شعر شماره ۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ آنگاه خورشید سرد شد و …
شعر شماره ۳ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد را در روزانه بخوانید. شعر فروغ بسیار خودمانی و صمیمی است. او از تجربیات شخصی، احساسات و دردهای خود میگوید که به شعرش یک حالت زندگینامهای و خودزندگینامهای میبخشد. این صداقت در بیان احساسات، خواننده را به شدت درگیر میکند. همچنین شعر شماره ۴ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ من پشیمان نیستم من به این تسلیم میاندیشم را در سایت روزانه بخوانید.

شعر شماره ۳
آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامهٔ خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچچیز نیندیشید
در غارهای تنهائی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بیسر زائیدند
و گهوارهها از شرم
به گورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعدهگاههای الهی گریختند
و برههای گمشدهی عیسی
دیگر صدای هیهی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینهها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت
و برفراز سر دلقکان پست
و چهری وقیح فواحش
یک هالهی مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت
مردابهای الکل
با آن بخارهای گس مسموم
انبوه بیتحرک روشنفکران را
به ژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجههای کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکهٔ درشت سیاهی
تصویر مینمودند
مردم،
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسدهاشان
از غربتی به غربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقهای، جرقه ی ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها به هم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند
آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پرتشنج محکومی را
از کاسه با فشار به بیرون میریخت
آنها به خود فرو میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خستهشان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستادهاند
و خیره گشتهاند
به ریزش مداوم فوارههای آب
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای لهشده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندهی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بیرمقش میخواست
ایمان بیآورد به پاکی آواز آبها
شاید، ولی چه خالی بیپایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته، ایمان است
آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی بسوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها…
مطلب مشابه: شعر شماره ۲ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد؛ امشب از آسمان دیدهٔ تو روی شعرم ستاره میبارد
مطلب مشابه: شعر شماره ۱ از مجموعه اشعار فروغ فرخزاد (کاش چون پائیز بودم)
تفسیر این شعر

این شعر به شدت عمیق و پیچیده است و به توصیف وضعیت ناامیدی، یأس و تاریکی در جامعه میپردازد. در ادامه، سعی میکنم آن را به زبان ساده توضیح دهم:
1. آغاز تاریکی:
• خورشید سرد شد و برکت از زمینها رفت: این جمله نشاندهندهی از دست رفتن امید و زندگی است. خورشید که نماد نور و زندگی است، سرد شده و برکت (خیر و خوبی) از زمین رفته است.
2. خشک شدن طبیعت:
• سبزهها و ماهیان خشک شدند: طبیعت در حال نابودی است و زندگی در آن به پایان رسیده است.
3. مردگان و شب:
• خاک مردگانش را به خود نپذیرفت: حتی زمین نمیخواهد مردگان را بپذیرد، که نشاندهندهی عمق ناامیدی است.
• شب در تمام پنجرهها بود: شب به عنوان نماد تاریکی و ناامیدی در همه جا حاکم است.
4. بیتوجهی به عشق و فتح:
• دیگر کسی به عشق نیندیشید: مردم دیگر به عشق یا پیروزی فکر نمیکنند و در غم و اندوه غرق شدهاند.
5. تنهائی و بیهودگی:
• در غارهای تنهائی بیهودگی به دنیا آمد: انسانها در تنهایی خود احساس بیفایده بودن میکنند.
6. عواقب تلخ:
• زنهای باردار نوزادهای بیسر زائیدند: این تصویر نشاندهندهی عواقب تلخ ناامیدی است؛ نوزادانی که بدون امید به زندگی میآیند.
7. پیغمبران گرسنه:
• پیغمبران گرسنه و مفلوک از وعدهگاههای الهی گریختند: حتی کسانی که باید امید را بیاورند، خودشان در فقر و گرسنگی هستند.
8. عکسالعمل جامعه:
• در دیدگان آینهها حرکات وارونه منعکس میشود: جامعه در حال نابودی است و همه چیز به هم ریخته است.
9. الکل و روشنفکران:
• مردابهای الکل روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند: مواد مخدر و الکل باعث انحطاط ذهنی روشنفکران شده است.
10. خورشید مرده:
• خورشید مرده بود: این جمله تکرار میشود تا عمق ناامیدی را نشان دهد.
11. کودکان و آینده:
• در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشدهای داشت: کودکان آیندهای مبهم دارند و نمیتوانند مفهوم امید را درک کنند.
12. جمعیت افسرده:
• مردم دلمرده و تکیده در زیر بار شوم جسدهاشان: مردم تحت فشار مشکلات اجتماعی و اقتصادی هستند.
13. خشونت و جنایت:
• مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند: نشاندهندهی خشونت و بیرحمی در جامعه است.
14. ترس و گناهکاری:
• حس ترسناک گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود: ترس از گناه باعث بیعملی و ناتوانی افراد شده است.
15. مراسم اعدام:
• در مراسم اعدام، چشمان پرتشنج محکوم به بیرون میریزد: این تصویر وحشتناک از اعدامها نشاندهندهی عمق بحران انسانی است.
16. جانیان کوچک:
• جانیان کوچک ایستادهاند، خیره به فوارههای آب: این جانیان نمایانگر انسانهایی هستند که در عین وحشت، هنوز امیدی به زندگی دارند.
17. ایمان نیمزنده:
• شاید هنوز هم یک چیز نیم زندهی مغشوش بر جای مانده بود: امیدی ضعیف در دلها وجود دارد.
18. آوای زندانی:
• آه، ای صدای زندانی… آیا شکوه یأس تو نقبی بسوی نور نخواهد زد؟: شاعر از صدای زندانی میخواهد که آیا این یأس میتواند روزی به امید تبدیل شود؟
نتیجهگیری:
این شعر تصویری تاریک از جامعهای را ارائه میدهد که در آن امید، عشق و زندگی از بین رفتهاند. شاعر با استفاده از تصاویر قوی، حس ناامیدی و یأس را منتقل میکند و در عین حال، جستجوی امید را در دل انسانها نشان میدهد. این اثر به ما یادآوری میکند که حتی در تاریکترین لحظات، ممکن است نشانههایی از امید وجود داشته باشد.
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










