشان و پیاده، تشنه میآیم به جاده
اربعین یعنی نباشم من اگر مولا نباشی
کاش بودم در شمارت، کاشکی بودم کنارت
تا چنین تنها میان خیل دشمنها نباشی
کاش بودم تیغ و خنجر، یا نه، تنها یک سپر، آه…
تا که بیسر، تا که پرپر، ای گل زیبا نباشی
کاش بودم مشک آبی تا در آن باران آتش
اینچنین عطشان شهید ظهر عاشورا نباشی
ای دل واماندهٔ من، همره جاماندهٔ من
اربعین آمد نبینم که دمی شیدا نباشی
کاروان منزل به منزل، میرود بنگر به محمل
آه مجنون! آه مجنون! غافل از لیلا نباشی
جوهری از خون و از غم ای دل من کن فراهم
تا که صبح رستخیزان، باز بیامضا نباشی
اربعین یعنی بفهمیکربلای آخرین را
موسم لبیکگویی در صف دنیا نباشی
اربعین یعنی که ای دل، در نبرد حق و باطل
تو مبادا در رکاب مهدی زهرا نباشی
آخرین فرمانروای جادههای رفته در مه!
گرچه در چشم زمانه هیچگه پیدا نباشی
ای سوارِ بیقرارِ آخرین جنگِ هزاره!
اربعین یعنی میآیم تا که تو تنها نباشی
شعر اربعین از یوسف رحیمی؛ عشقت مرا دوباره از این جاده میبرد
یوسف رحیمی
عشقت مرا دوباره از این جاده میبرد
سخت است راه عشق ولی ساده میبرد
پای پیاده آمدم و شوق وصل تو
من را اگر چه از نفس افتاده، میبرد
دلهای عاشقان جهان کربلای توست
نام تو را هر عاشق آزاده میبرد
فریاد غربتت دل ما را تمام عمر
با کاروان نیزه از این جاده میبرد
این جاده دیده قافلۀ اشک و آه را
بر روی نیزهها سر خورشید و ماه را
دیدهست در تلاطم طوفان بیکسی
یک کاروان بنفشۀ بیسرپناه را
آن شب که ماند یاس سهساله میان راه
یک لحظه برنداشته از او نگاه را
در آخرین وداع غریبانۀ حرم
دیده عبور خواهری از قتلگاه را…
در باغ نیست غیر گل اشک و ارغوان
داغی نشانده بر دل آلالهها، خزان
اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب
برگشته سوی کربوبلا باز کاروان
با کاروان غربت از این جاده آمدیم
ما را رسانده قافلۀ تو به آسمان
حالا رسیدهایم… سحرگاه جمعه است
«عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان»
شعر اربعین از محمدحسین ملکیان؛ ای سمت خود کشانده خواص و عوام را
محمدحسین ملکیان
ای سمت خود کشانده خواص و عوام را
دریاب این سپاه پیاده نظام را
هر کس سلام داد تو را در سفر، گرفت
در موکب نخست، جواب سلام را
از دست خادمان تو نوشید هر که چای
یکجا چشید لذت شُرب مدام را
گفتم که «السلامُ عَلی مَن بَکَتهُ…» برد
اشک علیالدوام ، قوام کلام را
«ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش»
ما قابلیم نوکری این امام را
پای پیاده آمدم و روی من سیاه!
پای برهنه نیستم این چند گام را
با دست خالی آمدم و روی من سیاه!
چیزی نبود قابل عرض این مقام را
مصراع آخر است، رسیدیم کربلا
باید چه کرد این همه حُسن ختام را؟
شعر اربعین از ناصر حامدی؛ هوا پر شد از عطر نام حسین
ناصر حامدی
هوا پر شد از عطر نام حسین
به قربان عطر پراکندهاش
چه سرمست و شورآفرین میرود
سپاهی به دیدار فرماندهاش
هوایی شدم، مقصدم کربلاست
کجا از همین سرزمین بهتر است؟
برای رسیدن به آغوش تو
هوای خوش اربعین بهتر است
چه باکیست از پای تاول زده
به عشق تو طی میشود این مسیر
نماندهست چیزی به کربوبلا
امیری حسینٌ و نعم الامیر
غریبم به آغوش تو دلخوشم
اسیرم به عشقت شدم مبتلا
در این روزها آرزویم شده
فقط کربلا کربلا کربلا
مرا مادرم از همان کودکی
به شیرینی نام تو شیر داد
پدر با خودش برد هیأت مرا
به من مهر و سربند و زنجیر داد
دلم خوش به داروی دیدار توست
حبیبم حسین و طبیبم حسین
غریبانه در کربلا خفتهای
نگاهی به من کن، غریبم حسین
قدم میگذاری به صحن بهشت
به یاد شهیدان والامقام
بگو با دلی عاشق و بیقرار
به لبهای عطشان مولا سلام
زائر کرب و بلا
نگارنده
عشقت غبار از دل غمبار می کشد
عکس تو را به آینه تار می کشد
ناله اگر بلند شود از سَر جگر
حتماً طبیب را سویِ بیمار می کشد
با جذبه می کِشی و به یک غمزه می کُشی
زلفت فقط مرا به سر دار می کشد
از معجزاتِ هاشمی یوسفِ من است
هر روز مشتری سر بازار می کشد
پلکِ خمار چشم ترت را به هم مزن
کی دور حوض میکده دیوار می کشد؟!
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
بعد از هزار سال عجب بار می کشد!!!
خوشبخت آن کسی ست که از دست هایِ خویش
تنها برای سینه زدن کار می کشد
بویِ گناه از همه شهر می رود
وقتی حسین پرده ستار می کشد
مژ گانِ چشم تر یا حسین ها
رسوایی مرا همه جا جار می کشد
دارد برای زائر کرب و بلا شدن
کار من و تو باز به اصرار می کشد
چوبه محمل
جودی خراسانی
پس از تو جان برادر، چه رنج ها که کشیدم
چه شهرها که نگشتم، چه کوچه ها که ندیدم
به سخت جانی خود آن قدر نبود گمانم
که بی تو، زنده ز دشت بلا، به شام رسیدم
برون نمود در آندم که خصم، پیرهنت را
به تن ز پنجه ی غم، جامه هر زمان بدریدم
چو ماه چارده دیدم، سر تو را به سر نی
هلال وار ز بار مصیبت تو، خمیدم
زدم به چوبه ی محمل سر، آن زمانی که سر نی
به نوک نیزه ی خولی، سر چو ماه تو دیدم
ز تازیانه و طعن سنان و طعنه ی دشمن
دگر ز زندگی خویش گشت قطع امیدم
میان کوچه و بازار شام پای پیاده
سر از خجالت نامحرمان به جیب کشیدم
شدم چو وارد بزم یزید، بازوی بسته
هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبیدم
هنوز بر کف پایم، نشان آبله پیداست
ز راه شام ز بس از جفا پیاده دویدم
ولی به این همه غم، شاد از آنم، ای شه خوبان
که نقد جان به جهان دادم و غم تو خریدم
از این حکایت جانسوز، جودیا صف محشر
به نزد شاه شهیدان، شریک همچو شهیدم
عطر سیب تربت حسین
اربعین شد باز هم از قافله جا مانده ام
گوشه ی هیئت من غمدیده تنها مانده ام
کربلایم گیره یک گوشه نگاهت مانده و
از خوراک و خواب و از روز و شب آقا مانده ام
عطر سیبی از حوالی حرم ها می وزد
آن چنان مستم که ره نارفته از پا مانده ام
با دلم گفتم، حرم باشد برای اربعین
من چگونه تا کنم با این دل وا مانده ام؟
در کف یک جرعه از جام شراب دلبرم
تشنه کام باده ی دلچسب سقا مانده ام
برگه را آورده ام تا اینکه امضایش کنی
مثل برخی دوستانم لنگ امضا مانده ام
با تو نزدیکان، حرم پای پیاده می روند
انقدر دورم، پسِ یک مهر ویزا مانده ام
هیچ ایرادی ندارد با دلم تا می کنم
گرچه زیر بار این زخم زبانها، مانده ام
من دم در، خاک پای مادرت باشم بس است
شکر حق، در زیر پای مجلس آرا، مانده ام
اخذ مزد نوکری از دست مادر بهتر است
زین سبب در انتظار دست زهرا، مانده ام
اشعار بازگشت کاروان، حضرت زینب(س) و چهل روز اسارت
در این بخش مرثیهها و اشعاری درباره بازگشت کاروان اهلبیت(ع)، حضرت زینب(س)، اسارت و داغهای چهلروزه آمده است. مجموعه متن ادبی عاشورا و دکلمههای حسینی نیز برای مطالعه آثار منثور مرتبط مناسب است.

شعر اربعین از سعید نسیمی؛ مُحرم شدم اى یار به احرام قدمها
سعید نسیمی
مُحرم شدم اى یار به احرام قدمها
مست است سراپاى من از جام قدمها
با «یاعلى» این سِیرِ منٓ إلحٓقِّ الى الحٓق
آغاز شد و عرش، سرانجام قدمها
جارى است فرات از دو لب زمزم چشمم
در زمزمهء خش خش آرام قدمها
جبریل پرآورده و میکال هم اسفند
گشتند ملائک همه خُدّام قدمها
از ارمنى و شیعه و سنى همه جمعند
وحدت شده گلواژهء احکام قدمها
بوسیده کرم دست کریمان عراقى
در کنگرهء عرشى إکرام قدمها
یاد آور فتح و ظفر زینب کبراست
این پرچم افراشته بر بام قدمها
خورشیدِ هدایت شود و چشمهء نور است
خاکى که بلند است ز هر گام قدمها
برخاک نشانَد همه حُکام ستم را
این خیزش بیدارى اسلام قدمها
«جاى من اگر شد به نیابت قدمى زن»
شد خواهش جاماندهء ناکام قدمها
شعر اربعین از سید مهدی موسوی؛ ای بهانۀ عزیز!
سید مهدی موسوی
ای بهانۀ عزیز!
فرصت دوبارهام!
ای دل، ای دل، ای دلِ شکستهام!
تکّهپارهام!
گریه کن کمی سبک شوی
دست واژههای قد خمیدۀ مرا بگیر
با خودت ببر کنار قتلگاه
پیش دختری یتیم
پیش خواهری که لب نهاده بر گلوی آیههای منتشر
نزد مادری که…
بگذریم!
ای دلِ شکسته در مسیر اربعین
این همه بهانه هست
چشم وا کن و ببین:
دستههای سینهزن
ذکرهای زیر لب
روضههای خانوادگی
آستانۀ تحمّلت اگر کم است
تکیه کن به اشک و آه
ایستادگی کن، ایستادگی!
شعر اربعین از هادی جانفدا؛ گریه کردن برای امشب یا، گریه کردن برای فرداها
هادی جانفدا
گریه کردن برای امشب یا، گریه کردن برای فرداها
هرچه دیدیم گریه بود، گذشت، مثل یک خواب، روز عاشورا
میکشندم کجا، نمیدانم، بیتو با مرگ، با تو یا تنها
تو بگو اشک هرچه که باشد، دشت را میکند کفن آیا؟
تو فراموش میشوی؟ هرگز! مثل یک جای زخم بر تن ما
ماندهای یادگار روزی که، گریه میکرد قاسمان خدا
چوب محمل شکستنیتر بود، یا سر من؟ فدای چشم شما
میروم با غروب، وعدهی ما، اربعین وقت ظهر کربوبلا
شعر اربعین از مطهره عباسیان؛ از کوفه تا شمشیر عزراییلهایش
مطهره عباسیان
از کوفه تا شمشیر عزراییلهایش
از کربلا تا شام با تفصیلهایش
بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز
امروز آمد دیدن فامیلهایش
خود را به روی قبرهای خاکی انداخت
بانوی مکه با همان تجلیلهایش
حال عجیبی داشت وقتی بازمیگشت
بغض غریبی داشت در ترتیلهایش
با او چهل روز و چهل شب همسفر بود
کابوسهایی تلخ با تأویلهایش
اینجا پذیرفت آنچه را باور نمیکرد
دل کند حوا آخر از هابیلهایش
زن مانده بود و یک بیابان بیپناهی
زن مانده بود و داغ اسماعیلهایش
شعر اربعین از سیدحمیدرضا برقعی؛ رکاب آهستهآهسته ترک خورد و نگین افتاد
سیدحمیدرضا برقعی
رکاب آهستهآهسته ترک خورد و نگین افتاد
پر از یاقوت شد عالم، سوار از روی زین افتاد
دگرگون شد جهان، لرزید دنیا، زیر و رو شد خاک
دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد
پس از بیمهری دریا، قسی القلب شد آتش
به جان دودمان رحمةللعالمین افتاد
خدایا هیچ زخمی بدتر از دلواپسیها نیست
که چشمش سوی خیمه، لحظههای واپسین افتاد
شکستن با غلاف تیغ را سربسته میگویم
زبانم لال النگوی زنان از آستین افتاد
برای من نگه دار و بیاور زخمهایت را
اگر خواهر مسیرت سوی من در اربعین افتاد
نفهمیدند طه را… نفهمیند یاسین را
به چوب خیزران دندانهای از حرف سین افتاد
شعر اربعین از فرامرز فرهادی؛ این چه غوغاییست بر روی زمین
فرامرز فرهادی
این چه غوغاییست بر روی زمین
بر هم اندازد ترازوی زمین
شرح خون آسمانی می کند
آفتاب سرخ روز اربعین
گرچه از پا شاه دین افتاده است
از تلاطم موج کین افتاده است
بر دل غمگین و اشکآلود من
شور و حال اربعین افتاده است
راه دور عشق کوته میشود
کفر هم دلدادۀ ره میشود
بر سر خونین خوان اربعین
هر گدازادی مرفه میشود
آه و درد و اشکهای اربعین
آتش افتاده به جانها این
چنین
ساکنان آسمانها گشتهاند
دانشآموزان اردوی زمین
آسمان و خاک مجنون حسین
مردم آزاد مدیون حسین
هر کتابی رنگ میبازد ولی
تا ابد زیباست قانون حسین
داغ زینب اشک ما را تازه کرد
اشک ما هم کربلا را تازه کرد
در میان قلبهامان لاجرم
رد پاهای خدا را تازه کرد
ما حسینی بندگی خواهیم کرد
مثل او پایندگی خواهیم کرد
اشک
هامان گرچه احساسی شود
با مرامش زندگی خواهیم کرد
اربعین و اشک خون
راجی
اربعین آمد و چشم ها باز گریان می شود
کربلا ماتم سرای اهل ایمان می شود
غصه های آل طه در مسیر کوفه و شام
یاد شام تارشان در کنج ویران می شود
باز تازه غصه های کربلا در نزد زینب
سید سجاد زین غم اشک ریزان می شود
مجلس شام یزید و لعل لب های حسین
زیر چوب خیزران باز خونریزان می شود
گوشه ویرانه گویا غنچه ای روییده است
آه و صد افسوس که آن هم برگ ریزان می شود
باز گویا یک سری بی تن به نزددخترش
یا که خورشیدی به نزد ماه میهمان می شود
باز گویا دختری از شوق دیدار پدر
گریه و زاری نموده تا که بی جان می شود
باز گویا جابر آید با عطیه کربلا
حال او زین ماتم عظمی پریشان می شود
باز گویا زینب غم دیده از شام بلا
می رسد بر کربلا و زار و نالان می شود
کاروان آل یاسین مجلسی برپا نموده
دشت خون با اشک زینب سیر باران می شود
غم فزون گشته زحد غمخوار زینب رفته است
تا ابد دنیای او همچون غمستان می شود
ناله های زینب و خون دل سجاد دین
تازه است هر روز تا مهدی نمایان می شود
راجی اندر این عزا با شیعیان هم ناله است
دارد امیدی که روز حشر شادان می شود
با کاروان اربعین
بنازم آنکه دایم گفتگوى کربلا دارد
دلى چون (جابر) اندر جستجوى کربلا دارد
دلش چون کربلا، کوى حسین ست و نمى داند
که همچون دور دستان آرزوى کربلا دارد!
به یاد کاروان اربعین، با گریه مى گوید:
به هر جا هست زینب، رو به سوى کربلا دارد
اگر چه برده از این سرزمین آخر دلى پر خون
ولى دلبستگى از جان به کوى کربلا دارد
به یاد آن لب تشنه، هنوز این عاشق خسته
به کف جامى لبالب از سبوى کربلا دارد
اگر دست قضا مانع شد از رفتن به پابوسش
همى بوسیم خاکى را که بوى کربلا دارد
اگر خاک رهش بنشست بر روى گنهکارى
گرامى مى شود، چون آبروى کربلا دارد!
(نگارنده) ازین رو گفته است و باز مى گوید:
بنازم آنکه دایم گفتگوى کربلا دارد
سر قبر شهیدان
علی مجاهدی، پروانه
شمیم جان فزای کوی بابم
مرا اندر مشام جان برآید
گمانم کربلا شد عمه نزدیک
که بوی مشک و ناب و عنبر آید
بگوشم عمه از گهواره گور
در این صحرا صدای اصغر آید
حسین را ای صبا برگو که از شام
بکویت زینب غم پرور آید
ولی ای عمه دارم التماسی
قبول خاطر زارت گر آید
که چون اندر سر قبر شهیدان
تو را از گریه کام دل برآید
در این صحرا مکن منزل که ترسم
دوباره شمر دون با خنجر آید
مهار ناقه را یکدم نگهدار
که استقبال لیلا، اکبر آید
مران ای ساربان یکدم که داماد
سر راه عروس مضطر آید
کند جودی به محشر، محشر از نو
اگر در حشر ما این دفتر آید
با کعب نی و بدنی کبود می آیم
رسیدم از سفر ای همسفر کجا هستی
به زیر سنگ لحد بین بوریا هستی
اسیر رفتم از اینجا اسیر تر شده ام
چه پیر رفتم و اکنون چه پیر تر شده ام
تو را به نیزه، مرا با تو، از قفا بردن
ولی به کعب نی و تازیانه ها بردن
توان نمانده بگویم هر آنچه را دیدم
بدون سایه ی عباس کوچه ها دیدم
شکسته بال ترینم، کبود می آیم
من از محله ی قوم یهود می آیم
از آن دیار که من را به هم نشان دادن
به دست های یتیمت دو تکه نان دادن
از آن دیار که بوی طعام می پیچید
از آن دیار که طفلت گرسنه می خوابید
کسی که سنگ به اطفال بی پدر می زد
به پیش چشم علمدار بیشتر می زد
از آن دیار که چشمان خیره سر دارد
به دختران اسیر آمده نظر دارد
از آن سفر که اگر کودکی به جا می ماند
تمام طول سفر زیر دست و پا می ماند
به کودکی که یتیم است خنده سر دادند
به او به جای عروسک سر پدر دادند
به جای آن همه گل با گلاب آمده ام
من از جسارت بزم شراب آمده ام
از آن دیار که آتش به استخوان می زد
به روی زخم لبان تو خیزران میزد
خرمنى، موى سپید و دامنى خونِ جگر
آنچه از من خواستى، با کاروان آورده ام
یک گلستان گل، به رسم ارمغان آورده ام
از در و دیوار عالم، فتنه می بارید و من
بى پناهان را بدین دارالامان آورده ام
اندر ین ره، از جرس هم، بانگ یارى برنخاست
کاروان را تا بدین جا، با فغان آورده ام
بس که من، منزل به منزل، در غمت نالیده ام
همرهان خویش را چون خود، به جان آورده ام
تا نگویى زین سفر، با دست خالى آمدم
یک جهان، درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ویرانه ی شام ار نپرسى، خوشتر است
چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده ام
خرمنى، موى سپید و دامنى خونِ جگر
پیکرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام
دیده بودم با یتیمان مهربانى میکنى
این یتیمان را بسوى آستان آورده ام
دیده بودم، تشنگى از دل قرارت برده بود
از برایت دامنى اشک روان آورده ام
تا به دشت نی نوا، بهرت عزاداری کنم
یک نیستان ناله و آه و فغان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو
در کف خود از برایت، نقد جان آورده ام
نقد جان را ارزشى نبوَد ولى شادم چو مور
هدایه اى سوى سلیمان زمان آورده ام
تا دل مهر آفرینت را نرنجانم ز درد
گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام
هاتفی پروانه را می گفت کز این مرثیت
در فغان اهل زمین و آسمان آورده ام
اربعین آمد
اربعین آمد دلم را غم گرفت
بهر زینب(س) عالمی ماتم گرفت
سوز اهل آسمان آید به گوش
ناله ی صاحب زمان آید به گوش
جان اهل بیت عصمت بر لب است
کاروان سالار آنها زینب است
جمله مستان سوی ساقی آمدند
مست مست از جام باقی آمدند
سینه ها آماج رگبار بلا
جای زخم ریسمان بر دست ها
هوش از سر رفته و دل باخته
جسم خود را بر زمین انداخته
هر یکی در جستجوی تربتی
بر لب هر یک کلامی، صحبتی
قلبها پر شکوه از بیداد بود
آشنای قبر ها سجاد(ع) بود
رهبر زینب(س) امام راستین
حجت حق بود زین العابدین(ع)
با کلامش عمه را مغموم کرد
تا که قبر یار را معلوم کرد
آمده همراه دخت بوتراب
بر سر آن قبر کلثوم و رباب
زخم های این سفر سر باز کرد
هر کسی درد دلی آغاز کرد
زینب از مژگان خود یاقوت ساخت
داستان این سفر را باز گفت
گفت ای سالار زینب السلام
ماه شام تار زینب السلام
بر تو پیغام سفر آورد ام
از فتوحاتم خبر آورده ام
کرد با من این مسیر عشق طی
راس تو منزل به منزل روی نی
معجرم نیلی شد و مویم سپید
از غم دوری تو قدم خمید
گر که دست رحمت و صبرت نبود
زینبت در راه کوفه مرده بود
ظلم دشمن تا که بی اندازه شد
ماجراهای سقیفه تازه شد
ریسمان بر گردن سجاد بود
غربت بابا مرا در یاد بود
دیدی از نی دست خواهر بسته بود؟
گوییا دستان حیدر بسته بود
یاس ها را جوهر نیلی زدند
کودکان را یک به یک سیلی زدند
از شماتت کردن دشمن مپرس
از سه ساله دخترت از من مپرس
شد سرت یک نیمه شب مهمان او
با وصالت بر لب آمد جان او
مرد در ویرانه و من زنده ام
بی رقیه(س) آمدم شرمنده ام
بارها از دوریت جان باختم
بین مقتل من تو را در یافتم
گر تو ای لب تشنه برداری سرت
حال نشناسی دگر این خواهرت.
خون جگر آورده ام
حاج غلام رضا سازگار
بی تو دلم، بسمل بیبال بود
داغ چهل روزه، چهل سال بود
طایر جان، دور سرت می پرید
مرغ دلم، گوشه گودال بود
سلسله، گردیده النگوی دست
خار، به پای همه خلخال بود
سینه ما، داغ روی داغ داشت
خال لب ما، همه تبخال بود
همره ما، تار و نی و چنگ بود
دسته گل محفل ما، سنگ بود
اگر چه، خون جگر آورده ام
پرچم فتح و ظفر آورده ام
ای به فدای تن پاکت، سرم
بر تن پاک تو، سر آورده ام
بر لب خشک تو ز شام بلا
اشکْ فشان، چشم تر آورده ام
گرچه تو خود از همه داری خبر
من ز سه ساله، خبر آورده ام
داغ بزرگی است غم کودکت
فاطمه ی سه ساله ی کوچکت
خیز، زجا، ای پسر مادرم
من نه مگر این که تو را خواهرم
معجر نو، بر سر خود کرده ام
بس که به سر، ریخته خاکسترم
تو در مدینه، وسط آفتاب
عبا کشیدی به روی پیکرم
در پی این قصه، گمانم نبود
از سر نی، سایه کنی بر سرم
من نه فقط همسفرت گشته ام
سوخته ام و دور سرت گشته ام
کرب و بلا، باغ گل ما کجاست؟
مصحف صد پاره ی زهرا کجاست؟
ای بدنت پاره تر از برگ یاس!
باغ گل و لاله ی لیلا کجاست؟
رباب با شاخه ی گل آمده
غنچه ی پرپر شده ی ما کجاست؟
رقیّه را، اگر نیاورده ام
سکینه ات آمده، سقّا کجاست؟
آن همه گل در چمنت کو حسین
لاله ی باغ حسَنَت کو حسین
شام و کف و خنده و دشنام بود
عترت تو، در ملاء عام بود
دسته گل سلسله دار همه
سلسله و سنگ لب بام بود
طفل تو، از بیم جنایت گران
اشک به رخ ریخت و آرام بود
شب همه، با گریه ی ما صبح شد
شام هم از غربت ما شام بود
رأس تو تا، زینتِ دروازه شد
داغ دل ما همگی تازه شد
پیش بلا، سینه سپر گشته ام
راهی طوفان خطر، گشته ام
چهره برافروز، عزیز دلم
من پی دیدار تو برگشته ام
گرچه رسیدم ز سفر، سرفراز
با غم تو، خمیده تر گشته ام
از اینکه تو رفتی و من مانده ام
خجل ز مادر و پدر گشته ام
داغ تو زخم جگرم شد حسین
قاتل تو هم سفرم شد حسین
کوه غمت به شانه آورده ام
قامت خم نشانه آورده ام
ناز مرا مکش که از بهر تو
قصه ی نازْدانه آورده ام
کبوتران بال و پرْبسته را
باز به آشیانه آورده ام
خیز و ببین شبیه زهرا شدم
نشان تازیانه آورده ام
همّت من، فاتح دینم شده
مدال من، زخم جبینم شده
ای به ابی انت و امّی فداک
جانِ اخا! دست، برون کن ز خاک
سر، که نداری، ز لبت بشنوم
حرف بزن، از گلوی چاکْچاک
وای اگر رود، ربابت ز دست
آه اگر سکینه، گردد هلاک
قلب رباب را بده تسلیت
اشک سکینه را کن از چهره پاک
نظر، به زین العابدینت، فکن
زخم غل جامعه را بوسه زن
قسم! به خون دل و زخم سرم
قسم! به کام خشک و چشم ترم
قسم! به جان خاتم الانبیا
قسم! به جانِ پدر و مادرم
قسم! به دستهای عبّاس تو
قسم! به آن دو کودک بیسرم
هزار بار اگر، به شامم برند
باز تو را، باز تو را، یاورم
سایه ی من فرش بیابان توست
لاله ی من، خار مغیلان توست
میثم اگر در غم ما، سوخته
از دل سوزان من آموخته
ظرف گناهش، پر و دستش تهی
از همه سو، چشم به ما دوخته
هر نفسش شعله ای از آه ماست
با نفس ما شرر افروخته
ناله ی ما، گریه ی ما، سوز ماست
هر چه که آورده و اندوخته
اوست که یک عمر، ثناگوی ماست
خاک قدم های سگ کوی ماست
فراق دردناک
محمد جواد غفور زاده، شفق
ما را که غیر داغ غمت بر جبین نبود
یک لحظه طی نشد که دل ما غمین نبود
هر چند آسمان به صبورى چو ما ندید
ما را غمى نبود که اندر کمین نبود
راهى اگر به منزل آزادى نداشت
رنج اسارت، این همه شور آفرین نبود
اى آفتاب محمل زینب! کسى چو من
از خرمن زیارت تو، خوشه چین نبود
تقدیر بود با سر تو هم سفر شوم
در این سفر، مقّدر من غیر از این نبود
گر آتش نگاه تو در من نمی نشست
در شام و کوفه، خطبه من آتشین نبود
گر شوقِ سر به چوبه ی محمل زدن نداشت
زینب پس از تو، زینب محمل نشین نبود
در حیرتم که بی تو، چرا زنده مانده ام
عهدی که با تو بستم از اول، چنین نبود
ده روزه ی فراق تو، عمرى به ما گذشت
یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود
اشکم اگر چمال افق را نشسته بود
از لعلِ سرخ لاله، شفق را نگین نبود

بر خیز ای صد پاره تن
حاج غلامرضا سازگار
عذار نیلی و قدّ خم و چشم تر آوردم
گلاب اشک بهر لاله های پرپر آوردم
ز جا بر خیز ای صد پاره تر از گل تماشا کن
که از جسم شهیدانت دلی زخمی تر آوردم
تمام یاس هایت را به شام از کربلا بردم
چو بر گشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم
مسافر از برای یار سوغات آورد اما
من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم
اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن
که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم
تو بر من از تن بی سر خبر ده ای عزیز دل
که من بر تو خبرهای فراوان از سر آوردم
چهل منزل سفر کردم به شهر شام و برگشتم
خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم
ز اشک چشم و سوز سینه ی مجروح و خون دل
همانا مرهمت بر زخم های پیکر آوردم
قد خم، موی آشفته، تن خسته، رخ نیلی
به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم
ز سیل اشک دریا کرده ام چشم محبان را
به آهم شعله ها از سینه ی «میثم» بر آوردم
دُرّ یتیمت، به ساحل آوردم
سید رضا مؤید
به کربلای تو، یک کاروان دل آوردم
امانتی که تو دادی، به منزل آوردم
هزار بار به دریای غم فرو رفتم
که چند دُرّ یتیمت، به ساحل آوردم
کبوتران حرم را ز چنگ صیادان
نجات داده و چون مرغ بسمل آوردم
بجز رقیه که از پا فتاد پیش سرت
تمام اهل حرم را به منزل آوردم
شبی به محفل ویران ما سرت شد شمع
حدیث ها من از آن شمع و محفل آوردم
گواه عشق خودم با تو، ای حسین عزیز
نشانه ای به سر از چوب محمل آوردم
اگر به سلسله بستند بازوی مار را
حیات خصم تو را در سلاسل آوردم
نظر به جسم کبودم فکن که دریابی
تنی رها شده از چنگ قاتل آوردم
دیدار برادر
علی اکبر لطیفیان
هرگز نمی شد خواهرت اینجا نیاید
بهر عزادارى این لب ها نیاید
امکان ندارد اینکه مجنونى بخواند
اما براى دیدنش لیلا نیاید
بستند با زنجیر راه گریه ها را
شاید صدایى از گلوىِ ما نیاید
از دخترت می خواستم وقتى می آید
یا چشم هایش را بگیرد یا نیاید
اى صوت لب هاى پر از آیات غمگین
پائین بیا تا خیزران بالا نیاید
دیدند می خوانى ولى کارى نکردند
تا خیزران روى لبت با پا نیاید
کنج تنور آمد کنارت چهره نیلى
کردم دعا اینجا دگر زهرا نیاید
چشمان اینجا سخت ناپرهیزگارند
امّا نمى شد خواهرت اینجا نیاید
یک اربعین اسیر بلایم
باور نمی کنم که رسیدم کنار تو
باور نمی کنم من و خاک دیار تو
یک اربعین گذشته و من پیر تر شدم
یک اربعین گذشت و شدم همجوار تو
یک اربعین اسیر بلایم اسیر عشق
یک اربعین دچار فراقم دچار تو
یک اربعین دویده ام و زخم دیده ام
دنبال ناله های یتیمان زار تو
یک اربعین بجای همه سنگ خورده ام
یک اربعین شده بدنم سنگ سار تو
یک اربعین به گریه ی من خنده کرده اند
لب های قاتلان تو و نیزه دار تو
مثل رباب مثل همه تار تر شده
چشمان خسته ی من چشم انتظار تو
روز تولدم که زدم خنده بر لبت
باور نداشتم که شوم سوگوار تو
با تیغ و تیر و دشنه تو را بوریا کنند
با سنگ و تازیانه مرا داغدار تو
یادم نمی رود به لبت آب آب بود
یادم نمی رود بدن غرقه خار تو
مانده صدای حرمله در گوش من هنوز
پستی که نیزه زد به سر شیرخوار تو
حالا سرت کجاست که بالای سر روم
گریم برای زخم تن بی شمار تو
من نذر کرده ام که بخوانم در علقمه
صد فاتحه برای یل تکسوار تو
آه یتیم و غربت
سید جواد مظلوم پور
اگر چه در سفر شام، رنج و صدمه کشیدم
هزار شکر شها! ماندم و مزار تو دیدم
چگونه شرح دهم؟ نازنین برادر زینب
تو خود گواه منی کاندرین سفر چه کشیدم
به زیر نیزه و شمشیر و سنگ و خنجر و پیکان
چو یافتم بدنت، مرگ خویشتن طلبیدم
زدند دختر نازت سکینه را سپه دون
به جرم اینکه بگفتا از این زمین مبریدم
به جبر و قهر کشیدندش از کنار تن تو
بگفت: من که پدر کشته ام، دگر مزنیدم
شب و خرابه و آه یتیم و غربت و ظلمت
چنان نمود که دل از حیات خویش بوریدم
میان مجلس شرب و قمار، راس تو در طشت
چو راه چاره به من بسته گشت، جامه دریدم
شب و خرابه و آه یتیم و غربت و ظلمت
چنان نمود که دل از حیات خویش بریدم
از آن زمان که تو گفتی ز تشنگی جگرم سوخت
من آب سرد و گوارا، بدون غم نچشیدم
گمان مدار که دیگر زیاد زنده بمانم
گواه، قامت خم گشته است و موی سپیدم
کربلا آغوش بگشا
سید رضا مؤید
ای کربلا! ای کعبه ی عشق و امیدم
بعد از جدایی ها به دیدارت رسیدم
ای کربلا آغوش بگشا، زینب آمد
من زینبم کز رنج دوری ها خمیدم
هر روز دیدم کربلای تازه ای را
ای کربلا! تا بر سر کویت رسیدم
منزل به منزل، داغ بر داغم فزون شد
جان کَنده ام تا رَخت در این جا کشیدم
از بهر انجام رسالت، زنده ماندم
گر زنده ام من، زنده ی هر دم شهیدم
ای کاروان سالار زینب، دیده بگشا
تا گویمت با دیده ی گریان، چه دیدم
با آن که با دستت، به قلبم صبر دادی
چندان! که در هر جا شهامت آفریدم
اما دو جا دست غمم از پا در آورد
بی خود ز خود گشتم، گریبان بر دریدم
یک جا که دشمن بر لبانت چوب می زد
یک جا سرت چون بر فراز نیزه دیدم
بشنیده بودم صوت قرآنت بسی لیک
نشنیده بودم من زِ نی، کآن هم شنیدم
داغ دل من، کمتر از زخم تنت نیست
این را گواهی می دهد موی سپیدم
یک اربعین به چوبه محمل سرم
مجید لشگری
یک اربعین به نیزه سر یار دیده ام
یک اربعین چو شمع به پایت چکیده ام
یک اربعین به ضربه شلاق ساربان
بر روی خارهای مغیلان دویده ام
یک اربعین تمام تنم درد می کند
با ضرب تازیانه ز جایم پریده ام
یک اربعین رقیه تو مُرد از غمت
اکنون بدون او به کنارت رسیده ام
یک اربعین به شام و به کوفه حماسه ها
با خطبه های حیدری ام آفریده ام
یک اربعین به چوبه محمل سرم شکست
همچون پدر ببین تو، جبین دریده ام
یک اربعین کنار عدو، وای وای وای!
بس جور طعنه های فراوان کشیده ام
یک اربعین به ضربه سیلی ببین حسین!
روی کبود و قامت از غم خمیده ام
به خون خود نوشتم یا حسین
یا اخا دستی برون از خاک کن
اشک چشم زینبت را پاک کن
ای به زینب در یم خون هم سخن
از گلوی چاک چاک خویشتن
این تو و این دیده ی دریاییم
بر مزار تشنگان سقائیم
خصم پای گریه ی ما خنده کرد
صوت قرآن تو ما را زنده کرد
خطبه ی من کار صد شمشیر کرد
سوره کهف تو را تفسیر کرد
آنچه گفتی زینبت با خون نوشت
بر همه آزادگان قانون نوشت
من نوشتم این شعار خون ماست
رخ به خون آراستن قانون ماست
من نوشتم عشق یعنی سوختن
مثل آتش بی صدا افروختن
قامت خم شرح ماتمنامه ام
پیکر مجروح من غمنامه ام
هیچ دانی داغ تو با من چه کرد؟
هیچ پرسی با دلم دشمن چه کرد؟
کاش این جا چشم نامحرم نبود
می گشودم بر تو رخسار کبود
آن که جسمت را به خون آغشته بود
کاش اول زینبت را کشته بود
من که بر گرد امامم سوختم
پشت در از مادرم آموختم
آن قدر دور تو گشتم یا حسین
تا به خون خود نوشتم یا حسین
جابر در زمین مقدس
حاج غلامرضا سازگار
ایام اربعین تو یا صبح محشر است؟
یا روز جانگداز وفات پیمبر است؟
بیش از هزار سال گذشته است و اربعین
از اربعین اول تو، غم فزا تر است
دوران هر حماسه دو روز است و دورتر
از ابتدای خلقت تا صبح محشر است
هر جا عزی تو است همانجا حریم توست
هر پیر دلشکسته در آن بزم، جابر است
احرام ما لباس سیه، کعبه کربلا
اشک مصیبت تو فرات است و کوثر است
جابر بپوش جامه احرام و غسل کن
کاین سرزمین، مزار بدن های بی سر است
اینجا نه کعبه، کعبه در اینجا کند طواف
اینجا نه خانه، خون خداوند اکبر است
جابر! در این زمین مقدس، وقوف کن
کاین جا نکوتر از عرفات است و مشعر است
اینجاست گلبنی که به دامان سرخ آن
از حمله خزان صد و ده لاله پرپر است
بالای سر میا که سری نیست در بدن
پایین پا بیا که تن پاک اکبر است
بر حنجر بریده او، نام زینب است
در سینه دریده او، قبر اصغر است
جابر به دور قبر بگرد و نظاره کن
دور از تمامی شهدا، قبر دیگر است
بوی حبیب می وزد از خاک آن مزار
آری حبیب، نور دو چشم مظاهر است
جابر بیا به جانب گودال قتلگاه
کانجا به گوش، ناله ی زهرای اطهر است
این سنگ ها که در دل گودال ریخته
یادآور جنایت خصم ستمگر است
جابر ز قتلگاه بیا سوی علقمه
کانجا حسین را سرو سردار و لشکر است
از جان، مزار حضرت عباس را ببوس
چون با سرشک فاطمه خاکش مخمر است
عباس کیست؟ آن که به رزم و به حلم و صبر
گاهی حسین،گاه حسن، گاه حیدر است
عباس کیست سرو روان دو فاطمه
عباس کیست چشم و چراغ دو مادر است
میثم سلام بادبه جابر که بر لبش
در روضه حسین سلام مکرر است
بر مشام جان رسد بوی بهشت
حبیب چایچیان
باربگشائید، اینجا کربلاست
آب و خاکش با دل و جان آشناست
بر مشام جان رسد بوی بهشت
به به از این تربت مینو سرشت
کربلا، ای آفرینش را هدف
قبله گاه عاشقان از هر طرف
طور عشق است و مطاف انبیا
نور حق اینجاست، ای موسی بیا
جسم را احیا اگر عیسی کند
جان و تن را کربلا احیا کند
گر سلامت رفت، از آتش خلیل
نور ثار الله شد او را دلیل
کربلا، قربانگه ذبح عظیم
عرش رحمان را صراط مستقیم
گر خدا خواهی، برو این راه را
کن زیارت کوی ثار الله را
شد ز عاشورای او یک اربعین
قتلگاهش را به چشم دل ببین
ماه، اینجا، واله و سرگشته است
و آن شهاب ثاقب از خود رفته است
گرد غم، افشانده بر سر کهکشان
اشک خون ریزد هنوز از آسمان
اختران، سوزند چون شمع مزار
مرغ شب می نالد اینجا زار زار
گاه در صحرا خروش و، گه سکوت
خفته در اینجا شهیدی لا یموت
حضرت سجاد بر خاکش نوشت
تشنه لب شد کشته سالار بهشت
اربعین است، اربعین کربلاست
هر طرف غوغائی از غمها بپاست
گوئی از آن خیمه های نیم سوز
خود صدای العطش آید هنوز
هر کجا نقشی، ز داغ ماتم است
هر چه ریزد اشک، در اینجا، کم است
باشد از حسرت در اینجا یادها
هان به گوش دل شنو، فریادها
در دل هر ذره، صدها مطلب است
ناله سجاد و اشک زینب است
باید اینجا داشت گوش معنوی
تا مگر این گفتگوها بشنوی:
عمه جان، اینجا حسین از پا فتاد
چهره بر این تربت خونین نهاد
عمه جان، این قتلگاه اکبر است
جای پای حیدر و پیغمبر است
عمه جان، قاسم، در اینجا شد شهید
تیر بر قلب حسین اینجا رسید
عمه جان، عباس اینجا داد دست
و ز غمش پشت حسین اینجا شکست
اصغر لب تشنه، اینجا، عمه جان
شد ز تیر حرمله خونین دهان
از برای غارت یک گوشوار
شد در اینجا، کودکی نیلی عذار
تا قیامت، کربلا ماتم سراست
حضرت مهدی (حسان) صاحب عزاست
بر سر قبر برادر
سید عباس حسینی
آه از آن ساعت که با صد شور و شین
زینب آمد بر سر نعش حسین
بر سر قبر برادر چون رسید
ناله و آه و فغان از دل کشید
با زبانِ حال، آن دور از وطن
گفت با قبر برادر این سخن
السلام ای کشته راه خد
السلام ای نور چشم مصطفی
السلام ای شاه بیغسل و کفن
السلام ای کشته ی دور از وطن
السلام ای تشنه ی آب فرات
السلام ای کشتی بحر نجات
السلام ای سید و سالار ما
السلام ای مونس و غمخوار ما
بهر تو امروز مهمان آمده
خواهرت از شام ویران آمده
سر بر آر از خاک و بنگر حال ما
خیز از جا بهر استقبال ما
شرح حال خود حکایت می کنم
وز فراق تو شکایت می کنم
تا تو بودی شأن و شوکت داشتم
خیمه و خرگاه و عزّت داشتم
آتش کین کوفیان افروختند
خیمه ی ما را به آتش سوختند
الغرض از کوفه تا شام خراب
گرچه ما دیدیم ظلم بیحساب
لیک دارم شکوه ها از اهل شام
کز سر دیوار و از بالای بام
چون تو رفتی بی کس و یاور شدم
دستگیر فرقه ی کافر شدم
از پس قتل تو ای شاه شهید
از سرم شمر لعین معجر کشید
بعد قتل و غارت اموال تو
تاخت دشمن بر سر اطفال تو
بس که سیلی شمر زد بر رویشان
گشت نیلی صورت نیکویشان
آنقدَر سنگ جفا بر ما زدند
کز غم آتش بر دل زهرا زدند
از جفای شامیان خون شد دلم
گشت در ویرانه آخر منزلم
پس از آن ویرانه با چشم پر آب
برده ما را شمر در بزم شراب
آه از آن ساعت که از روی غضب
زاده ی سفیان یزید بیادب
در حضور خواهر گریان تو
چوب می زد بر لب و دندان تو
بگذر ای ذاکر زر شرح این مقال
تا توانی اندر این ماتم بنال
چهل شب در فراق برادر
رسیده ام به مزارت نه، بر مزار خودم
سیاه پوش تو ام نه، که داغدار خودم
تو زیر خاکی و من خاک بر سرم ریزم
تو سینه چاکی و من خاک بر سرم ریزم
شکسته تر ز همیشه کنارت آمده ام
برای دیدن خاک مزارت آمده ام
بگو چگونه دلت آمد از برم بروی
به روی نیزه ولی در برابرم بروی
ببین که بعد تو غمگین ترین صدا شده ام
شکسته ام ز کمر دست بر عصا شده ام
چهل شب است که مهمان شامیان بودم
چهل شب است که مهمان خنده ها شده ام
چهل شب است که از درد پا نمی خوابم
پر از جراحتم و غرق رد پا شده ام
رسیدم از سفری که غم تو را خواندم
برای زخم علمدار روضه ها خواندم
به روی نیزه مده دست باد گیسو را
به این بهانه مپوشان تو زخم ابرو را
تو روی نیزه و این سنگ های بی احساس
نمی کنند مراعات چشم کم سو را
بگو به نیزه عباس خم شود پیشم
که چند بوسه زنم دیده های جادو را
کنار ناقه عریان و جمع نامحرم
بگو دوباره بگیرد رکاب بانو را
نشسته خاک اگرچه به روی مژگانش
هنوز خیره کند چشم های آهو را
هنوز لخته خون می چکد ز گیسویش
اگرچه حرمله بسته شکاف ابرو را
ز تکه روسری دختران تو دیدم
گره زدند به سر نیزه ای سر او را

دیده خونبار
علی انسانی
اگر که دیده خونبار من امان می داد
کنار خاک تو شرح دلم زبان می داد
تو بوده ای همه ره را و دیده ای که چسان
دلم به بوته عشق تو امتحان می داد
رهین منت اشکم که بر رخم می ریخت
گل خزان زده را آب باغبان می داد
به هر زمان که سراغ تو دختر تو گرفت
جواب طفل تو را با سنان سنان می داد
اگر عزیز تو نسپرده بود جان در شام
کنار خاک تو چون می رسید جان می داد
نخواستم که بَرَد پی به طشت و چوب و لبت
ولیک طفل تو بر من تو را نشان می داد
اگر که چاک گریبان من، زبان می داشت
خبر زسوختن مغز استخوان می داد
چو دید دسترسی بر سرت مرا نبود
به جای من به لبت بوسه خیزران می داد
کنج تنور خولی
جودی خراسانی
رفتم من و، هوای تو از سر نمی رود
داغ غمت ز سینه ی خواهر نمی رود
برخیز تا رویم برادر!، که خواهرت
تنها به سوی روضه ی مادر، نمی رود
گر بی تو زینب تو کند جای در وطن
از خجلتش به نزد پیمبر، نمی رود
خواهم برم عیال تو را در وطن ولی
لیلا ز روی مرقد اکبر نمی رود
ز روی تربت تو که دارالشفای اوست
سوی حجاز، عابد اطهر نمی رود
سوز گلوی خشک تو! اندر لب فرات
ما را ز، یاد تا لب کوثر نمی رود
پهلوی چاک خورده ات از نیزه و سنان
ما را ز، یاد تا صف محشر نمی رود
تا گوشه ی لحد شودم جا، زخاطرم
کنج تنور خولی کافر نمی رود
زآن لعل لب، تلاوت قران به نوک نی
از خاطرم به حق پیمبر نمی رود
بزم یزید و طشت زر و چوب خیز ران
از خاطرم به حق پیمبر می رود
بزم یزید و طشت زر و چوب خیزران
از یاد ما به حضرت داور نمی رود
«جودی » ز یاد آن لب خشکیده ات شها
گر در جنان رود لب کوثر نمی رود
سرشک دیدگان
خوشدل تهرانی
داستان هایی که از شام خراب آورده ام
عالمی از صبر خود در اضطراب آورده ام
رأس خونین تو بر نی بود با من هم سفر
خود تو دانی زآن چه از شام خراب آورده ام
ای کتاب الله ناطق! بین تو بر بیمار خویش
آیه ای از سوره ی اُمّ الکتاب آورده ام
تا ز قلب داغ دارت، گرد غم شویم ز مهر
از سرشک دیدگان، بهرت گلاب آورده ام
سر زدم بر چوب محمل تا سرت دیدم به نی
وین سر بشکسته را، از خون خضاب آورده ام
پیش چشم من، عزیزت در خرابه جان سپرد
سخت جانی بین که با این غصه، تاب آورده ام
کودک ششماهه ات گر خفته روی سینه ات
از پی دیدار او همره، رباب آورده ام
ای شه خونین کفن ای نور چشم بوتراب
بهرت ای عطشان جگر،از دیده آب آورده ام
خوشدلا بربند لب از ماتم سلطان دین
چون براتِ رحمتِ یوم الحساب آورده ام
موی سفید و پای پر آبله
سید عبدالحسن رضایی
مجنون صفت به دشت و بیابان دویده ام
اکنون به کوى عشق تو جانا رسیده ام
در راه عشق تو شده پایم پُر آبله
از بس که روى خار مغیلان دویده ام
تنها نشد ز داغ تو، موى سرم سفید
همچون هلال از غم عشقت خمیده ام
دیوانه وار بر سر کویت گر آمدم
منعم مکن که داغ روى داغ دیده ام
من پرچم اسیری و بار غم تو را
از کوفه تا به شام به دوشم کشیده ام
عمرم تمام گشته، عزیزم در این سفر
دست از حیات خویش، حسینم! بریده ام
بس ظلمها که شد به من از خولى و سنان
بس طعنه ها ز مردم نادان شنیده ام
دیدى به پاى تخت یزید از جفاى او
چون غنچه، پیرهن به تن خود دریده ام
گنج تو را به گوشه ویران گذاشتم
چون اشک،اوفتاد رقیه ز دیده ام
مى گفت و مى گریست «رضایى» ز سوز دل
اشکم به خاک پاى شهیدان چکیده ام
جان ناقابل فدای خاک کویت
سید جواد مظلوم پور
بی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم
دست شستم از دو عالم چون تو را در بر گرفتم
یاد داری قتلگه، نشناختم جسم شریفت
خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم
هر چه کردم جستجو انگشت و انگشتر ندیدم
پس سراغ حضرتت از عمه ی مضطر گرفتم
در مقام قرب بودم مات جسم چاک چاکت
تا برای شیعیان، پیغام زان حنجر گرفتم
سوختم آتش گرفتم، چون خود از شیعیانم
ز اولین پیغام تو، دستور تا آخر گرفتم
داشتم می مردم از غم، در کنار کشته ی تو
لب بر آن حنجر نهادم، زندگی از سر گرفتم
بر تن آزرده ی من بوسه می زد تازیانه
من برای توشه ی ره، بوسه زآن پیکر گرفتم
بس که سیلی زد عدو، در راه وصلت بر رخ من
پیکرم نیلی شده سبقت ز نیلوفر گرفتم
از زمانی که سرت در کوفه شد، میهمان خولی
تو شدی خاکستر من رنگ خاکستر گرفتم
خواهر کوچکترم چون دید، رأست در خرابه
داد جان در پیش رویم من غمی دیگر گرفتم
خوش به حال خواهرم! جان کرد قربانِ سر تو
من گران جانم که ماندم، قبر تو در بر گرفتم
این من و این جان ناقابل فدای خاک کویت
تا نپنداری که جز تو مونس دیگر گرفتم
مجلس نامحرمان دیدی مرا بازوی بسته
آستین را پیش رویم، همچنان معجر گرفتم
خوب می خواندی تو قرآن، ای فدای اشک چشمت
تا میان طشت زر بودی تو،من آذر گرفتم
ای پدر بعد از تو من دیگر نخواهم زندگی را
مرگ رازین زندگانی ای پدر خوشتر گرفتم
خود شنیدی ای شه «مظلوم» می گفت آن ستمگر
انتقام خویش را از آل پیغمبر گرفتم
چهل روز چهل سال گذشت
از سفر آمدم ای همسفرم
کن تماشا که چه آمد به سرم
کس ندارم که توانم بدهد
تربت یار نشانم بدهد
من سراپا همه رنج و دردم
کرده عشق تو بیابانگردم
نیست ز احوال من آگاه کسی
نیست در سینه ی من یک نفسی
چه بگویم به چه احوال گذشت
این چهل روز چهل سال گذشت
رفتم از کوی تو اما دل ماند
دل سرگشته در این منزل ماند
از سر نی بنمودی دل من
سایه شد با سر تو محمل من
طعنه ها بر دل تنگم زده اند
نام تو بردم و سنگم زده اند
من کجا کوفه کجا شام خراب
من غمدیده کجا بزم شراب
خیزران تا که به لب هایت خورد
گفتم ای کاش که زینب می مرد
بود چشم نظرت بر هر سو
خواستم چوب بگیرم ز عدو
لیک دیدم که دو دستم بسته است
ریسمان بسته به دست خسته است
ولی از طشت دلم بشکستی
تو مرا دیدی و چشمت بستی
خون شده دیده ام از بیداری
بسکه سخت است امانتداری
بارها خون ز دو چشم افشاندم
غنچه ها را به تو برگرداندم
جمعشان جمع پریشان حالی است
جای زهرای سه ساله خالی است
تو ز من قصه ی ویرانه مپرس
تو از آن کودک دردانه مپرس
به تن کوچک خود تاب نداشت
دخترت تا به سحر خواب نداشت
اشک می ریخت ز چشم مستش
دست من بود عصای دستش
دیدی ای سرو چگونه سر شد
گل نیلوفر تو پرپر شد
یوسفم گم شده می دانم من
بعد تو زنده نمی مانم من
اکنون رسیده ام!
حسن لطفی
آهم، که شعله بر جگر غم کشیده ام
اشکم، که قطره قطره به پایت چکیده ام
آئینه ام، که زخم ترک خورده ام ز سنگ
سروم، که سایبان شده قد خمیده ام
ای تلِّ خاکِ غرقِ به خونِ برادرم
باور نمی کنم به کنارت رسیده ام
نقش هزار ضربت دشمن گرفته ام
طعم هزار سنگ ستم را چشیده ام
یادم نمی رود که در آن روز در پی ات
صد بار این مسیر سیه را دویده ام
یادم نمی رود که در آن شام از تنت
صد تیغ و تیر و نیزه و خنجر کشیده ام
اکنون رسیده ام که ببوسم دوباره ات
آه ای گلو بریده کجایی، بریده ام
یک اربعین بر روی نی
یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را
دیدم که زخمی کرده نیزه حنجرت را
یک قافله با سوز و اشک و آه آمد
برخیز و بنگر حال و روز لشکرت را
با ظرفی از آب آمده تا که ربابه
سیراب گرداند علی اصغرت را
برخیز ای نور دو چشمم ای برادر
تا که کمی آرام سازی همسرت را
بگذار تا شرح سفر با تو بگویم
بشنو کمی از غصّه های یاورت را
از کوفه و شام بلا ای داد بیداد
رنج اسارت پیر کرده دلبرت را
وقتی گذر دادند ما را بین مردم
دیدم سر نی گریه ی آب آورت را
دیدم ز بام خانه طفلی خیره سر با
سنگی نشانه رفته چشمان ترت را
رقّاصه های شهر را آورده بودند
تا در بیارند اشک چشم خواهرت را
تهمت زدند و خارجی خواندند ما را
آتش زدند آن جا دل غم پرورت را
آن جا نمی دانی چه زجری می کشیدم
وقتی که نان می داد شامی دخترت را
با هر صدای خیزرانی که می آمد
من می شنیدم ناله های مادرت را
چشم علمدار حرم را دور دیدند
ور نه به عنوان کنیزی گوهرت را
جا مانده گنج سینه ات کنج خرابه
با خود نیاوردم گل نیلوفرت را
این ها همه یک گوشه ای از ماجرا بود
تازه نگفتم روضه ی انگشترت را!!!
بهر وصل تو
سید هاشم وفایی
خیز از جا لحظه ای چشم پر آبم را ببین
سیل اشکم را نگر حال خرابم را ببین
ای که از فرط عطش دیدی فلک را نیلگون
حال چشمی واکن و چشم پر آبم را ببین
من نمی گویم نظر کن بر تن نیلیِ من
این قد خم گشته و قلب کبابم را ببین
بر نثار تربت تو ای گل پرپر شده
کن نظر بر چشم من جام گلابم را ببین
گرچه در هجران روی تو صبوری کرده ام
بهر وصل تو دلِ بی صبر و تابم را ببین
من که دیدم زخم های بی شماری بر تنت
تو ز جا برخیز و رنج بی حسابم را ببین
چون زدم سر را به محمل یاد داری گفتمت
از سر نیزه سر از خون خضابم را ببین
غیر یک آیه که در شام بلا جا مانده است
آیه های سوره ی ام الکتابم را ببین
شام را من پایگاه انقلابت کرده ام
در کنارت شاهدان انقلابم را ببین
از فراقت نبض جانم زود می افتد ز کار
شوق وصل و التهاب و اضطرابم را ببین
ای «وفائی» گریه کردی در غم من صبر کن
در قیامت جلوه ی یوم الحسابم را ببین
ای ساربان! ای ساربان!
حاج غلام رضا سازگار
ای ساربان! ای ساربان! محمل نگهدار
آمد به منزل کاروان، منزل نگهدار
محمل مران، محمل مران، شهر دل اینجاست
این کاروان خسته دل را منزل اینجاست
اینجا بهار بی خزانِ من خزان شد
از برگﹾ برگ لاله هایم خون روان شد
اینجا همه دار و ندارم را گرفتن
باغ و گل و عشق و بهارم را گرفتند
اینجا به خاک افتاده بود و هست عباس
هم مشک خالی، هم علم، هم دست عباس
اینجا ز هم پیشانی اکبر جدا شد
بابا تماشا کرد و فرزندش فدا شد
اینجا ز آل الله منع آب کردند
با تیر طفل شیر را سیراب کردند
اینجا صدای العطش بیداد می کرد
بر تشنه کامان آب هم فریاد می کرد
اینجا همه از آل پیغمبر بریدند
ریحانه ی خیر البشر را سر بریدند
اینجا ستم بر عترت و بر آل گردید
قرآن به زیر دست و پا پامال گردید
اینجا به خون غلطید یک گردون ستاره
اینجا کشید از گوش، دشمنﹾ گوشواره
اینجا زدند آل علی را ظالمانه
شد یاس ها نیلوفری از تازیانه
اینجا چو از خانه به دوشان خانه می سوخت
دامان طفلان چون پر پروانه می سوخت
اینجا به گردون رفت دود آه زینب
حَلقِ بریده شد زیارتگاه زینب
اینجا عدو بر زخم پیغمبر نمک زد
هر برگ گل را مُهری از غصب فدک زد
اینجا زگریه ناقه ها در گِل نشستند
دُردانه های وحی در محمل نشستند
ای کربلا! گل های سرخ یاس من کو؟
ای وادی خون! اکبر و عباس من کو؟
با غنچه ی نشکفته ی پرپر چه کردی؟
با حنجر خشک علی اصغر چه کردی؟
خون جگر از دیده ام بر چهره جاریست
پیراهن آوردم به همره، یوسفم نیست
تصویر درد و داغ در آیینه دارم
چون آفتابﹾ آتش درون سینه دارم
خاموش و در دل گفتگو با یار دارم
در سینه داغ هیجده دلدار دارم
بعد از حسین از عمر خود آزرده بودم
ای کاش من با آن سه ساله مرده بودم
اشکم به رخ آهم به دل سوزم به سینه
بی تو چگونه من روم سوی مدینه
ای کاش چون تو پیکرم صدچاک می شد
ای کاش جسمم در کنارت خاک می شد
گیرم که زنده راه یثرب را بپویم
زهرا اگر پرسد حسینم کو چه گویم؟
بگذار تا سوز دلم مخفی بماند
این صفحه با سوز خود میثم بخواند
کنار سنگ مزارت غریب برگشتم
حسن لطفی
اگرچه شعله کشیدی تمام هستم را
دوباره لطف نگاهت گرفت دستم را
دلم گرفته برایت، چرا نمیخیزی؟
رسیده ام به کنارت، به پا نمی خیزی؟
کنار سنگ مزارت غریب برگشتم
در آرزوی همین بوی سیب برگشتم
نفس بده که بگویم بر آتش جگرم
توان بده که بگویم چه آمده به سرم
جدا ز مونس یار و شفیق آمده ام
برای بوسه به زخمی عمیق آمده ام
منی که شام غمت را به اشک سر کردم
سوار ناقه ی نامحرمان سفر کردم
به روی دست رسیدم که تار می بینم
هنوز دور و برم را غبار می بینم
هنوز در نظرم مانده شیب آن گودال
هنوز زخم تو را بی شمار می بینم
در ازدحام حرامی و سنگ و سر نیزه
سری بریده در آن گیر و دار میبینم
برای فاتحه خواندن به جسم بی جانت
به گرد گرد تو صد نیزه دار می بینم
تو رفتی و ز غمت قامت کمانم سوخت
فراق شعله شد و بی تو دودمانم سوخت
رسیدم از سفری که مرا ز پا انداخت
مرا به حلقه ی لبخند و ناسزا انداخت
رسیدم از سفری که یتیم را کشتند
از آن سفر که به زلفش چه شانه ها انداخت
از آن سفر که یهودی به حال ما خندید
به طعنه تکه ی نانی به پیش ما انداخت
از آن سفر که پس از کوچه دخترانت را
میان مجلس چشمان بی حیا انداخت
از آن سفر که به سنگی شکست دندانت
لبان سرخ تو را آخر از صدا انداخت
چقدر پیش نگاهم اصابت یک سنگ
به روی خاک سرت را ز نیزه ها انداخت
تمام اهل و عیالت به کنج ویران و
سر تو را به روی طشتی از طلا انداخت
فقط نه حلقهی زنجیر و خیزران دیدیم
که روی چهره ی ما تازیانه جا انداخت
نبود باورم انگار خواب میدیدم
بنای خانه ی خود را خراب می دیدم
چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت
تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت
به جای آن همه تیری که بر تنت آمد
لباس کهنه و انگشتری مطهر رفت
صدای حرمله میآمد و نوای رباب
کنار نیزه ی طفلش ز هوش مادر رفت
حرم در آتش و طفلی نفس نفس می زد
نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت
برای غارت یک گوشواره ی کوچک
دو چشم رفت، گل سر شکست، معجر رفت
چهل روز می خوانم حسین
علی اکبر لطیفیان
نگاهِ گریه داری داشت زینب
چه گامِ استواری داشت زینب
دلِ با اقتداری داشت زینب
ببین چه اعتباری داشت زینب
چهل منزل حسینِ مُنجلی شد
گهی زهرا شد و گاهی علی شد
ندیدم زینب کبری تر از این
ندیدم زینت باباتر از این
ندیدم دختر زهرا تر از این
حسینی مذهبیُ غوغاتر از این
به پیش پای ما راهی گذارید
بنای زینب اللهی گذارید
اگر چه غصه دارد آه دارد
به پایش خستگیِ راه دارد
به گِردش آفتاب و ماه دارد
به والله که ای والله دارد
همین که با جلالت سر نداده
به دستِ هیچ کس معجر نداده
پس از آن که زمین را زیر و رو کرد
سپاه کوفه را بی آبرو کرد
به سمت کربلا خوشحال رو کرد
کمی از خاک را برداشت بو کرد
رسیدم کربلا ای داد ای داد
حسین سر جدا، ای داد ای داد
چهل روز است گریانم حسین جان
چو مویِ تو پریشانم حسین جان
چهل روز است می خوانم حسین جان
حسین جانم حسین جانم حسین جان
تویی ذکر لبم الحمدلله
حسینی مذهبم الحمدلله
همین جا شیرخواره گریه می کرد
ربابِ بی ستاره گریه می کرد
گهی بر گاهواره گریه می کرد
گهی بر مشکِ پاره گریه می کرد
خدایا از چه طفلم دیر کرده؟
مرا بیچاره کرده، پیر کرده
همین جا دورِ اکبر را گرفتند
زِ ما شبه پیمبر را گرفتند
ولی از من دو دلبر را گرفتند
هم اکبر هم برادر را گرفتند
به تو گفتم که ای افتاده از پا
ز جا بر خیز ور نه معجرم را
همین جا بود که سقایِ ما رفت
به سمتِ علقمه دریای ما رفت
پناهِ عصمتِ کبرای ما رفت
پی او گوشواره هایِ ما رفت
فقط از علقمه یک مشک برگشت
حسین بن علی با اشک برگشت
همین جا بود که دل ها گرفتُ
کسی رویِ تن تو جا گرفتُ
سرت را یک کمی بالا گرفتُ
و از پشتِ سرت سر را گرفتُ
همین که بر گلویت خنجر آمد
صدایِ نالهی زهرا در آمد
همین جا بود الف را دال کردند
تنت را بارها پامال کردند
ته گودال را گودال کردند
تو را با سّم مرکب چال کردند
اگر خواندم قلیلت علت این بود
که یک تصویری از تو بر زمین بود
تو ماندی و کبوتر رفت کوفه
تو را کشتند و خواهر رفت کوفه
خودم در راه و معجر رفت کوفه
چه بهتر زودتر سر رفت کوفه
و گر نه دردها می کشت ما را
نگاه مردها می کشت ما را
بهاری داشتم اما خزان شد
قدی که داشتم بی تو کمان شد
عقیق تو به دستِ ساربان شد
طلایِ من نصیب کوفیان شد
خبر داری مرا بازار بردند
میان مجلس اغیار بردند
همین جا بود افتادند تن ها
همین جا بود غارت شد بدن ها
تمامی کفن ها، پیرهن ها
بدون تو کتک خوردند زن ها
همین جا بود گیسو می کشیدند
به هر سو دخترانت می دویدند
همین جا بود تازیانه باب گردید
رخ ما در کبودی قاب گردید
ز خجلت خواهر تو آب گردید
که معجر بعد تو نایاب گردید
سکینه معجر از من خواست اما
خودم هم بودم آن جا مثل آنها
ز جا برخیز غم خواری کن عباس
دوباره خیمه را یاری کن عباس
برای عزتم کاری کن عباس
علم بردار علم داری کن عباس
سکینه می کند زاری ابالفضل
چه قبر کوچکی داری ابالفضل

چل روز پیش در گودال قتلگاه
علی اکبر لطیفیان
چل روز می شود که شدم جبرئیل تو
ذبح عظیم گشتی و گشتم خلیل تو
چل روز می شود که بدون توام حسین
حالا پی نتیجه خون توام حسین
مردم به جنگ نائبه الحیدر آمدند
در پیش من تمام به زانو درآمدند
آثار مرگ در بدنم هست یا حسین
پس روز اربعین منم هست یا حسین
چل روز پیش بود همینجا سرت شکست
اینجا دل من و پدر و مادرت شکست
چل روز پیش بود به گودال رفتی و
از پشت نیزه خوردی و از حال رفتی و
از تل زینبیه رسیدم که وای وای
بالا سرت نشستم و دیدم که وای وای
نیزه ز جای جای تن تو در آمده
حتی لباس های تن تو درآمده
جمعیتی که بود به گودال جا نشد
یک ضربه و دو ضربه ولی سر جدا نشد
دیدم کسی حسین مرا نحر می کند
آقای عالمین مرا نحر می کند
من را ببخش دست به گیسوی تو زدند
من را ببخش چکمه به پهلوی تو زدند
فرصت نشد ز خاک بگیرم سر تو را
فرصت نشد درآورم انگشتر تو را
می خواستم ببوسمت اما مرا زدند
ناراحتم کنار تو با پا مرا زدند
بین من و تو فاصله ها سد شدند، آه
با اسب از روی بدنت رد شدند آه
در کوفه بود که بال و پرم شکست
نزدیک خانه پدریم سرم شکست
وای از عبور کردن مثل غلام ها
وای از نگاههای سر پشت بام ها
تا شهر شام رفتم و معجر نداشتم
تقصیر من چه بود؟ برادر نداشتم
بر سر مزار تو
محمد بیابانی
ای همسفر قرار تو باور نکردنی است
من، اربعین، کنار تو، باور نکردنی است
با نیمه جان مانده خودم را رسانده ام
اینجا، سر مزار تو، باور نکردنی است
بر روی سرخ همسفرانت نگاه کن
این باغ لاله دار تو باور نکردنی است
در زیر تازیانه به سر شد اسارتم
تا آمدم دیار تو، باور نکردنی است
من را ببین و مادر خود را نظاره کن
قد کمان یار تو باور نکردنی است
با اینکه دشمنت همه جا کرد غارتم
من قهرمان عرصه رزم اسارتم
آنان به قلب خون شده جز غم نذاشتند
چیزی برای خواهر تو کم نذاشتند
مهمان شام بودم و بر میزبانیم
یک لحظه چشم خویش روی هم نذاشتند
جز سنگ و تازیانه و سیلی و کعب نی
بر زخم های واشده مرهم نذاشتند
وقتی که آستین شده معجر برای من
دیگر نگویمت چه برایم نذاشتند
دیگر چه وقت حرف عبا و عمامه است
وقتی به دست های تو خاتم نذاشتند
دیدی چطور آل پیمبر عزیز شد
در مجلسی که دخترک تو شد
چهل روز سوز و گداز
حاج غلامرضا سازگار
مظهر صبر خدای حی داور زینبم!
یادگار حیدر و زهرای اطهر زینبم!
فتح کردی شام را سنگر به سنگر زینبم!
آمدی همچون علی از فتح خیبر زینبم!
گرچه آهی نیست از آه تو ظالم سوزتر
بازگشتی از همه سردارها پیروزتر
باغبان از بهر گل هایت گلاب آورده ام
بحر بحر از چشم گریان بر تو آب آورده ام
روی نیلی گیسوی از خون خضاب آورده ام
پرچم پیروزی از شـام خـراب آورده ام
آه دل را آتش فریاد کردم یا حسین
شام ویران را حسین آباد کردم یا حسین
خواهرم در این سفر فریاد عاشورا شدی
یاس بـاغ وحی من نیلوفر صحرا شدی
با کبودی رخت مهرِ جهان آرا شدی
هر چه می بینم شبیهِ مادرم زهرا شدی
بارها جان دادی اما زنده تر گشتی بیا
دست بسته رفتی و پیروز برگشتی بیا
من خدا را آیت فتح و ظفر بودم حسین
با سرت تا شام ویران هم سفر بودم حسین
بر دل دشمن ز خنجر تیزتر بودم حسین
دختران بی پناهت را سپـر بودم حسین
بس که آمد کعب نی از چار جانب بر تنم
گشت سر تا پا تنم نیلیتر از پیراهنم
زینبم، پیروز میدان بلا دیدم تو را
فاتح روز نبردِ ابتلا دیدم تو را
لحظه لحظه قهرمان کربلا دیدم تو را
خوانده ام قرآن و در طشت طلا دیدم تو را
تو نگه کردی و دشمن چوب می زد بر لبم
بر نگاهِ درد خیزت گریه کردم زینبم
در کنار طشت چندین طایر افسرده بود
هم لب تو، هم دل مجروح من آزرده بود
کاش چوب آن ستمگر بر لب من خورده بود
کاش پای صوت قرآن تو زینب مرده بود
من که صبارم غمت برجان خریدم یا حسین
در کنار طشت پیراهن دریدم یا حسین
خواهرم آن شب که در ویرانه مهمانت شدم
بـا سر ببْریده ام شمع شبستانت شدم
شستشو از گرد ره با اشک چشمانت شدم
چشم خود بستم، خجل از چشم گریانت شدم
دخترم پرپر زد و جان داد دیدم خواهرم
زد نفس تا از نفس افتاد دیدم خواهرم
یا اخا آن شب تو کردی با سر خود یاری ام
ورنه می شد سیل خون در دیده اشک جاری ام
ماند چون بغض گلو در سینه آه و زاری ام
کاش می مردم من آن شب زین امانت داری ام
دختر مظلومه ات با دست زینب دفن شد
حیف او هم مثل زهرا مادرت شب دفن شد
جان خواهر من سر نی سایه بانت می شدم
نیمه های شب چراغ کاروانت می شدم
بـا اشارت های چشمم، ساربانت می شدم
گه جلو، گه پشت سر، گه هم عنانت می شدم
یاد داری سنگ زد از بام، خصمم بر جبین
از فـراز نی سرم افتاد بر روی زمین
«یا اخا» خون ریخت از فرق تو و چشم ترم
تا سرت افتاد از نی، سوخت جان و پیکرم
من زدم بر سینه، سیلی زد به صورت، مادرم
کاش پیش سنگ آن ظالم سپر می شد سرم
قصه سنگ و جبین، بار دگر تکرار شد
راس تو افتاد از نی، چشم زینب تار شد
جان خواهر این مصائب در رضای دوست بود
گر سرم افتاد از نی، پیش پای دوست بود
بر فراز نی مرا حال و هوای دوست بود
ایـن اسارت، این شهادت، از برای دوست بود
تا در اطراف سر من طایر دل پر زند
شعله فریاد تو از نظم «میثم» سر زند
درد و دل با برادر
رضا باقریان
خیلی برایت ای برادر گریه کردم
با هر حسینم وایِ مادر، گریه کردم
خیلی صبوری کردم اشکم در نیاید
از تو که پنهان نیست، آخر گریه کردم
می خواستم اشک مرا هرگز نبینی
در خلوتم بر عون و جعفر گریه کردم
هر جا که خوردم تازیانه گریه کردی
هر جا که خوردی سنگ، خواهر، گریه کردم
در بینِ صحرا باد از هر سو می آمد
از نیزه که افتاد اصغر، گریه کردم
در کوفه خیلی ناسزا گفتند بر ما
هر جا که آمد نامِ حیدر گریه کردم
پیرِزنی که چنگ بر موی تو می زد
هر وقت آمد سمت معجر گریه کردم
تو روی نی بودی و من بالای نیزه
با زخم های مانده بر سر گریه کردم
هر دفعه که از نیزه افتادی، برایت
با خنده های شمر کافر گریه کردم
دروازه ی ساعات، آهم شعله ور شد
بر غیرتِ ساقیِ لشگر گریه کردم
یادت می آید با تو یک لحظه نباشم؟
خولی تو را که برد، مضطر گریه کردم
یادم نرفته لحظه ای که شمر آمد
با بوسه ی خنجر به حنجر، گریه کردم
حالا پس از یک اربعین پیشِ تو هستم
در راهِ وصلت صد برابر گریه کردم
رسیده کاروان گل
حسین رضایی
رسیده کاروان گل از راه پر خطری
کبود و نیلی و زخمی به منزل دگری
به روی ساقه و گلبرگشان پر از خاشاک
چه شبنمی است به چشمانشان، چه چشم تری
دراین میان گلی از غنچه ها به جا مانده
صبا رسانده از او از خرابه ای خبری
رسیده باغ گلی در میان باغستان
کجاست بلبل شیرین سخن بخواند او اثری
کجاست ساقی این بوستان که پژمرده
نمانده غنچه ای، نه شکوفه ای، ثمری
رسیده از ستم خارها به این گلزار
چه آتشی و چه سوزی،چه شعله ای شرری
رسیده خواهرت از شام غم برادر من
نما به قامت همچون هلال من نظری
چه سرنوشت عجیبی، عجیب تر این بود
کنار حرمله و شمر ،با تو همسفری
به شهر شام چه خون ها به دل شد از داغت
شراب و چوب و لب و بزمِ خون جگری
یهود و اهل سقیفه به آتش و با سنگ
تو را نشانه گرفتند بین هر گذری
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
قرارمان که نبوده رَوی مرا نبری
اربعین عزیز دو عالم
محمد فردوسی
امروز اربعین عزیز دو عالم است
یا این که روز دوم ماه محرّم است؟
یک قافله رسیده که ره توشه اش غم است
یک قافله که قامت بانوی آن خم است
یک قافله بدون علمدار آمده
یک قافله که از سر بازار آمده
گرد و غبار چادر زن ها مشخّص است
آثار خستگی بدن ها مشخّص است
رنگ کبود و جای زدن ها مشخّص است
از آه آه و لحن سخن ها مشخّص است
… خیلی میان راه اذیّت شدند، آه!
چل روز اسیر داغ اسارت شدند، آه!
در این میان زنی که شبیه فرشته است
آمد ولی حجاب سرش رشته رشته است
پیداست که به او چه قدَر بد گذشته است
با اشک، روی قبر برادر نوشته است:
قبر حسین، کُشته ی عطشان کربلا
«در خاک و خون تپیده ی میدان کربلا»
من زینبم… شناختی آیا؟ بلند شو
ای نور چشم مادرم از جا بلند شو
یا که بگیر جان مرا یا بلند شو
ای سر بُریده ام! به روی پا بلند شو
برخیز و خوب دور و برم را نگاه کن
آوارگی اهل حرم را نگاه کن
هر کس رسیده محضر تو گریه می کند
دارد سکینه دختر تو گریه می کند
در پشت خیمه همسر تو گریه می کند
بالای قبر اصغر تو گریه می کند
لالایی رباب، دلم را شکسته است
آوای آب آب، دلم را شکسته است
دارد رباب صحبت سربسته با فرات
لب تشنه بود اصغرم ای بی وفا فرات!
یک لحظه هم برای رضای خدا فرات
اصلاً دلت نسوخت برایم چرا فرات؟
رویت سیاه! موی سفید مرا ببین
زخم گلوی طفل شهید مرا ببین
یک اربعین بدون تو سر کردم ای حسین!
از شام و کوفه هدیه ای آوردم ای حسین!
بهتر نگاه کن به روی زردم ای حسین!
عبّاس اگر نبود که می مُردم ای حسین!
چشمان هرزه دور و بر ما زیاد بود
در شهر شام، خنده و هورا زیاد بود
با چوب خیزران لب سرخت سیاه شد
حرف از کنیز بردن یک بی پناه شد
وقتی سه ساله ی تو لبش غرق آه شد
با تازیانه پیرهنش راه راه شد
بین خرابه خاطره ها را گذاشتم
شرمنده ام که یاس تو را جا گذاشتم
چل روز پیش بود که پیشانی ات شکست
از لا به لای جمعیّتی نیزه دار و پست
دیدم که شمر آمد و بر سینه ات نشست
راه نفس نفس زدنت را به زور بست
خنجر کشید و آه بماند برای بعد
آهی شنید و آه بماند برای بعد
اشعار زیارت اربعین، جابر و حضور بر مزار شهدا
این شعرها به زیارت اربعین، حضور جابر بن عبدالله انصاری، مزار امام حسین(ع) و حالوهوای دیدار کربلا میپردازند. برای دسترسی به اشعار مناسب مراسم عزاداری، مجموعه نوحههای روز عاشورا را نیز ببینید.

شعر اربعین از علیاکبر لطیفیان؛ بدون چون و بدون چرا نمی ماندند
علیاکبر لطیفیان
بدون چون و بدون چرا نمی ماندند
شبیه رود ، شبیه صبا ، نمی ماندند
چه کربلاست که عالم به هوش می آید
پس از شنیدن چاووش ها نمی ماندند
به التماس ، به خواهش ، به هر چه که می شد
خلاصه قافله می رفت ، جا نمی ماندند
چقدر با سر زانو به کربلا رفتند
از اشتیاق حرم روى پا نمی ماندند
فروختند النگوى نوعروسان را
قدیم معطل این چیزها نمی ماندند
شب زیارتى اربعین ، دهاتى ها
به احترام تو در روستا نمی ماندند
.
فقط دو مرتبه باید به کربلا بروى
بدین طریق بفهمى چرا نمی ماندند
خدا نبود اگر این ” حسین ، حسین ” نبود
و بندگان خدا ، با خدا نمی ماندند
چه ها که دیدم!
علی انسانی
از آن ساعت که خود را ناگزیر از تو جدا کردم
تو بر نی بودی و دیدی چه ها دیدم، چه ها کردم
گمان بر ماندن و قبر تو را دیدن نمی بُردم
ولی فیض زیارت را تمنّا از خدا کردم
به یادم مانده آن روزی که می جستم تو را اما
تنت پیدا به زیر سنگ و تیر و نیزه ها کردم
تو را ای آشنای دل، اگر نشناختم آن روز
مرا اکنون تو نشناسی، وفا بین تا کجا کردم
تن چاک تو را چون جان گرفتم در برم، اما
برای حفظ اطفالت، تو را آخر رها کردم
بسانِ شمع، آبم کرد، بانگ آب، آب تو
اگرچه تشنه بودم چشمه های چشم وا کردم
میان خیمه های سوخته همچون دلم، آن شب
نماز خود نشسته خواندم و بر تو دعا کردم
شکسته جای مهرت را، ز بی مهری به نی دیدم
شکستم فرق خویش و اقتدا بر مقتدا کردم
ولی هرگز ندادم عجز را ره در حریم دل
سخنرانی میان دشمنان، چون مرتضی کردم
دریای غم
سید محسن حسینی
در این دل شکسته به غیر از شراره نیست
همراه من به جز جگر پاره پاره نیست
می ریزد از دو چشم ترم اشک بی کسی
دیگر به آسمان دلم یک ستاره نیست
خون خدا! تو مرگ مرا از خدا بخواه
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
دریای غم، گرفته رهم را زچار سو
بر هر طرف که دیده گشایم، کنار تو
تاب و توان نمانده که گویم چها گذشت
تاب سخن کجا؟ که توان اشاره نیست
ای گوشوار عرش زجا خیز و خود ببین
بر گوش دختران تو یک گوشواره نیست
یک جرعه آب خورده رباب و هزار حیف
شیر آمده به سینه ولی شیرخواره نیست
با اشک دیده، غسل زیارت نموده ام
خوش تر ز قتلگاه تو، دارالزیاره نیست
با این سکوت خود به خدا می کشی مرا
با من سخن بگو دلم از سنگ خواره نیست
شعر اربعین برای کودک و نوجوان
شعرهای سادهتر و مناسب اجرا، دکلمه و فعالیتهای فرهنگی کودکان و نوجوانان در این بخش قرار گرفتهاند. برای انتخاب شعرهای آهنگینتر و مناسب اجرای گروهی، مجموعه نوحه و شعر کودکانه ماه محرم نیز در دسترس است.
شعر اربعین از زهرا داوری؛ هفتاد و دو مسافر لبتشنه
زهرا داوری
هفتاد و دو مسافر لبتشنه
هفتاد و دو کبوتر خونینبال
نوزاد و نوجوان و جوان و پیر
در خاک و خون تپیده ولی خوشحال
یک روز کوه ظلم و ستم خم شد
در پیشگاه عزت و مردیشان
یک علقمه، قصیدۀ خون خواندند
با خنجر بریده، لب عطشان
یک اربعین حماسه و زیبایی
خورده به تار و پول زمان پیوند
هر قطره خونشان که چکید آن روز
خونبرگهای دفتر تاریخند
شعر اربعین از مهدی وحیدی صدر؛ اربعین شد اربعین
مهدی وحیدی صدر
اربعین شد اربعین
اربعین یعنی چهل
پرچمی دارم به دست
غصه ای دارم به دل
اربعین شد اربعین
عطر عاشورا رسید
چون چهل روزی گذشت
از شهادت از شهید
اربعین یادی کنیم
از حسین (ع) و خواهرش (ع)
از عطش از تشنگی
از علی اصغرش
چون شقایق ،داغ ما
باقی و پنهانی است
در محرم چشم من
ابری و بارانی است
شعر اربعین از منیره هاشمی؛ کاروان آفتاب
منیره هاشمی
کاروان آفتاب
در میان راه بود
این چهل شبانه روز
اشک بود و آه بود
بچه های بی پناه
خار و سنگ و رد زخم
در جواب آب آب !
تشنگی و زور و اخم
اشک کاروان چکید
قطره قطره بر زمین
خاطرات زنده شد
باز روز اربعین
گلچین اشعار مرثیه و حماسه اربعین حسینی
این بخش شامل دیگر اشعار آیینی، مرثیهها، غزلها و سرودههای حماسی درباره اربعین امام حسین(ع) است. در کنار این آثار میتوانید مجموعه متن نوحه حسینی و اشعار مداحی سیدالشهدا را نیز مطالعه کنید.
شعر اربعین از سیدعلی شکراللهی؛ اهل مسجد شدهام جام پیاپی بفروشم
سیدعلی شکراللهی
اهل مسجد شدهام جام پیاپی بفروشم
ایستگاه صلواتی بزنم می بفروشم
اهل مسجد شدهام گرمی مردادی خود را
به تن لاغر و سرمازدهی دی بفروشم
چشمدرچشم
خدا
یک دهن آواز بخوانم
به شبانان برانگیختهاش نی بفروشم
هان به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید
آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم
اربعین است خمم را سر بازار بیارم
اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟
بد به حال من اگر تشنگی کرب و بلا را
به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم
شعر اربعین از هادی خورشاهیان؛ ملایک گریه میکردند با ما اربعینش را
هادی خورشاهیان
ملایک گریه میکردند با ما اربعینش را
خدا ششگوشه کرد از روز عاشورا زمینش را
رسیده جبرییل از آسمان در بعثت حضرت
تسلّی میدهد تا روز عاشورا اَمینش را
قسم داده به عاشورا خدا در شطّی از آیات
قسم خورده اگر در سورهها زیتون و تینش را
شهادت بود سهم حضرت ارباب و یارانش
زمین هم میکشید اطراف او دیوار چینش را
نوشته روی دجله با خطوط موج، ثارالله
و میساید فرات از شرم بر خاکش جبینش را
چه توفانی است، ابری با صدای رعد میگرید
کشیده روی صورت نازکای آستینش را
فرستاده خدا از آسمان توفان نوحش را
فرستاده خدا از آسمان حبلالمتینش را
فرستاده خدا ارباب و وحی نهی از منکر
نگهدارد برای عالمی، ارباب، دینش را
چه قوم نازنینی میروند از کربلا تا عرش
فرستاده خدا این بندگان دستچینش را
نه تنها عاشقان حضرتش، حتّی خدا امروز
فرستادهست تا کربوبلا روح الامینش را
شعر اربعین از ابراهیم اکبری دیزگاه؛ چهل گنجشک را بدرقه کردیم
ابراهیم اکبری دیزگاه
چهل گنجشک را بدرقه کردیم
سر صبح
چند تکه ابر سیاه هم
از بالای سر ما گذشتند و رفتند
فقط من و چند افغانی پیر
پشت مرز ماندیم و
گریستیم روز اربعین
شعر اربعین از سید وحید سمنانی؛ باز شد پنجرهای سمت زمستان در باد
سید وحید سمنانی
باز شد پنجرهای سمت زمستان در باد
فصل سرما شد و پایان درختان در باد
گرد باد غزلی در نفسم میپیچد
باید از بال بگویم که چه آسان در باد…
آسمان بود و کبوتر، و قفس پشت قفس
پرچم تشنگی و خیمه هراسان در باد
دستی از شط عطش آینه برداشت، شکست!
تا بماند نفس روشن انسان در باد
آسمان هم نتوانست که جاری باشد
سرخ شد، شرم شد از کشته باران در باد
فصل پرواز ابابیل که تکرار نشد
نبض تاریخ رهاماند پشیمان در باد
دفتر قافله از داغ شکفتن پر شد
تا چهل بار ورق خورد، پریشان در باد
شعر اربعین از محمدجواد غفورزاده؛ شکها! فصل تماشاست امانم بدهید
محمدجواد غفورزاده
شکها! فصل تماشاست امانم بدهید
شوقِ آیینه به چشم نگرانم بدهید
از شما میشنوم عطر گل یاسین را
خاکها! رنگ یقینی به گمانم بدهید
جامی از اشک فراهم شد اگر، ای مردم
به تسلایِ دل هم سفرانم بدهید
طول یک چلّه جدایی، به خدا یک عمر است
گاه خطّ و خبر از سیر زمانم بدهید
گر خبر دار شدید از گل داودی من
یک شمیم از نفسش روح و روانم بدهید
پارههای دلم افتاده در این دشت، به خاک
رخصت گریه به گلگون کفنانم بدهید
کاکل آشفته، به خون خفته، در این جا سروی
باز در سایهاش آرامش جانم بدهید
این رباب است که با لالهرخان میگوید:
ذکر لالایی گل را به زبانم بدهید
من که از عطر گل فاطمه، مدهوش شدم
خبر از حال و هوای دگرانم بدهید
سجدهها کردهام از بوسه بر این تربت پاک
طاقت از دست شد آرامش جانم بدهید
دشت لبریز گلاب است اگر امکان دارد
برگی از آن گلِ صدبرگ نشانم بدهید
اربعین نیست حدیثی که فراموش شود
شعلۀ عشق، نه آن است که خاموش شود
شعر اربعین؛ دیدیم جهان بیتو به بن بست رسید
دیدیم جهان بیتو به بن بست رسید
هر قطره به موجها که پیوست رسید
این رود عظیم اربعین تا دریا
با پرچم یا حسین در دست رسید
شعر اربعین؛ او سفره نداشت میزبانم باشد
او سفره نداشت میزبانم باشد
میخواست شریک داستانم باشد
میآمد او سایه به سایه با من
در طول مسیر سایهبانم باشد
شعر اربعین؛ میدرخشی تو در متن دینها
میدرخشی تو در متن دینها
شک ندارند در آن یقینها
هر چه فصل است با تو بهار است
ای ربیع الأنام زمینها
سیب میآوری از بهشتت
میگذاریم در هفتسینها
گفتهاند آسمان مَرکب توست
شاید از ابر باشند زینها
میکِشی دست بر روی عالم
میشود پاک، چین از جبینها
تیغ بر نیششان، نوششان باد!
مارهایی که در آستین ها…
لقمه میگیری از سفرههای
نان و اندوه زاغهنشینها
مهربانی و در موسم تو
رسم، رحم است بر خوشهچینها
عصر خوبیست عصر ظهورت
آرزو میکنم بعد از اینها-
تا دم آخرم با تو باشم
از «قلیل من الآخرین»ها
آرزو میکنم پابهپایت
کربلایی شوم اربعینها
شعر اربعین از سید مهران موسوی؛ چه کرده ای که جهانی به تو یقین دارد؟
سید مهران موسوی
چه کرده ای که جهانی به تو یقین دارد؟
برای دیدنِ تو، شوقِ اینچنین دارد
تو کیستی که به یادت پس از هزاران سال
جهان، قیامتی از جنس اربعین دارد؟
شعر اربعین از ابراهیم قبله آرباطان؛ با پای سر به سِیْر سماوات میرویم
ابراهیم قبله آرباطان
با پای سر به سِیْر سماوات میرویم
احرام بستهایم و به میقات میرویم
تا بارگاه قبلهٔ حاجات میرویم
قسمت اگر شود به ملاقات میرویم
میقات ما حسین، ملاقات ما حسین
زانو زدیم پیر و جوان بر زمین تو
ما حلقه بستهایم به دور نگین تو
ما را کشانده است کجاها طنین تو
افتادهایم در گذر اربعین تو
ای واژه واژه نام تو صد ماجرا حسین
ما چون کبوتران حرم پر شکستهایم
از آشیان گذشته و از خود گسستهایم
چون صیدهای زخمی در خون نشستهایم
یعنی که دل به لذت دیدار بستهایم
مرهم حسین، صبر حسین و شفا حسین
ای جان شرحه شرحه بگو ماجرا چه بود
راز به خون تپیدن خون خدا چه بود
آن جوشش صدای تو در کربلا چه بود
دادی بها به خون خودت، خونبها چه بود
ای خون پاک تو، همهدم خونبها حسین
با بادها بگو که هوایم هوای توست
با نایها بگو که نوایم نوای توست
بغضی که در تلاوت در خون رهای توست
سودای آتشیست که بر خیمههای توست
ای تا ابد، نوای من بینوا حسین
گلزخمها شکفته شده روی پیکرت
چون کعبه فوجِ تیغ گرفتهست در برت
بعد از تو دشت، یکسر«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت»
بالا سرت، بلند سرت، تا خدا، سرت
بر ما چه رفته است به شوق تو «یا حسین»
شعر اربعین از سعید حدادیان؛ رمز و رازی است در حقیقت عشق
سعید حدادیان
رمز و رازی است در حقیقت عشق
که فقط اهل درد میدانند
همه عالم اگر شود دشمن
باز مرد نبرد میمانند
پَرپرستان لالهها در دشت
نوحۀ عاشقانه سر دادند
در سکوت هراسپرور ظلم
زخمهای شهید فریادند
بار دیگر لهوف میخواند
آه سوزان دشت غاضریه
پر شد از عطر کربلای حسین
مقتل شیعیان نیجریه
بانگ آزادی به لب دارد
شیخ این طایفه شبیه بلال
مرگ بر دشمنان آزادی
مرگ بر دشمنان استقلال
در جوانی که دل به دریا زد
غرق در باور خمینی شد
پیر دیر دیار درد امروز
بیشتر از همه حسینی شد
مثل یک آبشار میآید
از لبش روز و شب صدای علی
یا رب ای کاش بارها میشد
چار فرزند من فدای علی
زنده شد باز از دم گرمش
قصۀ دار و میثم تمار
ماجرای مروت مقداد
داستان بصیرت عمار
میرسد کشتی رهاییبخش
دل دریادلان یقین دارد
چه نشانی زلالتر ز فرات
که زمین شور اربعین دارد
برگریزان شیعه میخواند
رعد و برق بهار نزدیک است
به ولای علی قسم آنک
چرخش ذوالفقار نزدیک است
کبوتران حریم
حسین اخوان
به زخم های تنت چون اشاره می کردم
به دامن از مژه جاری ستاره می کردم
برای رفتنِ تا کوفه، داشتم تردید
به مصحف بدنت استخاره می کردم
زسیل گریه ی لرزان خویش در کوفه
خراب پایه دارالاماره می کردم
کبوتران حریم تو را به هر منزل
به قصد منزل دیگر شماره می کردم
شبی که یک تن از آنان میان ره گم شد
به سینه پیرهن صبر، پاره می کردم
به طشت زر به لبت چوب خیزران می زد
یزید و من به تحیر، نظاره می کردم
به سینه چنگ زنان خیره می شدم به رباب
چو یاد تشنگی شیرخواره می کردم
به قطره قطره اشکم ازین سفر (تائب)
هماره آب،دل سنگ خاره می کردم
شهر عشق کربلایی
قاسم صرافان
گر چه باور نمی کنم اما، می روم کربلا خدا را شکر
مردم ! آقای مهربانم باز، راه داده مرا خدا را شکر
کربلایی و مبتلا داری، شهر عشقی برو بیا داری
بر سر قدس و کعبه جا داری، با دو گنبد طلا خدا را شکر
رازهایی ست پشت ماتم تو چه سُروری است آخر غم تو
شال مشکی چه رو سفیدم کرد در دل این عزا خدا را شکر
گر چه دنیا چنین پر آشوب است، در کنار تو جای ما خوب است
گوشه ی کشتی حسینیم و گوشه ی چشم ناخدا را شکر
این که دل بی قرار عباس است، کار دل نیست کار عباس است
آن که پروردگار عباس است اوست تنها خدا ، خدا را شکر
بغض ها کینه ها عداوت ها غصه ها ترس ها حسادت ها
فقط اینجا میان هیئت ها کرده ما را رها، خدا را شکر
درد ما چیست؟ عاشقی، مستی، ای که درمان دردها هستی!
این که لطفت نکرده تا حالا درد ما را دوا خدا را شکر
سؤالات متداول درباره اشعار اربعین حسینی
این مجموعه چند شعر اربعین دارد؟
پس از استخراج سه فایل و حذف شعرهای کاملاً تکراری یا بسیار مشابه، 106 شعر یکتا در نسخه نهایی باقی مانده است.
آیا متن شعرها بازنویسی شده است؟
خیر. فقط نشانههای اضافی صفحه وب و فاصلههای فنی حذف شدهاند و متن ابیات و نام شاعران مطابق منابع حفظ شده است.
شعرهای تکراری چگونه حذف شدند؟
متن کامل هر شعر پس از حذف تفاوتهای فاصلهگذاری و نشانهگذاری مقایسه شد و نسخههای یکسان یا بسیار نزدیک فقط یکبار نگه داشته شدند.
آیا شعر کودکانه اربعین نیز در مجموعه وجود دارد؟
بله. شعرهای مشخصشده برای کودک و نوجوان در یک بخش مستقل قرار گرفتهاند.
چگونه شعر مناسب دکلمه اربعین را انتخاب کنیم؟
برای اجرای کوتاه، شعرهای کمحجم و آهنگین و برای دکلمه رسمی، غزلها و مرثیههای بلندتر با نام شاعر مشخص مناسبتر هستند.
سخن پایانی
این مجموعه برای آن تهیه شده است که بخش بزرگی از شعرهای اربعین حسینی در یک صفحه موضوعی و قابل جستوجو در دسترس باشد. به دلیل تفاوت ساختار دو منبع و وجود نسخههای تکراری، شعرها پس از تطبیق محتوایی مرتب شدهاند و هر شعر با تیتر مستقل در فهرست مطالب قابل دسترسی است. برای اشعار مناسب سینهزنی و اجرای هیئت، مطلب متن مداحی ماه محرم نیز میتواند مکمل این مجموعه باشد.
در صورت استفاده از اشعار در کتاب، نشریه، اجرای رسمی یا محصول تجاری، نام شاعر و حقوق ادبی اثر باید مطابق قوانین و شرایط منبع اصلی رعایت شود.










