اشعار مژگان عباسلو؛ 40 غزل احساسی عاشقانه از شاعر خانم ایرانی
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه اشعار مژگان عباسلو را برای شما دوستداران دنیای شعر قرار دادهایم. مژگان عباسلو متولد 1357 و فارغالتحصیل رشته پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی است.در سال 85 نخستین مجموعه شعر او در قالب غزل و با عنوان «آوازهای عاشق تو» توسط انتشارات هزاره ققنوس منتشر شد و به چاپ دوم نیز رسید.
این مجموعه برنده جایزه بانوی فرهنگ در سال 86 شد. اشعار این مجموعه در سالهای 80 تا 85 سروده شده بودند و 40 غزل را شامل میشد.

اشعار زیبا و کوتاه خانم مژگان عباسلو
بیهوده می دوند
خیابان ها؛
بی او
دلم به هیچ قراری
نمی رسد!
عکس ماهی نشان داد.
دست تقدیر،
هرکجا برکهای دید
سنگهایی شبیه مرا
دانهدانه
به بادِ فنا داد…
به آن رود
که در بیسرانجامیِ خویش جاریست،
به این باد
که از هرچه جز خود فراریست،
در این زندگی
سهمِ ما بیقراریست…
در این کوچه باد نمیآید
باران نمیآید
اما
تو بیا!

ای ترانهی غمگین!
کوچه باد و باران است
در خاطرِ من بنشین…
جا ماندهام
بر شاخههای شکستهای
که لانه میپنداشتم،
مثل جوجهای
که پرواز نمیداند.
شعرهای بلند مژگان عباسلو
شبیه باد، همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصّه، پر از شرح بی وفایی اوست
اگر چه او همه ی عمر، فکر ما شدن است
چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تن است
قرار نیست، معمای ساده ای باشد
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است
کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است
پری نبوده ام از قصّه ها مرا ببرند
پرنده نیستم از گوشه ی قفس بخرند
زنم، حقیقت تلخی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و در به درند
چرا به شاخه ی خشک تو تکیه می دادم؟
به دست هات که امروز دسته ی تبرند
بگو به چلچله های چکیده بر بامت
زنانِ کوچک من از شما پرنده ترند
بهار، فصل پرنده است، فصل زن بودن
زنانِ کوچک من گرچه سر بریده پرند
در ارتفاع کم عشق تو نمی مانند
از آشیانه ی بی تکیه گاه می گذرند
به خواهران غریبم که هر کجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی پدرند
بهار تازه! بگو سقف عشق کوتاه است
بلندتر بنشینند، دورتر بپرند
بهار پشت در است.
به گوش پنجره
آرام
نسیم گفت و گذشت…
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است
قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است
کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است
سـفر، بهانه ی خوبـی بـرای رفتـن نیست
نخواه اشک نـریزم، دلـم کـه آهـن نیست!
نگو بـزرگ شدم، گریـه کـار کوچک هـاست
زنی که اشک نریزد قبـول کـن، زن نیـست
خبر رسیده که جای تـو راحـت است آنـجا
قـرار نیست خـبرها همیشه…اصلا نیست
شب است بی تو دراین کوچه های بارانی
و پــلک پنــجره ای در تـب پریــدن نیــست
حســود نیــستـم امــا خـودت ببــین حتی
چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نیـست
“مــــرا ببخش اگــر گــریه می کنــم وقتـی
نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست”
مطلب مشابه: گلچین اشعار فریدون مشیری؛ زیباترین شعرهای فریدون مشیری
مطلب مشابه: اشعار پروین اعتصامی + مجموعه شعرهای احساسی و عاشقانه شاعر معاصر پروین اعتصامی

زنی که فال مرا می گرفت، امشب گــفت:
پــرنده فکــر عبـور است، فکــر مــاندن ……
مثل گيسويي که باد آن را پريشان مي کند
هر دلي را روزگاري عشق ويران مي کند
ناگهان مي آيد و در سينه مي لرزد دلم
هرچه جز ياد تو را با خاک يکسان مي کند
با من از اين هم دلت بي اعتناتر خواست، باش!
موج را برخورد صخره کِي پشيمان مي کند؟
مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت کِش است
هرکسي او را به زخمي تازه مهمان مي کند
اشک مي فهمد غمِ افتاده اي مثل مرا
چشم تو از اين خيانت ها فراوان مي کند
عاشقان در زندگي دنبال مرهم نيستند
دردِ بي درمانشان را درد درمان مي کند…
موج می داند ملال عاشق سر خورده را
زخم خنجر خورده حال زخم خنجر خورده را
در امان کی بوده ایم از عشق وقتی بوی خون
باز ، وحشی می کند باز ِکبوتر خورده را
مرگ از روز ازل با عاشقان هم کاسه است
تا بلرزاند تن هر شام ِ آخر خورده را
خون دل ها خورده ام عمری و خواهم خورد باز
جام دیگر می دهندش جام دیگر خورده را
شعر شاید یک زن زیباست من هم ،سایه اش
عاشق خود می کند هر کس به من برخورده را …
دریا که تو دلبستهی آنی ز تو دل کند
ای رود به این تجربهی تلخ نپیوند!
تنهایی من آینهی عبرت من شد
دلها که شکستند از این آینه هرچند
گفتی نگران منی و روز جدایی
در چشم من اشک است، به لبهای تو لبخند
ای عشق! بگو گرمی بازار تو تا کی؟
ای دل! غم ارزانی بسیار تو تا چند؟
دیدار من و او، چه سرانجام قشنگی:
همصحبتی شعله و باد، آتش و اسفند
اشعار نو
در کنج ایوان میگذارد خسته جارو را
در تشت میشوید دو تا جوراب بدبو را
با دستهای کوچکش هی چنگ پشت چنگ
پیراهن چرک برادرهای بدخو را…
قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخیست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را
هر شب پریهای خیالش خواب میبینند:
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…
یک روز میآیند زنها کِلکشان، خندان
داماد میبوسد عروس گیج کمرو را
یک حلقه از خورشید هم حتی درخشانتر…
ای کاش مادر بود و میدید آن النگو را
او میرود با گونههایی سرخ از احساس
یک زندگیِ تازهی گرم از تکاپو را …
او زندگی را سالهای بعد میفهمد
دست بزن را و زبان تند بدگو را
روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر کبودیهای اَبرو را…
اما برای دخترش از عشق میگوید:
از بوسهی عاشق که با آن هرچه جادو را…
هرشب که میخوابند، دختر خواب میبیند
یک شاهزاده ترک یک اسب سفید او را…
حرفهایت طعم باران، عطر شبدر داشتند
چشمهایت شرم شیرین کبوتر داشتند
مینشستی بر دل و با دل مصیبت داشتم
من که این بودم، ببین باقی چه در سر داشتند!
میشکفتم گلبهگل تا میشنفتم از لبت
نقشهها هرجا تو بودی نقش قمصر داشتند
عشق در این عصر پرنفرت کلاه تازهایست
تا که بگذارند برخی، عدهای برداشتند
هرگز از امثال تو خالی نمیشد روزگار
نصف خودکارت اگر آن عده جوهر داشتند
شبیه باد همیشه غریب و بی وطن است
چقدر خسته و تنها، چقدر مثل من است
کتاب قصه پر از شرح بی وفایی اوست
اگرچه او همه ی عمر فکر ما شدن است
چه فرق می کند عذرا و لیلی و شیرین؟
که او حکایت یک روح در هزار تَن است
قرار نیست معمای ساده ای باشد:
کمی شبیه شما و کمی شبیه من است
کسی که کار جهان لنگ می زند بی او
فرشته نیست، پری نیست، حور نیست؛ زن است
مطلب مشابه: اشعار عاشقانه فروغ فرخزاد؛ گلچینی از بهترین اشعار عاشقانه و زیبای فروغ فرخزاد
مطلب مشابه: گلچین اشعار سپید فروغ فرخزاد؛ 10 شعر سپید زیبا و عاشقانه
سفر هرکجا سایه گستردهاست
چهها بر سر آدم آوردهاست
کسی را که یک عمر چشمانتظار…
به یک چشمبرهمزدن بردهاست
کسی را که در یاد خواهیسپرد:
کجا، کِی خداحافظی کردهاست
تو گویی که ما را برای وداع
زمین راه و بیراه پروردهاست
سفر هرکه را دیدهام بردهاست
سفر هیچکس را نیاوردهاست.
چشمها – پنجرههای تو – تامل دارند
فصل پاییز هم آن منظرهها گل دارند
ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند
تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟
کشتههایت چه نیازی به تجمل دارند؟
همهجا مرتع گرگ است، به امید کهاند
میشهایم که ته چشم تو آغل دارند؟
برگ با ریزش بیوقفه به من میگوید:
در زمین خوردن، عشاق تسلسل دارند
هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنهی کوه تحمل دارند
تا کی بهار باشی و پاییز بشمری؟
با باد برگهای گلاویز بشمری؟
ای سرو سربلند! تو بر شانهات چقدر
گنجشکهای از گله لبریز بشمری؟
من بال و پر شکستهام از من بدون تو
چیزی نماندهاست که ناچیز بشمری
شاید تو نیز عشق درخت و پرنده را
یک ماجرای تلخ و غمانگیز بشمری
اما مرا به یاد تو حتما میآورد
هر جوجهای که آخر پاییز بشمری

میخواهمت اگرچه دلم با تو صاف نیست
بین غریبههاست که هیچ اختلاف نیست
برگرد پیش از آنکه از این دیرتر شود
این درّه است بین من و تو، شکاف نیست
گنجشک کوچکی که تو سیمرغ خواستی
در مشت توست، آن طرف کوه قاف نیست
تا چشم تو خلاف لبت حرف میزند
حظیست در سکوت که در اعتراف نیست
برگرد مثل بارش باران به خانهام
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست»*
من از تبار تیشه ام، با من غمی هست
در ریشه ام احساس درد مبهمی هست
بر گیسوانم بوسه زد روزی خداوند
در سرنوشتم راه پر پیچ و خمی هست
وقتی مرا با خاک یکسان خواست یعنی
در نقشه ی جغرافیای من بمی هست
من روی آرامش نخواهم دید با تو
با تو لفی خسر است هر جا آدمی هست
جز زخم این دنیا نخوردم از تو ای عشق
آیا در آن دنیا امید مرهمی هست؟
مطلب مشابه: بهترین شعرها از شاعران زن ایرانی؛ اشعار عاشقانه زنان ایرانی
مطلب مشابه: اشعار مهستی گنجوی با مجموعه شعر کوتاه و بلند عاشقانه این شاعر زن










