شعر نو در مورد بهار؛ معروف ترین اشعار در وصف بهار زیبا

شعر نو در مورد بهار را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. بهار در شعر نو، به‌ویژه در ادبیات معاصر پارسی، نقش مهمی داره و اغلب به‌عنوان نمادی از تجدید، زندگی، و تحول ظاهر می‌شود. شاعران نوپرداز مثل نیما یوشیج، سهراب سپهری، و فروغ فرخزاد از بهار نه فقط به‌عنوان یه فصل طبیعی، بلکه به‌عنوان یه مفهوم عمیق‌تر برای بیان احساسات، اندیشه‌ها، و حتی تغییرات اجتماعی استفاده کردند.

شعر نو در مورد بهار؛ معروف ترین اشعار در وصف بهار زیبا

اشعار نو و زیبا درباره بهار

در پیشوازِ تو

گل می‌کند نسیم

قد می‌کشد بهار!

سیدعلی میرافضلی

تو باشی

خرداد، پایانِ بهار نیست!

آغازِ دوست داشتن است

نیلوفر لاری پور

← شعر بهار →

از بهار

تقویم می‌ماند

از من

استخوان‌هایی که

تو را دوست داشتند

الیاس علوی

بهار تویی

که می‌آیی و دست‌هایم

شکوفه می‌دهند ناغافل

نیلوفر حسینی

چه قدر باید بگذرد تا سالی بیاید

که نام یکی از فصل‌هایش بهار باشد

و یا حتی یکی از روزهایش؟!

فریبا عبدی

تو اگر بهار را صدا کنی، می‌آید

حتی اگر دلش

جامانده باشد میانِ برف‌ها

رضا کاظمی

بهار را دنبال می‌کنم

به دست‌های تو می‌رسم!

سیدحسن حسینی

بهار

ادامه پیراهنِ توست

که روزی میانِ گل‌ها وزیده است

سهیل محمودی

مطلب مشابه: شعر بهار + مجموعه اشعار بلند، کوتاه، دو بیتی و شعر نو از شاعران مختلف با موضوع بهار

مطلب مشابه: شعر کوتاه فصل بهار + اشعار نو و سنتی زیبا و عاشقانه در مورد فصل زیبای بهار

اشعار نو و زیبا درباره بهار

من از تأمل بهار برمی‌گردم

و احساسم

با بوی شکوفه‌ها گره خورده ست

بهار

فلسفه ساده ایست

که بدانیم

زمین عرصه کوچ ست

سلمان هراتی

بهار

شعبده باز ماهری باشد کاش

که تو را

مثل کبوتری

از کلاهش بیرون بیاورد

و پرواز دهد

و بعد

سال‌های از دست ‌رفته را

از آستینش دربیاورد

رویا شاه حسین زاده

«بهار پشت در است»

به گوش پنجره آرام

نسیم گفت و گذشت

مژگان عباسلو

عکس نوشته اشعار نو درباره بهار

آفتاب و زمین

دوباره آشتی کردند

بهار!

بهار!

بیا در این فصلِ آشتی

برای تولد بهارِ دوباره

زمین و آفتاب یکدیگر باشیم

قدسی قاضی نور

بهارِ من باش

تا در هوای تو

چون درختی

جوانه کنم

محمد شیرین‌زاده

دارد بهار می‌شود

گل‌فروش‌های دوره ‌گرد

بنفشه جار می‌زنند

کدام پرستو

بذرِ تو را هدیه خواهد آورد؟!

رضا کاظمی

عکس نوشته اشعار نو درباره بهار

شعر نو درباره بهار از احمد شاملو

بهار

با درخت خشکیده

چیزی می‌سازد که من با کلمه‌ها

از گفتن‌اش

عاجزم

سیدرضا دمانکش

چه کسی می‌گوید

با یک گل بهار نمی‌شود؟!

تو آمده‌ای و بهار

در تمام شهر ریشه کرده است …

از تو حرف می‌زنم

چنان نوبرانه می‌شوم

که بهار هم

دهانش آب می‌افتد …!

احمد شاملو

به تو گفتم: «گنجشک کوچک من باش

تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم».

و برف آب شد، شکوفه رقصید، آفتاب درآمد.

من به خوبی ها نگاه کردم و عوض شدم

من به خوبی ها نگاه کردم

چرا که تو خوبی و این همه اقرارهاست،

بزرگ ترین اقرارهاست.

من به اقرارهایم نگاه کردم

سال بد رفت و من زنده شدم

تو لبخندی زدی و من برخاستم

دلم می خواهد خوب باشم

دلم می خواهد تو باشم و

برای همین راست می گویم

نگاه کن

با من بمان…

احمد شاملو

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه‌های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌پوشی به کام

باده رنگین نمی‌نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

مطلب مشابه: شعر کودکانه فصل بهار + اشعار زیبا با موضوع بهار، سرسبزی و فصل زیبایی ها

مطلب مشابه: اشعار شکوفه های بهاری و مجموعه شعر سرسبزی و زیبایی بهار

شعر نو درباره بهار از احمد شاملو

باز کن پنجره‌ها را که نسیم،

روز میلاد اقاقی‌ها را

جشن می‌گیرد و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله‌ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یک‌باره آواز شده است؛

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی‌ها را

گل به دامن کرده است…

باز کن پنجره‌ها را ای دوست

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ‌ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب‌های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

با سر و سینه گل‌های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم،

که در این کوچه تنگ،

با همین دست تهی،

روز میلاد اقاقی‌ها را جشن می‌گیرد.

خاک جان یافته است،

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دل‌تنگ شدی؟

باز کن پنجره‌ها را و بهار را باور کن…

شعرهای بهاری زیبا و خاص

شکوه‌ها را بنه، خیز و بنگر

که چگونه زمستان سر آمد

جنگل و کوه در رستخیز است

عالم از تیره رویی در آمد

چهره بگشاد و چون برق خندید

توده برف از هم شکافید

قله کوه شد یکسر ابلق

مرد چوپان در آمد ز دخمه

خنده زد شادمان و موفق

که دگر وقت سبزه چرانی است

عاشقا! خیز کآمد بهاران

چشمه کوچک از کوه جوشید

گل به صحرا در آمد چو آتش

رود تیره چو توفان خروشید

دشت از گل شده هفت رنگه

آن پرنده پی لانه سازی

بر سر شاخه‌ها می‌سراید

خار و خاشاک دارد به منقار

شاخه سبز هر لحظه زاید

بچگانی همه خرد و زیبا

عاشق: در سریها به راه ورازون

گرگ، دزدیده سر می‌نماید

افسانه: عاشق! اینها چه حرفی است؟ کنون

گرگ که‌او دیری آنجا نپاید

از بهار است آنگونه رقصان

آفتاب طلایی بتابید

بر سر ژاله صبحگاهی

ژاله‌ها دانه دانه درخشند

همچو الماس و در آب، ماهی

بر سر موج‌ها زد معلق

تو هم ای بینوا! شاد بخرام

که ز هر سو نشاط بهار است

که به هر جا زمانه به رقص است

تا به کی دیده‌ات اشکبار است؟

بوسه‌ای زن که دوران رونده است

دور گردان گذشته ز خاطر

روی دامان این کوه، بنگر

بره‌های سفید و سیه را

نغمه زنگ‌ها را، که یکسر

چون دل عاشق، آوازه خوان اند

بر سر سبزه بیشل اینک

نازنینی است خندان نشسته

از همه رنگ، گل‌های کوچک

گرد آورده و دسته بسته

تا کند هدیه عشقبازان…

نیما یوشیج

در روزهای آخر اسفند،

کوچ بنفشه‌های مهاجر زیباست…

در نیم روز روشن اسفند،

وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد،

در اطلس شمیم بهاران

با خاک و ریشه

میهن سیارشان

در جعبه‌های کوچک چوبی

در گوشه خیابان می‌آورند؛

جوی هزار زمزمه در من می‌جوشد

ای ‌کاش… ای‌ کاش…

آدمی وطنش را مثل بنفشه‌ها

در جعبه‌های خاک،

یک روز می‌توانست

همراه خویش ببرد…

هر کجا که خواست،

در روشنای باران،

در آفتاب پاک…

شفیعی کدکنی

شعر درباره بهار

بهار آمده،

اما هوا هوای تو نیست…

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست…!

به شوق شال و کلاه تو برف می‌آمد…

و سال‌هاست از این کوچه رد پای تو نیست

نسیم با هوس رخت‌های روی طناب،

 به رقص آمده

و دامن رهای تو نیست…

کنار این همه مهمان، چقدر تنهایم؟

میان این همه ناخوانده،

کفش‌های تو نیست…

به دل نگیر اگر این روزها کمی دودلم،

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

به شیشه می‌خورد انگشت‌های باران…

آه… شبیه در زدن تو…

ولی صدای تو نیست…!

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد

غمی‌ست باران…

وقتی هوا هوای تو نیست…!

اصغر معاذی

بهار که رسید؛

دو استکان چای می‌ریزم و می‌نشینم روبرویت،

زل می‌زنم در چشمانت و دنبال خودم می‌گردم؛

خودِ عاشق‌ترم.

بی‌آنکه بوی‌ تو را بشنوم،

ریشه‌های‌ سیاهم در تاریکی‌ بیدار می‌شوند …

و فریاد می‌زنند بهار، بهار،

شاخه‌های‌ درختم …

من به آمدنت معتادم!

(شمس لنگرودی)

شعر درباره بهار

تو بهاری؟! نه! بهاران از توست

از تو می‌گیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را

هوسِ باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم، تو

حمید مصدق

عید آمده سر به سبزه و گل بزنیم،

با برگ شقایقی تفأل بزنیم

هر چند که دوریم ز هم با دم عشق

بین دلمان تا به ابد پل بزنیم …

محمدعلی ساکی

حیف نیست

بهار باشد و تو نباشی؟

حیف نیست بهار

از سر اتفاق بغلتد در دستم

آن وقت

تو نباشی؟!‏

محمد شمس لنگرودی

مطلب مشابه: اشعار سعدی در وصف بهار و گلچین شعر درباره نوروز

مطلب مشابه: شعر بهاری عاشقانه؛ اشعار احساسی شروع بهار زیبا

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.