اشعار فریدریش هولدرلین؛ شاعر بزرگ آلمانی ملقب به شاعر فیلسوفان
فریدریش هولدرلین اسطوره جنبش رمانتیسم است. شاعری که فلاسفه بزرگی همچون هگل و نیچه هم از او تعریف کردهاند. پس اگر شما هم طرفدار جدی دنیای شعر هستید، در ادامه با سایت ادبی و هنری روزانه همراه شوید تا بهترین اشعار او را بخوانید.

فریدریش هولدرلین که بود؟
یوهان کریستین فریدریش هولدرلین شاعر آلمانی و از شخصیتهای برجسته جنبش رمانتیسم بود. هولدرلین همچنین در تکوین ایدئالیسم آلمانی نقش داشت و بر اندیشه فیلسوفانی مثل هگل و شلینگ تأثیر گذاشت. هولدرلین را شاعر فیلسوفان نام نهادهاند.
هولدرلین نقش بسیار مؤثری در شکلدادن به روش دیالکتیکی داشت؛ او نه فقط دوست شلینگ و هگل بود بلکه همسفر فلسفیشان نیز بود. در شعر هولدرلین، سرنوشتهای فردی و اجتماعی در طلب هماهنگی تراژیکی میسوزند که به ندرت به دست میآید.
شعر زیبای برای سرنوشتها
آه ای ایزدانِ نیرومند،
تنها یک تابستان و تنها یک پاییز را
از برای ترانه هایی رسیده بر من ببخشایید؛
باشد که قلبم درونِ سینه، سرشار از آن موسیقیِ دل انگیز،
با اشتیاقی هر چه تمامتر سر به نیستی بگذارد.
و روح، چشم پوشیده از میراثِ آسمانیِ خویش در حیات،
2 بر پهنه های هادس
نیز آرام و قرارِ خویش را باز نخواهد یافت.
لیک اگر آنچه که برای من مقدّس است،
شعرهایی که در قلبِ من آرمیدهاند، افاقه کند –
پس خوشا دیگر جهانِ خاموشِ سایه ها را!
خشنود خواهم بود، هر چند این جادوی چنگِ من نیست که مرا به زیر میکشد.
روزگاری را میباست همچون خدایان زیسته باشم،
بیش از آن را دیگر لزومی نیست.
شعر تحسین های بشری

آیا قلبِ من مقدّس و سرشار از زیبایی های حیات نیست،
تنها به این خاطر که عاشق گشت هام؟
چرا مرا آهنگام که تندخوتر و خودپسندتر،
سرشارتر از واژه ها لیک خالیتر بودم،
بیشتر دوست میداشتی؟
آری، توده ها تنها دلبستۀ چیزهایی هستند که در بازار میفروشند.
هیچ انسانی تحسینگرِ تندخویان و بدطبعان نیست،
مگر یک برده.
تنها آنان که خود خدایگون اند،
خدایان را باور دارند.
تصویر مرد دیدگانی دارد
هنگامی که مردی در آینه مینگرد
و تصویرش را آنجا میبیند، همان گونه که در نگارهای؛
انگار آن مرد، خود، همانست.
تصویر مرد دیدگانی دارد،
و ماه، از سوی دیگر، روشنایی.
ادیپوس شهریار گویا چشمی اضافی دارد.
مرارتهای این انسان، وصفناپذیر به نظر میآیند، ناگفتنی،
بیانناکردنی.
اگر همان است آنچه به نمایش درمیآید، به همین دلیل است.
اما چه درمییابم اکنون که دربارهات میاندیشم؟
مرا میکشانند همچنان که جویبارها با ترفندِ جانبی
که همانند آسیا میگسترد.
ادیپوس همان گونه مرارت داشت، البته.
طبیعتاً دلیلی دارد.
آیا هرکولس نیز مرارت کشید؟
مطلب مشابه: اشعار ریچارد براتیگان شاعر بزرگ آمریکایی؛ 10 شعر معروف و زیبای این شاعر
مطلب مشابه: اشعار رابرت فراست؛ مجموعه اشعار بسیار احساسی و زیبا از شاعر بزرگ آمریکایی
سرود سرنوشت هیپریون
ای ارواح مقدس، در آن فرازگاه گام برمیدارید
در روشنان، بر زمین نرم.
نسیمهای خداگون درخشنده
بر شما نجیبانه دست میکشند،
همان گونه که سرانگشتان زنی
زههای مقدس را مینوازند.
خدایان مانند طفلان خفته
بدون هیچ تدبیری دم بر میآورند؛
جان میشکوفد همواره
در آنان، عفیفانه نشانده،
همچنان که در غنچهای کوچک،
و دیدگان مقدسشان
همواره میپایند
روشنان جاودانی را.
نان و شراب

اما، ای دوست، ما دیر آمدهایم. راست است که ایزدان زندهاند،
اما بر فرازمان، بالا در دنیایی گونهگون.
آنان در آن فرازگاه وظیفهای بیپایان به عهده دارند، و گویی کمی نگرانند
که زندهایم آیا یا مرده، بسیار از ما میپرهیزند.
جام سست همواره نمیتواند آنان را در برگیرد؛
آدمیان تنها گاهی میتوانند غنای ایزدان را برتابند. بنابراین
زندگی خود رؤیایی دربارهی آنها میشود.اما سرگشتگی و
خواب یاریمان میرساند: پریشانی و شبانه نیرو میدهند،
تا قهرمانان بسنده در گاهوارههای فولادینشان ببالند،
با قلبهایی به نیرومندی ایزدان، همچنان که چنین بود
تندرآسا بر میآیند. با این همه اغلب
میاندیشم بهتر است در خواب بمانیم، تا بدون همنشینان سر کنیم.
اینک در انتظاریم، نمیدانیم چه کنیم یا چه بگوییم
در این اثنا. در چنین دوران عسرت شاعران به چه کاری میآیند؟
اما خواهی گفت آنان مانند کاهنان مقدس ایزد شراب هستند،
که از سرزمینی به سرزمینی در شب مقدس ره میپویند.
مطلب مشابه: اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ زیباترین شعرها از شاعر زن لهستانی و برنده جایزه نوبل ادبیات
مطلب مشابه: اشعار ویلیام بلیک / اشعار شخصیت برجسته هنری در تاریخ شعر عصر رمانتیک
رامشگر نابینا
کجایی آخر، ای جوان ، که همواره
سحرگاهان بیدارم میکنی، کجایی آخر تو ای روشنایی؟
قلبم بیدار است، اما شب همیشه
با جادوی مقدس خود میگیردم و میبندد.
در دمدمهی صبح گوش میدادم، خوشحال چشم به راهت
بر آن تپه، و نه هرگز بیهوده.
هیچ گاه پیکهایت، آن نسیمهای نوشین،
مرا نمیفریفتند، چون همواره خود میرسیدی،
همه را جانبخش با دلرباییات،
به راه همیشگی؛ کجایی آخر، ای روشنایی؟
دیگربار قلبم بیدار است، اما همواره
شبِ بیکران مرا میبندد و بازمیدارد.
زمانی برگها به هواداریام سبز میبالیدند؛ گلها
مانند دیدگانم میدرخشیدند؛
نه بسیار دور، سیماهایی از خویشتنم
به جانبم میدرخشیدند، و، هنگامی که
کودکی بودم، میدیدم بالهای سپهر
فراز و پیرامونِ درختزار را درمینوردند؛
اکنون ساکت و تنها نشستهام، از
ساعتی به ساعتی دیگر، میسازم شکلهایی
از عشق و دردی برآمده از روزهایی تابانتر،
تا تنها در خیالاتم آسایش یابم،
و دورادور سخت میکوشم تا دریابم انگار
نجات دهندهای مهربان به سویم میآید.
مسیر حیات
تو نیز همچون دیگران خواهانِ بهترین چیزهایی؛
لیک عشق تمامیِ ما را به زیر میکِشد.
اندوه با فشاری هر چه بیشتر، پشتِ ما را خم میکند،
اما کمان نیز بیدلیل به نقظۀ آغازینِ خویش باز نمیگردد.
رو به باال و رو به پایین! در شبان هنگامِ مقدّس،
آهنگام که طبیعتِ خاموش
طرح هایی از روزهای ناآمده در خویش میپرود،
نیز چیزی مستقیم و راست 2 آیا در پُر پیچ و تابترین اُرکوس
حکمفرما نیست؟
یک چیز را نیک در یافتهام؛
که شما خدایانِ همواره محافظ و پشتیبان،
هرگز مرا همچون مرشدانِ فانی،
به دانش و معرفتِ خویش،
عنایتمندانه بر مسیرِ راست هدایتگر نبودهاید.
خدایان میگویند که آدمی میبایست هر چیز را بیازماید،
و عمیقاً پرورشیافته در هستیِ خویش،
برای تمامیِ چیزها شکرگزار باشد؛
و آزادی را در یابد، تا به هر آنجا که مایل است رهسپار گردد.
مطلب مشابه: اشعار اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی و برنده جایزه نوبل ادبی
مطلب مشابه: اشعار ویلیام باتلر ییتس / گلچین اشعار اسطوره شعر ایرلند و برنده جایزه نوبل ادبی
منموسینی

میوه ها، غوطهور در آتش ،
و پخته و چشیده شده بر زمین، رسیدهاند.
گویی این قانون است که تمامیِ چیزها،
همچون مارانی که رسوالنه بر تپّه های آسمان در رؤیای خویشاند
فرا بخزند.
و بسیاری چیزهای دیگر هست که نیاز است حفظ شود،
همچون کوله باری از چوب بر شانه.
لیک جاده ها پُرخطرند.
عناصرِ مسخّر و قوانینِ باستانیِ زمین،
همچون اسبانی سرگردان در حرکتند.
اشتیاقی خلل ناپذیر برای چیزهای نامحدود و بیمرز وجود دارد.
لیک چیزهای بسیاری نیز هست که میباید حفظ شود.
خاموشی
تو خاموشی و میکِشی و تو را فهم نمیکنند،
تو هستی ی قدسی! میپژمری و خاموشی،
که، دریغا، بی هوده میان وحشیان
جویای همگنان خویشتنی در آفتاب،
ارواح بزرگ نازنین، که دیگر نیستند!
اما باز، میشتابد زمان. هنوز چشم دارد ترانه ی میرایم
به روزی که، دیوتیما! نزدیک خدایان،
همراه قهرمانان، مینامد تو را، و تو را میماند.
شعر خورشید
فرو نشین، خورشید زیبا، که تو را اندک بگرفتند،
که تو را به جای، قدسیا، نیاوردند،
چه تو بی زحمت و آرام
دمیدی فراز زحمتیان.
بر من دوستانه میدمی و فرومینشینی، ای فروغ!
و دیده ام تو را نیک میشناسد، ای شکوهمند!
چه من آرامش خدایی را آموختم ستود،
چون دیوتیما چاره ساز شوریدگیم آمد
ای پیک سپهر! چه گونه گوش میسپردم با تو!
با تو دیوتیما! ای مهر! چه گونه مینگریست،
سوی روز زرین، این چشم،
از تو درخشان و سپاسگر، بالا. چون زمزمه داشت
چشمه ساران، زنده تر؛ نفس میزد
شکوفه های خاک تیره مرا به مهر؛
و خنده ل*ب، فراز ابران سیمگون،
گوالنده، فرومیخمید اثیر.










