اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ زیباترین شعرها از شاعر زن لهستانی و برنده جایزه نوبل ادبیات

زیباترین شعرها از شاعر زن لهستانی و برنده جایزه نوبل ادبیات را در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما دوستان قرار خواهیم داد. این اشعار زیبا به راستی جزو برترین‌های شعر ادبی هستند و خوانش آن‌ها قطعا برای شما دوستان لذت‌بخش خواهد بود.

اشعار ویسواوا شیمبورسکا؛ زیباترین شعرها از شاعر زن لهستانی و برنده جایزه نوبل ادبیات

ویسواوا شیمبورسکا کیست؟

ویسواوا شیمبورسکا و آوانویسی درست ویسلاوا شیمبورسکا شاعر، مقاله‌نویس، مترجم لهستانی بود. او در سال 1996 برنده جایزهٔ نوبل ادبیات شد.

داوران کمیتهٔ ادبی جایزهٔ نوبل در توصیف وی، او را «موتسارت شعر» خوانده بودند؛ کسی که ظرافت‌های زبانی را با «شور و هیجان‌های بتهوونی» در هم آمیخته بود. اشعار وی به زبان‌های انگلیسی و بسیاری از زبان‌های اروپایی، چینی، فارسی، عبری و عربی ترجمه شده‌است. چندین مجموعهٔ شعر و کتاب‌های بسیاری که ترجمهٔ او از زبان فرانسه به زبان لهستانی است، در کنار ده‌ها مقالهٔ ادبی دیگر از او به جا مانده‌است.

اشعار کوتاه و به شدت زیبا از ویسواوا شیمبورسکا

شهامت می خواهد

دوست داشتن کسی که

هیچ وقت

هیچ زمان

سهم تو نخواهد شد

هیچ چیز تغییر نکرده است

فقط تعداد آدم ها بیشتر شده است

در کنار گناه های قدیم ، گناه هایی جدید ظهور کرده است

واقعی ، موهومی ، موقتی

اما فریادی که بدن به آن پاسخ می دهد

به استناد معیار قدیم و آوای کلام

فریاد معصومیت بوده

و هست

و خواهد بود

تاریخ

تعداد مردگانش را رند می‌کند

هزار و یک نفر

تبدیل می‌شود به هزار نفر

گویی آن یک نفر

هرگز وجود نداشته است

بعد از هر جنگی

کسی باید ریخت و پاش ها را جمع کند.

نظم و نظام

خود به خود بر قرار نمی‌شود.

کسی باید آوارها را از جاده‌ها کنار بزند

تا ماشین‌های پر از جسد

عبور کنند.

لاشخور هرگز  نمی گوید  گناهکار است.

پلنگ معنای  بیم و وسواس را نمی داند

وقتی  پیرانا‌حمله می کند، ازخودشرمنده نیست.

اگر مارها  دست داشتند  ، ادعا می کردند 

دست هاشان  پاک است

شغال پشیمانی  نمی شناسد  .

شیرها  و شپش‌ ها  در طریق خود

تردید نمی کنند  .

وقتی  معتقدند  راهشان‌ درست است ،

چرا تردید کنند ؟

روی این سومین  سیاره ی خورشید

میان  نشانه های سبعیت 

یک وجدان   پاک  ، نمره ی اول است .

ویسلاوا شیمبورسکا

ترجمه:صفدر تقی زاده

گاهی برخی آدم‌ها هر کاری که برایشان بکنید

شما را دوست نخواهند داشت ،

و برخی دیگر اگر هیچ کاری هم برایشان نکنید دوستتان خواهند داشت !

مطلب مشابه: اشعار ویلیام بلیک / اشعار شخصیت برجسته هنری در تاریخ شعر عصر رمانتیک

اشعار کوتاه و به شدت زیبا از ویسواوا شیمبورسکا

ﺑﺎﻭﺭکن …

ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﻭﻋﺪﮤ ” ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ” ﺭﺍ ﻣﯿﺪﻫﺪ

رفتنی ﺗﺮ ﺍﺳﺖ !

به بودن ها دیر عادت کن

و به نبودن ها زود،

مردم نبودن را بهتر بلدند…

دیروز وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بر زبان آورد،

طوری شدم که انگار گل رزی

 از پنجره‌ی باز به اتاق افتاده باشد…

مردها وقتی عاشق می‌شوند به دنیا

می‌آیند و زن‌ها عاشق که می‌شوند می‌میرند!

قهر نکن عزیزم

همیشه که عشق

پشت پنجره هامان سوت نمی زند

گاهی هم باد

شکوفه های آلوچه را می لرزاند

دنیا همیشه قشنگ نیست

پاشو عزیزم

برایت یک سبد گل نرگس آورده ام

با قصه ی آدمها روی پل

آدم ها روی پل راه می روند

آدم ها روی پل می ترسند

آدمها

روی پل

می میرند…!

«زن، اسمت چیست؟» «نمی‌دانم.»

«چند سال داری؟ اهل کجایی؟» «نمی‌دانم.»

«چرا این گودال را کنده‌ای؟» «نمی‌دانم.»

«چند وقت است که پنهان شده‌ای؟» «نمی‌دانم.»

«چرا انگشتم را گاز گرفتی؟» «نمی‌دانم.»

«نمی‌دانی که ما آزارت نخواهیم داد؟» «نمی‌دانم.»

«کدام طرفی هستی؟» «نمی‌دانم.»

«هنوز دهکده‌ات پابرجاست؟» «نمی‌دانم»

«این‌ها بچه‌های تو اَند؟» «آری.»

مطلب مشابه: اشعار اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی و برنده جایزه نوبل ادبی

شعر معروف بچه‌های نسلِ ما

ما، بچه‌های این دوره‌وزمانه‌ایم،

این زمانه‌ی سیاسی.

تمامِ طولِ روز، تمامِ طولِ شب،

همه‌ی موضوع‌ها و حرف‌ها – چه مالِ تو باشند، چه ما، چه آن‌ها –

همه، موضوع‌های سیاسی‌اند.

چه دوست داشته باشی، چه نداشته باشی،

ژن‌هایت، سابقه‌ی سیاسی دارند،

پوست‌ات رنگِ سیاسی دارد

و چشم‌هایت، نگاهِ سیاسی دارند.

هر چیزی که بگویی، منعکس می‌شود

و حتا اگر چیزی نگویی،

سکوت‌ات برای خودش حرف می‌زند؛

پس در هر دو صورت، داری سیاسی حرف می‌زنی.

حتا وقتی در جنگل قدم می‌زنی،

داری روی زمینِ سیاسی

قدم‌های سیاسی بر‌می‌داری.

شعرهای غیر‌سیاسی هم، سیاسی‌اند،

و ماهی که بالای سرِِ ما می‌درخشد هم

دیگر کاملن شکلِِ ماه نیست.

انقراضِ قرن

انقراضِ قرن

قرار بود این قرنِ بیستمِ ما بهتر از قبل باشد

دیگر فرصت نمی‌کند این را ثابت کند

سال‌هایِ اندکی از آن مانده

سلانه سلانه پیش می‌رود

نفسش به شمار افتاده.

از بلاهایی که قرار نبود،

دیگر بیش از حد سرش آمده

و آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد

اتفاق نیفتاده است.

قرار بود رو به بهار باشد

و از جمله رو به خوشبختی

قرار بود ترس، کوه‌ها و دره‌ها را خالی کند

قرار بود حقیقت زودتر از دروغ

به مقصد برسد.

عشق اول

همه می‌گویند ،

عشق اول بهترین است !

افسانه‌ای و خیال انگیز،

برای من  ، اما ، این گونه نبود !

بین ما  حس مبهمی بود و  شاید هم نبود !

جرقه‌ای که روشن و خاموش شد.

حتی ، دست‌هایم نلرزید !

وقتی ریسمان یادداشت‌های کوچک ،

یا روبان یک دسته از نامه  را گشودم!

تنها ملاقات ما

بعد از این همه سال

گفتگویی سرد

درکنار یک میز و دو صندلی بود !

عشق‌های دیگر هنوز درون من ، عمیق نفس می‌کشند.

اما این عشق حتی نفس کوتاهی برای آه هم نیست !

اما هنوز ، در من جاری است،

ومی تواند کاری را انجام دهد که هیچ عشقی هرگز قادر به انجام آن نیست: فراموش نشده،

نه حتی در خواب !

که می‌تواند مرا به مرگ عادت دهد !

مطلب مشابه: اشعار ویلیام باتلر ییتس / گلچین اشعار اسطوره شعر ایرلند و برنده جایزه نوبل ادبی

رقصنده‌ای تنها بر شاخه‌ای برهنه

تندبادی

در شب همه‌ی برگ‌های درختان را کنده است

تنها یک برگ

باقی مانده

رقصنده‌ای تنها بر شاخه‌ای برهنه

با این مثال

خشونت ادعا می‌کند

که بله البته

گاه به گاه لطیفه‌ی کوچکی را دوست می‌دارد.

ترجیح می‌دهم

سینما را ترجیح می‌دهم

گربه‌ها را ترجیح می‌دهم

درختانِ بلوطِ کنارِ رود وارتا را ترجیح می‌دهم.

دیکنز را بر داستایوفسکی ترجیح می‌دهم.

خودم را که آدم‌ها را دوست دارد بر خودم که بشریت را دوست دارد،

ترجیح می‌دهم

ترجیح می‌دهم نخ و سوزن آماده دمِ دستم باشد.

رنگِ سبز را ترجیح می‌دهم.

ترجیح می‌دهم نگویم که

همه‌اش تقصیرِ عقل است.

استثناها را ترجیح می‌دهم.

ترجیح می‌دهم زودتر بیرون بروم.

ترجیح می دهم با پزشکان درباره‌یِ چیزهایِ دیگر صحبت کنم.

تصاویر قدیمی راه‌راه را ترجیح می‌دهم.

خنده‌دار بودنِ شعر گفتن را

به خنده‌دار بودنِ شعر نگفتن ترجیح می‌دهم.

همان‌ام که هستم

همان‌ام که هستم

همان‌ام که هستم

نافهمیدنی

مثل هر اتفاق

کافی بود

نیاکان دیگری داشته باشم

تا از لانه‌ی دیگری برخیزم

تا زیر بوته‌ی دیگری

از تخم درآیم

در جُبه‌خانه‌ی طبیعت

تن‌پوش‌های زیادی‌ست

تن‌پوش عنکبوت ، مرغ دریایی ، خوش صحرایی

هر کدام درست اندازه است و راحت

تا زمانی که پاره شود

من هم فرصت انتخاب نداشتم

اما شکایتی ندارم

می‌توانستم چیزی کم‌تر باشم

از راسته‌ی ماهیان ، موران ، انبوه وزوزکنان

پاره‌های منظری که باد این سو و آن سو می‌کشدش

کسی ناخوشبخت‌تر

کسی که برای خزَش

برای سفره‌ی عید پروار می‌شود

درختی گیرکرده در زمین

که حریق به سویش می‌شتابد

علفی که جریان رویدادهای نافهمیدنی

پایمالش می‌کند

آدمی بدذات که زیر فلک

برای دیگران خجسته است

و چه می‌شد اگر باعث بیم

یا فقط انزجار

مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم

مدیون آنانی هستم

که عاشقشان نیستم

این آسودگی را

آسان می پذیرم

که آنان با دیگری صمیمی ترند

با آن ها آرامم و

آزادم

با چیزهایی که عشق نه توان دادنش را دارد و

نه گرفتنش

دم در

چشم به راه شان نیستم

شکیبا

تقریبا مثل ساعت آفتابی

چیزهایی را که عشق در نمی یابد

می فهمم

چیزهایی را که عشق هیچ گاه نمی بخشد

می بخشم

مطلب مشابه: اشعار چزاره پاوزه شاعر و متنقد ادبی ایتالیایی با مجموعه شعر زیبا و احساسی

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.