شعر در وصف امام رضا (ع) { اشعار زیبا، دوبیتی، بلند و… در مدح امام هشتم}

آخرین بازبینی: نوع بازبینی: بازبینی ساده
شعر در وصف امام رضا (ع) { اشعار زیبا، دوبیتی، بلند و... در مدح امام هشتم}

شعر رضوی یکی از پررنگ‌ترین شاخه‌های شعر آیینی فارسی است؛ از غزل‌های کلاسیک و اشعار شاعران معاصر تا دوبیتی‌های کوتاه درباره حرم، گنبد طلا، پنجره فولاد، زیارت و دلتنگی برای مشهد. در این مجموعه، اشعار متنوع در وصف امام رضا (ع) گردآوری و شعرهای تکراری یا نسخه‌های کوتاه یک شعر کامل با یکدیگر تطبیق داده شده‌اند.

برای جلوگیری از تداخل با مطالب مناسبتی دیگر روزانه، این صفحه بر مدح، زیارت، حرم، کرامت و دلتنگی امام رضا (ع) تمرکز دارد و اشعاری که موضوع اصلی آن‌ها شهادت یا ولادت امام هشتم است در این مجموعه تکرار نشده‌اند.

اگر بیشتر دنبال متن‌های احساسی هستید، متن دلتنگی امام رضا و حرم حضرت را ببینید. برای عکس‌های مذهبی حرم نیز مجموعه عکس حرم امام رضا (ع) در روزانه منتشر شده است.

فهرست موضوعات این مطلب
شعر در وصف امام رضا (ع) و اشعار زیبای رضوی

اشعار برگزیده در وصف امام رضا (ع)

در این بخش مجموعه‌ای از اشعار برگزیده و غزل‌های میانه‌حجم در مدح امام هشتم و کرامت حضرت رضا (ع) آمده است.

اشعار زیبا در وصف امام رضا (ع)

شعر «در پناه ثامن الحجج»

در پناه ثامن الحجج
اگرچه پاک نبودم، مرا جواب نکرد
گرفت دست مرا، از من اجتناب نکرد
به دست خود عطشم را به دست آب سپرد
مرا فریفته وعده سراب نکرد
به آن دیار سفر کردم، آبرو بر کف
فدای معرفتی که مرا خراب نکرد
و هیچ کس چون او یک غریبه را با خود
چنین یگانه ندید، آشنا حساب نکرد
و پیش از او کسی آن گونه مهربانانه
حوائج دل یک مرد، مستجاب نکرد
دل رمیده من بود و بیم صیادان
و آن پناه که هرگز مرا جواب نکرد

گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !؛ زهرا بشری موحد

من زیر باران در مسیر باد دل کندم
در آن هوا که می شود دل داد دل کندم
تا در قفس بودم نمی فهمیدم آزادم
در بندم از روزی که از صیاد دل کندم
در جاده ها در شهرها در کوچه و بازار
هرجا که می شد یاد تو افتاد دل کندم
شب های دلتنگی نظامی در کنارم بود
با ضربه های تیشه ی فرهاد دل کندم
سجاده وا کردم ، دعا کردم ، صفا کردم
گفتم : خدایا ! هرچه باداباد ! دل کندم !
از تو که خیلی عاشق شاه خراسانی
یک شب میان ِ صحن گوهر شاد ، دل کندم.

لطف «خورشید خراسانی» که در من جاری است؛ محمود اکرامی فر

کیست این همزاد توفانی که در من جاری است؟
چیست این شور فراوانی که در من جاری است؟
از تمام شهر می پرسم، که پاسخ می دهد؟
چیست این اندوه تابانی که در من جاری است؟
برد از دستم خدایی را که روزی داشتم
سحر آن زلف پریشانی که در من جاری است؟
می برد با خویش هر سو چون پر کاهی مرا
عشق، این توفان پنهانی که در من جاری است
سبز خواهم شد شبیه دست های بالغش
از زلالی های بارانی که در من جاری است
جان شب آلوده ام را روز روشن می کند
لطف «خورشید خراسانی» که در من جاری است

شعر «نسیم قدسی یکی گذر کن به بارگاهی که لرزد آنجا خلیل را دس…»؛ میرزا محمد تقی حجه الاسلام (نیّر تبریزی)

نسیم قدسی یکی گذر کن به بارگاهی که لرزد آنجا خلیل را دست ذبیح را دل مسیح را لب کلیم را پا نخست نعلین ز پای برکن سپس قدم نه به طور ایمن که در فضایش ز صیحه لَن فتاده بیهوش هزار موسی
ز آستانش ملایک و روح رسانده بر عرش صدای سبّوح به خاک راهش چو شاﺓ مذبوح رُسُل به ذلت همی جبین سا
نسیم جنت وزان ز کویش شراب تسنیم روان ز جویش
حیات جاوید دمیده بویش به جسم غلمان به جان حورا
فلک به گردش پی طوافش ملک به نازش ز اعتکافش ز سربلندی ندیده قافش صدای سیمرغ نوای عنقا
مهین مطاف شه خراسان امین ناموس ضمین عصیان سلیل احمد خلیل رحمن علی عالی ولی والا
بگو که «نیّر» در آرزویت کند ز هر گل سراغ بویت مگر فشاند پری به کویت چو مرغ جنت به شاخ طوبی

شعر زیارت، حرم و دلتنگی امام رضا

این شعرها بیشتر حال‌وهوای زیارت، صحن و سرا، پنجره فولاد، گنبد طلا، کبوتران حرم و دلتنگی برای مشهد را دارند.

شعر زیارت امام رضا و دلتنگی حرم

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهدست؛ رضا عابدین زاده

هرچند حال و روز زمین و زمان بَد است
یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی فرشته ای که به پابوس آمده
انگار بین رفتن و ماندن مردد است
اینجا مدینه نیست نه اینجا مدینه نیست
پس بوی عطر کیست که مثل محمد است؟!
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
اینجا برای عشق، شروعی مجدد است
جایی که آسمان به زمین وصل می شود
جایی که بین عالم و آدم زبانزد است
هرجا دلی شکست به اینجا بیاورید
اینجا بهشت ـ شهر خدا ـ شهر مشهد است

شعر «کاش یک شب باز مهمان دو چشمت میشدم ریزه خوار مشرق خوان د…»

کاش یک شب باز مهمان دو چشمت میشدم ریزه خوار مشرق خوان دوچشمت میشدم
کاش یک شب میگذشتم از فراز چشم تو گرم گلگشت خراسان دو چشمت میشدم
کاش یک شب میسرودم گنبد زرد تو را فارغ از دنیا غزل خوان دو چشمت میشدم
کاش یک شب می نشستم بر ضریح چشم تو باز هم پابند پیمان دو چشمت میشدم
صحن و ایوان تو را ای کاش جارو میزدم چون کبوتر ها نگهبان دو چشمت میشدم
ضامن آهوست چشمان دو شهد روشنت کاش آهوی بیابان دو چشمت میشدم
کاش یک شب معرفت می چیدم از چشمان تو غرق در دریای عرفان دو چشمت میشدم
کاش یک شب میشدم خیس نگاه سبز تو شاهد اعجاز باران دو چشمت میشدم
کاش یک شب نور مینوشیدم از چشمان تو می درخشیدم،چراغان دو چشمت میشدم
سخت شیرین است طعم روشن چشمان تو کاش یک شب باز مهمان دو چشمت میشدم
رضا اسماعیلی

شعر «نقاره میزنند.. که حاجت روا شدم امضا شد و کبوترِ صحن و س…»؛ مسعود بافقی زاده

نقاره میزنند.. که حاجت روا شدم امضا شد و کبوترِ صحن و سرا شدم
در صحن مدتی است نشستم به انتظار شاید که نوکرِ حرم ِ با صفا شدم
دستم به شعرهای بهشتی نمی رسید پس شاعر ِ کرامتِ ایوان طلا شدم
یا غایت الامیدِ تمامی عاشقان من در میان إذن دخولت دوا شدم
پایم به هر رواقِ مطهر که می رسید با صد فرشته نام تو را یکصدا شدم
سلطانِ ناز های خریدار ناشده دستم گرفته ای که تو را مبتلا شدم
با یک جهان عوض نکنم کفشداری ات چون با مریدی تو مطیع ِخدا شدم
این بار آمدم که ضمانت کنی مرا یک یا رضا بگفتم و عبدالرضا شدم

هیچ کس نیست بین آقایان، که به جز تو به درد ما بخورد؛ زهرا بشری موحد

یکی از صحن انقلاب آمد، رفت مهمانسرا غذا بخورد
یک کبوتر که فیش دستش نیست، آمده در حرم هوا بخورد
قصر ما صحن قدس و آزادی است، نه از این قصرهای درویشی!
بگذارید هرکه می خواهد، فیش ها را دوتا دوتا بخورد
یا امام غریب! می دانی! تو خودت مکه ی فقیرانی!
فقر یعنی کسی تمامی عمر، حسرت مشهد تو را بخورد
مرهم آورده ای، غم آوردیم! یا سریع الرضا، کم آوردیم!
هیچ کس نیست بین آقایان، که به جز تو به درد ما بخورد
بگذریم از گلایه ها دیگر، شده حالم کنار تو بهتر
باید این زائرت نباتش را، با کمی نیت شفا بخورد

شعر «تو دل یه مزرعه، یه کلاغ روسیاه»؛ امیر ارجینی

تو دل یه مزرعه، یه کلاغ روسیاه
هوایی شده بره پابوس امام رضا
اما هی فک می کنه اونجا جای کفتراس
« آخه من کجا برم؟ یه کلاغ که روسیاس
من که توی سیاهیا، از همه روسیاترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم؟»
تو همین فکرا بودش کلاغ عاشقمون
یه دلش می گفت برو، یه دلش میگ فت بمون
که یهو صدایی گفت:« تو نترس و راهی شو!
به سیاهی فک نکن! تو یه زائری، برو!»
من که توی سیاهیا از همه روسیاترم
میون اون کبوترا با چه رویی بپرم

شعر «دست من یک لحظه هم از مرقدت کوتاه نیست»؛ حسین طاهری

دست من یک لحظه هم از مرقدت کوتاه نیست
هرکسی راهش بیفتد سمت تو گمراه نیست
با قطاری کهنه و ارزان به پابوس آمدم
تا نگویند این زیارت فی سبیل الله نیست!
عشق بازی با زیارت فرق دارد، این حرم
در نگاه عاشقان تنها زیارت گاه نیست
زائرت را بی خود از خود می کنی با این حساب
در حرم جایی برای آدم خودخواه نیست
از کبوترهای روی گنبدت آموختیم
« عبد اگر بالا نشیند کسر شان شاه نیست»
« بنده شاه خراسانم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست»

تک‌بیتی، دوبیتی و شعر کوتاه امام رضا

اگر برای کپشن، استوری، عکس‌نوشته یا ابتدای یک متن مذهبی به شعر کوتاه نیاز دارید، این تک‌بیتی‌ها، دوبیتی‌ها و قطعه‌های کوتاه مناسب‌ترند.

تک بیتی و دوبیتی امام رضا (ع)

شعر «دل من گم شد، اگر پیدا شد بسپارید امانات رضا»

دل من گم شد، اگر پیدا شد بسپارید امانات رضا
و اگر از تپش افتاد دلم ببریدش به ملاقات رضا
از رضا خواسته ام تا شاید بگذارد که غلامش بشوم
همه گفتند محال است ولی دل خوشم من به محالات رضا…

شعر «رضا را بگویید زار آمدم»

رضا را بگویید زار آمدم
پناهنده شهریار آمدم
به گلزار پر رونق اهل و بیت
گل سرخ زهرا چوخار آمدم
برآورده ام دستی از آستین
زنم تابه دامان یار آمدم
غریبم؛ درخانه ات می زنم
حضورت طبیبا نزار آمدم
نگاهی کن ای ماه هشتم مرا
که با دیده اشکبار آمدم
نیاورده ام ارمغانی تو را
ولی بیدل و جان نثار آمدم

شعر «کبوتر وار می آیم به آب و دانه ای دل خوش»

کبوتر وار می آیم به آب و دانه ای دل خوش
عطش دیده، ترک خورده، به سقا خانه ای دل خوش
دلم خورشید می خواهد، هوای گنبدت کرده
دوباره برنگشته دل، هوای مشهدت کرده

شعر «در کالبد مرده دمد جان چو مسیحا»

در کالبد مرده دمد جان چو مسیحا
آن لب که
زمین
بوسی درگاه رضا کرد
سلطان خراسان که رواق حرمش را
تقدیر به خشت زر خورشید بنا کرد
این منزل جان است و تجلی گه سینا
کز خاک درش چشم ملک کسب ضیا کرد
این محفل قدس است که پروانگی اش را
ارواح به صد عجز تمنا ز خدا کرد
گلزار سبک روحی خلقش به نسیمی
خاشاک به جیب و بغل باد صبا کرد
قندیل، نخست از دل روح القدس آویخت
معمار ازل قبهٔ قصرش چو بنا کرد

شعر «من کیستم؟ کبوتر بی آشیانه ات»

من کیستم؟ کبوتر بی آشیانه ات
محتاج دست های تو و آب و دانه ات
نامت بلند مثل غزل های آسمان
هشت آسمان نشسته به ایوان خانه ات
از کوچه باغ های نیشابور رد شدی
با کوله باری از غم غربت به شانه ات
دل در مدینه عاشق روی تو شد ولی
از کوچه های توس گرفتم نشانه ات
دست من و ضریح تو ای هشتمین بهار
امشب دلم عجیب گرفته بهانه ات

شعر «این ابر پُر از بهار مهمانِ شماست»

این ابر پُر از بهار مهمانِ شماست
صبح آمده و نسیم، دربانِ شماست
هر روز
طلوع
می کند با اذنت
خورشید که از پیر غلامان شماست
یک عمر، اگر چه با تو بد تا کردم
در هر نفسم تو را تمنا کردم
من گمشده بودم و خودم را یک صبح
در آینه صحن تو پیدا کردم

شعر «مجنونم و جنون دل زار بی حد است»

مجنونم و جنون دل زار بی حد است
جانم ز دوری حرمت بر لب آمده است
مثل کبوتری که به امید گنبد است
اصلا دوای این دل بیمار مشهد است
آخر به من اجازه پابوس می دهی
اذن زیارت حرم طوس می دهی

شعر «مهمون از راه اومده شهر شده آماده»

مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده
دل گنبد داره از غصه و غم می ترکه
چَن هزار تا دل غمگین تو خودش جا داده
قد گلدسته، وقاری داره امشب که نگو
رو ضریح قامتش دستِ نیاز باده
تشنگی مثل گدایی که دروغی باشه
دم سقاخونه زیر دست و پا افتاده
غم غربت اومده دخیل ببنده به دلم
به خیالش دل من پنجره فولاده!

شعر «نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم»

نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم
که شاعرت شده، مقبول خاطرت باشم
نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی
و یا پرنده صحن مجاورت باشم
نه آن دلی که به معنا رسَم، نه آن چشمی
که مثل آینه حیران ظاهرت باشم
ولی ز لطف، دلم را از آنِ خویش بخوان
که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم
همیشه سفره مهمان نوازی ات باز است
اجازه می دهی ام گاه زائرت باشم؟
اجازه می دهی ام گاه از تو بنویسم؟
به عمر چند غزل، آه، شاعرت باشم؟

شعر «چشمم به هیچ پنجره رغبت نمی کند»

چشمم به هیچ پنجره رغبت نمی کند
جز با ضریح پاک تو صحبت نمی کند
شاید هنوز بنده خاکم که گنبدت
من را به آستان تو دعوت نمی کند
مولا نگو که این پر و بال شکسته را
باران مرهم تو شفاعت نمی کند
دیگر کبوتر دل من آب و دانه را
جز با کبوتران تو قسمت نمی کند
آخر بدون مرحمت چشم های تو
این خسته را خدا هم اجابت نمی کند
خواندی مرا، وگرنه بدون اشاره ات
قلبم چنین هوای زیارت نمی کند

شعر «سوی مشهد رفتم و عرض سلامم ای رضا»

سوی مشهد رفتم و عرض سلامم ای رضا
شاد شادم بار اول ز امامم ای رضا
بوی او پر کرد، کل حرم شد با صفا
آخر این باشد صفت، وصف مرامم ای رضا

شعر «نشانی دلم این است: مشهد، پنجره فولاد، کنار زخم، جنبِ ان…»

نشانی دلم این است: مشهد، پنجره فولاد، کنار زخم، جنبِ انتظارِ التیامِ تو …

شعر «بوی فردوس، هوای حرمت را دارد عرش از آمدنش روی زمین معذو…»

بوی فردوس، هوای حرمت را دارد عرش از آمدنش روی زمین معذور است !!

شعر «کار و بار دو جهان جمله به هم میریزد تا که فواره زند حوض…»

کار و بار دو جهان جمله به هم میریزد تا که فواره زند حوضچه های حرمت !

شعر «نیست کم قدر تر از تذکره ی کرببلا مشهدی را که «علمدار» ک…»

نیست کم قدر تر از تذکره ی کرببلا مشهدی را که «علمدار» کند هدیه به ما

شعر «با نام رضا به سینه ها گل بزنید وز از سرشک به بارگاه او…»

با نام رضا به سینه ها گل بزنید وز از سرشک به بارگاه او پل بزنید
خود گفته که هر وقت گرفتار شدید بر دامن من دست توسل بزنید

شعر «هرچند حال و روزه من و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغو…»

هرچند حال و روزه من و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است

شعر «آقا به کرامت شما چشم به راهیم سر بر سر دیوار و همان پنج…»

آقا به کرامت شما چشم به راهیم سر بر سر دیوار و همان پنجره سبز
می گفت: غم نسترن ای ضامن آهو ماییم و دل زار و همان پنجره سبز

شعر «بیمارم و از دوست شفا می خواهم از اهل کرم لطف و عطا می خ…»

بیمارم و از دوست شفا می خواهم از اهل کرم لطف و عطا می خواهم
مشهد برسم کنار هر گلدسته هر چیز ندارم از رضا می خواهم

شعر «پنجره دلمو رو به تو وا کردم با دل شکسته یا رضا رضا کردم»

پنجره دلمو رو به تو وا کردم با دل شکسته یا رضا رضا کردم
آرزومه من و امسال بطلبی آقا جون واسه ایوون طلات دلم شده چه بی امون

شعر «تا با حرم سبز تو خو میگیرم در محضر چشمت آبرو می گیرم»

تا با حرم سبز تو خو میگیرم در محضر چشمت آبرو می گیرم
روشن دلم و و زلال وقتی با اشک در صحن مطهرت وضو می گیرم

شعر «ما گدایانِ ره و جودِ رضاییم همه زشت باشد که نمک خورده ن…»

ما گدایانِ ره و جودِ رضاییم همه زشت باشد که نمک خورده نمکدان شکند

شعر «هر کجا باشم گدای کوی این آقا منم همچو موسی سایل دستان س…»

هر کجا باشم گدای کوی این آقا منم همچو موسی سایل دستان سلطان میشوم

شعر «پر گرفتن به هوای تو چه حالی دارد چون کبوتر به همان حال…»

پر گرفتن به هوای تو چه حالی دارد چون کبوتر به همان حال و هوا مانده دلم

شعر «گاه و بی گاه آمدن، یا گاه گاهی آمدن هیچکس نشنیده از درب…»

گاه و بی گاه آمدن، یا گاه گاهی آمدن هیچکس نشنیده از دربان اینجا «شاه نیست»

شعر «کربلا با تربتش عمریست که دارالشفاست مشهد اما نسخه اش با…»

کربلا با تربتش عمریست که دارالشفاست مشهد اما نسخه اش با آب سقاخانه است

شعر «سال ها در عوض مکه و اعمال طواف حجرالمشهدِ آهوی تو را می…»

سال ها در عوض مکه و اعمال طواف حجرالمشهدِ آهوی تو را می بوسم …

شعر «طوس را سرمه چشمان ملائک کردند این چنین است خراسان شما م…»

طوس را سرمه چشمان ملائک کردند این چنین است خراسان شما مشهور است

شعر «از کنار تو گدا با دست خالی رد نشد نیست عاقل هر کسی دیوا…»

از کنار تو گدا با دست خالی رد نشد نیست عاقل هر کسی دیوانه مشهد نشد

شعر «ما را کرمش داد ز هر قصه نجات بر معرفت و مرام سلطان صلوات»

ما را کرمش داد ز هر قصه نجات بر معرفت و مرام سلطان صلوات

شعر «بی نام و نشانیم یا ضامن آهو بی شوکت و شانیم یا ضامن آهو»

بی نام و نشانیم یا ضامن آهو بی شوکت و شانیم یا ضامن آهو

شعر «خواهم به جوانی ز خدا عمرت دراز تا پیر شوم، پیر غلامت گردم»

خواهم به جوانی ز خدا عمرت دراز تا پیر شوم، پیر غلامت گردم

شعر «در خرابات دلم خانه آبادی هست تا که بر روی زمین مسجد گوه…»

در خرابات دلم خانه آبادی هست تا که بر روی زمین مسجد گوهرشادی هست

شعر «اربعین کرببلایی نشدم! اما کاش آخر ماه صفر زائر مشهد باشم»

اربعین کرببلایی نشدم! اما کاش آخر ماه صفر زائر مشهد باشم

شعر «هر که لب داد به این پنجره رسوا شد و رفت داغ فولاد تو بر…»

هر که لب داد به این پنجره رسوا شد و رفت داغ فولاد تو برگرد دهان می ماند …

شعر «این دلِ سنگِ مرا، «گریه» عجب بود عجب ! دَمِ «نقاره زنت»…»

این دلِ سنگِ مرا، «گریه» عجب بود عجب ! دَمِ «نقاره زنت» گرم، غریب الغربا (ع) …

شعر «مشکل خود منم که سلامم قبول نیست تقصیر گنبد و تو و اذن د…»

مشکل خود منم که سلامم قبول نیست تقصیر گنبد و تو و اذن دخول نیست

شعر «دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت نماز در حرمت “اهدنا” نم…»

دلم به عشق تو تا آسمان هشتم رفت نماز در حرمت “اهدنا” نمی خواهد

شعر «جایی اگر نبود خدا را صدا کنید باب الجواد (ع) و سایه ایو…»

جایی اگر نبود خدا را صدا کنید باب الجواد (ع) و سایه ایوان طلا که هست

شعر «دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جایی ننوشته است گنهکار…»

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت جایی ننوشته است گنهکار نیاید

شعر «صبح ها خورشید می آید به «گودِ صحن»، پس در حقیقت ناله ی…»

صبح ها خورشید می آید به «گودِ صحن»، پس در حقیقت ناله ی نقّاره «زنگ رخصت» است

شعر «گره وا کن از این دستان که درگیر مشبّک هاست ! ببین پرواز…»

گره وا کن از این دستان که درگیر مشبّک هاست ! ببین پروازهای پر امید روسری ها را

«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست؛ فاطمه نانی زاد

مثل نسیم صبح و سحرگاه می رود
هرکس میان صحن حرم راه می رود
از هرچه غصه دارد و غم می شود رها
هر سائلی که خدمت این شاه می رود
وقتی فرشته های حرم بال می زنند
از سینه های شعله زده آه می رود
این جا بهشت روی زمین فرشته هاست
از این زمین فرشته به اکراه می رود
خورشید در طواف حرم وه! چه دیدنی ست
هرشب به پای بوسی آن ماه می رود
«باب الجواد» راه ورودی به قلب توست
حاجت رواست هرکه از این راه می رود

هر بار مشهد می آیم انگار بار نخست است؛ زهرا بشری موحد

بر شانه های ضریحت تا می گذارم سرم را
انگار می گیری از من غوغای دور و برم را
حرفی ندارم به جز اشک، نه حاجتی نه دعایی
دست شما می سپارم این چشم های ترم را
عطر هوای رواقت، آهنگ هر چلچراغت
نگذاشت باقی بماند بغضی که می آورم را
حتی اگر دانه ای هم گندم برایم نریزی
جایی ندارم بریزم جز صحن هایت پرم را
هر بار مشهد می آیم، انگار بار نخست است
هی ذوق دارم ببینم گلدسته های حرم را

کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا؛ مهدی جهاندار

می روم گاهی خراسان گاهگاهی کربلا
یک طرف شمس الشموس و یک طرف شمس الضحی
هر دو تنها، هر دو دور افتاده، هر دو خون جگر
کار عشق این است آری اَلبلاءُ لِلولا
از علی هر کس نشان دارد به غربت مبتلاست
او حسین بن علی شد، این علی موسی الرضا
او جوانان بنی هاشم شهیدانش شدند
“ای جوانان عجم جان من و جان شما”
اصفهان، شیراز، مشهد، فکّه، خرّمشهر، فاو
سوریه، لبنان، فلسطین، کلُّ ارضٍ کربلا

گفتی “انا من شروطها” گفتم چشم؛ مرتضی آخرتی

گفتند بلا بلا بلا، گفتم چشم
از روز الست با رضا، گفتم چشم
من آمده بودم به ولایت برسم
گفتی “انا من شروطها” گفتم چشم

شگفتا شگفتا به انسان رسیدم؛ مصطفی محدثی خراسانی

چو آیینه هرچند حیران رسیدم
ز مشکل گذشتم به آسان رسیدم
چه ابری گره در گره بغض در بغض
به باران به باران به باران رسیدم
به شوق قدم های تو در نشابور
به قطعیتی فوق برهان رسیدم
نه من شیخ بودم نه بامن چراغی
شگفتا شگفتا ! به انسان رسیدم
به مهرم نباید که زین پس به خورشید
به دروازه های خراسان رسیدم

ضامن زعفران؛ مجید سعدآبادی

ضامن زعفران های مزرعه پیر زن شد/
تا باد مثل هر سال / دست درازی نکند/
پیر زن بی آنکه بداند/
“آن چند مثقال را”/
به آشپزخانه حرم هدیه کرد و/
مثل هر سال /
هشت روز در صحن شمالی گریه کرد
/
هم ولایتی ها به چشمانش/
چشمه ی رضا می گفتند

کلاف کلمات؛ رقیه ندیری

نه دعبلم
نه فرزدق
فقط گاهی
به بازار رضا می روم
با کلاف کلمات

من، آهوی رم کرده ی تهران، آقا؛ عارفه دهقانی

من، «آهوی رم کرده ی تهران» آقا
از بَس که نیامدم خراسان، آقا
اوضاع دلم وخیم شد…حالا
دیوانه ام ـ از شما چه پنهان ـ آقا!

خدا نگیرد از این خلق تشنه، مشهدتان را؛ ناصر حامدی

جدا نمی کنم از خویش خاک مرقدتان را
خدا نگیرد از این خلق تشنه، مشهدتان را
شما مسافر پاک مدینه اید و رقم زد
خدا به نام خراسان، مسیر و مقصدتان را
برای آن که ببارند بر سیاهی دنیا
به ابرها برسانید رنگ گنبدتان را
خزان نگیرد اگر روی دوش گل بگذارید
عبای آبی و بارانی زبرجدتان را
غریب من! چه ملالی اگر غریب بمانم
خدا نگیرد از این خسته، عشق مشهدتان را

دریای قم راهی به اقیانوس طوس است؛ زهرا بشری موحد

دلداده از دلدار باید دور باشد
تا رازهای دلبری مستور باشد
از عشق نوشیدن، عطش را بیشتر کرد
دریا اگر دریاست باید شور باشد
دریا به دل های کویری راه دارد
ای خوش به حال دل اگر در تور باشد
فانوس دریایی همیشه نور دارد
نادیده ی دریا، چه بهتر کور باشد
راهی ندارد ماهی برگشته از موج
دل را به دریا می زند هرجور باشد
::
دریای قم راهی به اقیانوس طوس است
حتی اگر این وصل، دورادور باشد

زیارت…؛ سیداکبر میرجعفری

تنها
آمده بودم زیارت
-السلام علیک یا…
که همسرم را آوردم
و پسرم را
می رفتم
که همه آمدند
حتی مادرم
که سال هاست رفته است
زیاد شدم
شلوغ شد
گم شدم
نشستم
انگشتانم را شمردم
-نه ، ده ، یازده…
چشمانم را
-سه ، چهار ، پنج…
زبانم سکوت جوانه می زد
که علامت رضاست
دلم را
نشد بشمارم
شاید نبود
شاید بی نهایت بود
بعدها مرا
در محل اشخاص گم شده بیابید.

شعر «بر گنبد تو ،دست توسّل می زد»؛ محمد مهدی عبداللهی

بر گنبد تو ،دست توسّل می زد
بر مصحف نام تو تفأّل می زد
اینگونه شفاعت تو را حاجت داشت
“خورشید” که سوی حرمت زل می زد

شعر کوتاه برای امام رضا(ع)؛ حمید رضا شکارسری

حسادتم را
به عشقم ببخش
فقط لحظه ای
استراحت کن
و جارویت را به من بده
آقای خادم

شعر «در کنار حوض صحن تو که رشک کوثر است زنگی ار صورت بشوید م…»

در کنار حوض صحن تو که رشک کوثر است زنگی ار صورت بشوید ماه کنعان می شود

شعر «در گوشه ای ز صحن تو قلبم نشسته است»؛ غلامرضا شکوهی

در گوشه ای ز صحن تو قلبم نشسته است
دل، طوقِ الفتی به ضریح تو بسته است
چون دشت های تشنه در این آستان قدس
در انتظار ابر عنایت نشسته است
چون ذره بر ضریح خود ای روح آفتاب!
ما را قبول کن که دل ما شکسته است
فوج کبوتران تو آموخت عشق را
پرواز نور در حرمت دسته دسته است
دریاب روح خسته ما را که مثل اشک
دیگر امید ما ز دو عالم گسسته است
می آید از تراکم عالم به این دیار
قلبی که از تزاحم اندوه خسته است

شعر «باز آمدم به سوی حریمی که سال هاست…»؛ جواد شیخ الاسلامی

باز آمدم به سوی حریمی که سال هاست…
دستی و کاسه ­ای و کریمی که سال هاست…
هر «کوپه» شد برای خودش صحن «کوثر»ی
با لطفِ این نسیم، نسیمی که سال هاست…
چیزی شبیه دیدن گنبد نمی بَرَد
ما را به آن جنونِ قدیمی؛ که سال هاست…
دور از بهشتِ صحنِ تو تهران­ نشین شدیم
مُردیم در عذاب الیمی که سال هاست…
ای مهربان تر از پدر و مادر، ای امام!
رحمی بر این یتیم، یتیمی که سال هاست…

شعر «با اسم تو در بین خوبان تاختم عمری»؛ محسن کاویانی

با اسم تو در بین خوبان تاختم عمری
از خود برای دیگران بت ساختم عمری
هی کنگره با اسم تو هی سکه و تندیس
می بردم و غافل از این که باختم عمری
آقا ببخشم چون به جای وصف رفتارت
تنها به وصف صحن تو پرداختم عمری
خورشید هشتم از شکوه بیکران تو
تنها به یک گنبد نگاه انداختم عمری
حالا چگونه من بگویم عاشقت هستم؟
آری منی که عشق را نشناختم عمری

اشعار بلند و غزل‌های رضوی

در ادامه اشعار بلندتر و غزل‌های رضوی آمده‌اند که برای دکلمه، مراسم مذهبی و مطالعه ادبی انتخاب مناسب‌تری هستند.

اشعار بلند و غزل های امام رضا (ع)

شعر «آمدم ای شاه پناهم بده»

آمدم ای شاه پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان
دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده
تا که ز عشق تو گدازم چو شمع
گرمی جانسوز به آهم بده
لشکر شیطان به کمین من است
بی کسم ای شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من
با نظری یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند
نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطابخش همه عالمی
جمله حاجات مرا هم بده
آنچه صلاح است برای «حسان»
از تو اگر هم که نخواهم بده

شعر «یا آنکه بخوانید به بالین پسرم را»؛ محمدجوادغفورزاده(شفق)

یا آنکه بخوانید به بالین پسرم را
یا بر سر زانو بگذارید سرم را
شب تا به سحرچشم به راهم که نسیمی
از من ببرد سوی مدینه خبرم را
کی باور من بود که از آن حرم پاک
یک روز جدا گردم و بندم نظرم را
مجبور به تودیع حرم بودم و ناچار
در سایه اندوه نشاندم پسرم را
هنگام خدا حافظی از شهر،عزیزان
شستند به خوناب جگر رهگذرم را
گفتم همه در بدرقه ام اشک ببارند
شاید که نبینند از آن پس اثرم را
دامانم از این منظره پر اشک شد اما
گفتم که نبیند پسرم چشم ترم را
باکس نتوان گفت ولیعهدی مأمون
خون کرده دلم را و شکسته کمرم را
من سر به ولیعهدی دونان نسپارم
بگذارم اگر بر سر این کار سرم را
تهمت زچه بندید به انگور، که خون کرد
هم صحبتی دشمن دیرین جگرم را
آفاق همه زیر پر رأفت من بود
افسوس بدین جرم شکستند پرم را
آن قوم که در سایه ام آرام گرفتند
دادند به تاراج خزان برگ وبرم را
بشتاب بدیدار من ای گل که به بویت
تسکین دهم آلام دل در به درم را
روزم سپری شد به غم،اما گذراندم
با یاد تو ای خوب،شبم را سحرم را

شعر «شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد»؛ محسن رضوانی

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد
جدا ز دامن مادر به دام دانه بیفتد
شبیه طفل جسوری که رنج داده پدر را
برای گریه اش اینک به فکر شانه بیفتد
درست مثل جوانی شرور و عاصی و سرکش
که وقت غصه و غربت به یاد خانه بیفتد
نشان گرفته دلم را کمان ابروی ماهت
دعا بکن که مبادا دل از نشانه بیفتد
همیشه وقت زیارت، شبیه پهنه دریا
تمام صورت من در پی کرانه بیفتد
شبیه رشته تسبیح پاره ، دانه اشکم
به هر بهانه بریزد به هر بهانه بیفتد
ولیِّ عهد دلم نه، تو شاه کشور قلبی
که با تو قصه جمشید، در فسانه بیفتد
خیال کن که غزالم بیا و ضامن من شو
بیا که آتش صیاد از زبانه بیفتد
الا غریب خراسان! رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد …

شعر «بشکن سبوی باده را»؛ پیام پارس

بشکن سبوی باده را
مستی تویی، هستی تویی
در این سرای نیستی
هستی تویی، مستی تویی
تو آفتاب هشتمی
سر چهارده عدد
بیدار کن خواب مرا
از وحشت این دیو و دد
بنگر که از هفت آسمان
جایی فرا سوی زمان
نوری هبوط می کند
در غربت این لامکان
بنگر که دریا خون شده
فواره ها گلگون شده
لیلای بی دل را ببین
از عشق تو مجنون شده
در این غروب واپسین
از چتر خورشید یقین
نور حقیقت می چکد
بر خاک مشکوک زمین
فریاد و بانگی می رسد
عالم سکوت می کند
از هیبتش سلطان دهر
آسان سقوط می کند
آدم هراسان می شود
محشر نمایان می شود
از تاول آئینه ها
خورشید گریان می شود
تقدیر ما در دست توست
زنجیر بر دستان ما
ما را رها کن از عدم
هستی بده بر جان ما

شعر «ای گوزل مزاری زینت خراسان»

ای گوزل مزاری زینت خراسان
آستان قدسی افتخار ایران
قبرون حجّ اکبردی، کعبه تک معطّردی
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان
شکر اولا خدایه یتمیشوخ مرامه
قبرون اوسته یکسر گَلمیشوخ سلامه
جان فدا سنون تک بیر رئوف امامه
بو مزاره زوّاروق، جدّیوه عزاداروق
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان
قبریوین وصالی سالدی اشتیاقه
اشکیله سَپاق سو بو گوزل رواقه
شهلر هر زماندا لطف ایدر قوناقه
گَلمیشوخ سنه مهمان، بو مزاریوه قربان
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان
ای ویرن مزاری عالمه فزایش
چوخلاری بو قبره یولّیوب سفارش
باشیوه دولانّوق ایلیوبله خواهش
التماس ایدوب چوخلار، یار یارینی یوخلار
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان
کوچ ایدنده قوردوخ بزم غم طونده
گَلدی داده چوخلار طوسه عزم ایدنده
ایتدی یار و یولداش ناله بیز گَلنده
گَلمدی اولار افسوس، قبریوه اولا پابوس
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان
روز و شبده گَلّوخ نی کیمی نوایه
آغلاروخ حسینه گاهی کربلایه
وار بو یرده ماتم گَلمیشوخ عزایه
فاطمه گَلوب داده، آغلوری بو اَثناده
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان
عالمه سالوب غم جدّیوین عزاسی
کربلادی خلقین دلده مدّعاسی
هر اورکده واردور کربلا یاراسی
اعظمی یانوب آغلار، گوز یاشین یوزه باغلار
ای حبیب یزدان، ای حبیب یزدان

شعر «قبولم کن»

قبولم کن
همیشه قبل هر حرفی برایت شعر می خوانم
قبولم کن من آداب زیارت را نمی دانم
نمی دانم چرا این قدر با من مهربانی تو
نمی دانم کنارت میزبانم یا که مهمانم
نگاهم روبه روی تو بلاتکلیف می ماند
که از لبخند لبریزم، که از گریه فراوانم
به دریا می زنم، دریا ضریح توست غرقم کن
در این امواج پرشوری که من یک قطره از آنم
سکوت هر چه آیینه، نمازم را طمأنینه
بریز آرامشی دیرینه در سینه، پریشانم
تماشا می شوی آیه به آیه در قنوت من
تویی شرط و شروط من اگر گاهی مسلمانم
اگر سلطان تویی دیگر اِبایی نیست می گویم:
که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم
سید حمید برقعی

شعر «کیستی تو؟ ظرف احسان خداوندی، رضا»

کیستی تو؟ ظرف احسان خداوندی، رضا
در کرم مثل خدا بی مثل و مانندی رضا
من همه بی آبرو، تو آبرومندی رضا
تیرگی بودم به بحر نورم افکندی رضا
بس که آقایی، به رویم در نمی بندی رضا
هر چه گریاندم دلت را، باز می خندی رضا
تو رؤف اهل بیتی، لطف و احسان بایدت
میزبانی و پذیرایی ز مهمان بایدت
من به زنجیر غمت عمری اسیرم یا رضا
بسته شد از خاک زوارت خمیرم یا رضا
با تولای شما دادند شیرم یا رضا
وز گنه در آستانت سر به زیرم یا رضا
بار ده تا قبر تو در بر بگیرم یا رضا
لطف کن تا گوشه صحنت بمیرم یا رضا
هر چه بودم هر چه هستم«میثم»کوی توام
از خجالت کورم اما عاشق روی توام
حاج غلامرضا سازگار

شعر «یا مُعینَ الضُعَفا»

یا مُعینَ الضُعَفا
ساحت قدس تو ای آینه «آیه نور»
هست سرچشمه آگاهی و شیدایی و شور
یافت چون روشنی از نور تو ای «شمس شموس»!
زنده شد در دل هر ذرّه تمنّای حضور
در و دیوار حریم تو دهد بوی بهشت
صحن و ایوان تو دارد اثر بوسه حور
«حجّت هشتمی» و حاجت ما عرض نیاز
ای چو اجداد کریمت به کرامت مشهور
سرمه چشم کُنَد آیه «فَاخلَع نَعلَیک»
هر مسافر که شود زائر این «وادی طور»
یک نظر دید تو را «یوسف» و صد مرتبه گفت:
«قُل هُوَ اللهُ أحد، چشم بد از روی تو دور»
«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»
گر کُنَد از حرم قدس تو در «طوس» عبور
عشق شد فرش «قدمگاه» تو چون کرد نگاه
به جمال ملکوتی تو در «نیشابور»
از حدیثی که در آن روز، تلاوت کردی
موج زد در همه جا سلسله در سلسله نور
به تولّای تو ای روحِ «شب قدر» قسم
به دعای تو مگر، سر بزند «صبح ظهور»
دستگیرِ همه شد لطف تو در «دار الفیض»
دلنوازِ همه شد مهر تو در «دارِ سرور»
«یا مُعینَ الضُعَفا»! چشم امیدش به شماست
گرچه عمری ز «شفق» سر زده تقصیر و قصور
غفورزاده

شعر «رویای چشمِ من شده پایینِ پای تو»

رویای چشمِ من شده پایینِ پای تو
ابری که از سرابِ عَدَم پا گرفته است
باران شده ست، پنجره ات را گرفته است
حَبلُ الوَرید، شاهدِ نبضِ زیارت است
در سینه جای قلب، حرم جا گرفته است
با ماهیانِ حوضِ حرم هم عقیده ام
هر کس که قطره خواسته دریا گرفته است
دیدم کنارِ پنجره فولاد، جبرئیل
یک گوشه جا برای مسیحا گرفته است
می گفت، کودکِ فلجی با دویدنش
از دست های خادم تو پا گرفته است
با کاسه اشکِ پُر شده در صحنِ انقلاب
یک پیرمرد، روضه ی سقا گرفته است
هر کس هر آنچه خواسته را از ضریح تو
با یک قسم به «حضرت زهرا» گرفته است
رویای چشمِ من شده پایینِ پای تو
کارِ من و خیالِ تو بالا گرفته است
از قاب چشم، عکسِ ضریحِ تو می چکد
ابری ست، آسمانِ تماشا گرفته است
یا ایُّهاالرَّفیق! ، منم لارفیق لَه
وا شد دلم کنار تو؛ اما گرفته است
رضا قاسمی

کوچه های خراسان تو را می شناسند؛ قیصر امین پور

چشمه های خروشان ترا می شناسند
موجهای پریشان ترا می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی جوابی
ریگ های بیابان ترا می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران ترا می شناسند
هم تو گلهای این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان ترا می شناسند
از نشابور با موجی از لا گذشتی
ای که امواج طوفان ترا می شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن ترا می شناسند
گر چه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان ترا می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان ترا می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

اینجا به هر دری بزنی باز مشهد است؛ عباس سودایی

کوتاه قدّ و سبزه و مویش مجعّد است
انگار از جنوب به این شهر آمده است
خود را بغل گرفته و خوابیده روی سنگ
مثل درخت های خیابان مجرّد است
“آقا! بلند شو! کمرت یخ نمی زند؟
سرمای سنگفرش برای بدن بد است
مهمان سرا، هتل، نه! اقلّاً برو حرم
این جا به هر دری بزنی باز مشهد است”
:”گفتم مگر امام رضا دکتری کند
از بندر آمدم پسرم پای مرقد است
یک سال پیش زائر مشهد شدم، نشد
امسال هم دخیل ِ امیدی مجدّد است
از کودکی فلج شده با چرخ می رود
امسال رفته مدرسه، اسمش محمد است
نقّاشی اش کشیده دو تا کفش، شکل ابر
ابری که گرم بارش بارانِ ممتد است
نقاشی اش کشیده خودش را کبوتری
آن هم کبوتری که نگاهش به گنبد است
…امشب دلم حرم زده شد، حرمتش شکست
دیدم برای عرض ارادت مردّد است،
بیرون زدم به سمتِ خیابان برای خواب
شاید همین نصیب من از لطف ایزد است”
فردا کسی که با پسرش راه می رود
کوتاه قدّ و سبزه و مویش مجعّد است

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین… در باز شد؛ محمدحسین ملکیان

اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنین… در باز شد
از میان جمعیت راهی به این سر، باز شد
در حرم سهل است، حتی در دل میدان مین
هر زمان که یا رضا گفتیم، معبر باز شد
اول ِ نامش که آمد بر زبانم سوختم
در دلم بال صد و ده تا کبوتر باز شد
از صدای گریه ی زن ها یکی واضح تر است
خوش به حالش بعد عمری بغض مادر باز شد
دار قالی… پنجره فولاد… مادر… سال ها
بس که روی هم گره زد بخت خواهر باز شد
نان حضرت، آب سقاخانه، اشکی پر نمک
سفره ی یک شعر آیینی دیگر باز شد
مادر از باب الرضا رد شد، به من رو کرد و گفت
بچه که بودی زبانت پشت این در باز شد

سلام آخرم را دوست دارم؛ زهرا بشری موحد

قلم را، دفترم را دوست دارم
و این طبع ترم را دوست دارم
چقدر اینکه برایت، در زیارت
غزل می آورم را دوست دارم
یکی از این سحرها شاعرم کرد
سحرهای حرم را دوست دارم
سحرها در شبستان گوهرشاد
نماز مادرم را دوست دارم
نگینش را همین مشهد خریدم
اگر انگشترم را دوست دارم
میان عاشقان دل شکسته
غم ِ دور و برم را دوست دارم
زنی برقع زده از زائرانت
که گفت از بندرم را دوست دارم
تمام کشورم را دوست داری
تمام کشورم را دوست دارم
به لطف آن سه باری که می آیی
جهان دیگرم را دوست دارم
شفا می خواستم اما کنارت
همین که بهترم را دوست دارم
وداعی نیست در رسم کریمان
سلام آخرم را دوست دارم

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی؛ سهیل محمودی

دوس دارم صدات کنم، تو هم منُ نیگا کنی!
من تو رو نیگا کنم، تو هم منُ صدا کنی!
قربون چشات برم، از راه دوری اومدم
جای دوری نمی ره، اگه به من نیگا کنی
دل من زندونیه، تویی که تنها می تونی
قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی!
می شه کنج حرمت گوشه ی قلب من باشه؟
می شه قلب منُ مثل گنبدت طلا کنی؟
تو غریبی و منم غریبم، اما چی می شه
دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی؟
دوس دارم تو ایوون آینه ت از صُب تا غروب
من با تو صفا کنم تو هم منُ دعا کنی!
به وفای کفترای حرمت منم می خوام
کفتری باشم که تنها تو منُ هوا کنی!
دلمو گره زدم به پنجرت دارم می رم
دوس دارم تا من میام زود گره ها رو واکنی!
دوس دارم که از حالا تا صبح محشر همه شب
من «رضا، رضا» بگم تو هم منُ رضا کنی!
با حذف دو بیت

چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز؛ سید حمیدرضا برقعی

…و به همراه همان ابر که باران آورد
مهربانی خدا در زد و مهمان آورد
باد یک نامهء بی واژه به کنعان آورد
بوی پیراهنی از سوی خراسان آورد
به سر شعر هوای غزلی زیبا زد
دختر حضرت موسی به دل دریا زد
چادرش دست نوازش به سر دشت کشید
دشت هم از نفس چادر او گل می چید
چه بگویم که بیابان به بیابان چه کشید
من به وصف سفرش هیچ به ذهنم نرسید
باور این سفر از درک من و ما دور است
شاعرانه غزلی راهی “بیت النور” است
آمد اینگونه ولی هر چه که آمد نرسید
عشق همواره به مقصود به مقصد نرسید
که اویس قرنی هم به محمد(ص) نرسید
عاقبت حضرت معصومه(س) به مشهد نرسید
ماند تا آینهء مادر دنیا باشد
حرم او حرم حضرت زهرا(س) باشد
صبح شب می شد و شب نیز سحر هفده روز
چشم او چشمه ای از خون جگر هفده روز
بین سجاده ، ولی چشم به در هفده روز
چشم در راه برادر شد اگر هفده روز
روز و شب پلک ترش روضه مرتب می خواند
شک ندارم که فقط روضهء زینب می خواند.

این جا درستی همگان در شکستگی ست؛ حسن دلبری

این جا طلسم گنج خدایی شکسته باش
پابوس لحظه های رضایی شکسته باش
در کوهسار گنبد و گلدسته های او
حالی بپیچ و مثل صدایی شکسته باش
وقتی به گریه می گذری در رواق ها
سهم تمام آینه هایی! شکسته باش!
هر پاره ات در آینه ای سیر می کند
یعنی اگر مسافر مایی، شکسته باش
این جا درستی همگان در شکستگی ست
تا از شکستگی به در آیی، شکسته باش
در انحنای روشن ایوان کنایتی ست
یعنی اگرچه غرق طلایی، شکسته باش
آن جا شکستی و طلبیدند و آمدی
این جا که در مقام فنایی شکسته باش

با سلام و عرض احترام آه حضرت رضا سلام؛ عباس سودایی

با سلام و عرض احترام
آه حضرت رضا سلام
آفتاب گرم بی دریغ!
ماه کوچه های بامرام!
روستایی ام مرا ببخش
می زنم صدا تو را به نام
تربت تو مسجد النبی!
دیدن تو مسجد الحرام!
هم تویی زمین کربلا
هم تویی خرابه های شام
روزگارتان چگونه است؟
باد روزگارتان به کام
خنده ی سپیدتان شروع
گریه ی کبودتان تمام
حال من؟ گرفته و بد است
مثل میوه ای همیشه خام
گریه کرده ای بدون اشک؟
خوانده ای قصیده بی کلام؟
دست و پنجه نرم کرده ای
پا به پای زخم و التیام؟
قطره قطره شعر گفته ای
با ستاره های پشت بام؟
بیت های گرچه تند و تیز
با خلوص دارد این پیام:
لااقل سری به من بزن
این من شکسته سر مدام
راستی به جز برادر و
مادر و عمو و عمه هام
هم اتاقی ام رسانده است
گرم خدمت شما سلام
دست بوس تا ابد منم
لطف آن جناب مستدام
دوستدار حضرت شما
شاعری غریب والسلام…
نامه را کبوتری گرفت
رو به سوی گنبد امام

پیله کرده غصه در چشمانم اما بگذریم؛ رقیه ندیری

نامه ام را می گذارم باز بر دوش نسیم
راه دشوار است بسم الله الرحمن الرحیم
ای سکوتت بهتر از رسم قشنگ گل، سلام
ای سکوتت دلگشا، مثل اذان های سلیم
حال تو الحمد لله است مانند بهشت
حال ما – العفو – مثل خار و خس های جحیم
خانه تو زادگاه ابرهای بی قرار
خانه تو زادگاه آفتاب است از قدیم
حرف های ما پر از پروانگی هستند، باز
در طواف نور تو پرواز کم می آوریم
چیست تکلیف کسی که در خودش زندانی است
او که دور افتاده از فیض صراط المستقیم
از رمیدن های آهو ترس و تک افتادگی
بغض هایم را بخوان از چشم های یاکریم
خسته ام
زن های طالع بین مشهد گفته اند:
پیله کرده غصه در چشمانم
اما بگذریم
حال من با فال ” انعمت علیهم” می شود
بهتر از حال کبوترهای در صحنت مقیم
هرچه می خواهد دل تنگت بگو، من راضی ام
درجواب نامه ام باران بیاید یا نسیم

صدای پای تو «شیراز» را «خراسان» کرد؛ قاسم صرافان

صدای ذکر تو شب را فرشته باران کرد
عبور تو لب «شیراز» را غزل خوان کرد
«کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست»
بیا که چشم و دلت شهر را چراغان کرد
چو خواهرت که ز «دریاچه ی نمک» دل برد
هوای زلف تو دریاچه را «پریشان» کرد
نه شیخ شهر، تو شاهی که با چراغ رسید
و برق عشق تو ما را گرفت و انسان کرد
ولی چه حیف که آن طره ی خیال انگیز
چه زود آمد و دل برد و روی پنهان کرد
چه اشک ها که ضریحت به گونه ها جاری
چه دردها که خدا با دل تو درمان کرد
شرابِ خون تو جوشید و جان «حافظ» را
به جرعه ای غزل از جام غیب مهمان کرد
و گنبد تو برای دل کبوترها
چه مهربان شد و پرواز را چه آسان کرد
سفر اگر چه چنین ناتمام ماند، ولی
صدای پای تو «شیراز» را «خراسان» کرد

چشم من خیس و چشم پنجره خیس…؛ رضا حاج حسینی

قبل از آن که هوای غربت شهر، روی تنهایی ام هوار شود
می روم ایستگاه… تا شاید این منِ خسته هم سوار شود
این منِ خسته از معادله ها، این منِ گُر گرفته از گله ها
می رود در هجوم فاصله ها، همدم کوپه ی قطار شود
همدم کوپه ی قطار شدم، چشم من خیس و چشم پنجره خیس
کاش این ابرهای پاییزی، بگذرد… بگذرد… بهار شود
دردها را یکی یکی گفتیم، خسته بودیم و چای می خوردیم
چای، یعنی که گاه با یک قند، تلخ، شیرین و خوش گوار شود
کوپه هم حرف های تلخی داشت، مثلا اینکه بین این همه درد
آرزوی مسافر قبلی، فقط این بود: مایه دار شود
یا همین جا… همین رئیس قطار، دائما روزنامه می¬خواند
تا خدای نکرده نرخ بلیط، نکند کمتر از دلار شود
(گرم صحبت شدیم، یادم رفت گز تعارف کنم؛ بفرمایید…
راستی! اصفهان دلش می خواست، لهجه اش مثل سبزوار شود)
آرزو کرد جای ریل قطار مثل آدم پیاده راه رود
یا شبیه کبوتران باشد؛ فکر کن… کوپه بالدار شود
آرزو کرد و گفت نوبت توست… آه! شاعر مگر چه می خواهد؟!
آرزو می کنم رواق امام، محفل شعر برگزار شود
جمعه بود و اداره ها تعطیل، شنبه باید دوباره برگردیم
کوپه هم مثل من دلش می خواست، امشب از کار برکنار شود
کف دستم نوشت کوپه ی هشت، واگن یک… قطار قم – مشهد
هرگز از خاطرم نخواهد رفت، بهترین یادگار قم – مشهد

زورم نمی رسد به بلیط هواپیمای تو؛ حمیدرضا شکارسری

شلوغ
مثل همیشه شلوغ
آن قدر که از هیچ زاویه ای پیدایت نمی کنم
و هیچ گوشه ای از آسمان طلایی نیست…
شلوغ
مثل همیشه شلوغ
اما نه مثل همیشه معطر
اما نه مثل همیشه پر از حس کبوتر…
راستی امروز چرا هیچ کس
وسط خیابان و پیاده رو
ناگهان به سمت روشن شهر
تعظیم نمی کند؟
چرا امروز ناگهان
تسبیح و جانماز و انگشتر
نایاب شده است؟
اصلا از تشنگی مردم
فلکه آب کو؟
و در ظلمات مانده ام
فلکه برق؟
طبرسی غیبش زده
که راننده ای داد می زند:خاوران، مشیریه!
و راننده ای دیگر: امام حسین، هفت تیر!
و دیگری: شوش، راه آهن، ترمینال جنوب!
شلوغ
مثل همیشه شلوغ
مثل همین شعر شلوغ…
آب رفته ام
و مثل مورچه ای می پلکم
زیر دست و پاها
و مثل مورچه ای در خیابانها
از زیر چرخها
فرار می کنم
و مثل مورچه ای زورم نمی رسد به بلیط هواپیمای تو
به بلیط قطار تو
حتی به بلیط اتوبوس تو
زورم نمی رسد به صاحب هتل هایت
زورم نمی رسد به صاحب رستوران هایت
زورم نمی رسد به بازار رضایت
زورم نمی رسد به این شعر افسار پاره کرده…
پس حق دارم عقده ای شوم
ق دارم قاطی کنم
و حق دارم
میدان خراسان تهران را با خراسان تو اشتباه بگیرم.

بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد؛ قاسم صرافان

مریض آمده اما شفا نمی خواهد
قسم به جان شما جز شما نمی خواهد
برای پیش تو بودن بهانه ای کافی ست
بهشت لطف کریمان بها نمی خواهد
دلیل ناله ی ما یک نگاه محبوب است
وگرنه درد غلامان دوا نمی خواهد
فقیر آمدم و دلشکسته پرسیدم:
مگر که شاه خراسان گدا نمی خواهد؟…
همین قدر که غباری بر آستان باشد
رواست حاجت عاشق، دعا نمی خواهد
ببین به گوشه ی صحنت پناه آوردم
مگر کبوتر آواره جا نمی خواهد؟
تو آشنای خدایی، کدام رهگذری
در این جهان غریب آشنا نمی خواهد؟
نگفته است، حیا کرده شاعرت آقا
نگفته است، نه اینکه عبا نمی خواهد

رسیدم تا به نیشابور فهمیدم مسلمانم؛ رضا خورشیدی فرد

همه گویند مجنونم همه گویند «دیوانَه م»
دلیل عاقلانه بودنش را من نمی دانم
همیشه رود می فهمد که جریان چیست در پایان
شبیه برکه ها در حسرت دریا نمی مانم
صراط المستقیم من! رئوف من! رحیم من!
تو را این گونه می بینم تو را این گونه می دانم
تو با چشمان خود پشت سر من آب می ریزی
تو با دستان خود رد می کنی از زیر قرآنم
تمام راه، زحمت های من بر روی دوش توست
مرا شرمنده تر از این نکن حالا که مهمانم
اگر شمس الشموسی این تو و این چهره ی زردم
بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزانم
«ضمانتگاه» شاید باعث آرامشم باشد
که هم چون آهوی سرگشته ای از خود گریزانم
حدیث نور را من سلسله در سلسله خواندم
رسیدم تا به نیشابور فهمیدم مسلمانم
چرا هدهد نمی بینم میان آن کبوترها؟
میان صحن تو انگار در ملک سلیمانم
اگرچه چند باری آمدم مشهد به پابوست
خدا می داند از هر چه نرفتن ها پشیمانم
به من لطفی کن ای چشمه به حق آن لب تشنه
به من لطفی کن ای باران که عطشانم ببارانم
شب جمعه ست فردا لحظه ی موعود می آید
میان جمکران در محضر تو ندبه می خوانم
همیشه با حضور تو حکایت همچنان باقی ست…

گواهی تو ای شعر روز قیامت…؛ سیدمحمد جواد شرافت

بخوان هشتمین جلوه ی ربنا را
امام قدر را امیر قضا را
تبسم تبسم رضای خدا را
علی ابن موسی الرضا المرتضی را
امام رئوفی که سلطان طوس است
که سلطان طوس و انیس النفوس است
انیس النفوس است و شمس الشموس است
ببین لطف والشمس را والضحی را
چه اذن دخولی؛ یرون مقامی
بخوان زیر لب: یسمعون کلامی
اگر بی قرار جواب سلامی
به آهی بلرزان دل مبتلا را
چه دوری دل من چه دیری دل من
ز خوف و رجا ناگزیری دل من
فقیری یتیمی اسیری دل من
بخوان هل اتی هل اتی هل اتی را
سلام علی آل یاسین بخوان و
دو رکعت از آن شور شیرین بخوان و
دعا در شبستان آمین بخوان و
بخوان زیر لب یا سریع الرضا را
که شبهای شور و شعف روزی ات باد
سحرهای نور و شرف روزی ات باد
و پرواز مشهد- نجف روزی ات باد
زیارت کنی بعد از آن کربلا را
گواهی تو ای شعر روز قیامت
که سید محمد جواد شرافت
سروده به شوق شفا و شفاعت
نگاه علی ابن موسی الرضا را

دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی؛ قاسم صرافان

می خورد بر گونه ام از جانب صحنت شمیمی
می دھی اذن دخول این بار آقا با نسیمی
فرق دارد زائرت واگویه ھایش با ھمیشه
دارد از «باب الجواد» این بار می آید یتیمی
دست خالی آمدم رسم ادب این نیست آقا
میھمان با توشه ای آید به دیدار کریمی
در میان سوره ھای چشم ھای مھربانت
«توبه»ام دارد چه«بسم الله الرحمن الرحیم»ی
شاه توس! آواره ی آھنگ ناقوست مسیحی
یابن موسی! بی قرار طور آھویت کلیمی
از تو پنھان نیست شرح غصه ھا ھر چند گم شد
در صدای کفترانت ناله ھای یا کریمی
زخم ھای کھنه با دیدار تو درمان شد اما
دردھای تازه آوردیم ای یار قدیمی!

خاطرم جمع است می خوانی به دقّت نامه را؛ مریم کرباسی نجف آبادی

می نویسم در میان بغض و حسرت ،نامه را
باز دلتنگت شدم ، بفرست دعوتنامه را
تا کبوترهای گنبد پستچی های منند
می رسانم آسمانی تر به دستت نامه را
شهر من از مشهدت دور است و نزدیک است دل
دل خودش می آورد گاهی به سرعت نامه را
گاه اشکی ،گاه شوقی ،گاه شعر تازه ای
می نویسم باز هم در چند قسمت نامه را
کاش وقتی درد دلهایم به دستت می رسند
واکنی یک گوشه ی آرام و خلوت نامه را
عاقبت این سطرها با خط نستعلیق من
خواندنی تر می کند تا بی نهایت نامه را
غصّه های کوچکم را هم برایت گفته ام
خاطرم جمع است می خوانی به دقّت نامه را
خواب دیدم باز هم اردوی مشهد می برند
تا گرفتم از پدر دیشب رضایتنامه را-
صبح شد ، تب داشتم ، دیدم کنار بسترم
مادرم با گریه می خواند زیارتنامه را

نامم اگر غلامرضا هست…؛ غلامرضا شکوهی

مضمونِ بکر غیر تو پیدا نمی کنم
جز مدح دوست، لب به سخن وا نمی کنم
معنای پاکِ اسم تو در هیچ واژه نیست
من با پیاله دست به دریا نمی کنم
در وصف آستین سخن را به هیچ روی
صد سینه حرف دارم و بالا نمی کنم
من ذرّه ام که خانه ی خورشید خویش را
از هیچ کس به جز تو تقاضا نمی کنم
ای گنبد همیشه مطهّر به عطر اشک
جز در حریم کوی تو مأوا نمی کنم
در آستان بخشش تو چون حضور شمع
جز با سرشک و شعله مدارا نمی کنم
آن قدر سربلند بر ایوان نشسته ای
کز دور هم به جز تو تماشا نمی کنم
پیش تو دست مثل علف می زنم به خاک
چون سرو، سر به سوی ثریّا نمی کنم
نامم اگر غلام رضا هست، خویش را
با نردبان اسم تو بالا نمی کنم

من از زیارت یک صبح تازه می آیم؛ صادق رحمانی

کبوترانه در این عصر بی پر وبالی
دلم به یاد شما عاشقانه می گیرد
هوای باتو پریدن نشسته در بالم
سراغ همسفری بی بهانه می گیرد
مرا ببر، ببر ای عشق از شب کوچه
به شهر هشتم آئینه، در تب توفان
مرا ببر به تماشای ناگهان- چشمه
به پای بوسی سنگ ها پس از باران
رسیده ایم من و شب، سلام ای خورشید
که با تبسم تو ماه رهروان روشن
دلم همیشه به یادت بلندپرواز است
که با اشاره ی تو راه آسمان روشن
سلام بر تو که انگشت تو نسیم صباست
چه سرخوشانه گره می گشایی از دردم
دلم پرنده و دست تو آشیانه ی مهر
از این رهایی یکدست برنمی گردم
ز ما نگاه مگردان که ذره ایم آقا
تو آفتاب بلندی و سایه ها بسیار
در این کناره که باشیم ذره، خورشید است
در این کرانه که باشیم سنگ ها، دلدار
حدیث سلسله العشق را روایت کن
تبارنامه ی نام پیمبران این جاست
از ازدحام پریشان بی پناهی ها
سفر کنیم که آرامش جهان این جاست
من از زیارت یک صبح تازه می آیم
دلم زلال و شبم مثل صبح خنده گشاست
قرارگاه دل بیقرار خسته دلان
رواق روضه ی تو خانه ی امید و رضاست
قسم به حرمت همصحبتی خداوندا
مرا به غربت این خاک آشناتر کن
در این زمانه که پروازها زمین گیر است
مرا دچار قفس کن، مرا رهاتر کن

خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم؛ مجتبی احمدی

آنجا ضریح، پنجره ای رو به اولیاست
آنجا رواق، پاتوقِ گهگاهِ انبیاست
شمس الشموسِ گوشه ی چشمت که می دمد
خورشید و ماه، پت پتِ شمعی است؛ بی ضیاست
آنجا که «راه » می رسد و باز می رود
یک جاده ی دو بانده که تا عرشِ کبریاست
حتی فرشته ها به ترافیک می خورند
از بس شلوغ می شود، از بس برو بیاست
پهن است سفره ای به درازای آسمان
اما غذا نه این عدس و ماش و لوبیاست
حاتم اگر که کشک بسابد، عجیب نیست
قربان سفره ات؛ خودمانی است، بی ریاست
جان ها گرسنه اند… چه فرق اینکه دست ها
کوتاه یا بلند، سفید است یا سیاست؟
ما فکر می کنیم که در آستان تو
توفیر بین قالی کرمان و بوریاست
خوبا! تمام حرف همین است: ما بدیم
دلخوش که توی تعزیه ها حرف اشقیاست
آنها که دست کم، همه یک رنگ و واضحند
ما چند رنگ و روییم؛ آیین مان ریاست
تسبیح و مهر و اشک و زیارت برایمان
ماشین حساب و متر و ترازو و گونیاست
غافل از اینکه باران، شاگردِ دست توست
غافل که خاکِ پای تو استادِ کیمیاست
دوریم و دست مان به ضریح تو متصل،
سیریم و عادت لب مان، ذکرِ «ساقیا»ست
ها… راستی… بلیت، غذا، جا گران شده
آقا ! زیارت تو مگر حجّ اغنیاست ؟!
آری، غزل بلند شد؛ اصلاً غزال شد
شاعر نوشت: « ضامن آهو » و لال شد

دوشنبه، نم نم باران، چهارم بهمن؛ سعید قربانیان

دوشنبه، نم نم باران، چهارم بهمن
درخت های معطل؛ فضای پارک، و من
که فکر می کنم امروز پیرتر شده است
غروب خیس و مه آلود و خسته ی لندن
از آشنایی با شکسپیر پی بردم
به عمق مسأله ای از نبودن و بودن
نبودن تو و این ذهن های ماشینی
نبودن تو و آمار خودکشی کردن
دلم برای ضریح تو تنگ تر شده است
برای صحن حرم زیر لب غزل خواندن
برای سادگی کودکانه ی مشهد
برای سینه زدن ها، رضا رضا گفتن
مرور می کنم آن داستان آهو را
تو را درست زمان به او امان دادن
سه شنبه سوم اسفند پای قفل ضریح
هوای برفی مشهد، فضای صحن وَ من…

حس زیارتنامه خواندن زیر باران…؛ سیده تکتم حسینی

تصویر مهتاب و شب و آیینه بندان
امشب صفای دیگری دارد شبستان
گلدسته ها و آسمان سرمه ای رنگ
نقش و نگار کاشی و گل های ایوان
شهر از هیاهوها پر اما با حضورت
آرامش باغ ارم دارد خیابان
جایی به غیر از خانه ی امن شما نیست
چتر امانی بر سر ما بی پناهان
در ساحل آرامشت پهلو گرفتند
دل های توفان دیده ی جمعی پریشان
::
گنبد… کبوتر… اشتیاق روشن ابر
حس زیارتنامه خواندن زیر باران…
قلبم هوایی می شود پر می کشد باز
با شوق معصومانه ای سمت خراسان

این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست؛ محمدحسین انصاری نژاد

می خواهم از مسیر کویری گذر کنم
با گردباد، زمزمه ای مختصر کنم
خطّ غبار، یکسره رسم است بر دلم
با بادگیرها مگر آواز سر کنم
روزی امام هشتم از این جاده رد شده ست
با ذکر این حدیث، شبی را سحر کنم
شاید به سایه سار همین سرو آمده ست
باید سؤال از شب و کوه و کمر کنم
از«مسجدالرضّا» کمی آهسته تر بپیچ
تا دل به زیر بارش گلدسته تر کنم
این جا اذان گریه ی مولا شنیدنی ست
این جا وضو خوش است به خون جگر کنم
این قطعه، جانماز امام شهید ماست
می خواهم ای دریغ، از این جا سفر کنم
حجّ است هشت فرسخ از این جاده رد شدن
باید مسافران حرم را خبر کنم
حس می کنم که نافله از دشت می وزد
وقت است تا که هروله را بیشتر کنم
این دشت در حدیث «طریق الرضّا»ی ماست
باید در این مسیر سلوکی دگر کنم
این جا خوش است جامه دران غرق گریه شد
قطع درخت وسوسه با این تبر کنم
این جا خوش است ذکر شبانگاه در کویر
انگشتری به دست و عبایی به سر کنم
می ترسم از قیامت و سرگشتگی به حشر
یکباره استغاثه ی « این المفرّ» کنم
این جا درنگ کرد، کویر آبرو گرفت
بر سنگ، شرح واقعه ای معتبر کنم
گویی به صخره های هوا می خورد سرم
وقت است تا که قافیه را در به در کنم
امشب صدای روشنی از دور می رسد
خواهم شنید چشم به بالا اگر کنم:
« از این مسیر سمت سناباد رفته ام
تا خاک تشنه را به قدم عین زر کنم
از این مسیر آمده ام تا کویر را
با ربّنای نیمه شبم شعله ور کنم»
می بینمت، امام من! آشفته آمدم
تا از دلم گدازه ی عصیان به در کنم
می آیم از شمیم قدم گاه پر شوم
بر عطر ماه، پنجره را بازتر کنم
ختم قصیده، روضه ی ماه جوان توست
این را، امام! هدیه ی روز پدر کنم؟‍!

شما که گنبد آهنین دارید؛ عبدالحسین انصاری

می دونم دردای بی دوا داریم
کارای نکرده این هوا! داریم
می دونم با اینکه خیلی می دویم
همه مون کفشای تابه تا داریم
شاید اون رونق قبلو نداره
ولی ما تو کلبه مون صفا داریم
دلم اما میگیره از اونایی
که میگن صفا چیه؟ کجا داریم؟
بعضیامون دلامون اون وریه
اون ورا چن تایی آشنا داریم
عینک دودی رو ورنمی داریم
تا ببینیم که کجا، چیا داریم
اونایی که رفتنو نمی دونم
ما ولی اینجا برو بیا داریم
سایه ی شاه چراغو تو شیراز
تو خراسون یه امام رضا داریم
شما که گنبد آهنین دارین!
بدونین ما گنبد طلا داریم.

در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست؛ علیرضا قزوه

در خودم می چرخم و راهی به مقصد نیست
با خودم می گویم: «امّا حال من بد نیست»
درد، آن دردی که روحم را بسوزد، هست
ابر آن ابری که بر جانم ببارد نیست
زندگی این جا که من هستم، همه درد است
درد، حدی دارد؛ این جا درد را حد نیست
مرگ، در شهری که من هستم، نمی میرد
زندگانی نیز جز مرگ مجدد نیست
آدمی، این جا که من هستم، دلش تنگ است
هیچ جا مانند این جا، غم زبانزد نیست
با وجود این، پر از آرامش است انسان
شادمانم من؛ ولی آرامشم صد نیست
گاه با ایمان خود در شک و تردیدم
گرچه در کفر خود این جا کس مردد نیست
مرده سوزان است این جا آدمی سنگی ست
خاک این خاکسترستان جز زبرجد نیست
آدمی تنها تر از تنهایی خویش است
آدمی این جا بجز روحی مجرّد نیست
با وجود این، دلم، روحم خراسانی ست
هیچ خاکی پیش من چون خاک مشهد نیست
گرچه نام «رام» و «لچمن» نیز نام اوست
در نگاهم هیچ نامی چون «محمّد» نیست
در دلم تا «اشهد ان لا اله» اوست
گوش جانم وام دار زنگ معبد نیست
بین هفادودو ملّت، عقل اگر جنبد
بینِ شان جز عاشقی در رفت و آمد نیست
بین هفاد و دو ملّت، عشق اگر باشد
هیچ انسان کافر و زندیق و مرتد نیست

رواق امام؛ زهرا سپه کار

انقلابی است در دلم
که رهبرش سی و هشت سال است که سیزده سال دارد
همه قیام کرده اند
جماعت منتظر امام اند
و زبان گلدسته ها پر از تکبیر
خدا بزرگتر است
و این را تنها روح خدا می توانست به جهان نشان دهد
انقلابی است در دلم
رضا
خان نمی خواهد
رضا
شاه نمی خواهد
بیرون می روم از رواق امام
موقع فجر است
باد بهمن به صورتم می زند
دیگر سوز ندارد
به شماره ی کفشداری نگاه می کنم
پنجاه و هفت
چه رازهاست در اینجا به ربّنا و قیامم
نسیم عطر عبایی است می رسد به مشامم
بخوان یردُّ سلامی و یسمعونَ کلامی
شبیه آهوی تشنه پی جواب سلامم
ضریح پیرهن یوسف است و نور دو چشمم
برای دست رساندن به آن شبیه عوامم
نماز ظهر خودم را رسانده ام به رواقش
همیشه عاشق قدقامت رواق امامم…
چقدر مانده به تحویل سال های صبوری؟
شبم به نیمه رسیده کجاست ماه تمامم

که باشد بارگاه بضعه ی خیر النساء اینجا؛ صفرعلی احمدی

دوای درد بی درمان اگر خواهی بیا اینجا
که یابی درد بی درمان عالم را دوا اینجا
گرت دردی بُود در دل و گر باشد تو را مشکل
بیا دست دعا بردار سوی کبریا اینجا
بیا بر درگه اخت الرضا دست توسل زن
که یابی استجابت را پذیرای دعا اینجا
مکن از درد و رنج و ابتلا یادی در این وادی
که خندد مبتلا در هر نفس بر ابتلا اینجا
مشام جان اگر خواهی معطر گرددت باری
بیا تا بشنوی بوی بهشت جانفزا اینجا
گدای درگه معصومه ی پاکیزه گوهر شو
که از قید تعلق ها تو را سازد رها اینجا
بزن دست توسل را به درگاه عطای او
که باشد بحر جود و معدن لطف و عطا اینجا
گدای درگه او شو که گردد شامل حالت
هزاران گونه لطف و رحمت و جود و سخا اینجا
گدای درگه معصومه شو تا در شرف یابی
شهان را بر در لطف و عطایش جبهه سا اینجا
بنازم بارگاه دختر موسی بن جعفر را
که خاکش می دهد آیینه ی جان را جلا اینجا
بُود این وادی رحمت که هر ساعت ز هر جانب
به گوش آید صدای جانفزای ربنّا اینجا
در این بیت مقدس با ادب بنشین که اهل دل
زیارت کرده مهدی را نه یک ره، بارها اینجا
در این بیت مقدس چون شوی واصل مشو غافل
که باشد بارگاه بضعه ی خیر النساء اینجا
اگر از تربت گم گشته ی زهرا نشان جویی
گشا چشم بصیرت را که یابی برملا اینجا
به جز این درگه رحمت کجا پویی؟ که را جویی؟
طبیب اینجا، حبیب اینجا، دوا اینجا، شفا اینجا
در این درگه که لطف حق بود بر جمله ارزانی
چرا بیرون نگردد زآستین دعا اینجا؟
چرا بر خود نبالد احمدی کاو را عطا کرده
به لطف حضرت معصومه اش طبع رسا اینجا
یقین دارم که از احسان دخت موسی کاظم
قبول افتاده شعرش زابتدا تا انتها اینجا

این بیت های در هم هندی عراقی را…؛ اعظم سعادتمند

از من پذیرا باش شعری اتفاقی را
از بین انبوه قوافی یک اقاقی را
شاه خراسان پای عشق و عاشقی بگذار
این بیت های در هم هندی عراقی را
بعد از تو آهوها پی صیاد می گردند
دنیا ندیده ست اینچنین سبک و سیاقی را
مستانگی ها را چگونه شرح باید داد
وقتی گرفتند از زبان شعر ساقی را
زاینده رودم در سرشتم ردّی از دریاست
تا کی بگیرم سرنوشتی باتلاقی را
آقا به من فرصت ندادند این کبوترها
در نامه بنویسم تمام اتفاقی را…
دیگر مرا تاب سرودن بیش از اینها نیست
لطفا شما بنویس از این لحظه باقی را

می رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟؛ مهدی جهاندار

می رسد از دور آهویی، مگر آهوی کیست؟
بچه آهوها به دنبالش که «اینجا کوی کیست؟»
هفت دریا، هشت وادی، نه فلک، ده کهکشان
شش جهت، یعنی دو عالم، قصه گیسوی کیست
کیستی ای آن که خورشید خراسان هر سحر
می گذارد سر به زانوی تو، این زانوی کیست؟
ساقی این آهوان پیوسته چشمان تو بود
باقی این داستان دنباله ابروی کیست؟
گوشه ابروی او لا سیف الا ذوالفقار
لا فتی الا علی از قوت بازوی کیست؟
چهارده در در مقابل دارد اما او خداست
چهارده آیینه در دل دارد اما او یکی است
چارده آیینه نشکسته یعنی کربلا
کاش می دانستم این آیینه ها پهلوی کیست
می رسد از دور آهویی که صیادش تویی
خوش به حال بچه آهوها مگر آهوی کیست

تو زخم می زنی آن هم به که؟! امام رضا؟!؛ محمدحسین ملکیان

امام، کار ندارد به نام، می بخشد
رئوف، اوست که بر خاص و عام می بخشد
به جنگِ بدخواهش آمدم ولی چه کنم؟
من انتقام بگیرم امام می بخشد!
حرم ندیده چه می داند؟ این امام رئوف
گدا هنوز نگفته سلام، می بخشد
مجیز شاه بگو، طعنه بر امام بزن
خودت ببین که از این دو کدام می بخشد
همین تفاوت کافی ست بین شاه و امام
که هست و نیست خود را امام می بخشد
مدام توبه شکستی؟ بیا! یکی این جاست
که عادت است برایش، مدام می بخشد
تو زخم می زنی آن هم به که؟! امام رضا؟!
که زخم های تو را التیام می بخشد؟
بزن! که زخم تو هرچه عمیق تر باشد
به دوستی محبان دوام می بخشد
ولی اگر که پشیمان شدی حرم باز است
بیا! امام علیه السلام می بخشد

دلم گرفته و می دانم کسی به جز تو حواسش نیست..؛ سیده تکتم حسینی

به این حواسِ پریشانم کسی به جز تو حواسش نیست
دلم گرفته و می دانم کسی به جز تو حواسش نیست..
برای خشکیِ چشمانم کسی نماز نمی خواند
به این که تشنه ی بارانم کسی به جز تو حواسش نیست
نشان خانه ی آهو را کسی به جز تو نمی پرسد
به من، منی که گریزانم، کسی به جز تو حواسش نیست
منی که گم شده ام در خود میان این همه تنهایی
به چشم های هراسانم کسی به جز تو حواسش نیست
به من که غم به سرم آوار… که سر گذاشته بر دیوار..
نشسته گوشه ی ایوانم، کسی به جز تو حواسش نیست
به من که چند صباحی هست بلیط سبز دعا در دست-
در اشتیاق خراسانم، کسی به جز تو حواسش نیست
چقدر بی کسم و رنجور، خودت مرا بطلب از دور
به من امام رضا جانم، کسی به جز تو حواسش نیست

یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس؛ مهدی جهاندار

پرچمت بالای گنبد داره دس تکون می ده
گنبدت داره چه جلوه ای به آسمون می ده
کاشیای حرمت آدمو آروم ی کنه
چلچراغای رواقت به آدم جنون می ده
گاهی وقتا با خودم فک می کنم امام رضا
یه گوشه به کفترا نشسته آب و دون می ده
دکترم درد دل گرفته مو نمی دونه
برای خوب شدنش قرص فشار خون می ده
یه نفر تو کارِوونمون از اون اصفونیاس
یه ژتون گرفته هی به این و اون نشون می ده
یا امام رضا به خادمت بگو چرا فقط
شکلاتاشو به بچه های کاروون می ده
یا امام رضا فروشگاه کنار حرمت
جنساشو تازگیا یه کم داره گرون می ده
خوش به حال اون که سربند امام رضا داره
جون دادن برا امام رضا خدایی جون می ده
اربعین یه موکبه توی مسیر کربلا
که چاییش بوی گلاب ناب و زعفرون می ده

سرشارم از جوانی هر چند پیر دهرم؛ سیدعلی حسینی خامنه ای

گامی به راه و گامی در انتظار دارم
سرگشته روزگاری پَرگاروار دارم
دلبسته ی امیدی در سنگلاخ گیتی
رَه بی شکیب پویم، دل بی قرار دارم
یک عمر می زدم لاف از اختیار و اینک
چون شمع، اشک و آهی بی اختیار دارم
گو ابرِ غم ببارد تا همنشین عشقم
از غم چه باک دارم کاین غمگسار دارم
نبود روا که گیرم جا در حضیض پَستی
سیلم که هستی خود از کوهسار دارم
سرشارم از جوانی هر چند پیر دهرم
چون سرو در خزان نیز رنگ بهار دارم
از خاک پاک مشهد نقشی است بر جبینم
شادم «امین» که از دوست، این یادگار دارم

ای اهل حرم! این حرم ماست، بیایید؛ زکریا اخلاقی

این دشت پر از زمزمه سوره نور است
این ماه مدینه ست که در حال عبور است
این ماه مدینه ست که بر هودجی از نور
می آید و این خطه پر از شادی و شور است
گل می دمد از شش جهت جاده ساوه
این دشت سراسر همه وجد است و سرور است
تسبیح کنان است در این بادیه، هر سنگ
صحرا همه در جاذبه فیضِ حضور است
آواز صبوحی زده باران سحرگاه
هر لاله این باغ یکی جام طهور است
چاووش! صلایی بزن آهنگ پگاه است
ای قافله! بشتاب که قم چشم به راه است
چون از سفر آن محمل مأنوس برآید
بس لاله خوش رنگ به پابوس برآید
بر ساحت سجاده او جلوه به جلوه
«سُبّوح» گل افشاند و «قُدّوس» برآید
در مجلس فیضش چه اشارات لطیفی
از عالَم معقول به محسوس برآید
این ماه درخشنده چه ماهی ست که هر صبح
خورشید پی دیدنش از طوس برآید
آیینه در آیینه از ایوان بلندش
صد باغ پر از جلوه طاووس برآید
این روضه، سرای کرم ماست، بیایید
ای اهل حرم! این حرم ماست، بیایید
درهای بهشت از ملکوت تو گشوده ست
صد دسته گل از دست قنوت تو گشوده ست
در حلقه نورانی گل های سحرخیز
سجاده تسبیح سکوت تو گشوده ست
گلدسته نور تو گواه است که تا عرش
ایوان جلال و جبروت تو گشوده ست
در فصل دعا، دست نیاز گل مریم
بر خان کریمانه قوت تو گشوده ست
هر آیه ای از سوره نورانی کوثر
فصلی به مقامات ثبوت تو گشوده ست
این آینه تصویر به تصویر شکفته ست
تصویر تو در آیه تطهیر شکفته ست
منبع: https://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D8%AD%D8%B1%D9%85

عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید؛ عالیه مهرابی

قریه در قریه پریشان شده عطر خبرش
نافه چادر گلدار تو با مُشک تَرَش
جاده خوشبو شده انگار که بیرون زده است
عطر دلتنگی گل از چمدان سفرش!
قدمت پشت قدم های برادر جاری
کوه سرریز شده چشمه به چشمه هنرش!
در سفرنامه نوشتن چه مهارت دارد
اشک چشمان تو با آن قلم شعله ورش
گرچه دلتنگی تو سبک خراسانی داشت
مانده در دفتر قم، بیت به بیت اثرش
عطر معصوم تو در صبح شبستان پیچید
کرد آیینه در آیینه پرآوازه ترش!
پر از آواز کبوتر شده این شهر انگار
که خراسان به قم افتاده مسیر و گذرش!
بی گمان دور ضریح تو نمی گردانند
هرکه چون دانه اسپند نسوزد جگرش!
منبع:
http://www.shereheyat.ir/poetry/poems/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B4%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86

زینب این بار آمده قبل از برادر جان دهد؛ مهدی رحیمی

خیمه گاه این بار در قم بود، مقتل توس بود
جاده ی مشهد به قم لبریز از فانوس بود
نامه با خط برادر داشت در دستان خود
خواهری از دور می آمد ولی مأیوس بود
بر لب خشکیده ی قم ذکر یا معصومه و
بر لب معصومه خانم ذکر یا قدّوس بود
بس که چشمش را به راهت دوخته از راه قم
خاک مشهد بیشتر در حسرت پابوس بود
رود غم های پدر، دریای دوری رضا
بر فراز ناقه ای انگار اقیانوس بود
زینب این بار آمده قبل از برادر جان دهد
این خودش متن زیارت نامه ی مخصوص بود
روضه ی دشت برادرهای از هم ریخته
داغ سنگین بود، روضه، روضه ی ناموس بود
در فراق هشتمین طاووس جنت جان سپرد
آنکه در دستان خدّامش پر از طاووس بود

عشق با کوچه های نیشابور، خانه در خانه آشناتر شد؛ امیر علی سلیمانی

کاروان از مدینه راه افتاد، کوچه ها گونه هایشان تر شد
هر کسی خواست عاشقت باشد، از قفس بال زد، کبوتر شد
رفتن از سرزمین مادری ات، نظم تاریخ را به هم می ریخت
ناگهان سال اول هجری، نوبت آخرین پیمبر شد
بصره آمد به پیشواز اما، چشم هایت به نیزه ها افتاد
بوی سیب آمد و لبت خشکید، عشق افتاد بار بی سر شد
سجده می کرد پیش پایت شوش، تا رسیدی اذان مغرب شد
عطر ناب عبای تو پیچید، راه تا بهبهان معطر شد
سعدی آمد قصیده بنویسد، هر چه از عشق دیده بنویسد
آه! شیراز، شهر شعر و چراغ، با تو و مشهدت برادر شد
می گذشتی، نسیم می رقصید، اصفهان گریه کرد در راهت
بعد زاینده رود شکل گرفت، عطر پیراهن تو قمصر شد
خاک بوسید گام های تو را، تو مسیرت همه قدمگاه است
به ابرکوه عشق پاشیدی، سروهایش همه تناور شد
دسته دسته به سویت آهوها، عاشقانه به راه افتادند
عشق با کوچه های نیشابور، خانه در خانه آشناتر شد
مشهد آواز آشنایی بود، راه آرامش و رهایی بود
هشتمین آسمان! شهید شدی، نوبت آسمان دیگر شد

کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟؛ عبدالحسین انصاری

گاه گاهی می شود دلتنگی از حد بگذرد
سیل افکاری که از ذهنت نباید بگذرد
بغض راه گریه را می بندد و دریای اشک
پافشاری می کند از آخرین سد بگذرد
با خودت در گوشه ای از خانه خلوت می کنی
تا مگر این لحظه های تلخِ ممتد بگذرد
کوچه ها دلتنگی ات را صد برابر می کنند
گرچه گاهی اتفاقی هم بیفتد؛ بگذرد
ناگهان در خواب می بینی سواری سبزپوش
بااناری سرخ در دستش می آید بگذرد
با تبسم های معصومانه می گوید: بیا
یک شبی مهمان ما؛ هر چند که بد بگذرد
چاره ای دیگر نمی ماند به جز تسلیم محض
کیست که از دعوت اولاد احمد بگذرد؟
::
ترس داری پلک ها را روی هم بگذاری و
خواب باشی و قطار از شهر مشهد بگذرد

ای تو حتی با کلوخ و سنگ و سیمان مهربان؛ اعظم سعادتمند

یک مسافرخانه ی بی رنگ و روی بی نشان
از نفس افتاده در بین هتل های جوان
سال های سال چشمانش به چشمت خیره بود
صبح و ظهر و شب به اذنت داشت صدها میهمان
خاطراتش از خیابان های مشهد می رسد
تا نخستین خشت گوهرشاد تا تیموریان
با نگاه گرم گنبد الفتی دیرینه داشت
هم کلامش دسته دسته نامه برهای جهان
حسرت یک لحظه چشم انداز او را داشتند
نسل در نسل کبوترخانه های اصفهان
ذکر کاشی کاشی اش یا نور یا شمس الشموس
نقش بر روی جبین اش سرنوشت آهوان
اینک اما بی امان در معرض ویرانی است
یک مسافرخانه بی صاحب بی خانمان
::
می شود از نوبسازی این دل فرسوده را ؟
ای تو حتی با کلوخ و سنگ و سیمان مهربان
می شود کاری کنی که جان بگیرد باز هم
این مسافرخانه در بین هتل های جوان

از بارگاه فیض رضا (ع) توشه وام کن؛ سیدعلی حسینی خامنه ای

فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن
کار مرا به گردش چشمی تمام کن
بگشای صفحه ای دگر از دفتر جمال
بیتی فزون بر این غزل ناتمام کن
ای یادگار ساقی کوثر اباالحسن(ع)
گاهی نظر به جانب این تشنه کام کن
ای حکمران کشور دل با کرشمه ای
زیر و زبر قرار دل خاص و عام کن
بنمای ره به مُلک رضا، جان خسته را
مرغ رمیده را به شکر خنده رام کن
اینک هزار دست تمنّا گشوده بین
دست کرم گشاده به رسم کرام کن
دارالشّفای آتش و آب است این سرای
سوز دل مرا به نمی التیام کن
دیری است زاشیانه جدا مانده ای «امین»
غربت بس است رو سوی آن کوی و بام کن
دانم که مستمند و تهیدست و بی کسی
از بارگاه فیض رضا(ع) توشه وام کن
و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است
کنجی گزین و تا به قیامت مُقام کن

هرسال مهدی مادرش را مشهد آورده؛ راضیه مظفری

بیست و سهٔ ذی القعده باید در سفر باشد
هرچند فرصت کم، زیارت مختصر باشد
حتی اگر ماشین برای او ضرر دارد
حتی اگر پادرد با او همسفر باشد
از نان خشک بقچه کمتر میخورد، شاید
سهم کبوترهای آقا بیشتر باشد
خرج سفر این بار یک انگشتر کهنه ست
هرچند ارث مادرش، بی بی گُهر باشد…
آرام می گوید: (خدایا! کاشکی میشد
مشهد به ما دلتنگ ها نزدیکتر باشد…)
این ساحل آرامش ست و پیش روی اوست
هرچند یک دریا تلاطم پشت سر باشد
چشمش به گنبد میخورد …بغضش ترک خورده ست
گاهی همان بهتر زبانش، چشمِ تر باشد:
( آقای خوبم! آفتابی که لب بام است
تا کی برای یک خبر چشمش به در باشد؟
پیراهنی…تکه پلاکی…ساعتی…چیزی…
کو آن که مثل قاصدک ها خوش خبر باشد؟
حالا برای مهدی ام یک نامه آوردم
شاید یکی از کفترانت نامه بر باشد…)
::
هرسال مهدی مادرش را مشهد آورده
زنده ست او…هرچند مفقود الاثر باشد…

خوشا وقت دیدار، باران بگیرد؛ فائزه زرافشان

دل است و دریغا که سامان بگیرد
غم است و محال است پایان بگیرد
پریشان و گریان رسیدم که یک دم
سرم را ضریحت به دامان بگیرد
رسیدم که چشمان غم دیده ام را
تماشای این صحن و ایوان بگیرد
رسیدم که در بزم زائرترین ها
به آهی، دل مرده ام جان بگیرد
رسیده ست شاعر که دست تمنا
به دامان شاه خراسان بگیرد
خودت گفته بودی که حتی نمک را
گدا باید از دست سلطان بگیرد
به جز اشک، عاشق چه دارد بگوید؟
خوشا وقت دیدار، باران بگیرد
به غیر از غمت ، این غم پاک و روشن
بگو هر چه اندوه پایان بگیرد

ای شهید مشهد چراغ؛ محمود حبیبی کسبی

ای شهید بی گناه
ای شهید مشهد چراغ
ای شهید آستان شاه نور
ناگهان به یک گلوله و به چند قطره خون
پرکشیده ای به بارگاه نور
خون تو
لاله ای ست رسته از میان سنگ های صحن
این سرشت توست، سرنوشت توست
این بهشت توست
خون تو
گرچه سرخ بود
از نگاه خصم کوردل ولی
آن قَدَر نداشت رنگ
تا برای تو
خیل بی وطن تظاهرات بی محل به پا کنند
در محله فرنگ
رنگ خون دل بخواهِ لشکر سراب
رنگ دیگری ست
رنگ سرخ مایلِ به تجزیه
رنگ سرخ مایلِ به ننگ
ای شهیدهای بی گناه
از سکوت این جماعت وطن به مزد
نه به نامتان شعارهای آتشین درست می شود
نه از این همه خبرگزاری دروغ
لحظه لحظه صد خبر به مقصد ترور
پست می شود
خونتان اگر خبر نشد
بر تن تناور وطن تبر نشد
بی ثمر نشد
جسم غرق خونتان
روح ما، شکوه ماست
ردّ خونتان
شاهراه ما، پناه ماست

شعر «به روشنای تو زل میزند سیاهی ها»

به روشنای تو زل میزند سیاهی ها
شبیه غبطه ی جامانده ها به راهی ها
بجز سلام به تو ، آن هم اکثرا از دور
چه کرده ایم در این عمری از تباهی ها؟
به پیشگاه شما سر به زیر می آیم
به سربلندترین شکل عذرخواهی ها
دو لنگه درب حرم باز ، مثل آغوشت
همیشه هست پذیرای بی پناهی ها
ازین به بعد ندارند تاب دریا را
که خواب حوض تو را دیده اند ماهی ها
که سنگفرش تو از جنس چشم آهوهاست
و خاک پای تو اکسیر خوش نگاهی ها
دوباره باید ازینجا به جاده زل بزنم
همان حکایت جامانده ها و راهی ها
هادی جانفدا

​شعر درباره امام رضا؛ علیرضا قزوه

خراسان در خراسان نور در جان تو می چرخد
مگر خورشید در چاک گریبان تو می چرخد؟
خراسان مُهر دریا می شود با گام های تو
به دست ابرها تسبیح باران تو می چرخد
اگر شوق وصالت نیست در آیینه ها، درها
چرا آیینه در آیینه، ایوان تو می چرخد
طواف عاشقان هم بر مدار چشم های توست
سماع صوفیان هم گرد عرفان تو می چرخد
به سقّاخانه ات زیباست رقص کاسه های نور
در این پیمانه، آن پیمانه، پیمان تو می چرخد
بیابان در بیابان گرگ شد، هر کوه، صیّادی
چقدر آهوی زخمی در شبستان تو می چرخد
در این آدینه لبریز از آغاز گل، شاعر!
شروع تازه ای در بیت پایان تو می چرخد

شعر «پرواز خواهم کرد سویت، پر که باشد»؛ مهدی رحیمی

پرواز خواهم کرد سویت، پر که باشد
پر چونکه باشد می پرم باور که باشد
شاه و گدا فرقی نخواهد داشت این است
درک کریم از اینکه پشت در، که باشد
آری رضا گفتن مؤثر بوده برلب
تاثیر دارد خطبه بر منبر که باشد
مثل شراب از سرکه بودن ها گذشتیم
پای طلب معنی ندارد سر که باشد
دیگر نمی آیم من از باب الجوادت
روی لبم سوگند بر مادر که باشد
قم می شود دروازه ی مشهد یقینا
حرف برادر می شود خواهر که باشد
وقت وداع اینجا ضریحت را همیشه
شش گوشه می بینم دو چشمم تر که باشد

شعر «آره تنهایی رو خیلی دوست دارم»

آره تنهایی رو خیلی دوست دارم
مخصوصا وقتی تو مونسم باشی
اون روزی که هیچکی نیست دور و برم
تو رو جون مادرت قسم، باشی
اگه قسمتم نشه حرم بیام
یه سلام عرض می کنم از دور آقا
لحظه های آخرم منتظرم
مثل سلمانیِ نیشابور آقا
من با هیچی مثل رفت و آمد از
صحن سقاخونه حظ نمی کنم
یه دقیقه موندن تو حرم و
باهمه دنیا عوض نمی کنم
حرمت اینقده جای خوب داره
که یه گوشه ی مشخص ندارم
وقتی فکر و ذکر من امام رضاست
دیگه فرصت واسه هیچکس ندارم
همه لحظه هایی که از عمر من
توی این حرم گذشتُ دوست دارم
کفشامم فهمیدن از بس اومدم
خیلی کفشداری هشتُ دوست دارم

شعر «چه رودها که شب و روز عازم سفرند»؛ رحمان نوازانی

چه رودها که شب و روز عازم سفرند
به دست بوسی دریا همیشه مفتخرند
به نام رازق نان و رطب ملائکه هم
نشسته اند که از سفره تو نان ببرند
دعای خیر تو پشت تمام انسانهاست
کبوتران دعایت همیشه در سفرند
چه آهوان سپیدی که در حیاط حرم
به عشق صید نگاهت نشسته پشت درند
در این حیاط که عالم هبوط می کند و
مقدرات از این آستانه می گذرند
چقدر گل به کفم دادی و نفهمیدم
فرشته های حرم گلفروش رهگذرند
تو باغبان شجرهای طیبه هستی
که شیعیان شما میوه های این شجرند
شب تولد حج نیازمندان شد
امام کعبه رسید و گدا فراوان شد
و کاسه های طلائی که آب می نوشند
به اعتقاد شفا آفتاب می نوشند
به چشمشان دو پیاله سلام می ریزند
و از تبسم آقا سلام می نوشند
در این حرم همه پاکند مثل روزی که
بدون هیچ گناهی ثواب می نوشند
و اشک های دم در اگر سرازیرند
از آسمان نگاهش شراب می نوشند
از این مشبکه هایی که شکل کندویند
موحدان چه عسلهای ناب می نوشند
پس از زیارت شبهای ماه می خوابند
و از خیال خوشش توی خواب می نوشند
شب وداع زیارت چنان زمین گیرند
که در فراق حرم التهاب می نوشند
شب تولد حج نیازمندان شد
امام کعبه رسید و گدا فراوان شد
و از طلوع مدینه که صبح ایل شدی
به سمت مشرق اقوام ما گسیل شدی
تنور دهکده هامان دوباره گل دادند
به شوق اینکه در این سرزمین خلیل شدی
دو باره آمدی و مهربان تر از موسی
عصای معجزه ساکنان نیل شدی
و سنگ سرمه خاک تو را به دیده کشید
که جلوه کردی و فیروزه اصیل شدی
به شهر طوسی ما رنگ سبز عشق زدی
و مرهم دل خاکستری ایل شدی
به چشم عشق به چشم تمام آینه ها
همینکه آمده ای بهترین دلیل شدی
شب تولد حج نیازمندان شد
امام کعبه رسید و گدا فراوان شد
زمین به خاک نشسته است آسمانش را
که باز پر کنی از عشق استکانش را
در انتظار هوای نسیم مشهد بود
اگر که نوح برافراشت بادبانش را
بخوان زیارت نامه در امتداد کلیم
که باز کرده در اینجا خدا بیانش را
بدون تکیه به لطف عصای خود موسا
نشسته تا که بگیری تو بازوانش را
گرفته بال فرشته به چشم زائر تو
که شسته است گناهان بیکرانش را
کبوترانه بپر مثل آن مسیحی که
عروج کرده بلندای آسمانش را
و جبرئیل نشسته است روی گلدسته
که سر دهد به حرم نغمه اذانش را
شب تولد حج نیازمندان شد
امام کعبه رسید و گدا فراوان شد
به شوق صید شما می دوند آهوها
به پیش چشم شما و کمان ابروها
و در مسیر عبورت به خاک افتادند
به شوق آمدن تو از آن فراسوها
رواق های حرم هر کدام غار حراست
قیامتی است در این گوشه گوشه پستوها
چه سالها که ملائک به شوق گوشه نگاه
کنار چشم شما می زنند اردوها
چه کرده ای که زنان طلاپرست آقا
به پای مرقد تو ریختند النگوها
چه کرده ای که در این صحن ؛ قله های جهان
زمین زدند به پا بوسی تو زانوها
برای اینکه کبوتر شوند در حرمت
پریده اند به سوی حرم پرستو ها
سحر به سوی خراسان بلیط می خواهم
شب تولد تو با قطار شب بوها
شب تولد حج نیازمندان شد
امام کعبه رسید و گدا فراوان شد

شعر کوتاه درباره امام رضا؛ رضا حاج حسینی

جایی برای من نگهدارید لطفا
این خسته را در جاده مگذارید لطفا
آقا! رضا هستم… رضا… این اسم را هم
در انتهای لیست بشمارید لطفا
فرقی ندارد بوفه یا قدری جلوتر
جایی کنار پنجره دارید؟!! لطفا…
ای پنجره! ای چشم های خیره! ای ابر!
بغضم نفس گیر است… می بارید لطفا؟!
من خسته ام… خود را به روی دوش دارم
این بار را از شانه بردارید لطفا
دنیا اگر دنیای عاقل هاست… مردم!
اصلا مرا دیوانه پندارید لطفا
دیوانه ام… عقلی جوابم را نداده است
کار مرا به عشق بسپارید لطفا
گلدسته ای دیدم… گمانم مقصد اینجاست
آقای راننده! نگهدارید لطفا

شعر در مورد امام رضا(ع)؛ قاسم صرافان

از سوی که می تابد؟ از روی تو یا خورشید؟
آیینه بگردانم من سوی تو یا خورشید؟
این سلسله ی زرین با تار که می رقصد.
بر شانه ی نیشابور، گیسوی تو یا خورشید؟
تیر مژه ای سوزان بر قلب من آتش زد
آه، از چه کمانی بود، ابروی تو یا خورشید؟
خورشید پرستم من، با روی تو حیرانم
دل پیش که بنشانم، پهلوی تو یا خورشید؟
یک ذرّه، کبوتر شد؛ گرمای چه دستانی
این گونه طلسمش کرد، جادوی تو یا خورشید؟
بارانی یک بغضم در سایه ی دلتنگی
سر روی چه بگذارم، زانوی تو یا خورشید؟
سیب دل غلتانم، داغ است نمی دانم.
می چرخد و می آید، از جوی تو یا خورشید؟
در نیمه ی خود اما، گم شد و ببین تنها
یک آه به جا ماند از آهوی تو، یا خورشید!

شعر «بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد»

بهر حاجات اگر دست دعا برخیزد
دلبری هست به هر حال به پا برخیزد
لطف آقای خراسان ز همه بیشتر است
هر زمان از دلِ پُر درد صدا برخیزد
آه در سینه ی عشاق به هم مرتبطند
وقت نقاره زدن ناله ی ما برخیزد
جرأتش نیست کسی حرف جهنم بزند
گر پیِ کار ِ گنهکار ز جا برخیزد
زائر آن است که در کوی تو اُتراق کند
آنکه در عرش نشسته ست چرا برخیزد؟
تا به دستِ کرم تو به نوایی نرسد
از سر ِ راه محال است گدا برخیزد
بر سر خاکم اگر آهوی تو گریه کند
از تمام جگرم بانگ رضا برخیزد
حرمت زودتر از کعبه مرا حاجی کرد
حج ما آخر ذی القعده به پا برخیزد
علی اکبر لطیفیان

شعر درباره امام رضا

باید غبار صحن تو را طوطیا کنند
« آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»
هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق
خیل ملائکند رضا یا رضا کنند
بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد
ما شاعرت شدیم که مارا سوا کنند
«هر گز نمیرد آنکه دلش» جلد مشهد است
حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند
هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت
او را به درد کرببلا مبتلا کنند
دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط
با یک نگاه گوشه ی چشمت دوا کنند
از آن حریم قدسی ات آقای مهربان
«آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند»
سید حسن رستگار

شعر «آمدم ای شاه ، پناهم بده»؛ مریم کرباسی

آمدم ای شاه ، پناهم بده
خط امانی ز گناهم بده
ای حرمَت ملجأ در ماندگان
دور مران از در و راهم بده
ای گل بی خار گلستان عشق
قرب مکانی چو گیاهم بده
لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحظه نگاهم بده
ای که حریمت به مثَل کهرباست
شوق و سبک خیزی کاهم بده
تا که ز عشق تو گدازم چو شمع
گرمی جان سوز به آهم بده
لشگر شیطان به کمین من است
بی کسم ای، شاه پناهم بده
از صف مژگان نگهی کن به من
با نظری، یار و سپاهم بده
در شب اول که به قبرم نهند
نور بدان شام سیاهم بده
ای که عطا خش همه عالمی
جمله حاجات مرا هم بده
محمدرضا وحیدزاده خورشید بی غروب خراسانمان سلام یا حضرت رئوف، شه مهربان سلام وقتی ز سمت مشرقتان عشق می وزد گل می کند هرآینه بر هر دهان سلام پر می زنم کبوتر پیغامبر شوم با بال های خسته برم یک جهان سلام از شهر رِی به محضرتان عرض احترام از مشهدالرضا به قم و جمکران سلام اذن دخول را در‍‍ِ باب الجواد خواند هرکس که خواست بشنود از عمق جان سلام بعد از نماز و روضه تپیدن گرفته است هر چشم خیس تا که دهد سمتتان سلام با خیل زائران شما، صحن انقلاب مثل شروع عاشقی ام، ختم آن سلام مریم کرباسی کبوتری که به شوق تو لانه می سازد از آسمان تو خود را جدا نمی سازد کبوتری که تو را برگزیده هم از دور به هر طریق دلش را روانه می سازد همیشه آب و هوای ملایم گنبد به حال پر زدگان زمانه می سازد چقدر مثل من است آن کبوتر گنبد که با زیاد و کم آب و دانه می سازد کسی که عاشق تو…قانع است و می داند که عشق با همه کس بی بهانه می سازد کبوتری که شبیه من است بر گنبد نشسته است و برایت ترانه می سازد

شعر «ذکر پابوس شما از لب باران می ریخت»؛ غلامرضا شکوهی

ذکر پابوس شما از لب باران می ریخت
ابر هم زیر قدم های شما جان می ریخت
هر چه درد است به امیّد دوا آمده بود
از کفِ دست دعای همه درمان می ریخت
عطر در عطر در ایوان حرم می پیچید
بر سر دوش همه زُلف پریشان می ریخت
نور در آینه های حَرَمت گُل می کاشت
از نگاه در و دیوار گُلستان می ریخت
روی انگشت همه شوق دعا پَر می زد
از ضریح دِلتان آیه احسان می ریخت
چشم در قاب مفاتیح تو را خط می بُرد
روی اسلیمی لب نام تو طوفان می ریخت
بَس که در کوچه ی دیدار غریب آمده بود
در شبستان حرم شام غریبان می ریخت
روز بر قامت خورشید فلک، شب در ماه
نور از چشمه خورشید خراسان می ریخت

شعر «مضمون بـــکر غیـــر تو پیــدا نمی کنم»؛ غلامرضا شکوهی

مضمون بـــکر غیـــر تو پیــدا نمی کنم
تا مدح توست،لب به سخن وا نمی کنم
معنای پاک اسم تو در هیچ واژه نیست
مــن با پیاله دست به دریــا نمـی کنم
در وصفت آستین سخن را به هیچ روی
صد سینه حـــرف دارم و بـالا نمی کنم
آنـقدر سـر بلنــد بر ایـــوان نشستـه ام
کز خانـه هم بجــز تو تمـاشـا نمی کنم
من ذره ام که خانه خورشید خویـش را
از هیچـکس بجــز تو تقاضــا نمـی کنم
ای گنبد همیشه مطهر به عطــر اشک
جــز در حــریم کوی تو مــاوا نمـی کنم
در آستان بخشش تو چون حضور شمع
جز با سرشک و شعله مدارا نمی کنم
نامم اگر “غلام رضا” هست خویش را
بــا نـــردبان اسم تــو بـــالا نمـی کنم

شعر «در خاک می پیچد تنش را مرد غربت»؛ سید محمد بابامیری

در خاک می پیچد تنش را مرد غربت
دارد در این حالت تماشا مرد غربت
باید تماشا کرد و خون از چشم بارید
دریا به دریا همنوا با مرد غربت
هرم نفس هایش پر از تاثیر زهر ، است
در آتش افتاده ست گویا مرد غربت
او آب را پس میزند ای وای، ای وای
در فکر عاشوراست آیا مرد غربت ؟
یک شهر عاشق داردو سرگشته اما
تنها تر از تنهاست اینجا مرد غربت
دردانه ای بوی مدینه با خود آورد
خوبست دیگر نیست تنها مرد غربت
یک کهکشان راه است تا فهمیدن او
هفت آسمان شد فاصله تا مرد غربت

شعر «شاه پناهم بده، خسته راه آمدم»؛ محمود حبیبی کسبی

شاه پناهم بده، خسته راه آمدم
آه نگاهم مکن، غرق گناه آمدم
گر بپذیری رضا، ور نپذیری قضا
زائر ناخوانده ام، خواه نخواه آمدم
راه خراسان چنین، ماه خراسان چنان
شاه خراسان ببین، بهر پناه آمدم
شاه خراسانیم، رستم دستانیم
دست مرا رد مکن، بر درِ شاه آمدم
آن دم زندانیم، بازدم جان شده
از قفس سینه ها، همچون آه آمدم
پیرهن یوسفم! یا کفن یوسفم؟
بوی تن یوسفم، کز دل چاه آمدم
بسته بست تو ام، لولی مست تو ام
ضربه شصت تو ام، بر دف ماه آمدم
مشهدِ مشهودِ من، حضرتِ محمودِ من
طالعِ مسعودِ من، نامه سیاه آمدم
شافی دارالشفا، پنجره فولاد کو؟
در طلب شاخه ای، مهرگیاه آمدم
باد موافق وزید، از طرف صحن قدس
نام مرا خواند و رفت، چون پرِ کاه آمدم

شعر «بین از کجا میام که هنوز مسافرم»؛ امیر ارجینی

بین از کجا میام که هنوز مسافرم
که هنوز نیومده هوایی شدم برم
به چی دل بستم که از همه دل کندم
که به دنیا و غم دنیا می خندم
کاشکی بازم تو حرم با کفترات بپرم
پیش تو پر بگیرم ازت خبر بگیرم
کاشکی بازم تو حرم با کفترات بپرم
پیش تو پر بگیرم ازت خبر بگیرم
روسیاهم که هنوز از تو خیلی دورم
مهربونی با من اما انگار کورم
اگه دورم از تو، تو به من نزدیکی
دلمو می بینی حتی تو تاریکی
چی میشه یه بار دیگه باز بیام پا بوست
که میخوام غرق بشم توی اقیانوست
چی میشه یه بار دیگه باز بیام پا بوست
که میخوام غرق بشم توی اقیانوست
کاشکی بازم تو حرم با کفترات بپرم
پیش تو پر بگیرم ازت خبر بگیرم

شعر «دیده فرو بسته ام از خاکیان»؛ رهی معیری

دیده فرو بسته ام از خاکیان
تا نگرم جلوه افلاکیان
شاید از این پرده ندایی دهند
یک نفسم راه به جایی دهند
ای که بر این پرده خاطرفریب
دوخته ای دیده حسرت نصیب
آب بزن چشم هوسناک را
با نظر پاک ببین پاک را
آن که در این پرده گذر یافته است
چون سحر از فیض نظر یافته است
خوی سحر گیر و نظر پاک باش
راز گشاینده افلاک باش
خانه تن، جایگه زیست نیست
در خور جان فلکی نیست، نیست
آن که تو داری سر سودای او
برتر از این پایه بود جای او
چشمه مسکین نه گهرپرور است
گوهر نایاب به دریا در است
ما که بدان دریا پیوسته ایم
چشم ز هر چشمه فروبسته ایم
پهنه دریا چو نظرگاه ماست
چشمه ناچیز نه دلخواه ماست
پرتو این کوکب رخشان نگر
کوکبه شاه خراسان نگر
آینه غیب نما را ببین
ترک خودی گوی و خدا را ببین
هر که بر او نور «رضا» تافته است
در دل خود گنج رضا یافته است
سایه شه مایه خرسندی است
ملک «رضا» ملک رضامندی است
کعبه کجا؟ طوف حریمش کجا؟
نافه کجا، بوی نسیمش کجا؟
خاک ز فیض قدمش، زر شده
وز نفسش نافه معطر شده
من کیم؟ از خیل غلامان او
دست طلب سوده به دامان او
ذره سرگشته خورشید عشق
مرده، ولی زنده جاوید عشق
شاه خراسان را، دربان منم
خاک در شاه خراسان منم
چون فلک آیین کهن ساز کرد
شیوه نامردمی آغاز کرد
چاره گر از چاره گری بازماند
طایر اندیشه ز پرواز ماند
با تن رنجور و دل ناصبور
چاره از او خواستم از راه دور
نیم شب از طالع خندان من
صبح برآمد ز گریبان من
رحمت شه درد مرا چاره کرد
زنده ام از لطف دگرباره کرد
باده باقی به سبو یافتم
و این همه از دولت او یافتم

شعر «من آمدم من آمدم»؛ سعید بیابانکی

من آمدم من آمدم
خندان و گریان آمدم
دارالشفای من تویی
سوی خراسان آمدم
رو بر نگردانم دمی
از گنبد و گلدسته ات
شاها نظرکن گوشه ای
بر زائر دلخسته ات
ای ماه هشتم پیش تو
خورشید ، کوتاه آمده
بهر طواف کوی تو
هفت آسمان راه آمده
ایمان تویی، اکرام تو
رحمت تویی باران تویی
از راه دوری آمدم
حج تهیدستان تویی
بهر گدایی آمدم
من تشنه لب تا خانه ات
شاها بنوشان بر لبم
از آب سقاخانه ات
شاید شفا پیدا کند
در این غریب آباد تو
بستم دل دیوانه را
بر پنجره پولاد تو
پیش کبوترهای تو
از گندمی کمتر منم
امشب ببین گلهای اشک
روییده بر پیراهنم

شعر «هرچند که از چشم ترم فاصله داری»؛ ملیحه شجاعی زاده

هرچند که از چشم ترم فاصله داری
دل های کبوتر شده یک قافله داری
ای قامت مغرب که به سجاده مشرق
پشت سر هر سجده, دو صد نافله داری
این مرغ خودش خواست که در دام نشیند
آقا, تو برای دل ما هم تله داری؟
هرچند شلوغ است حرم, دلهره ای نیست
وقتی که برای همگی حوصله داری
با دست خودت باز بکن این گره را هم
آقا خودمانیم,عجب مشغله داری!
میخواستم از خود گله ای…. نه….چه بگویم
آقا تو بفرما اگر از ما گله داری
هرچند که ما این طرف جاده نشستیم
دور و بر خود, شیفته, یک سلسله داری
گفتم که از اینجا به حرم راه زیاد است
گفتی که مگر از دل خود فاصله داری؟

شعر «چندیست هر روز هفته، مهمان مادربزرگم»؛ نیلوفر بختیاری

چندیست هر روز هفته، مهمان مادربزرگم
تا اندکی سو بگیرد، چشمان مادربزرگم
حال و هوای نگاهش، دیدم رطوبت گرفته
بر گونه می ریخت نم نم، باران مادربزرگم
دیوارها گریه اش را، نشنیده بودند، اما
از اشک لغزیده پر شد، فنجان مادربزرگم
نسبت به او بی خیالی، یعنی نمکدان شکستن
وقتی نمک گیر هستم، با نانِ مادربزرگم
پرونده دردهایش، مهر شفا نیست پایش
در نسخه جایی ندارد، درمان مادربزرگم
راهی نمانده برایش، جز در رضای خدایش
ای غم! چه می خواهی آخر، از جانِ مادربزرگم
ما بید بودیم و مجنون٬ در انتظار شبیخون
اما نلرزید هرگز٬ ایمان مادربزرگم
می خواست مشهد بیاید، نذر شما بوده شاید؛
این اسکناسِ میانِ قرآنِ مادربزرگم
قفلی خریدم ببندم، بر میله های ضریحت
فکر کلیدی برایِ زندان مادربزرگم

شعر «عکس های چهار نفره:»؛ مرضیه شهیدی

عکس های چهار نفره:
من
محمد،
روسری گلدار مادرم
و خنده های پدرم
بهار تازه راه افتاده بود که
راهی تو شدیم.
با کفش های صورتیش قدم می زد
کوپه کوپه بن بست های اردیبهشت را
و ما چه شاعرانه اسفند می چکاندیم در گلوی هوا
به هوای قدم های صورتی بهار.
آه … رسیده بودیم به نیمه های تو که ناگهان
دست تکان دادیم برای…
خنده های پدر
و روسری گلدار مادر…که هنوز داشت به تو فکر می کرد
به طعم چای هل دار
و هنوز داریم به تو فکر می کنیم
با بهاری که سرفه می کند
و سفره ای بوی زعفران نمی دهد
عکس یادگاری می گریم…
عکس های….نفره
من ، محمد و…

شعر «وضوگرفت و به لب گفت ذکرِ یاهو را»؛ ساجده کردونی

وضوگرفت و به لب گفت ذکرِ یاهو را
دلش خوش است جوابش نمیکنی اورا
سپرد پای سفر را به کفشداریتان
پس از ضریح، بغل کرد هردو زانو را
نشست و روضه ارباب کربلا را خواند
شفیع کرد غریبِ شکسته پهلو را
وگفت شاه خراسان، شکسته است دلم
گرفته است دوچشمِ من از شما سو را
گِرِه زدم همه را من به پنجره فولاد
دلم، دو دیده تر را، سفیدیِ مو را
اگرچه نوکرِ خوبی نبوده ام آقا
ضمانتم بکن آنگونه ای که آهو را
در این میان یکی از خادمان نبات آورد
به دستِ مادرِ من داد، نوشدارو را
دلِ شکسته اش آرام شد، سپس برخاست
و پاک کرد از آن گونه ها دوتا جو را
قطار رفت وقطار آمد و مرا آورد
همان کسی که شفاداده ای شما او را

شعر «و کبوتر»؛ زهرا شرفی

و کبوتر
شروع خوبی است
برای هاجر
تا خیس از تمام باران ها
چادر گلی اش را
جایی بتکاند
که خدا تمام گل اناری هایش را
به آنجا می فرستد
و من حتما با اولین قطار
بی تاخیر به چشم های خدا خیره خواهم شد
تا سرراهی خاتون
نامه های یواشکی اش را
با طعم سیب
گوشه چارقدم گره بزند
وچشم های رباب را
به یاد بیاورم
لحظه ای که خدا
در حیاط خانه ات قدم می زند
و گوهر شاد برای گریستن کافیست
و کبوترهایت
برای شاعر شدن قبیله ام.
راستش من هم
ناقابل شعری آورده ام
هم ردیف بغض های کال کلاغ ها
هم قافیه با
عصرهای خسته پدر
درست وقتی جیب هایش
بوی گندم گرفته
و النگوی آخر مادر
به نیت خواهرم راضیه
بغض می ترکاند…
اجازه اگر می دهید تنها
دسته ای کبوتر
برای آبادی ما کافیست.

شعر «شبی که نوری از آفاق آسمان بارید»؛ اعظم حسن زاده

شبی که نوری از آفاق آسمان بارید
بهار سرزده بر پهنه جهان بارید
اناردانه تسبیح عرشیان سر خورد
رسید بر رگ دنیا و بی امان بارید
زمین به دور خود از خشم و درد می پیچید
برای مرهمش از ابرها اذان بارید
خبر به گوش جهان می رسید آهسته
و نام نامی او روی هر زبان بارید
شکافت سینه مهتاب و ماه را دیدیم
به پای بوس دلش کل کهکشان بارید
برای فرش قدم هاش گل کم آوردند
به جاش بال فرشته بر آستان بارید
رسید شاه رئوف و جهان گلستان شد
و هشت سوره به احساس شیعیان بارید
طلوع روزی مارا رقم زدی خورشید!
و با نگاه تو بر سفره آب و نان بارید
نگاه مردم دنیا به طوس آهووار
و گنبدی که رهایی و عشق از آن بارید

شعر «با تکان پرچمت، تسخیر کردی باد را»؛ بشری صاحبی

با تکان پرچمت، تسخیر کردی باد را
دلنشین کردی هوای نیمه مرداد را
شب به شب، خورشید! پیشت ماه رؤیت میشود
دوست دارم آسمان صحن گوهر شاد را
حال شیرین زیارت نامه خواندن در حرم
می کشاند سمت مشهد، عاقبت فرهاد را
با نگاه مهربانت ضامن آهو شدی
بعد از آن کردی اسیر خود دل صیاد را
چلچراغ آسمان روشن ایوان طلا
جلد خود کرده ست صدها کفتر آزاد را
گاه تشییع کسی را دیده ای در صحن ها
گاه گاهی هم شنیدی خنده نوزاد را
حوض سقاخانه ات دار الشفای عالم است
کرده بینا یک نگاهت، کور مادرزاد را
یا رضا گفتند و رد کردند مردان خدا
با دعا، اروندرود و تنگه مرصاد را
پادشاه کشور عشقی و من از این به بعد
می گذارم روی مشهد نام عشق آباد را
باز می خواهم که مهمان توباشم مهربان
باز می خواهم ببوسم پنجره فولاد را

شعر «هر که مشهد می رود، از من سلامی می برد»؛ الهام عظیمی

هر که مشهد می رود، از من سلامی می برد
شک ندارم پاسخت را از حرم می آورد
جانمازی، چادری، عطری و شاید بوسه ای
از دهان پنجره فولاد هم، می آورد
آه… اما بین مهمان های دارالحجه ات
جای من پشت ستون آخری خالی نبود؟
گرچه امشب در اتاقم اشک می ریزم، ولی
حال من آن روز در باب الرضا، عالی نبود؟
سرورم، من تابع جمهوری صحن توام
جان هرکس دوست داری، از وطن دورم نکن
حکم تبعید است هرجایی به غیر از مشهدت
گرچه سلطانی، ولی هربار مجبورم نکن
بار آخر عهد بستم دست هایم را بگیر
تا که من هم دست بندم را به ایوانت دهم
نذر کردم در شلوغی های اطراف ضریح
دست زائرهای کم رو را به دستانت دهم
…کل مشهد شوق دارد در حریمت باشد و
خوش به حال آن زمینی که به نامت خورده است
من خودم یک مشت خاکم، کاش می شد آخرش
آجری باشم که بر بالای بامت خورده است

شعر «علیّ بن موسی الرضا، ای شهی»؛ اخوان ثالث

علیّ بن موسی الرضا، ای شهی
که بر درگهت کوسِ دولت زنند
شهی کو جبین بر زمینت نسود
بر او ز آسمان داغ نکبت زنند
بسا شیرمردان که روباه وار
به خاکت سرِ عَجز و خجلت زنند
چو بر پای خیزند کرّوبیان
به سرشان گُلِ فخر و عزّت زنند
مرا نیز دریاب در «ری» ز «توس»
بگو تا نه تیغ ملامت زنند
که من زاده خاکِ پاکِ توام
رهی، تا که صور قیامت زنند
غریبی تو آنجا، من اینجا غریب
مَهِل کِم چنین طعنِ غربت زنند
مرا دشمنانند، پُر کین و رشک
کِم از هر کران تیر و تهمت زنند
ازیرا که در شعر نام آورم
زعرشم صلای تحیّت زنند
حسودانم از مَکمنِ حقد و خبث
سنانِ جفا، تیر طعنت زنند
ولی من چو کوه استوارم، چه بیم
کِم این ابلهان مشتِ شنعت زنند
به لطف تو از کیدشان ایمنم
چه باکم که از هرسویی لَت زنند
سپر دارم از شعر پولادسان
کز آن گنبدِ چرخِ شوکت زنند
همان مشت و لت های خود بشکرند
خران جُفته بر کوه صولت زنند
چو روباهِ طاووس محسود، خویش
سر و دُم به خُمِّ فضیحت زنند
اگر بَد کنانند، با خود کُنان
بِهِل غوطه در بحر غفلت زنند
و گر لَت زنانند، سبلت کَنان
لَتِ خود به کوه صلابت زنند
من آنم که از شعر من اختران
به پر نقش ابداع و صنعت زنند
چنان شعر گویم که از لطف آن
«خط نسخ بر ذکر جنّت» زنند
گَرَم بر زمین نیم کَت نی، چه غم
به چرخم ز زر عرشیان کت زنند
به نام تو آراستم این سرود
ازآن سکّه ی سرِّ صفوت زنند
مهل، یا علیَ بنِ موسی الرّضا
که بر کشت من سمّ و آفت زنند
تو از آن مایی و ما زانِ تو
گواهان بر این مُهرِ صحّت زنند
گواهان ِ آگاهِ عرشِ اِله
برآن، مُهر صحّت به رغبت زنند
گواهان تاریخ و اخبار نیز
به خاکت سَرِ طوع و طاعت زنند
ز عرش آید آیات معصومی ات
وز آن سکّه ی زرِّ عصمت زنند
تو زین بی نیازی ولی عرشیان
قدم ها به پای ارادت زنند
دریغا که دورم ز کویت، بگو
ندای «طلب کرد حضرت» زنند
پس آنگه نگر، چون پَرَم سوی تو
که گویی صلایم ز جنّت زنند
الا یا علیّ بن موسی الرّضا
که صبح و شبت کوس حشمت زنند
بسا پنج نوبت زنان بر درت
پشیمان، سر ترک و توبت زنند
تو هشتم امامی، دو نوبت کم است
بگو دست کم هفت نوبت زنند!
مرا مانع آیند از نشر شعر
اگرچه به خود خطِّ عُطلت زنند
نتانند شعر مرا خواند و باز
بر آن تیغِ منع از وقاحت زنند
ندانند حتّی الفبای شعر
ولی لاف از اوجِ براعت زنند
نخوانده ز فضل و ادب بسمله
نگر طرفه کِم تای تَمّت زنند
تهیدست جمعی پریشان که لاف
ز فکر و ز فضل و فضیلت زنند
ز حِقد و فرومایگی، وَز حسد
ره من به نام فراست زنند
کسانی که بر من بتازند، تیغ
به شعرِ بلیغ و فصاحت زنند
چو مثلم نبینند، چوبِ فضول
به شعرم مَثَل در بلاغت زنند
علیلان کوتاه فکرند و تیغ
به شعر بلند سلامت زنند
به من لطمه تنها نه از خبث طبع
که بر حسب آیین و عادت زنند
ندانند خِنگ ابلهان، کاین زیان
نه بر من، که بر شعر و فکرت زنند
تویی پور موسی و فرعونیان
رهِ طورِ شعرِ مشیّت زنند؟
عصا اژدها کن، که ماران سِحر
به مُعجز بَرَم نیش نیّت زنند
اماما مهل کاین سپاه شریر
چنین طبل خبث و خصومت زنند
به دادم رس، ای جامع دین و داد
شبیخون به من این جماعت زنند
ازین دین به مزدان، ستان داد من
که نشتر به قلب شریعت زنند
تو مپسند کاین بی مروت گروه
چنین آتش اندر مروّت زنند
رضا (ع) ای که بر پنجره یﹾ مضجعت
همه روز و شب چنگ حاجت زنند
۲ آمد نسیم صبا، پیش از سپیده دمان
تا بسترد، بِبَرد، از دل ظلامِ غمان
چون فرودین ز بهشت آید؛ غمان برود
گر هست شیر ژیان، ور هست پیل دمان
پارینه برف بزرگ، کوچد ز شهر و ز دشت
تا مأمنی طلبد، از کوه امن و امان
بنگر به کوه و ببین، کز برف و سنگ سیاه
بنشسته نور یقین، بر جای جای گمان
صبح است و بزم صبوح، راح است و راحت روح
تا ساعه ستّه منوش منوش، کمتر ز سبع و ثمان
یار صبیحت اگر، از باده های صبوح
گوید مده، تو بده، گوید بمان، تو ممان
زهّادِ منکر می، گولند و گمره و گیج
در عین و اوجِ وجود، بلعیده عدمان
خوشّا نشید خروس، کاید ز هر سوی توس
خوشّا پرستوی جلد، خوشّا همین و همان
پوشیده سبز و کشد، سر زی سپهر بلند
اِشنِ برهنه که بود، عریان و زار و خمان
آن کوه و دامنه بین، وان سبزه های خوشاب
سایه یﹾ سحاب شتاب، چون گلّه های رمان
آهو بزاد و برست، از جور سرد شتا
نک بنگرش به چمن، با برّه شاه و چمان…
از «ری» ز مهلک جنگ، جستم به مأمن «توس»
در زادبوم خودم، بهتر امان و ضمان
در ظل بوالحسنم، هشتم امام همام (ع)
حبل المتین درش ملجای معتصمان
همنام و نسل علی(ع)، آن برتر ازلی
سالار لم یزلی، زو محترم حَرَمان
توس است و صبح بهار، من زائری سفری
در باغ پیر بزرگ، با یک دو هم قدمان
شهنامه گوی شگرف، ابرو چو مو شده برف
فردوسی آن یم ژرف، دیهیم محتشمان
معمار جان و روان، ایران از او به توان
کاخش کتاب بزرگ، ستوارتر هِرمان
گیتی از او به شگفت، کاین فره از که گرفت؟
دلتنگ از او عربان، دلشاد از او عجمان
سرشار نور و نوید، گوید به فرّ امید:
ایرانی، ای سره مرد، یأس از درون برمان
دل خیز و یکدله کن، یأسف واسف یله کن
بردار گرز و سپر، بر گیر تیر و کمان
«صدّام» چون بره ای، بدبخت و مسخره ای ست
ای شرزه شیر دلیر، او را بدرّ و ممان
دیگر زپا منشین در هر زمان و زمین
دشمن به جا بنشان، در هر زمین و زمان
اندیشه یکسره کن، نقد روان سره کن
بگذر زکوه و دره، منگر به بیش و کمان
ای خفته، خیز و بگو یک ره دگر چو “امید”
آمد نسیم صبا، پیش از سپیده دمان
۳. «یا علیّ بن موسی الرّضا»
ای علی موسی الرّضا، ای پاکمردِ یثربی در توس خوابیده
من تو را بیدار می دانم
زنده تر، روشن تر از خورشید عالم تاب
از فروغ و فرّ شور و زندگی سرشار می دانم
گرچه پندارند دیری هست، همچون قطره ها در خاک
رفته ای در ژرفنای خواب
لیکن ای پاکیزه باران بهشت، ای روح عرش، ای روشنای آب
من تو را بیدار ابری پاک و رحمت بار می دانم
ای (چو بختم) خفته در آن تنگ نای زادگاهم توس
-(در کنار دون تبهکاری که شیرِ پیر پاک آیین، پدرت، آن روح رحمان را به زندان کشت)-
من تو را بیدارتر از روح و راح صبح، با آن طرّه زرتار می دانم.
من تو را بی هیچ تردیدی (که دل ها را کند تاریک)
زنده تر تابنده تر از هرچه خورشید است در هرکهکشانی، دور یا نزدیک
خواه پیدا، خواه پوشیده
در نهان تر پرده اسرار می دانم
با هزاریّ و دو صد، بل بیشتر، عمرت
ای جوانیّ و جوان جاودان، ای پور پاینده،
مهربان خورشید تابنده،
این غمین همشهری پیرت،
این غریب مُلک ری، دور از تو دلگیرست
با تو دارد حاجتی، دردی که بی شک از تو پنهان نیست
وز تو خواهد (در نمانی) راه و درمانی
جاودان جان جهان! خورشید عالمتاب!
این غمین همشهری پیر غریبت را، دلش تاریک تر از خاک
یا علی موسی الرّضا، دریاب.
چون پدرت این خسته دل زندانی دردی روان کش را
یا علی موسی الرّضا دریاب، درمان بخش
یا علی موسی الرّضا دریاب

شعر «هر چند سخن های تو شد حدّ بیان ها»؛ محمدسعید میرزایی

هر چند سخن های تو شد حدّ بیان ها
مظلوم شدی کشته دستان و زبان ها
از خاک تو ماهی شفا صید توان کرد
چون چشمه الطاف تو دارد فوران ها
گر شب همه درهای حریم تو ببندند
آیند غریبانه به پابوس تو جان ها
تا باغ شهودت نرسد، دست خردها
تا صبح یقینت نرسد پای گمان ها
در شأن تو لالند بیان ها و سخن ها
در وصف تو گنگ اند قلم ها و زبان ها
خورشیدی و خاک تو خراسان رضا شد
ای با تو درخشنده ترین نام و نشان ها
خورشیدی و در خاک غریبانه ترینی
ای شهرت لطفت ز کران تا به کران ها
سور تو بهاران شد و سوگ تو خزان شد
تا گل بکند نام تو در دور زمان ها
تا غنچه فشانند به پای تو بهاران
تا رنگ بریزند به راه تو خزان ها
ای مرغ شبستان تمنای تو دل ها
عطر سحر نام تو دارند دهان ها
جان می دهم و بار سفر سوی تو بندم
چون در سفر عشق تو، سودند زیان ها
از یمنِ تو مولاست که گل کرده در ایران
نـام «علی» از مأذنه سبز اذان ها
خوشبخت شهیدان که گرفتند رکابت
ما گمشدگانیم که دوریم از آن ها

شعر «جمع افکار بی سرانجامم، یک کلاف پر از پریشانی ست»؛ الهام عظیمی

جمع افکار بی سرانجامم، یک کلاف پر از پریشانی ست
سندِ ادعای موزونم، خط دردی که روی پیشانی ست
دلخوری از گناه من اما، اخم روزیّ چشم های تو نیست
باز لبخند می زنی ای وای… بند بند دلم پشیمانی ست
بد به دل راه داده ام اما، تو که صاحب دلی محبت کن
خانه ام را بساز از اول، جان این چشم ها که بارانی ست
من به اندازه گناهانم به تو امید بسته ام، یعنی
عددش را کسی نمی داند، جزء سرمایه های پنهانی ست
غزلم را دخیل می بندم بر ضریحت، شکسته و بسته
گره از کار بسته ام بگشا، مهربان! نوبتِ غزل خوانی است
کاش می شد مرا به خود آورد، به خودی که نشسته در حرمت
چشم از گنبدت نمی گیرد، به خیالش همیشه مهمانی ست
چند فرسنگ بی حرم ماندم، چند فرسنگ با من آمده ای
تو مرا بردی و تو آوردی… کوچه های دلم چراغانی ست
پشت دارالشفای تو این بار، تا خود صبح شعر می خوانم
هشت بیتم مریض آقایی، متخصص به مهر-درمانی است

شعر «هلا دریا! چه راحت پر کند عشقت سبوها را»؛ سعید تاج محمدی

هلا دریا! چه راحت پر کند عشقت سبوها را
چه راحت می پذیری در خودت این خرده “جو”ها را
تو را هر کس که پیدا می کند، گم می کند خود را
تمنای تو شیرین می کند این جست وجوها را
تو آن دست پراز مهر خدا در آستین هستی
که دستانت برآورده است عمری آرزوها را
تمام گریه ها از دامنت لبخند برگشتند
مصفّا می کند حال و هوایت خلق وخوها را
اگر بازار رمّالان شهر از سکه افتاده است،
تو بر هم می زنی قول و قرار پیشگوها را
چه نوری داده زیر سقف ایوانت نمازم را
چه شوری داده حوض صحن جمهوری وضوها را
اگر هر بار عهدم را شکستم با تو، می آیم
دلم گرم است پاسخ می دهی بی چشم وروها را
بگو نقاره ها را تا به سازی تازه بنوازند
که پاسخ داده حضرت بر “سلامم”، “أدخلوها” را

شعر «و هم نقضوا عهدالکتاب و فرضه»؛ دعبل خزاعی

و هم نقضوا عهدالکتاب و فرضه
و محکمه بالزور و الشبهات
آن ها عهدی را که در آیات محکم و واضح کتاب خدا بر آن ها واجب شده بود، با شبهه ها و افتراهای خود، شکستند.
و لا تک الامحنه کشفتهم
بدعوی ضلال من هن وهنات
و این (غصب خلافت حضرت علی) نبود مگر امتحانی از جانب خداوند، که کفر آن ها را ظاهر کند به علت قصد و غرض های باطلشان.
زرایا ارتنا خضره الافق حمره
وردت اجاجاً طعم کل فرات
این ها مصایبی است که آسمان سبز را به سرخی کشانید و در کام ما تمام آب های گوارا را تلخ کرد.
ولو قلدوالموصی الیه امورها
لزمت بمامون علی العثرات
اگر این مردم کارهای خود را به همان کسی که حضرت پیامبر (ص) جانشین خود کرده بود، می سپردند، به حقیقت خود را به کسی که از هر لغزشی ایمن است، می سپردند.
بکیت لرسم الدار من عرفات
و اذریت دمع العین بالعبرات
در عرفات برای برجای مانده های خانه اهل بیت گریه کردم و آب چشم خود را ریختم و گریستم.
اذا لم نناج الله فی صلواتنا
باسمائهم لم یقبل الصلوات
(کسانی که) اگر زمانی در نماز خود نام مبارک آن ها را نبریم، خداوند نمازهایمان را قبول نمی کند.
فکیف یحبون النبی ورهطه
وهم ترکوا احشائهم و غرات
پس چگونه حضرت پیامبر را دوست دارند، در حالی که خویشاوندان او را کشته اند و وجود آن ها از کینه و نفرت، انباشته است.
افاطم لو خلت الحسین مجدلا
وقدمات عطشاناً بشط فرات
اذا للطمت الخد فاطم عنده
واجریت انهاراً علی الوجنات
ای فاطمه، اگر حسین را که بر خاک کربلا افتاده و کنار فرات تشنه لب جان داده را در خیالت تصور کنی، بر گونه خود می زنی و نهرهای آب بر صورت خود جاری می کنی.
افاطم قومی یابنه الخیر فاندبی
نجوم سموات بارض فلات
ای فاطمه، بلند شو! ای دختر بهترین خلق خدا! بلند شو و بر فرزندانت که ستاره های آسمانند و بر زمین افتاده اند، نوحه کن.
و قبر ببغداد لنفس زکیه
تضمنها الرحمن فی الغرفات
و قبری که در بغداد است برای جان پاکی که خداوند او را در غرفه های بهشتی دربرگرفته است.
[از ابن بابویه روایت شده است که دعبل گفت: چون به اینجای قصیده رسیدم، حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: می خواهی در اینجا دو بیت الحاق کنم که قصیده تو تمام شود؟ گفتم: بله ای فرزند رسول خدا. پس حضرت این دو بیت بعد را فرمود:]
و قبر بطوس یالها من مصیبه
الحت علی الاحشاء بالزفرات
الی الحشر حتی یبعث الله قائماً
یفرج عنا الغم و الکربات
و قبری که در طوس است. وای از آن مصیبت که تا قیامت آتش حسرت و ناله های جانسوز در وجود من می افزاید. تا آن روزی که خداوند قائمی را ظاهر کند که فرجی بر غم ها و مصیبت های ماست.
علی بن موسی ارشد الله امره
و صلی علیه افضل الصلوات
که صاحب آن قبر علی بن موسی است. خداوند امرش را به صلاح آورد و بر او بهترین درودها را نثار کند.

شعر «من طبیبی سراغ دارم که ، پول دارو دوا نمی خواهد»؛ جواد اسلامی

من طبیبی سراغ دارم که ، پول دارو دوا نمی خواهد
در ازای شفا از این مردم، جز دلی مبتلا نمی خواهد
هر که دل را دخیل او سازد ، کاسه بر دیگران نمی یازد
با چنین خُم کسی گشایش از دیگ مهمانسرا نمی خواهد
بی پناه و غریب هم باشی، درِ لطف و عنایت اش باز است
احتیاجی به وقت قبلی نیست؛ واسطه ، آشنا، نمی خواهد
چه نمک دارد این لب گندم که کبوتر به سجده می بوسد؟
هر که طوقی او شود قفسی جز ضریح از رضا نمی خواهد
آفتابی چنانکه می دانی، در پس سیم و زر نمی گنجد
بین این گیر و دار بی سقفی، گنبدی از طلا نمی خواهد
چیست در این زمین که فوّاره، نیمه ی راه آسمان برگشت ؟
آب هم چون کبوتر اوجش را جز در این خاک پا نمی خواهد
دوش در دوش آب و آیینه زائر ساحت زلالش باش
کعبه ی مستی و تهیدستی ، سعی را بی صفا نمی خواهد
دو
سَر از لبریزی نامت چنان مسرور می رقصد
که جشن گندم است انگار و دارد مور می رقصد
چه کرده جذبه ی چشم تو با آغوشِ این غربت
که زائر قصد اینجا میکند، از دور می رقصد؟
تمام خاکِ اینجا بوی آهوی ختن دارد
اگرعطار در بازار نیشابور می رقصد
چنان در دستگاه شوقت افتاد اختیار از کف
که با ساز همایونت کبوتر شور می رقصد
دوتا چشم پریشان برضریحت بستم و حالا
دوتا ماهیِ قرمز در پس این تور می رقصد
به شوق لمس دستان تو از بسیاری مستی
سه دانه دل میان سینه ی انگور می رقصد
شفا از سمت آن دست مسیحایی اگر باشد
فلج دَف می زند ، کر می نوازد ، کور می رقصد

شعر «ز بی حسابی اوباش، یا امام رضا»؛ کفاش خراسانی

ز بی حسابی اوباش، یا امام رضا
شد آن چه بود نهان، فاش یا امام رضا
چه صحن و بارگه ست این ، مگر که نقشه ی او
کشیده مانی نقاش یا امام رضا ؟
چراغ برق تو و نور مه بوَد به مثل
حکایت خور و خفاش یا امام رضا
شبی برو در ِ مطبخ، ببین چه سان زوار
کتک خورند عوض آش یا امام رضا
یساول دم مطبخ که بدتر از خولی ست
یکی دگر بنشان جاش یا امام رضا
به دیگ ، یک، دو منی ماش و یک منی شالتوک
پزند جای پلو ماش یا امام رضا
بسی به دیگ رود استخوان که گوشت ازو
سترده گشته به منقاش یا امام رضا
به توی قرمه ی سبزی کنند گوشت ، و لیک
به قدر دانه ی خشخاش یا امام رضا
به وقت صرف غذا، حرف خادمان این است
که جوجه نیست چرا لاش یا امام رضا ؟
ز مفت خوران فراوان که گرد تو جمع اند
به فکر گنبد خود باش یا امام رضا
به جای آن که به پای پیاده ، کفش کُنند
کَنند آن چه بود پاش، یا امام رضا
جماعتی شده دربان تو را، بلا نسبت
همه اراذل و اوباش، یا امام رضا
تو را که قرض شده فرض، بشنو از من عرض
مگیر اینهمه فراش، یا امام رضا
به گرد روضه ی خلد آشیان تو جمع اند
چه روضه خوان؟ همه کلاش یا امام رضا
بسی شده ست که با ارمنی زیارت خوان
برای زر شده قارداش یا امام رضا
به روز حشر ز کس وا مگیر سایه ی لطف
خصوص از سر کفاش یا امام رضا

سؤالات متداول

برای استوری امام رضا چه شعری مناسب است؟

تک‌بیتی‌ها، دوبیتی‌ها و شعرهای کوتاه این مجموعه برای استوری، کپشن و عکس‌نوشته مناسب‌ترند.

برای دکلمه درباره امام رضا کدام بخش مناسب‌تر است؟

بخش اشعار بلند و غزل‌های رضوی، به دلیل پیوستگی بیشتر ابیات، برای دکلمه و مراسم مذهبی انتخاب بهتری است.

شعر زیارت امام رضا را در کدام بخش پیدا کنیم؟

بخش «شعر زیارت، حرم و دلتنگی امام رضا» روی اشعاری درباره مشهد، حرم، گنبد، پنجره فولاد و حال زائر تمرکز دارد.

آیا شعرهای شهادت امام رضا هم در این صفحه آمده‌اند؟

این صفحه برای جلوگیری از تکرار با مطلب مستقل شهادت امام رضا، روی اشعار مدح، زیارت و دلتنگی تمرکز دارد و مرثیه‌های صریح شهادت در آن تکرار نشده‌اند.

آیا نام شاعر همه اشعار مشخص است؟

نام شاعر فقط در مواردی درج شده که در نسخه فعلی روزانه یا منابع ارسالی مشخص بوده است؛ برای شعرهای بدون انتساب، نامی حدس زده نشده است.

آیا اشعار تکراری منابع مختلف چند بار آمده‌اند؟

خیر. متن شعرها با یکدیگر تطبیق داده شده و در موارد همسان، فقط یک نسخه و تا حد امکان کامل‌ترین نسخه نگه داشته شده است.

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.