اشعار فیاض لاهیجی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

اشعار فیاض لاهیجی را در روزانه خوانده و لذت ببرید. ملاعبدالرزاق علی بن حسین لاهیجی متخلص به فیاض (م۱۰۷۲ق) فقیه، حکیم، فیلسوف، عارف و از متکلمان مسلمان و شیعه عصر صفوی و صاحب تألیفاتی چون گوهر مراد، سرمایه ایمان، شوارق الالهام و کلمه الطیبه است.

اشعار فیاض لاهیجی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

غزلیات

الهی فیضِ مشرب ده که دلگیرم ز مذهب‌ها

نمی‌دانم چه می‌خوانند این طفلان به مکتب‌ها

مشقّت‌های راه آمد برای راحت منزل

اگر مقصد تویی پس مختلف از چیست مذهب‌ها!

سراب از دوری دریا به مردم آب می‌ماند

تو ای خورشید رخ بنما که گم گردند کوکب‌ها

فقیهان را نمی‌دانم، حکیمان هرزه می‌گویند

بیا و پرده یک سو کن که گردد کشف مطلب‌ها

تو گر مقصد نباشی علم‌ها را، حیف از دانش

تو گر مطلب نباشی حرف‌ها را، وای بر لب‌ها

همان ناسفته بهتر گوهر دریای حیرانی

بیا تا بشکنیم ای هوشمندان جمله مثقب‌ها

ز تدبیر خرد کاری نیاید، درد می‌باید

چراغی همچو داغ دل نمی‌سوزد درین شب‌ها

چون من از دانش آزادم، چه اشراقی چه مشّایی

چو من دیوانه افتادم، چه مذهب‌ها چه مشرب‌ها

مرا هر عضو در هجران او سوز دگر دارد

نمی‌سازند با درمانِ کس فریاد ازین تب‌ها!

به نام او پری دارند در دام نفس مردم

به یاد او هما در آشیان دارند قالب‌ها

به دامن می‌برد فیّاض اثر امشب ز بالینم

نمی‌دانم به تلقین که دارد وردِ یارب‌ها

تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را

سر به استغنا برآوردم دل محتاج را

من مرید همّت پیری که از افتادگی

پایه‌ها افزود بر بالای هم معراج را

خاک فقرم مسند است و داغ عشقم افسر است

پشت پایی گر زنم سهل است تخت و تاج را

تا قمارِ عشقِ ترک ماسوا ورزیده‌ام

کافرم گر در حساب آورده‌ام لیلاج را

گرچه دورم در نظرگاهِ‌ سر تیر توام

شست پرزور تو میدان‌دار کرد آماج را

بی‌نیازی‌های گوش لطف، شیون دشمن است

خوش به ناز از نالة ما می‌ستاند باج را

شب ندیدستی که هر جا کش‌ تویی جز روز نیست

تا بدانی حال شب‌های سیاه داج را

تا کف خاک قناعت خورده‌ام فیّاض‌وار

سیر حاجت کرده‌ام چون خویش صد محتاج را

هرزه کمر نبسته‌ام کینة روزگار را

یاور خویش کرده‌ام صاحب ذوالفقار را

بیم خزان چه می‌کند در چمن امید من

من که به اشک آتشین آب دهم بهار را

ما و امید سجدة خاک دری که تا ابد

سرمة وعده می‌دهد دیدة انتظار را

سینه به داغ دل دهم، در غم عشق تا به کی

در شکنم به کام دل حسرت لاله‌زار را

سر نکشد ز خاک غم دانة آرزوی من

چند شفیع آورم دیدة اشکبار را

جیبِ نفس چه می‌درد نالة دلکشی که من

در کف عشق داده‌ام دامن اختیار را

چند چو فیّاض کند دیدة من قطار اشک

گریه برون نمی‌برد از دل من غبار را

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه ملک الشعرای بهار | مجموعه رمانتیک‌ترین اشعار این شاعر معاصر

مطلب مشابه: اشعار نسیمی؛ مجموعه غزلیات و اشعار عاشقانه و زیبا

غزلیات

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما

کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما!

آزار ما روا نبود بیش ازین دگر

رنگ شکسته‌ایم چه حاصل شکست ما!

دست دعا برای تو داریم بر سپهر

غیر از دعا دگر چه برآید ز دست ما!

امید هست اینکه بیابیم هر چه نیست

اکنون که سر به نیست برآورده هست ما

امشب که گوش ناله شنو در کمین نبود

شیون بلند داشت نواهای پست ما

بر خویش یافتیم ظفر، غیر ازین نبود

تیری که یافت فیض گشادی ز شست ما

ما را بدایتی است پس از منتهای دهر

شام قیامت است صباح الست ما

ای هوشمند عرض هنر بیش ازین مبر

دانش‌پذیر نیست دل لایمست ما

فیّاض طعن خواری ما بیش ازین مزن

عزّت بود به خاک مذلّت نشست ما

خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما

نازها بر دیدة افلاک دارد گرد ما

دوستداران را به مرگ خویش راضی کرده‌ایم

عاقبت درمان درد عالمی شد درد ما

یار بی‌پروا و یاران بی‌وفا، طالع زبون

فرصتی می‌خواستی‌ها دشمن نامرد ما؟

هر که را دیدیم رشک حسرت ما می‌برد

گرم دارد عالمی را بی‌تو آه سرد ما

قدر کس پنهان نخواهد ماند در دیوان عشق

روی ما را سرخ خواهد کرد رنگ زرد ما

دامنی پر لخت دل رفتیم تا کوی عدم

از گلستان وجود اینست راه آورد ما

مشت خاک ما کجا طعن ملایک می‌کشد

شهسواری همچو عشق آمد برون از گرد ما

جوشن افتادگی داریم و شمشیر نیاز

گر فلک مردست تاب حملة ناورد ما

یک جهان گو تیغ برکش ما سپر انداختیم

کس درین میدان به غیر از ما نباشد مردما

یک شب از پهلوی ما پهلوی آسایش ندید

بستر آشفتگی‌پردازِ غم گستردِ ما

مفت ما فیّاض اگر ما دین و دل درباختیم

نقشِ بردن راست نامِ باختن در نرد ما

مطلب مشابه: غزلیات سلمان ساوجی؛ زیباترین اشعار عاشقانه و احساسی این شاعر

مطلب مشابه: اشعار محیط قمی؛ گزیده غزلیات و اشعار احساسی عاشقانه

رباعیات

با عشق هوس سوز غم کام کجا

این دانه ببین کجا و این دام کجا

ترطیب دماغ عشق چیز دگرست

سودای تو و روغن بادام کجا

در وادی عشق پر مکش منّت پا

بی‌گام درین مرحله شو ره پیما

مردم گویند پای بردار و برو

من می‌گویم که پای بگذار و بیا

اصحاب پیمبر ارچه نورند و هُدا

هر یک سوی آخرت رهی‌اند جدا

لیکن شه مردان علی عالیقدر

راهیست که راست می‌رود تا به خدا

ای راحت جان غصّه پرورد بیا

وی صیقل خاطر پر از گرد بیا

از درد دل خسته‌دلان بی‌خبری

مردیم ز دوری تو بیدرد، بیا

ای آرزوی دل غم اندود بیا

ای مرهم جان ناله فرسود بیا

رفتی چو به بزم غیر پر دیر مکن

از دست مبادا که روی، زود بیا

قصاید

کند سپهر خم اندیشه کمانش و لرزد

شعاع مهر تصور کند سنانش و لرزد

به یاد رستم اگر زور بازوی تو درآید

چو چله بند شود تیر در کمانش و لرزد

اگر تصور قهرت کند ز بیم مکافات

فلک ز یاد رود کین این و آنش و لرزد

به فرض مغرب اگر یاد هیات تو نماید

چو لقمه بند شود مهر در دهانش و لرزد

فصیح ناطقه گر چاشنی لفظ تو یابد

سخن گره شود از شرم بر زبانش و لرزد

نظر به کلک تو گر افکند عطارد گردون

عرق کند قلم از شرم در بنانش ولرزد

فلک چه هیبت ازو در دلش قرار گرفتست

که چون غبار نشیند بر آستانش و لرزد؟

چو خصم شعله شمشیر او ز دور ببیند

نفس چو دود برآرد ز بیم جانش و لرزد

ز بسکه در دل دشمن مهابت تو نشیند

فتد به قعر جهنم تن تپانش و لرزد

شها به مدح تو فیاض نکته سنج غیوریست

که در نثار دهد انجم آسمانش و لرزد

صبا چو بوی مدیح تو بشنود ز کلامش

کند نفس نفس از ذوق گلفشانش و لرزد

به باغ بلبل اگر نکته ای ازو بسراید

هزار بوسه زند غنچه بر دهانش و لرزد

ولی به پیش تو از خجلت آنچنان شده عاجز

که آب گشته ز شرم استخوان جانش و لرزد

چو عاشقی که به معشوق درد دل کند از شوق

هزار نکته گره گشته بر زبانش و لرزد

بین به مهر نهانش مبین به جرم عیانش

که آب کرده نهان خجلت عیانش ولرزد

همیشه تا که بود بید در کناره بستان

خجل ز قامت شمشاد نوجوانش و لرزد

بود چو قامت شمشاد راست کار حبیبت

چو بید خصم ترا باد سست جانش و لرزد

مطلب مشابه: اشعار نیر تبریزی؛ گلچین غزلیات و اشعار عاشقانه شاعر قدیمی

مطلب مشابه: غزلیات شمس مغربی؛ گلچین اشعار و غزلیات این شاعر

قطعات

شکر لله که به فرمان شهنشاه جهان

آنکه بی‌مُهرِ رضایش نبرد حکم قضا

آنکه چون بهر دعایش نفس گرم زنند

جوش تب‌خاله برآرد لب ارباب دعا

شاه دریادل گردون حشمت شاه‌صفی

که بود تشنة خاک در او آب بقا

صدر شه سیّد والاگهر پاک نسب

آنکه چون لطف خدا در همه دل دارد جا

میرزایی که شمیم نفس خلق خوشش

گر شود عطرفروش سرِ بازار صبا

در چمن از اثر فیض‌گشائی نسیم

هیأت غنچه شود نافة آهوی ختا

کار ارباب هنر گشت به سامان نزدیک

جنس ارباب شرف کرد رواجی پیدا

کوکب فضل به اوج شرف آمد ز هبوط

علم شرع برآمد ز ثریّا به ثری

شب که دل صورت تاریخ تمنّا می‌کرد

می‌شنیدم که ز خلوت‌کدة اوادنی

به زبان عربی روح پیمبر می‌گفت

و لقد دار رحی‌الدّین علی مرکزها

حبّذا هند کعبهٔ حاجات

خاصه یاران عافیت‌جو را

هر که شد مستطیع فضل و هنر

رفتن هند واجبست او را

قطعات

ای آنکه در کف تو ورق چون رخ نگار

بی‌خامه می‌زند رقم نقش خط بر آب

وی مظهر عجایب فطرت که طبع تو

قادرترست بر سخن از چشم پرحجاب

نخل بلند همّت گلزار خاطرت

دارد هزار سایه‌نشین همچو آفتاب

گفتی جواب قطعة من آن‌چنان که نیست

یک نکته جز تواضع این ذرّه ناصواب

لیکن زیاده از حد آزار بنده بود

چندین نبود نالة من موجب عتاب

از ناله‌ام زیاده برآشفته‌ای و نیست

دریای را ز جوشش یک قطره اضطراب

من این قدر حریف عتاب تو نیستم

باید به قدر حوصله پیمودن این شراب

حرف گمان منّت احسان ز چون منی

چون افترای منّت قطره‌ست بر سحاب

این بود مطلبم که جوانیّ و نوبهار

چشم ادب مباد ز غفلت رود به خواب

از من اگر به فیض رسیدی هنر ز تست

مه را رسد که نور پذیرد ز آفتاب

فیض از خدا و مبدأ فیّاض هم خداست

در جدولست لیک به‌تدریج سیر آب

جز قرب و بعد وادی و سرچشمه هیچ نیست

سیلاب در نشیب ز بالا کند شتاب

کردی گر استفاده ز من بهتری ز من

مه در شب چهارده کم نیست ز آفتاب

شاگرد کامل به از استاد هم بسی است

مشعل شود فروخته از شمع در حباب

حاصل، کزین سؤال که در بند فکر تست

چون غنچه دوختی لب نطق من از جواب

مطلب مشابه: غزلیات آذر بیگدلی (مجموعه اشعار عاشقانه و غزلیات این شاعر)

ملحقات

جمعی که یادبود فراموش کرده‌اند

سرمایهٔ وجود فراموش کرده‌اند

از یاد برده‌اند مرا بی حقیقتان

خود را ببین چه زود فراموش کرده‌اند

از کس شکایتم به جز از بخت تیره نیست

آتش به جرم دود فراموش کرده‌اند

هرگز لباس عافیت ما نشد تمام

گر تار داده، پود فراموش کرده‌اند

خوش باد وقت عیش فرورفتگان خاک

کاین گنبد کبود فراموش کرده‌اند

غفلت چنان گرفته فرو اهل هوش را

کز لذت شهود فراموش کرده‌اند

آسوده‌اند در بغل تیغ عاشقان

اندیشهٔ حسود فراموش کرده‌اند

از بس که محو لذت زخمند بیدلان

بر سر کلاهخود فراموش کرده‌اند

هرگز نوازشم به جفایی نمی‌کنند

این حاتمان که جود فراموش کرده‌اند

با ناله‌های زار من ارباب انتعاش

از نغمه‌های عود فراموش کرده‌اند

من خود نگویم این که وفا بود یا نبود

گر بود و گر نبود فراموش کرده‌اند

فیاض اضطراب تو جایی نمی رسد

این دست و پا، چه سود فراموش کرده‌اند

اشعار عاشقانه

آه جگر ماست که آتش شرر اوست

مژگان تر ماست که صد ابر تر اوست

زلف تو که چون راهزنان گوشه گرفتست

هر فتنه که در شهر شود زیر سر اوست

بلبل به قفس داشتن امروز روا نیست

صد گل به چمن گوش بر آواز پر اوست

آن بت که نه در دارد و نه خانه کدامست؟

کاین نالة بیچارة ما دربدر اوست

در عشق ز بس نالة فیّاض ضعیف است

از سینه سوی لب ره دور سفر اوست

تنها نه دیده‌ام به رخ نازنین تست

هر جا که می‌روی نگهی در کمین تست

هنگامه گرمی ید بیضا زیاد رفت

امروز دست معجزه در آستین تست

احیای رسم معجز جان‌‌بخشی مسیح

موقوف یک تبسّم سحرآفرین تست

خورشید در شکنجة فتراک داشتن

در بند زلف خم به خم چین به چین تست

فیّاض کام جو ز پری‌چهرگان فکر

ملک خیال یک‌سره زیر نگین تست

دستگاه حسن لیلی گوشه‌ای از کار تست

جلوة شیرین فرامش کردة رفتار تست

نقش خط بر آب بستن را تو پیدا کرده‌ای

سبزه از آتش برآوردن گل رخسار تست

کلبة تاریک عاشق روشن از خورشید نیست

آفتاب تیره‌بختان سایة دیوار تست

جذبة شوق زلیخا را رسن کوتاه نیست

یوسف او چه‌نشین از گرمی بازار تست

کشتة تیغ غمت را امتیاز دیگرست

هر که زخم کاریم را دید گفت این کار تست

در علاج دل مسیحا را دوا در کار نیست

صحّت بیمار ما از نرگس بیمار تست

فکر کس فیّاض در طرز سخن معجز نبود

این گل اندیشه جایش گوشة دستار تست

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است

من که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است

خم به خم زلف دراز و چین به چین ابروی ناز

هر کجا دل می‌رود صد حلقه دام افتاده است

ای که نام نیک داری آرزو در کوی عشق

رو که تشت آفتاب اینجا ز بام افتاده است

گو خرد سررشتة تدبیرها بر هم متاب

کار و بار بی‌قراران از نظام افتاده است

رخصت نظّاره ارزان گشت پنداری که باز

چشم مست او به فکر قتل‌عام افتاده است

سوختم سر تا به پا از آتش عشق و هنوز

در دلم داغ تمنّای تو خام افتاده است

باده را فیّاض هرگز اینقدر تابش نبود

عکس رخسارش مگر امشب به جام افتاده است!

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است

گرد میدان گر نباشد مرد میدان زنده است

بهر خامی‌ها جفای روزگاران کیمیاست

آتش افسردگان دایم به دامان زنده است

گر ننالد کس چه فرق از زندگی تا مردگی

گر نه بلبل، کس چه داند در گلستان زنده است!

عشق باقی شد که فانی در بقای حسن شد

هر که یوسف دید داند پیر کنعان زنده است

اشک، جان می‌کاهد امّا عمر افزون می‌کند

تا ابد از نسبت لعلش بدخشان زنده است

با بزرگی شیوة کوچک‌دلی‌ها پیشه کن

تا ابد زین شیوه‌‌ها نام بزرگان زنده است

آرزوی طوف مشهد مرده را جان می‌دهد

تا ابد فیّاض بر یاد خراسان زنده است

جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است

سرو قمری را ببین بر فرق خود جا داده است

دل چنان نشکست کز سعی توام گردد درست

سنگ بیداد تو داد شیشه‌ی ما داده است

وسعت میدان همّت بین که خرج گریه را

دل ز دریا مشربی عمریست تنها داده است

بسکه از غم خوردنم کم دستگه شد روزگار

قسمت امروز از غم‌های فردا داده است

ناتوان بستر درد تو از بهر علاج

کافرم گر نبض در دست مسیحا داده است

بی‌غمی‌ها کشتی‌ام را خوش به ساحل رانده بود

گریه را نازم که بازم سر به دریا داده است

لذّت آوارگی فیّاض باز از کوی عقل

سر به صحرای جنونم بی‌محابا داده است

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.