اشعار ویلیام بلیک / اشعار شخصیت برجسته هنری در تاریخ شعر عصر رمانتیک

ویلیام بلیک شاعر و نقاش افسانه‌های انگلیسی تاریخ هنر است که به راستی جنبش رمانتیسم مدیون اوست. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار منتخب این شاعر بزرگ را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. در ادامه با ما باشید.

اشعار ویلیام بلیک / اشعار شخصیت برجسته هنری در تاریخ شعر عصر رمانتیک

ویلیام بلیک که بود؟

ویلیام بلیک شاعر و نقاش بریتانیایی و مبدع نوع جدیدی از شعر در زبان انگلیسی بود. بلیک که در طول زندگی خود تا حد زیادی ناشناخته بود، اکنون به عنوان یک شخصیت برجسته در تاریخ شعر و هنر بصری عصر رمانتیک در نظر گرفته می‌شود.

نورتروپ فرای، منتقد قرن بیستم، دربارهٔ آنچه را که «آثار پیشگویانه» او می‌خواند، گفته بود برخلاف «آنچه که متناسب با شایستگی‌های او است، کم‌‌تر خوانده‌شده‌ترین شعر در زبان انگلیسی» را شکل داده‌است. آثار او در هنرهای بصری باعث شد جاناتان جونز منتقد قرن بیست و یکمی او را «بزرگترین هنرمندی که بریتانیا تا به حال تولید کرده‌است» معرفی کند.

شعر درخت زهر

از دوستم به خشم آمدم:

خشمم را گفتم و کینه‌ام فرو کشید.

از دشمنم به خشم آمدم:

آن را نگفتم و کینه‌ام رویش پیدا کرد.

صبح و شب با اشک، در واهمه؛ به آن آب دادم.

و با نیرنگ‌های نرم و فریب‌آمیز؛

برآن آفتاب فشاندم.

روز و شب پیوسته بالید

تا سیبی درخشان به ثمر آمد.

دشمنم تلألو آن را دید

و دانست از آن من است.

چون شب بر ستاره قطبی پرده کشید

او پاورچین به بوستانم خزید.

صبحدم شادمانه می‌بینم

به زیر درخت افتاده است

دشمنم.

هرگز راز عشقت را با معشوق مگوی

هرگز راز عشقت را با معشوق مگوی

هرگز راز عشقت را با معشوق مگوی

آن عشق می پاید که ناگفته می ماند

زیرا این نسیم لطیف و مهربان

خوشتر که خاموش و نامرئی بگذرد

من از عشق خویش با معشوق سخن گفتم

و راز دل آشکار کردم

اما او سرد و لرزان

و هراسناک و پریشان

مرا رها کرد و برفت

دیری نپایید

که رونده ای از راه رسید

خاموش و نامرئی و همچون نسیم

و او را با یک آه در ربود و ببرد

اشعار ویلیام بلیک

به باغ عشق رفتم

و آن‌چه را که هرگز ندیده بودم، دیدم:

کلیسای کوچکی بر گستره ای سبز

که در گذشته زمین بازی ام بود

و درهای کلیسا بسته بود

و بر سر درش نوشته بودند: “مبادا چنین و چنان کنی!”

پس به باغ عشق برگشتم

آن‌جا که هزاران گل خوشبو روییده بود

و دیدم که پُر از گور بود

و به‌جای گل‌ها، سنگِ گورها

و کشیش ها با ردای سیاه در رفت و آمد بودند

و با بوته های خار پیوند می زدند شور و خواهش مرا

مطلب مشابه: اشعار اکتاویو پاز شاعر سرشناس مکزیکی و برنده جایزه نوبل ادبی

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه جهانی از شاعران معروف دنیا (زیباترین مجموعه شعر احساسی)

اشعار ویلیام بلیک

از دوستم خشمگین بودم

خشم خود را شجاعانه با او در میان گذاشتم

خشم من فرو نشست و آرام شد

ازدشمن خود خشمگین بودم

این خشم را در اعماق ضمیر خود بر هم انباشتم،

این خشم اوج گرفت

و تمام جسم و جانم را تسخیر کرد.

هر صبح و شب،

لرزان و هراسان نهال خشم را با اشکهایم

 آبیاری کردم

و با لبخندی های ظاهری و فریبکارانه

بر این نهال نور تاباندم

و شب و روز رشد کرد

تا این که روزی به ثمر نشست

و یک سیب نورانی بر روی آن ظاهر شد

و دشمن من

 این سیب را که می درخشید

مشاهده کرد

و او می دانست که این سیب از آن من است.

وقتی شب

چون ابری سیاه همه جا را در برگرفت

 و او برای دزدی به باغ من آمد

صبح با خوشحالی دیدم

که دشمن من در زیر درخت

درازکش افتاده است.

آیا این است چیزی مقدس برای دیدن؟

در سر زمینی که غنی و ثروتمند است

اماکودکانش آواره و سر گردانند !

آنها را غذا می دهند دستان سرد ربا خواری

آیا یک نوا را فریاد می زنند دل رعشه ها ؟

آیا این نوا نوای شادی است؟

چه بسیاراند کودکان فقیر .

این جا سر زمین فقر و تباهی است.

خورشیدشان نمی درخشد هیچ گاه

متروک و عریان است دشت هاشان

پوشیده از خار است راه هاشان

اینجا زمستان همیشگی وابدی است

جایی که خورشید همیشه تابنده است

جایی که باران رحمت بر مردمانش می بارد

کودکانش هرگز گرسنه نخواهند ماند

و ذهن ها هرگز از فقر در هراس و تشویش نخواهد بود

آنگاه که صدای کودکان

از روی سبزه ها شنیده می شود

و پچ‌ پچ‌ شان در باغ است

روزهای جوانی ام به شفافیت در ذهن‌ام نمایان می شوند

آن‌گاه کودکان به خانه می آیند.

خورشید هم غروب کرده است و شبنم های شب حلقه بسته‌اند

بهار و روز تو به هدر رفته است

و زمستان و شب تو هنوز پنهان.

مطلب مشابه: عاشقانه ترین اشعار خارجی (40 شعر رمانتیک قشنگ از شاعران معروف جهان)

مطلب مشابه: اشعار تی. اس. الیوت شاعر و نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات

اشعار ویلیام بلیک

ببر

ببر همچون شعله ای پر نور،

می درخشی باز هم در عمق جنگل های تار شب.

خود کدامین دست یا چشمان جاویدت پدید آورد؟

با چنین تصویر وحشت زا

همچو برقی در میان چشم های بی قرار شب؟

در کدامین سرزمین یا آسمان دور

شعله خورشید چشمانت درخشان شد؟

با کدامین بالها آنجا توان رفتن؟

با کدامین دستها تسخیر آن شعله شود ممکن؟

خود کدامین دست یا بازو؟

با چه فنی با چه تدبیری؟

تار و پود قالی قلب تو را می بافت؟

در چنان وضعی که قلب پر توانت

ناگهان آهنگ طغیان یافت

زندگی در سینه گرم تو جاری شد،

قلب پر جوش تو ضربان یافت،

خود کدامین دست یا بازوی پر هیبت؟

ماند و کار خویش کامل کرد،

شاهکاری چون تو حاصل کرد.

با کدامین پتک یا زنجیر؟

در کدامین کوره مغزت را پدید آورد؟

با چه سندانی ؟

با کدام ابزار؟

می توان ببری پدید آورد،

ترس های سخت مهلک را تحمل کرد؟

آن زمان،

چون اختران تابناک آسمان سرنیزه هاشان را روان کردند.

جویها و رودهای پاک جنت را،

با بلور اشکهای خود جوان کردند،

آن که خورشید نگاهت را پدید آورد،

دیدنت لبخند بر لبهای پر مهرش نشاند آیا؟

آن که خشم جاودانت را پدید آورد،

خود هم او خون در رگان بره ای کوچک دواند آیا؟

ببر همچون شعله ای پر نور

می درخشی باز هم در عمق جنگل های تار شب.

خود کدامین دست یا چشمان جاویدت پدید آورد؟

با چنین تصویر وحشت زا

همچو برقی در میان چشم های بی قرار شب؟

مطلب مشابه: اشعاری از شاعران ناشناس؛ 40 شعر بی نظیر و زیبا از شاعران گمنام

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.