گلچین اشعار بوستان سعدی از باب هفتم در عالم تربیت و حکایت های زیبا

بوستان سعدی یکی از شاهکارهای ادبیات جهان است که سعدی بزرگ آن را در ده باب نوشته است. ما امروز در سایت ادبی روزانه، اشعار گلچینِ باب هفتم در عالم تربیت را برای شما عزیزان آماده کرده‌ایم. در ادامه متن همراه ما باشید.

گلچین اشعار بوستان سعدی از باب هفتم در عالم تربیت و حکایت های زیبا

بهترین اشعار سعدی از باب هفتم در عالم تربیت

سخن در صلاح است و تدبیر و خوی

نه در اسب و میدان و چوگان و گوی

تو با دشمن نفس هم‌خانه‌ای

چه در بند پیکار بیگانه‌ای؟

عنان باز پیچان نفس از حرام

به مردی ز رستم گذشتند و سام

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب

به گرز گران مغز مردم مکوب

وجود تو شهری است پر نیک و بد

تو سلطان و دستور دانا خرد

رضا و ورع: نیکنامان حر

هوی و هوس: رهزن و کیسه بر

چو سلطان عنایت کند با بدان

کجا ماند آسایش بخردان؟

تو را شهوت و حرص و کین و حسد

چو خون در رگانند و جان در جسد

هوی و هوس را نماند ستیز

چو بینند سر پنجهٔ عقل تیز

رئیسی که دشمن سیاست نکرد

هم از دست دشمن ریاست نکرد

نخواهم در این نوع گفتن بسی

که حرفی بس ار کار بندد کسی

اگر پای در دامن آری چو کوه

سرت ز آسمان بگذرد در شکوه

زبان درکش ای مرد بسیار دان

که فردا قلم نیست بر بی زبان

صدف وار گوهرشناسان راز

دهان جز به لؤلؤ نکردند باز

فراوان سخن باشد آکنده گوش

نصیحت نگیرد مگر در خموش

چو خواهی که گویی نفس بر نفس

حلاوت نیابی و گفتار کس

نباید سخن گفت ناساخته

نشاید بریدن نینداخته

تأمل کنان در خطا و صواب

به از ژاژخایان حاضر جواب

کمال است در نفس انسان سخن

تو خود را به گفتار ناقص مکن

کم آواز هرگز نبینی خجل

جوی مشک بهتر که یک توده گل

حذر کن ز نادان ده مرده گوی

چو دانا یکی گوی و پرورده گوی

صد انداختی تیر و هر صد خطاست

اگر هوشمندی یک انداز و راست

چرا گوید آن چیز در خفیه مرد

که گر فاش گردد شود روی‌زرد؟

مکن پیش دیوار غیبت بسی

بود کز پسش گوش دارد کسی

درون دلت شهربند است راز

نگر تا نبیند در شهر باز

از آن مرد دانا دهان دوخته‌ست

که بیند که شمع از زبان سوخته‌ست

مطلب مشابه: گلچین اشعار بوستان سعدی از باب پنجم در رضا با اشعار و حکایت های زیبا

بهترین اشعار سعدی از باب هفتم در عالم تربیت

تکش با غلامان یکی راز گفت

که این را نباید به کس باز گفت

به یک سالش آمد ز دل بر دهان

به یک روز شد منتشر در جهان

بفرمود جلاد را بی دریغ

که بردار سرهای اینان به تیغ

یکی زآن میان گفت و زنهار خواست

مکش بندگان کاین گناه از تو خاست

تو اول نبستی که سرچشمه بود

چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟

تو پیدا مکن راز دل بر کسی

که او خود نگوید بر هر کسی

جواهر به گنجینه داران سپار

ولی راز را خویشتن پاس دار

سخن تا نگویی بر او دست هست

چو گفته شود یابد او بر تو دست

سخن دیو بندی است در چاه دل

به بالای کام و زبانش مهل

توان باز دادن ره نره دیو

ولی باز نتوان گرفتن به ریو

تو دانی که چون دیو رفت از قفس

نیاید به لا حول کس باز پس

یکی طفل بر گیرد از رخش بند

نیاید به صد رستم اندر کمند

مگوی آن که گر بر ملا اوفتد

وجودی از آن در بلا اوفتد

به دهقان نادان چه خوش گفت زن:

به دانش سخن گوی یا دم مزن

مگوی آنچه طاقت نداری شنود

که جو کشته گندم نخواهی درود

چه نیکو زده‌ست این مثل برهمن

بود حرمت هر کس از خویشتن

چو دشنام گویی دعا نشنوی

به جز کشتهٔ خویشتن ندروی

مگوی و منه تا توانی قدم

از اندازه بیرون وز اندازه کم

نباید که بسیار بازی کنی

که مر قیمت خویش را بشکنی

وگر تند باشی به یک بار و تیز

جهان از تو گیرند راه گریز

نه کوتاه دستی و بیچارگی

نه زجر و تطاول به یک‌بارگی

یکی خوب خلق خلق پوش بود

که در مصر یک چند خاموش بود

خردمند مردم ز نزدیک و دور

به گردش چو پروانه جویان نور

تفکر شبی با دل خویش کرد

که پوشیده زیر زبان است مرد

اگر همچنین سر به خود در برم

چه دانند مردم که دانشورم؟

سخن گفت و دشمن بدانست و دوست

که در مصر نادان تر از وی هم اوست

حضورش پریشان شد و کار زشت

سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت

در آیینه گر خویشتن دیدمی

به بی دانشی پرده ندریدمی

چنین زشت از آن پرده برداشتم

که خود را نکو روی پنداشتم

کم آواز را باشد آوازه تیز

چو گفتی و رونق نماندت گریز

تو را خامشی ای خداوند هوش

وقار است و، نا اهل را پرده پوش

اگر عالمی هیبت خود مبر

وگر جاهلی پردهٔ خود مدر

ضمیر دل خویش منمای زود

که هر گه که خواهی توانی نمود

ولیکن چو پیدا شود راز مرد

به کوشش نشاید نهان باز کرد

قلم سر سلطان چه نیکو نهفت

که تا کارد بر سر نبودش نگفت

بهایم خموشند و گویا بشر

زبان بسته بهتر که گویا به شر

چو مردم سخن گفت باید به هوش

وگر نه شدن چون بهایم خموش

به نطق است و عقل آدمی‌زاده فاش

چو طوطی سخنگوی نادان مباش

به نطق آدمی بهتر است از دواب

دواب از تو به گر نگویی صواب

مطلب مشابه: گلچین اشعار بوستان سعدی از باب چهارم تواضع با اشعار و حکایت های زیبا

یکی ناسزا گفت در وقت جنگ

گریبان دریدند وی را به چنگ

قفا خورده عریان و گریان نشست

جهاندیده‌ای گفتش ای خودپرست

چو غنچه گرت بسته بودی دهن

دریده ندیدی چو گل پیرهن

سراسیمه گوید سخن بر گزاف

چو طنبور بی مغز بسیار لاف

نبینی که آتش زبان است و بس

به آبی توان کشتنش در نفس؟

اگر هست مرد از هنر بهره‌ور

هنر خود بگوید نه صاحب هنر

اگر مشک خالص نداری مگوی

ورت هست خود فاش گردد به بوی

به سوگند گفتن که زر مغربی است

چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست

بگویند از این حرف گیران هزار

که سعدی نه اهل است و آمیزگار

روا باشد ار پوستینم درند

که طاقت ندارم که مغزم برند

بهترین اشعار سعدی از باب هفتم در عالم تربیت

عضد را پسر سخت رنجور بود

شکیب از نهاد پدر دور بود

یکی پارسا گفتش از روی پند

که بگذار مرغان وحشی ز بند

قفسهای مرغ سحر خوان شکست

که در بند ماند چو زندان شکست؟

نگه داشت بر طاق بستان سرای

یکی نامور بلبل خوش‌سرای

پسر صبحدم سوی بستان شتافت

جز آن مرغ بر طاق ایوان نیافت

بخندید کای بلبل خوش نفس

تو از گفت خود مانده‌ای در قفس

ندارد کسی با تو ناگفته کار

ولیکن چو گفتی دلیلش بیار

چو سعدی که چندی زبان بسته بود

ز طعن زبان آوران رسته بود

کسی گیرد آرام دل در کنار

که از صحبت خلق گیرد کنار

مکن عیب خلق، ای خردمند، فاش

به عیب خود از خلق مشغول باش

چو باطل سرایند مگمار گوش

چو بی‌ستر بینی بصیرت بپوش

مطلب مشابه: گلچین اشعار بوستان سعدی از باب سوم در عشق و مستی و شور

شنیدم که در بزم ترکان مست

مریدی دف و چنگ مطرب شکست

چو چنگش کشیدند حالی به موی

غلامان و چون دف زدندش به روی

شب از درد چوگان و سیلی نخفت

دگر روز پیرش به تعلیم گفت

نخواهی که باشی چو دف روی ریش

چو چنگ، ای برادر، سر انداز پیش

دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ

پراکنده نعلین و پرنده سنگ

یکی فتنه دید از طرف بر شکست

یکی در میان آمد و سر شکست

کسی خوشتر از خویشتن دار نیست

که با خوب و زشت کسش کار نیست

تو را دیده در سر نهادند و گوش

دهان جای گفتار و دل جای هوش

مگر باز دانی نشیب از فراز

نگویی که این کوته است، آن دراز

چنین گفت پیری پسندیده هوش

خوش آید سخنهای پیران به گوش

که در هند رفتم به کنجی فراز

چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز

تو گفتی که عفریت بلقیس بود

به زشتی نمودار ابلیس بود

در آغوش وی دختری چون قمر

فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار

که پنداری اللیل یغشی النهار

مرا امر معروف دامن گرفت

فضول آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ

که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ

به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر

سپید از سیه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ

پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لا حولم آن دیو هیکل بجست

پری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجادهٔ دلق پوش

سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش

مرا عمرها دل ز کف رفته بود

بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمه خام من

که گرمش به در کردی از کام من

تظلم برآورد و فریاد خواند

که شفقت بر افتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیر

که بستاندم داد از این مرد پیر؟

که شرمش نیاید ز پیری همی

زدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن به چنگ

مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمیر

که از جامه بیرون روم همچو سیر

نه خصمی که با او برآیی به داو

بگرداندت گرد گیتی به گاو

برهنه دوان رفتم از پیش زن

که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذار

که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!

که من توبه کردم به دست تو بر

که گرد فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیش

که عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتم

دگر دیده نادیده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داری و هوش

چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

مطلب مشابه: گلچین اشعار بوستان سعدی از باب دوم در احسان با حکایت های زیبا

یکی پیش داود طائی نشست

که دیدم فلان صوفی افتاده مست

قی آلوده دستار و پیراهنش

گروهی سگان حلقه پیرامنش

چو پیر از جوان این حکایت شنید

به آزار از او روی در هم کشید

زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق

به کار آید امروز یار شفیق

برو زآن مقام شنیعش بیار

که در شرع نهی است و در خرقه عار

به پشتش در آور چو مردان که مست

عنان سلامت ندارد به دست

نیوشنده شد زین سخن تنگدل

به فکرت فرو رفت چون خر به گل

نه زهره که فرمان نگیرد به گوش

نه یارا که مست اندر آرد به دوش

زمانی بپیچید و درمان ندید

ره سر کشیدن ز فرمان ندید

میان بست و بی اختیارش به دوش

در آورد و شهری بر او عام جوش

یکی طعنه می‌زد که درویش بین

زهی پارسایان پاکیزه دین!

یکی صوفیان بین که می خورده‌اند

مرقع به سیکی گرو کرده‌اند

اشارت کنان این و آن را به دست

که آن سر گران است و این نیم مست

به گردن بر از جور دشمن حسام

به از شنعت شهر و جوش عوام

بلا دید و روزی به محنت گذاشت

به ناکام بردش به جایی که داشت

شب از فکرت و نامرادی نخفت

دگر روز پیرش به تعلیم گفت

مریز آبروی برادر به کوی

که دهرت نریزد به شهر آبروی

مطلب مشابه: گلچین اشعار بوستان سعدی؛ زیباترین اشعار برگزیده از باب اول تا باب دهم

بهترین اشعار سعدی از باب هفتم در عالم تربیت

چنین گفت پیری پسندیده هوش

خوش آید سخنهای پیران به گوش

که در هند رفتم به کنجی فراز

چه دیدم؟ چو یلدا سیاهی دراز

تو گفتی که عفریت بلقیس بود

به زشتی نمودار ابلیس بود

در آغوش وی دختری چون قمر

فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار

که پنداری اللیل یغشی النهار

مرا امر معروف دامن گرفت

فضول آتشی گشت و در من گرفت

طلب کردم از پیش و پس چوب و سنگ

که ای نا خدا ترس بی نام و ننگ

به تشنیع و دشنام و آشوب و زجر

سپید از سیه فرق کردم چو فجر

شد آن ابر ناخوش ز بالای باغ

پدید آمد آن بیضه از زیر زاغ

ز لا حولم آن دیو هیکل بجست

پری پیکر اندر من آویخت دست

که ای زرق سجادهٔ دلق پوش

سیه‌کار دنیاخر دین‌فروش

مرا عمرها دل ز کف رفته بود

بر این شخص و جان بر وی آشفته بود

کنون پخته شد لقمه خام من

که گرمش به در کردی از کام من

تظلم برآورد و فریاد خواند

که شفقت بر افتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسی دستگیر

که بستاندم داد از این مرد پیر؟

که شرمش نیاید ز پیری همی

زدن دست در ستر نامحرمی

همی کرد فریاد و دامن به چنگ

مرا مانده سر در گریبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمیر

که از جامه بیرون روم همچو سیر

نه خصمی که با او برآیی به داو

بگرداندت گرد گیتی به گاو

برهنه دوان رفتم از پیش زن

که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتی کرد بر من گذار

که می‌دانیم؟ گفتمش زینهار!

که من توبه کردم به دست تو بر

که گرد فضولی نگردم دگر

کسی را نیاید چنین کار پیش

که عاقل نشیند پس کار خویش

از آن شنعت این پند برداشتم

دگر دیده نادیده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داری و هوش

چو سعدی سخن گوی ور نه خموش

یکی پیش داود طائی نشست

که دیدم فلان صوفی افتاده مست

قی آلوده دستار و پیراهنش

گروهی سگان حلقه پیرامنش

چو پیر از جوان این حکایت شنید

به آزار از او روی در هم کشید

زمانی بر آشفت و گفت ای رفیق

به کار آید امروز یار شفیق

برو زآن مقام شنیعش بیار

که در شرع نهی است و در خرقه عار

به پشتش در آور چو مردان که مست

عنان سلامت ندارد به دست

نیوشنده شد زین سخن تنگدل

به فکرت فرو رفت چون خر به گل

نه زهره که فرمان نگیرد به گوش

نه یارا که مست اندر آرد به دوش

زمانی بپیچید و درمان ندید

ره سر کشیدن ز فرمان ندید

میان بست و بی اختیارش به دوش

در آورد و شهری بر او عام جوش

یکی طعنه می‌زد که درویش بین

زهی پارسایان پاکیزه دین!

یکی صوفیان بین که می خورده‌اند

مرقع به سیکی گرو کرده‌اند

اشارت کنان این و آن را به دست

که آن سر گران است و این نیم مست

به گردن بر از جور دشمن حسام

به از شنعت شهر و جوش عوام

بلا دید و روزی به محنت گذاشت

به ناکام بردش به جایی که داشت

شب از فکرت و نامرادی نخفت

دگر روز پیرش به تعلیم گفت

مریز آبروی برادر به کوی

که دهرت نریزد به شهر آبروی

مطلب مشابه: گلچینی از اشعار بوستان سعدی باب اول در عدل و تدبیر و رای

بهترین اشعار سعدی از باب هفتم در عالم تربیت

بد اندر حق مردم نیک و بد

مگوی ای جوانمرد صاحب‌خرد

که بَد‌مرد را خصمِ خود می‌کنی

وگر نیک‌مردست بد می‌کنی

تو را هر که گوید فلان کس بد است

چنان دان که در پوستین خوَد است

که فعل فلان را بباید بیان

وز این فعل بد می‌برآید عیان

به بد گفتن خلق چون دم زدی

اگر راست گویی سخن هم بدی

زبان کرد شخصی به غیبت دراز

بدو گفت داننده‌ای سرفراز

که یاد کسان پیش من بد مکن

مرا بدگمان در حق خود مکن

گرفتم ز تمکین او کم ببود

نخواهد به جاه تو اندر فزود

کسی گفت و پنداشتم طیبت است

که دزدی بسامان‌تر از غیبت است

بدو گفتم ای یار آشفته هوش

شگفت آمد این داستانم به گوش

به ناراستی در چه بینی بهی

که بر غیبتش مرتبت می‌نهی؟

بلی گفت دزدان تهور کنند

به بازوی مردی شکم پر کنند

ز غیبت چه می‌خواهد آن ساده مرد؟

که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد!

مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود

مر استاد را گفتم ای پر خرد

فلان یار بر من حسد می‌برد

چو من داد معنی دهم در حدیث

بر آید به هم اندرون خبیث

شنید این سخن پیشوای ادب

به تندی برآشفت و گفت ای عجب!

حسودی پسندت نیامد ز دوست

که معلوم کردت که غیبت نکوست؟

گر او راه دوزخ گرفت از خسی

از این راه دیگر تو در وی رسی

کسی گفت حجاج خون‌خواره‌ای است

دلش همچو سنگ سیه پاره‌ای است

نترسد همی ز آه و فریاد خلق

خدایا تو بستان از او داد خلق

جهاندیده‌ای پیر دیرینه زاد

جوان را یکی پند پیرانه داد

کز او داد مظلوم مسکین او

بخواهند و از دیگران کین او

تو دست از وی و روزگارش بدار

که خود زیر دستش کند روزگار

نه بیداد از او بهره‌مند آیدم

نه نیز از تو غیبت پسند آیدم

به دوزخ برد مدبری را گناه

که پیمانه پر کرد و دیوان سیاه

دگر کس به غیبت پیش می‌دود

مبادا که تنها به دوزخ رود

شنیدم که از پارسایان یکی

به طیبت بخندید با کودکی

دگر پارسایان خلوت نشین

به عیبش فتادند در پوستین

به آخر نماند این حکایت نهفت

به صاحب نظر باز گفتند و گفت

مدر پرده بر یار شوریده حال

نه طیبت حرام است و غیبت حلال!

بهترین اشعار سعدی از باب هفتم در عالم تربیت

به طفلی درم رغبت روزه خاست

ندانستمی چپ کدام است و راست

یکی عابد از پارسایان کوی

همی شستن آموختم دست و روی

که بسم الله اول به سنت بگوی

دوم نیت آور، سوم کف بشوی

پس آن گه دهن شوی و بینی سه بار

مناخر به انگشت کوچک بخار

به سبابه دندان پیشین بمال

که نهی است در روزه بعد از زوال

وز آن پس سه مشت آب بر روی زن

ز رستنگه موی سر تا ذقن

دگر دستها تا به مرفق بشوی

ز تسبیح و ذکر آنچه دانی بگوی

دگر مسح سر، بعد از آن غسل پای

همین است و ختمش به نام خدای

کس از من نداند در این شیوه به

نبینی که فرتوت شد پیر ده؟

بگفتند با دهخدای آنچه گفت

فرستاد پیغامش اندر نهفت

که ای زشت کردار زیبا سخن

نخست آنچه گویی به مردم بکن

نه مسواک در روزه گفتی خطاست

بنی آدم مرده خوردن رواست؟

دهن گو ز ناگفتنیها نخست

بشوی آن که از خوردنیها بشست

کسی را که نام آمد اندر میان

به نیکوترین نام و نعتش بخوان

چو همواره گویی که مردم خرند

مبر ظن که نامت چو مردم برند

چنان گوی سیرت به کوی اندرم

که گفتن توانی به روی اندرم

وگر شرمت از دیدهٔ ناظر است

نه ای بی‌بصر، غیب دان حاضر است؟

نیاید همی شرمت از خویشتن

کز او فارغ و شرم داری ز من؟

اشعار زیبای سعدی از باب هفتم در عالم تربیت

طریقت شناسان ثابت قدم

به خلوت نشستند چندی به هم

یکی زان میان غیبت آغاز کرد

در ذکر بیچاره‌ای باز کرد

کسی گفتش ای یار شوریده رنگ

تو هرگز غزا کرده‌ای در فرنگ؟

بگفت از پس چار دیوار خویش

همه عمر ننهاده‌ام پای پیش

چنین گفت درویش صادق نفس

ندیدم چنین بخت برگشته کس

که کافر ز پیکارش ایمن نشست

مسلمان ز جور زبانش نرست

چه خوش گفت دیوانهٔ مرغزی

حدیثی کز او لب به دندان گزی

من ار نام مردم بزشتی برم

نگویم به جز غیبت مادرم

که دانند پروردگان خرد

که طاعت همان به که مادر برد

رفیقی که غایب شد ای نیک نام

دو چیزست از او بر رفیقان حرام

یکی آن که مالش به باطل خورند

دوم آن که نامش به غیبت برند

هر آن کو برد نام مردم به عار

تو خیر خود از وی توقع مدار

که اندر قفای تو گوید همان

که پیش تو گفت از پس مردمان

کسی پیش من در جهان عاقل است

که مشغول خود وز جهان غافل است

سه کس را شنیدم که غیبت رواست

وز این درگذشتی چهارم خطاست

یکی پادشاهی ملامت پسند

کز او بر دل خلق بینی گزند

حلال است از او نقل کردن خبر

مگر خلق باشند از او بر حذر

دوم پرده بر بی حیایی متن

که خود می‌درد پرده بر خویشتن

ز حوضش مدار ای برادر نگاه

که او می‌درافتد به گردن به چاه

سوم کژ ترازوی ناراست خوی

ز فعل بدش هرچه دانی بگوی

شنیدم که دزدی درآمد ز دشت

به دروازهٔ سیستان برگذشت

بدزدید بقال از او نیم دانگ

برآورد دزد سیهکار بانگ:

خدایا تو شبرو به آتش مسوز

که ره می‌زند سیستانی به روز

یکی گفت با صوفیی در صفا

ندانی فلانت چه گفت از قفا

بگفتا خموش، ای برادر، بخفت

ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

کسانی که پیغام دشمن برند

ز دشمن همانا که دشمن ترند

کسی قول دشمن نیارد به دوست

جز آن کس که در دشمنی یار اوست

نیارست دشمن جفا گفتنم

چنان کز شنیدن بلرزد تنم

تو دشمن‌تری کآوری بر دهان

که دشمن چنین گفت اندر نهان

سخن چین کند تازه جنگ قدیم

به خشم آورد نیکمرد سلیم

از آن همنشین تا توانی گریز

که مر فتنهٔ خفته را گفت خیز

سیه چال و مرد اندر او بسته پای

به از فتنه از جای بردن به جای

میان دو تن جنگ چون آتش است

سخن‌چین بدبخت هیزم کش است

مطالب مشابه را ببینید!

شعر عاشقانه درباره ازدواج و خواستگاری { 30 شعر درباره خواستگاری کردن } اشعار سابیر هاکا؛ گزیده ای از اشعار عاشقانه و اجتماعی او شعر شاد برای مادر [ اشعار زیبای احساسی برای قدردانی از مادر ] گلچین اشعار بوستان سعدی از باب هشتم در شکر بر عافیت شعر درباره بی ارزشی دنیا (اشعار سنگین درباره پوچی زندگی) اشعار فاطمه اختصاری؛ گزیده اشعار زیبای عاشقانه این شاعر خانم جملات غمگین ترکی آذری؛ گزیده متن های طولانی و کوتاه غمگین آذری اشعار لویی آراگون شاعر فرانسوی؛ گزیده زیباترین اشعار این شاعر شعر کوتاه سنگین تیکه دار؛ اشعار سنگین کوبنده و با معنی طعنه زدن بهترین اشعار مولانا در قالب رباعی؛ رباعی های زیبای گلچین شده عاشقانه