غزلیات اسیر شهرستانی / گزیده غزلهای عاشقانه و عرفانی سبک هندی

بخش از سایت «روزانه» – با هدف ارائهٔ گزیدهای از غزلیات اسیر شهرستانی، شاعر برجستهٔ سبک هندی و از مقلدان توانمند حافظ در قرن یازدهم هجری. میرزا جلالالدین اسیر شهرستانی (درگذشتهٔ ۱۰۴۹ قمری) با زبانی ساده، روان و در عین حال لطیف، مضامین عاشقانه، عرفانی و قلندرانه را در غزلهای خود به تصویر کشیده است. دیوان غزلیات او شامل صدها غزل در قالب سبک هندی است و در هند و ایران، اقبال متفاوتی یافته است. غزلهای اسیر در وزن، قافیه و ردیف، حدود هشتاد مورد با غزلهای حافظ مشترک است و در محور زبانی و عاطفی، شباهت بسیاری به سبک حافظ دارد. مضامین عاشقانه، عرفانی، قلندرانه و خیامی در غزلهای او بسیار نزدیک بههم و در امتداد نگاه حافظ است. در این بخش از سایت، ضمن ارائهٔ گزیدهای از غزلیات اسیر شهرستانی، به بررسی ویژگیهای سبکی و درونمایهٔ عاشقانه و عرفانی آنها خواهیم پرداخت.
فهرست موضوعات این مطلب
غزل های عارفانه اسیر شهرستانی
به دلم بال و پر ناله کشیدن دادند
قفس سینه به تاراج پریدن دادند
اثری گوشزد گریه شکاران کردند
شوق را حوصله سینه دریدن دادند
کسی از باغ ادب غنچه نظاره نچید
دیده نشنید اگر رخصت دیدن دادند
هیچ حاصل نشد از مزرعه نشو و نما
دانه بسیار به تاراج دمیدن دادند
صید ما را نمک الفت صیاد گرفت
ورنه در دام و قفس شوق پریدن دادند
سعی اگر خضر شود پای طلب سد ره است
رهروی را که نه توفیق رسیدن دادند
تا محبت نمک قصه ما گشت اسیر
خواب را لذت افسانه شنیدن دادند
فریب جلوه مستانه دادند
مرا از نقش پا پیمانه دادند
در صحرا به روی ما گشادند
کلید خانه دیوانه دادند؟
چرا آواره عالم نباشم
مرا در سایه دل خانه دادند
بهشت ارزانی مطلب پرستان
به رندان گوشه میخانه دادند
حریفان با خودش یکدل ندیدند
به زاهد سبحه صد دانه دادند
دو عالم را به یک آتش نشاندند
به بلبل هم پر پروانه دادند
سجود آشنایی کن دلی را
که ذوق صحبت بیگانه دادند
تا دل مست تو را داغ وفا بخشیدند
جرم صد میکده از نیم دعا بخشیدند
بیکسی قرعه اقبال سلیمانی زد
جای خاتم دل شوریده به ما بخشیدند
بر سر شمع زند دسته گف فیض سحر
تا به پروانه ما بال هما بخشیدند
هستی و نیستی اقلیم تبهکاری بود
جرم ما را زکجا تا به کجا بخشیدند
دوستان سینه صاف آینه توفیق است
جرم ناکرده ما را به وفا بخشیدند
شعله خوی تو هر لحظه به رنگی می سوخت
پر طاوس به خاکستر ما بخشیدند
مشت خاکستر ما سرمه دل ساز اسیر
روشنایی است که در راه خدا بخشیدند
اشعار صوفی محمد هروی؛ غزلیات عاشقانه و عرفانی شاعر قرن نهم

عاجزان چون نام غیرت می برند
جوهر از شمشیر نصرت می برند
تحفه رنگ آمیزی خجلت بس است
گر به درگاه شفاعت می برند
در تحمل بیقراری بیشتر
صبرکیشان عرض طاقت می برند
دل به غارت داده سربازان عشق
رنگ از روی نصیحت می برند
داد از این وحشی نگاهان کز فسون
خویش را از یاد الفت می برند
صرفه در جولان بیباکانه نیست
خاکساران پی به عزت می برند
حال ما گر قدسیان دانند اسیر
دل زهم در وقت فرصت می برند
از وفا صافدلانی که می ناب خورند
تا قیامت ز ملامت زدگی تاب خورند
باده بر طلعت خورشید گل رسوایی است
مفت رندان که می از ساغر مهتاب خورند
چقدر خنده که بر اهل وفا دارم های
می ننوشند و کباب از دل احباب خورند
اهل عرفان که به چشم تر ما می خندند
چون خرابی چقدر سیلی سیلاب خورند
بیدلان ملک وفا را نه به خاتم گیرند
رقم گریه نویسند و دو عالم گیرند
آه پنهان جگر سوختگان رسوایی است
پرده شعله به روی دل بیغم گیرند
تنم از داغ جنون آینه شعله نماست
عضو عضوم سبق سوختن از هم گیرند
راز داران خیال رخت از دیده پاک
سینه را چون گل آیینه به شبنم گیرند
چاره درد دل گریه پرستان وفا
با گلابی است که از اشک دمادم گیرند
با خیالت نکنم عیش ابد می ترسم
که نشان غمت از خاطر خرم گیرند
در حسابند ز من عاقل و دیوانه اسیر
بیش از آن درد تو دارم که مرا کم گیرند
غزلیات عاشقانه فصیحی هروی | اشعار ناب ملکالشعرای خراسان در سبک عراقی و هندی
عکس نوشته اشعار اسیر شهرستانی
عشق اول بر دل غم پرور آتش می زند
شعله چون بیدار شد در بستر آتش می زند
در قفس کرده است پرواز هوس پروانه را
تا شود آزاد بر بال و پر آتش می زند
گه ز قرب وصل می سوزم گهی ازتاب هجر
هر نفس عشقم به رنگ دیگر آتش می زند
پیش گرمیهای آه ما چراغ مرده ای است
برق بیحاصل که بر خشک و تر آتش می زند
چون نسوزد از خیالش دل شب هجران اسیر
عکس او آیینه را بر اختر آتش می زند
خاموشی از ترانه ما جوش می زند
بیخوابی از فسانه ما جوش می زند
آب و گلش ز موج سراب است گردباد
آوارگی ز خانه ما جوش می زند
ساغر به طاق ابروی شمشیر می زنیم
خون از شرابخانه ما جوش می زند
صد صبح رستخیز به یاد نگاه تو
از باده شبانه ما جوش می زند
ابریم دیده پر نم و دامن پر از سرشک
طوفان ز آب و دانه ما جوش می زند
گردیده ایم اسیر پریشان طره ای
جمعیت از خرابه ما جوش می زند
گه نگاهش کاروان چشم آهو میزند
گاه چشمش راه یک بتخانه جادو میزند
گریه کردم راه طعن دوستداران بسته شد
از شکایت زخم شمشیر زبان بو میزند؟
گرچه پُر طفل است پُر داناست در سنگیندلی
گاه دشمن مینوازد گه دعاگو میزند
آتش شوق از کجا و آب شمشیر از کجا
خون ما ساغر به یاد تیغ ابرو میزند
بتپرستی حیرت آیینه خوبی شد اسیر
کز ادب آیینه در پیشش دو زانو میزند
آنانکه هوس مائده کام شناسند
هر ساغر کم حوصله را جام شناسند
راحت طلبان لذت اندوه چه دانند
این طایفه غم را مگر از نام شناسند
زنار ز تسبیح ندانند اسیران
هر تاری از این سلسله را دام شناسد
جمعی که ندانند هوس را ز محبت
بیدردم اگر کفر ز اسلام شناسد
در عشق بجز عشق نداریم پناهی
مرغان گرفتار همین دام شناسند
سرمهای هر جا به چشم داغ سودا میکشند
مشتی از خاکستر افسردهٔ ما میکشند
شبنم توفیق را سامان ابر رحمت است
اهل دل کی انتظار مزد فردا میکشند
پاکبینان کز ره غفلت غبار انگیختند
سرمهٔ عبرت به چشم اهل دنیا میکشند
جذبهای دارند دور افتادگان کز هر قدم
خار صد فرسنگ را از پای صحرا میکشند
اهل دل کز گریه عالم را گلستان کردهاند
پرده چشم تری بر روی دریا میکشند
جذبه در کار است اگر منزل و گر آوارگی
در بیابان انتظار خضر بیجا میکشند
گر شهیدانش به عمر جاودان راضی شوند
بزم رنگینی به روی خضر و عیسی میکشند
ما اسیران محبت صید دام الفتیم
صورت پرواز ما بر بال عنقا میکشند
گلرخان از بس که میدانند قدر ما اسیر
بار شبنم از غبار خاطر ما میکشند
دیده را شوخی چشمت دل بیتاب کند
خاک را گرد رهت آینه آب کند
سجده وحشی شود از حلقه راحت طلبان
گر خم دام ستمهای تو محراب کند؟
نقش پایی که به راهت صدف آبله شد
خاک در دیده بیتابی سیماب کند
کشته تیغ نگاهیم خدا می داند
خون افسرده ما کار می ناب کند
سرمه چشم من آن دولت بیدار کجاست
که نگاه دلم از عربده بد خواب کند
من تنک حوصله دل بی غم و گل سست وفا
چون کسی تکیه به خونگرمی احباب کند
مس امید طلا کردم و دانم که جنون
ساغر تشنه لبی را گل شاداب کند
نشود رام زمین سایه شمشادش اسیر
خاک را بلکه خیال من بیتاب کند
به تغافل اگرم چشم تو رسوا نکند
راز پنهان مرا ورد زبانها نکند
هیچ غم نیست که از ما همه عالم ببرند
تیغ مژگان تو قطع از ما نکند
شده ام زخمی طفلی که چو از من گذرد
زیر لب خندد و از شرم تماشا نکند
دارد امید هماغوشی خاک قدمی
دیده من که به خورشید بغل وا نکند
شرر اشک ز آتشکده دل داریم
چشم ما تکیه به سرمایه دریا نکند
گر بود سلسله زلف تو در دست اسیر
عمر صد خضر به یک موی تو سودا نکند
اشعار امیر حسینی هروی؛ گلچین اشعار عاشقانه کوتاه و بلند این شاعر

همه دَردیم تا دوا چه کند
همه دُردیم تا صفا چه کند
گر دعا سحر سامری گردد
چه کند با تو بیوفا چه کند
به خودش این فراغت ارزانی
آشنای تو آشنا چه کند
بیخودانیم بر سر کویت
به خود آییم تا خدا چه کند
در پناه غبار کوی توایم
صرصرِ نیستی به ما چه کند
دل به دل حرف میزند از دور
محو دیدار او ادا چه کند
نامهام برقها گداخته است
تا به همراهی صبا چه کند
قدح آفتاب باید اسیر
بادهٔ وصل او هوا چه کند
صف مژگان تو دل را چمن سینه کند
نگه گرم تو جان در تن آیینه کند
چشم بد دور فلک گوشه چشمی دارد
غم پارینه ما را می پارینه کند
شهد الفت به قوام آمد و حسرت باقی است
عمر جاوید علاج غم دیرینه کند
آنکه یکرنگی ما را گل بی رنگ شناخت
دل ما را برد آیینه بی کینه کند
خون خورد توبه که خون در دل ما کرد اسیر
تا به کی شنبه ما را شب آدینه کند
خرم کسی که دل به غمت شاد میکند
گلزار خاطری که تو را یاد میکند
صید مراد اگر نشود رام من چه باک
خون در دلم تغافل صیاد میکند
گفتم نهان کنم ز تو هم راز دل چه سود
از دور زخم تیغ تو فریاد میکند
امروز کس به همت سرو قد تو نیست
هر بندهای که میخرد آزاد میکند
شد شاد از او دگر دل غمدیدهٔ اسیر
دور از غم آن دلی که دلی شاد میکند
خار گلزار وفا گل میکند
بیزبانی کار بلبل میکند
با دلش یکرنگی ما بیشتر
عشوه در کار تغافل میکند
مفت من آیینه روی تو را
جام می هر لحظه گل گل میکند
شکوه رنگین بهار درد و داغ
شوقش اظهار تجمل میکند
سرگرانی سرمه چشم نیاز
شکوه سرگرم تغافل میکند
از بیابانها چهها شرمندهام
گریهام عرض تجمل میکند
خار خشکم غربتم سرشار تر
شعله از بال و پرم گل میکند
از اسیر بینوا خجلت کشم
خضر را خضر توکل میکند
اشعار ازرقی هروی / گلچین رباعیات، قصاید و مقطعات زیبای این شاعر
شعرهای عاشقانه اسیر شهرستانی
رشک حسنت خار در پیراهن گل میکند
طرهات آشفتگی را دام سنبل میکند
میکنی مستانه سیر باغ و میسوزم ز رشک
سایه هر برگ را شوق بلبل میکند
بس که از چشم سیاهش دیدهام بیگانگی
میکند گر لطف پندارم تغافل میکند
شعله بر خاشاک چون افتد شود خود بیقرار
عشق بیتاب است اگر عاشق تحمل میکند
طفل مکتبخانه ناز است چشم او اسیر
خامه مژگان به کف مشق تغافل میکند
در گلستان جگر داغ تو بس گل میکند
آه من چون شمع از سوز نفس گل میکند
نشکفد از سیر گلشن غنچه دلهای تنگ
نخل امید اسیران در قفس گل میکند
گر به یاد روی آتشناک او بارم سرشک
از نم اشکم در آتش خار و خس گل میکند
در جگر گلهای زخم تازه از غیرت شکفت
اول آن نخلی که باشد پیشرس گل میکند
گر سحاب از چشم تر خیزد ز فیض عشق اسیر
بحر را در شاخسار موج خس گل میکند
نیرنگ باده رفع حجابم نمی کند
آتش جدا چو گوهر از آبم نمی کند
تا غافل از خیال تو شد داغ می شوم
کس چون دل فسرده کبابم نمی کند
در هجر و وصل منفعل هستی خودم
خجلت کدام روز خرابم نمی کند
گردیده موج ساغر می سرنوشت من
افسون توبه منع شرابم نمی کند
بیگانگی است خضر بیابان عشق اسیر
لب تشنه فریب سرابم نمی کند
در غمش تا سوختم بخت شرارم شد بلند
خاک راهش تا شدم نام غبارم شد بلند
می رساند باده رنگین گل مستان به گل
وقت ساقی خوش کز او نام بهارم شد بلند
رفتم از بیهوده گردی تا به مقصد بی دلیل
آنقدر بیکار گردیدم که کارم شد بلند
شعله از خجلت ره سرچشمه اخگر گرفت
هر کجا تیغ زبان آبدارم شد بلند
در بزم چو با عارض پر نور نشیند
صد شمع شبیخون زده از دور نشیند
زخمی که بود بی نمک جور تو در دل
شرمنده تر از مرهم کافور نشیند
گردیده ز یاد نگهی وحشی الفت
دل نیست عجب گر ز برم دور نشیند
حسنت چود درد پرده ناموس گلستان
رسوا شود آن غنچه که مستور نشیند
گر عقل فلاطون شده بی نشئه سودا
افسرده تر از باده بیزور نشیند
گر باده ز یاد نگهت مست نباشد
کی نشئه می در سر مخمور نشیند
مانند اسیر آن شود ایمن که ز عشقت
در سایه نخل چمن طور نشیند
یک سرنوشت طالع ما بی خطر نبود
ما را سری نبود اگر درد سر نبود
بیگانه رسوم دو عالم بر آمدیم
ما را بجز خیال تو کار دگر نبود
لب خواستم به شکوه گشایم گذشت عمر
در عهد جور او سخن مختصر نبود
روزی که ما ز شعله خوی تو سوختیم
پروانه سپهر و چراغ سحر نبود
آورده ام خبر ز دیاری که از جنون
کس را دل پیام و دماغ خبر نبود
پیغامم از نرفتن قاصد به او رسید
غمنامه ام شکنجه کش نامه بر نبود
سنجیده بارها دلم آرام و اضطراب
حب وطن به شوخی ذوق سفر نبود
صیدم رهین منت دام و قفس نشد
پرواز شوق در گرو بال و پر نبود
داغم که بر نیاید از آن کینه جو اسیر
امید ما که از نگهی بیشتر نبود
امشب که خیال رخ او شمع نظر بود
با دل نمک لعل لبش داغ جگر بود
در کلبه تاریک من از فیض محبت
شمعی که شب هجر تو می سوخت سحر بود
بستیم چو رخت سفر از کوی فراغت
چیزی که فراموش شد اول غم سر بود
شد ترک وطن خضر ره وادی وصلش
طوف حرم اول قدم شوق سفر بود
از دل بر او نامه به یک چشم زدن برد
با مرغ نظر جرأت پرواز دگر بود
در کاسه ز خشم دلم از سوز محبت
آب دم شمشیر و نمک شیر و شکر بود؟
هرگز غم پرواز ندانست اسیرت
چاک قفس مرغ دلش چاک جگر بود
چون دل ما گر دل یک قطره باران تنگ بود
دستگاه گریه بر ابر بهاران تنگ بود
تیغ مژگان تو می زد گر صلای قتل عام
فرصت بسمل شدن بر جانسپاران تنگ بود
نا امیدی بین که بر مجنون عالمگرد ما
کوه و صحرا چون دل امیدواران تنگ بود
رخصت صد خانقاهم بود از هر پیر عشق
کار بر من چون دل پرهیزگاران تنگ بود
شوق تنهایی به زنجیر خیالم می کشد
ورنه بر من زندگی بی دوستاران تنگ بود
توبه را تکلیف ساقی کرد لبریز شکست
ساغر ما بی نصیب و ظرف یاران تنگ بود
هرکجا چیدم بساط نقد نظمی چون اسیر
وقف دزدی شد که دست طبع یاران تنگ بود
دوش ساز ناله ام آهنگ بود
با زمین و آسمان در جنگ بود
باده نازکدلی نوبر نکرد
شیشه ما خانه زاد سنگ بود
در گلستان دیدمش نشناختم
بر تنش پیراهن گل تنگ بود
صلح کل روزی که شد آیینه دار
در میان ما و جانان جنگ بود
این دو رنگیها ز بینشهای ماست
نور و ظلمت پیش از این یکرنگ بود
یاد شور کعبه جوییها اسیر
جنبش مژگان ز ده فرسنگ بود
گر دو روزی کامجو در عشق بی آرام بود
همچو داغ لاله در آتش نشینی خام بود
سخت ممنونم ز رسوایی که روز خوش ندید
تا دل دیوانه در زنجیر ننگ و نام بود
آگه از حال دلم بی منت پیغام شد
بی زبانیها میان ما و او پیغام بود
هر کجا رفتم دل بیمار من صحت نیافت
سازگار آب وهوای شهر بند دام بود
هر کجا تنها دچارم شد ز شرم او اسیر
دیده خصم دیدن و دل دشمن آرام بود
اشعار فصیحی هروی؛ فهرست غزلیات، قطعات، رباعیات و زیباترین اشعار

گر سر و کار کسی با دل نبود
اینقدرها کارها مشکل نبود
گرد مجنون کی ز صحرا می نشست
نقش پای ناقه گر محمل نبود
قاصد آوارگی تا می رسید
گرد ما در دامن منزل نبود
خضر خود می داند وعمر دراز
ما چه می کردیم اگر قاتل نبود
یاد ایام گرفتاری اسیر
بیقراری از دلم غافل نبود
اشعار عرفانی اسیر شهرستانی
سرکنم آوارگی منزل همان گیرم نبود
دل به دریا افکنم ساحل همان گیرم نبود
سینه ای بر تیر باران تغافل می دهم
التفات خنجر قاتل همان گیرم نبود
آنکه دیدم عمری از آیینه دل روی او
یک نفس از حال من غافل همان گیرم نبود
ترک دل کردم چه پروا دارم از تاراج عمر
برقها مطلب روا حاصل همان گیرم نبود
دل گره می زد به کارم ترک او کردم اسیر
برخود آسان کردم این مشکل همان گیرم نبود
از جان که می شنید اگر حرف غم نبود
از دل چه می کشید کسی گر ستم نبود
شرمنده تغافل و ناز و کرشمه ایم
چشم تو آنچه در حق ما کرد کم نبود
تقریب شکوه ای چو فراق تو داشتیم
ممنون خامه ام که شکایت رقم نبود
ای توبه خون خوری که کدوی شراب ما
خاکش ز خون ساغر جمشید کم نبود
مرهم طراوت گل باغ جراحت است
بی خنده شکفتگی امید غم نبود
ته جرعه بهار بود زحمت خزان
شادی اگر نبود نشان الم نبود
از سر نمود قطع بیابان غم اسیر
این سرزمین قلمرو نقش قدم نبود
دیدیم زهر چشم تو عمر دوباره بود
معلوم ما نشد که تبسم چکاره بود
هر غم که آمد از دل ما بینوا برفت
خوان خلیل ما جگر پاره پاره بود
پیش از جنون در آتش دل می گداختیم
شغل غم تو پیشرو استخاره بود
پستی ندید مرتبه عشق من اسیر
داغم همیشه آینه دار ستاره بود
چشمت امشب ساقی و بیطاقتی پیمانه بود
یک نگاه آشنا تکلیف صد میخانه بود
لطف پنهان ناز پرورد تغافل بوده است
یاد ایامی که با من چشم او بیگانه بود
می زدم امروز لاف زهد پیش زاهدی
تار آه از پاره دل سبحه صد دانه بود
دوش از نظاره شمع رخش خوابم ربود
هر سر مژگان شوخش رمز صد افسانه بود
شد فزون آسایش ما از خرابیهای دل
صندل درد سر ما گرد این ویرانه بود
قاصدی از گرد جولانش به هرسو میدود
از پی گرد نگاهش چشم آهو میدود
حسرت جاویدش از هر قطره خون گل میکند
خضر در دنبال ناوک خورده او میدود
در سواد زلفش از تاراج شوخی خواب نیست
وحشی رم خوردهای از هر سر مو میدود
خنده پنهان به رسوایی جنون بر میدهد
دل کجا دیگر به ذوق آن سر کو میدود
مینویسم نامه و از هر سر مویم اسیر
قاصد دیگر ز شوق آن جفاجو میدود
هرکجا مست حیا آن بت طناز رود
جلوه طاوس شود در قدم ناز رود
در تپیدن غرض از مرغ دل آزادی نیست
می کند سعی از خاطر پرواز رود
نرسد تا به سر رشته گره وا نشود
از شکفتن دل عاشق به عدم باز رود
سرشوقم همه جا در قدم راهنماست
می رود گریه من هر قدر آواز رود
حرف ناگفتنیی نذر شنیدن دارم
قاصدی کو که به آتشکده راز رود
دل ما گر ز رهایی شود آزاد اسیر
سفر دام و قفس را به یک انداز رود
صبح است و فیض گریه مستانه می رود
خون هوا زکیسه پیمانه می رود
یاران هزار داد شکایت کجا برم
ز این کهنه آشنا که چو بیگانه می رود
گل گل شکفته نام خدا دور چشم بد
می آید از چمن به پریخانه می رود
خواب عدم خیال و فریب عدم محال
کی از دلم غم تو به افسانه می رود
در نشئه هلاک نگویی اسیر مرد
مخمور گشته است و به میخانه می رود
گر آفتاب مهر تو از سینه می رود
آب صفا ز چشمه آیینه می رود
گر خاک روزگار به باد فنا رود
باور مکن که از دل او کینه می رود
دارد سری به زهد چه شد مست مشربم
گاهی به سیر مسجد آدینه می رود
مطرب ترانه ای به اصولش نواخت آن
صوفی به زیر خرقه پشمینه می رود
بد خواه را به دشمنی خویش واگذار
گردش به باد کینه دیرینه می رود
در ملک تن دل است که منظور محنت است
اول نگاه درد به گنجینه می رود
ترک مستم را اگر چین بر جبین پیدا شود
حیرتستان هلال آتشین پیدا شود
از صدف گردیده دریا را زبان کام نهنگ
گوهر مقصود یعنی اینچنین پیدا شود
بس که پرکار است صیاد شکار انداز ما
در نظر هر دم به رنگی از کمین پیدا شود
می شوی فرمانروای مصر اشک و درد و داغ
از شکست دل گرت نقش نگین پیدا شود
دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشود
آفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود
تا سپردم دل به نومیدی چها دیدم مپرس
کو دری کز فیض آه بی اثر نتوان گشود
ذوق راحت را به درگاه محبت بار نیست
دست خدمت بر میان داری کمر نتوان گشود
گریه تا کردم به کارم عقده دیگر فتاد
چون گره در رشته ای گردید تر نتوان گشود
بسکه در اظهار شوق طره ات پیچیده ام
نامه ام از بال مرغ نامه بر نتوان گشود
هرزه گردم چشم سرگردانی از من روشن است
بیدلم یک عقده از کار سفر نتوان گشود
دل ز چاک سینه وصل او تمنا کرد و سوخت
خس چه می داند به روی شعله در نتوان گشود
رسم و آیین گرفتاری ندانم چون اسیر
اینقدر دانم که در دام تو پر نتوان گشود
اشعار امامی هروی (مجموعه ۴۰ شعر کوتاه و بلند این شاعر)
گر شبی یاد تو دور از جان غمگینم شود
خواب سنگین همچو شمع کشته بالینم شود
همچو آب از جوهر تیغت روان سازم سبق
تا زبانت آشنای حرف تحسینم شود
از دم تیغ تو احیای شهادت کرده ام
آسمان گو بعد از این شرمنده کینم شود
کی به ساحل چون حباب از بحر گردانم عنان
موج طوفان گر به جای خانه زینم شود
گر نسازم تازه ایمان را به یاد او اسیر
عشق خصم بتپرستیهای دیرینم شود

از شکستن دل ما رام تظلم نشود
هر چه خواهد بشود صید ترحم نشود
من و آن همت سرشار که گر خاک خورد
تشنه خون دل مرده مردم نشود
سر انصاف سلامت که جگر گوشه ماست
در هم از خصمی دانسته مردم نشود
کرده ام ترک فراموشی دیرینه خویش
کز دلم دشمنی اهل وفا گم نشود
گر ز سر چشمه سیراب قناعت جوشد
گریه ای نیست که سرمایه انجم نشود
خون افسردگی از برگ و برش جوش زند
تاک اگر برق سوار سفر خم نشود
در دیاری که از او نشو و نما یافت اسیر
حاکمی نیست که محکوم تحکم نشود
سؤال ۱: اسیر شهرستانی کیست و چه جایگاهی در سبک هندی دارد؟
پاسخ: میرزا جلالالدین اسیر شهرستانی (زاده ۱۰۲۹ ق)، شاعر بزرگ سبک هندی و داماد شاه عباس صفوی بود. برخی تذکرهنویسان او را «بانی بنیاد خیالبندی» و پیشوای «طرز دورخیالی» در هند میدانند که در تقابل با سبک صائب تبریزی قرار داشت .
سؤال ۲: ویژگی اصلی غزلیات اسیر شهرستانی چیست؟
پاسخ: او در استفاده از تشبیهات غریب و دور از ذهن افراط میکرد و همین امر باعث ابهام و پیچیدگی کلامش میشد. غزلیات او سرشار از عناصر انتزاعی، اضافات متعدد و تلفیق تصاویر است که گاه مفهوم را به معمّا نزدیک میکند
سؤال ۳: درونمایههای عاشقانه و عرفانی غزلیات او چگونه است؟
پاسخ: مضامین او آمیزهای از عشق، جنون، رندی و نگاه فلسفی به زندگی است. عاشق در شعر او موجودی است که از خود بیخبر و محو در معشوق است و دیوانگی را بر عقل ترجیح میدهد. او از حافظ تأثیر زیادی پذیرفته و حدود هشتاد غزلش با غزلیات حافظ در وزن و ردیف مشترک است
سؤال ۴: نمونهای از غزلیات او را ذکر کنید.
پاسخ: غزل با مطلع «جنون به مستی و هشیاری آزمود مرا / ز بس که محو تو بودم ز خود ربود مرا» و غزل «دل و جان سیرگاه یار خواه اینجا و خواه آنجا / من و بزمی که از خود میرود یاد نگاه آنجا» از نمونههای ناب او هستند.










