انشا در مورد جاده | چندین انشا درباره جاده برای تمامی پایهها

در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما همراهان عزیز و گرامی چندین انشا در مورد جاده را برای شما دانش آموزان قرار دادهایم. در ادامه با ما همراه شده و حتما سعی کنید تغییری در فضاهای انشا داده و سپس آن را به کلاس تحویل دهید.
فهرست موضوعات این مطلب
انشای بسیار زیبا و دلنشین در مورد جاده
بر روی زمین جاده های بسیاری وجود دارد، جاده های دور و نزدیک جاده هایی که با عبور از آن ها می توان از شهری به شهر دیگر سفر کرد و یا از کشوری به کشور دیگر، جاده هایی که بعضی هایشان ته ندارند و هرچه در آن ها پیش می روی تمام نمی شوند.
جاده های پر پیچ و خم و زیبا که مسیرهای مختلفی را بر سر راه آدم قرار می دهند، بعضی جاده ها آنقدر زیبا و سرسبز هستند که آدم دوست ندارند تمام بشوند و دوست داری تا انتهای آن بروی و از زیبایی آن ها بهره ببری.
بعضی جاده ها هم کویری و خشک هستند، هر جاده ای بسته به منطقه ای که به سمت آن می روی آب و هوای خاص آن منطقه را دارد و همین است که جاده ها را از یکدیگر متفاوت می کند.
گاهی جاده ها خاطرات خوشی برای آدم می سازند که هیچگاه از یاد نمی بری و گاهی هم خاطرات تلخ، خیلی ها عزیزانشان را بخاطر تصادفات جاده ای از دست داده اند و دیگر دوست ندارند در هیچ جاده ای سفر کنند.
جاده مانند مسیر زندگی آدم است گاهی در جاده در بین یک دو راهی مسیری هموار و نزدیک را انتخاب می کنی و به راحتی به مقصد مسیری و اگر مسیر را اشتباه بروی نه تنها راه خود را دور تر می کنی بلکه مسیر سختی را باید طی کنی تا به مقصد برسی و تمام خستگی راه بر تن آدم می ماند.
زندگی هم همینگونه است اگر در دو راهی زندگی راه درست را انتخاب نکنی و مسیر را اشتباه بروی زندگی سختی در پیش خواهی داشت و دیگر راه برگشتی وجود ندارد و اگر بخواهی برگردی باید مسیر زیادی را طی کنی.
اگر ما قوانین جاده ای را رعایت نکنیم یا بخواهیم با سرعت غیر مجاز در جاده رانندگی کنیم تا زودتر به مقصد برسیم ممکن است تصادف کنیم و آسیب ببینیم یا از بین برویم.
در زندگی هم اینگونه است اگر بخواهیم قوانین را زیر پا بگذاریم و با کارهای غیر قانونی با سرعت بیشتری به خواسته های خود برسیم تنها خودمان آسیب می بینیم و ممکن است زندگی خودمان را نابود کنیم.
ما باید در جاده قوانین جاده ای و در زندگی قوانین خداوند را رعایت کنیم زیرا این قوانین فقط برای محافظت از ما است برای اینکه سالم به مقصد خود برسیم و آسیبی نبینیم.
جاده ها بسیار زیبا هستند بهتر است به آرامی در آن ها پیش برویم تا از زیبایی آن ها بهره بیشتری ببریم در زندگی هم اگر با صبر و حوصله و آرامش زندگی کنیم بیشتر می توانیم از زیبایی های این دنیا بهره ببریم.
انشا صحبت های نیمکت مدرسه ( ۱۰ نگارش برای تمامی پایهها )
انشا در مورد سالمندان و دوران پیری ( ۱۰ انشای جدید برای تمامی پایهها )
انشا در مورد جاده

مقدمه: روزهای زیبایی را به یاد دارم که چشم به جاده میدوختم و از همه چیز اطراف لذت میبردم و دقیق نگاه می کردم سرسبزی جاده ها ماشین های شیک و فانتزی و مسیر زیبای جاده است.
بدنه: روزی که بار سفر میبستیم خوشحال میشدم و وسط همه مینشستم و حتی یک لحظه هم پلک نمیزدم حرکت خودروها ابرها، افراد کنار جاده چراغهای زیبا و پر زرق و برق پیچ و خم جاده ها دوست داشتم آهنگ ملایمی گوش کنم و برای خودم در رویاهای جذاب زندگی را بسازم دوست داشتم انحنای جاده را میدیدم و دل خوش بودم که وسط نشستم و همه جا را به دقت نگاه میکردم .
خاطرات توقفها سخنان پدر و مادر گفت و گوی داخل ماشین شهرهای بین راه همه برایم جذاب و جالب بود. انگار جاده هم حرفهای زیادی برای گفتن داشتم و گاهی هم همه را مینوشتم انگار جاده و مسیر برایم حرفها میزنند من هم با جاده درد دل میکردم بیا برایت حرفها بزنم بگویم که چه طور لحظات عمر میگذرد
و ما نمی دانیم همه ذهن و خیالم با جاده سخن می گویند من در دنیای خودم به جاده گفتم که چگونه انتظار میکشم روزهای خوب و خوش را چگونه در ذهن خودم برای هر روزم برنامه ریزی میکنم امتداد تو را نفس میکشم و روز به روز نو میشوم تو را ذره ذره طی میکنم تا به بهترین و جذاب ترین روزهای عمر برسم من تو را تا امتداد سخت ترین روزهای باقی مانده از عمرم دوست میدارم
و در کنار تو رفتن را یاد می گیرم. ای همه زیبایی ها و جذابیتها من در حوالی تو آرام آرام زیستن را یاد میگیرم. وقتی با تو همسفر میشوم میبینم که چقدر ساکت و آرام افتاده ای نه سری نه صدایی نه حرف تلخی با تو آرام آرام تا انتهای افق راه میروم تو را مزه مزه میکنم
گاهی می ایستم و از دور هم تماشایت میکنم تو سکوت جذابیت آرامش و تنهایی را به من یاد دادی تو در برف سرما بهار تابستان همیشه آرام و ساکت و تنهایی همه می آیند دورتر میشوند و تو همچنان سر جایت هستی با وقار و متین و پر از حرفهای نگفته
نتیجه گیری : جهان سرشار از جذابیت است و خداوند هزاران هزار نعمت بیشمار را در اختیار ما قرار داده است. بهتر است خوب و دقیق نگاه کنیم و لذت ببریم که یکی از آنها جاده است.
انشای زیبا برای جاده
مقدمه: جاده را که خوب نگاه میکنم میبینم که چه قدر سختانت زیبا و دوست داشتنی است راستی با درختان کنار خودت حرفی می زنی راستی بنفشه و سوسن بهاری را نگاه می کنی.
بدنه : آیا تاکنون با مسافری هم صحبت شده ای حرفها درد و دل هایش را شنیده ای ناگفته هایش را برای شما گفته، ولی بگذار یک بار هم من حرف بزنم و با تو هم صحبت شوم سالها پیش وقتی کودک بودم همه خواهران و برادرانم رفتند مشهد و برای من جا نبود چه قدر منتظر بودم و گریه کردم هر روز خدا و امام رضا را صدا کردم تا این که قرار شد من هم بروم هر روز ثانیه شماری میکردم و منتظر بودم تا این که قرار شد از سمت شمال به سوی امام رضا برویم
دوستانت چه قدر حالشان خوب بود و رو به راه سرجایشان محکم و استوار بودند اما شاد و سر سبز روزها کنارشان می ایستادیم و عکس میگرفتیم شاد و خوشحال و خندان همه وجودشان پر از شوق بهار بود هر روز و شب که میرفتیم بیشتر دوستشان میداشتم و میتوانستم با آنها حرف بزنم آرام شاد پر از حس ناب زندگی دور و اطرافشان پر از زندگی بود و عشق راستی تو از این که در مسیر خشک قرار داری،
ناراحت نیستی تو هم اگر چه سر سبز نیستی ولی کار مردم را راه می اندازی و این در نظر خدا محفوظ است. راستی بعضی قسمت هایت خراب شده برایت کاری خواهم کرد و نجاتت خواهم داد دو طرفت درخت خواهم کاشت و برای شادیت مغازه و مسافرخانه بین راهی درست خواهم کرد مردم را به سفر تشویق میکنم و از آنان میخواهم که تو را و دوستانت را دریابند. من از تو آرامش، سکوت، مهربانی را آموختم.
نتیجه گیری : روزهای عمر میگذرند و جاده زندگی به انتها میرسد ای کاش قدر این روزها را بدانیم و برای خودمان کاری کنیم. جاده آرام و ساکت به دنبال کار خود است و کاری با کسی ندارد ما هم آرام و بی حاشیه زندگی کنیم.
جادهها تنها مسیری برای رسیدن به مقصد نیستند، بلکه بخش مهمی از سفری هستند که در آن یادگیری و رشد رخ میدهد. هر جاده، فرصتی است برای کشف زیباییها و غلبه بر موانع، و همین تجربهها هستند که زندگی را غنیتر و معنادارتر میکنند.
انشا در مورد ستاره شب / ۱۰ انشا جدید با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
انشا در مورد عینک مادر بزرگ؛ ۸ انشا کوتاه و بلند مقاطع مختلف
جاده، همسفر خاموش زندگی

مقدمه:
جاده، تنها یک قطعه آسفالت یا شن نیست که دو نقطه را به هم متصل کند. جاده، رگ حیات تمدن، نماد حرکت، تلاش و فردا است. جاده، روایتیست از بودن و شدن، از رفتن و رسیدن. هر پیچ و خم آن، داستانی کهنه در دل دارد و هر خط کشی سفید روی سیاهی اش، نجوای پیمودن را با رهگذران زمزمه میکند.
بدنه:
جاده، سمبل زندگی ماست. زندگی نیز چون جادهایست بیانتها با پیچها، سربالاییها، سرازیریها و راههای فرعی بسیار. گاه صاف و هموار است و راننده با سرعت و آرامش پیش میرود و گاه ناهموار و خطرناک میشود، پر از دست انداز و چاله که اراده و صبر راننده را میآزماید. جاده به ما میآموزد که توقف، پایان راه نیست؛ گاه برای دیدن یک تابلوی راهنما، برای باک کردن سوخت یا برای استراحتی کوتاه باید ایستاد، اما «حرکت» را هرگز فراموش نکرد.
جاده، تماشاگه زیباییهاست. از پنجره اتومبیل، دنیا قابی متحرک دارد: صبحگاهی که آفتاب پشت کوهها بیدار میشود، عصرگاهی که باران بر شیشهها میکوبد، شالیزارهای سبز، کویرهای بیکران، دهکدههای کوچک و شهرهای بزرگ. جاده، چشم ما را به تماشای نعمتهای بیشمار خداوندی میبرد و یادآور این آیه شریفه است: «وَ سَخَّرَ لَکُم مَّا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا» (خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است را مسخر شما ساخت).
اما جاده فقط شوق رسیدن نیست. جاده، خاطره غم دوری و هجران را هم در خود دارد. لحظه خداحافظی عاشق و معشوق در بدرقهگاه، مویه مادری که فرزندش را به دیار غربت میفرستد، انتظار کشیدن پشت چراغ قرمز و نگاه به دوردستها. جاده، در بزنگاههای زندگی، شاهد بیصدای شادیها، غمها، امیدها و ناامیدیهای ماست.
نتیجهگیری:
جاده، استعارهای تمامنما از سفر زندگی است. سوار بر مرکب روزگار، هر یک راننده سرنوشت خویشیم. چشمانمان باید به جاده باشد، دستانمان بر فرمان اراده، و قلبمان پر از امید به مقصدی روشن. چه زیبا گفته شاعر که «رسیدن را نه، رفتن را بجویید». جاده پایان ندارد، مهم آن است که در این مسیر، رعایت حال همنوردان کنیم، از زیباییهای کنار راه لذت ببریم و با آهستهای برای تامل، به صدای دلنشین حرکت گوش بسپاریم. آری، جاده، استعاره زیبای زندگیست؛ زندگی که باید پیمود.
انشا در مورد سنگ برای پایه های مختلف با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری
انشا با موضوع حیوانات در حال انقراض؛ ۱۰ انشا علمی کوتاه و طولانی
جاده، طناب نجات وصلکننده دلها
مقدمه:
اگر از آسمان به زمین نگاه کنیم، جادهها چون رگهایی باریک و درهمتنیده، پیکر خشک و سخت کره خاکی را در برگرفتهاند. اما از نزدیک، جاده فقط یک مسیر نیست؛ او همدم تنهاییهای ما، گواه رازهای نهفته در دل مسافران، و پلی است میان «بودن» و «نبودن». جاده یعنی حرکت، یعنی زندگی، یعنی امتداد یافتن آرزوها تا افق.
بدنه (بخش اول: جاده و خاطره):
هر جادهای پر از خاطره است. گاه جاده برای ما یادآور روزهای کودکی است؛ وقتی پشت شیشه ماشین مینشستیم و درختها را مسابقه میدادیم. گاه یادآور سفری مدرسهای با بچههای پر سروصدا و ناهارهایی که بینمان تقسیم میکردیم. گاه هم جاده، نماد فرار است؛ فرار از مشکلات، از روزمرگی، از شهری که نفسمان را بند آورده. شاید به همین دلیل است که میگویند: «جاده را دوست داشته باش، حتی اگر مقصدی در کار نباشد.»
بدنه (بخش دوم: جاده، تصویری از تضادها):
جاده پر از تضاد است. در یک سوی آن، تابلوی «سرعت مجاز» و در سوی دیگر، عجله و بیصبری ما انسانها را میبینیم. در یک سمت، طبیعت بکر با درختان و پرندههاست و در سمت دیگر، دود و بوق و استرس رانندگی. جاده به ما یادآوری میکند که زندگی هم همینگونه است؛ پر از انتخابهای سخت، پیچهای ناگهانی و چراغهایی که گاه قرمزند و گاه سبز. جاده مثل معلمی است که بدون حرف زدن، قانون ساده «بایست، برو، آهسته برو» را به ما میآموزد.
بدنه (بخش سوم: جاده و احساس تعلق):
شاید باور نکنید، اما جاده میتواند حس تعلق ایجاد کند. آن هنگام که ساعات طولانی در جادهای کویری رانندگی کردهای و ناگهان به یک تلمبه بنزین یا یک چایخانه کوچک روستایی میرسی، چه احساس غریبی داری! گویی جاده تو را به خانه رسانده است. در سفرهای نوروزی، جاده با چراغهایش در دل شب، راه را به ما نشان میدهد و با خطکشیهای سفیدش، مسیر را امن میکند. جاده، بیآنکه منتظر تشکری باشد، خدمت میکند.
نتیجهگیری:
همیشه از جاده غافل بودهایم. به آن لگد زدهایم، رویش آشغال ریختهایم، با سرعت غیرمجاز حرمتش را شکستهایم. اما جاده همچنان صبورانه بازوانش را برای آغوش گرفتن مسافران باز میگذارد. راستی، اگر جاده نبود، چه میشد؟ آدمها هرگز همدیگر را نمیدیدند، عاشق به معشوق نمیرسید و بار دانش و مهربانی از شهری به شهر دیگر منتقل نمیشد. پس بیایید گاهی از ماشین پیاده شویم، دستی بر آسفالت گرم یا خاکی جاده بکشیم و بگوییم: «ممنونم همسفر خاموش من.» جادهها را پاس بداریم، چرا که آنها طناب نجات وصلکننده دلها و شهرها هستند.
جاده؛ آغوش بیادعای بودن
مقدمه:
جاده را باید احساس کرد، نه فقط دید. جاده برای عارف، نماد سیر و سلوک است؛ برای عاشق، معبر رسیدن به معشوق؛ برای کودک، بازیگوشی بیپایان؛ و برای من و تو، آینه تمامنمای سرنوشت. جاده استعارهایست که در رگهای ادبیات و فرهنگ این سرزمین کهن جاریست، از کاروانسراهای دوران صفوی تا جادههای آسفالت عصر مدرن.
بدنه (بخش اول: جاده در ادبیات و فرهنگ):
حافظ میگوید: «سالی دلی به رهگذری دادم از سرِ لطف / گویا که در سرش هوس کویِ دیگریست.» جاده در اشعار شاعران ما، همواره جایگاه رهگذر، غریبه، درویش و عاشقیست که دل به راه میزند. در فرهنگ دیرین ما، «جاده» با «راه» عجین شده و «راه رفتن» ارزشی مقدس داشته. مولانا میگوید: «بازآ، بازآ، هر آنچه هستی بازآ / گر کافر و گبر و بتپرستی بازآ.» این بازگشت، بدون جاده ممکن نیست. جاده، حلقه وصل انسان خاکی به آسمان آرزوست.
بدنه (بخش دوم: جاده و تنهایی انسان مدرن):
امروز اما جادهها تغییر کردهاند. به جای کاروان و شتر، ماشینهای تندرو و بیحوصلهاند. به جای چایخانههای صمیمی، جایگاههای سوخت بیروح. انسان مدرن در جادههای عریض و بیکران، بیش از هر زمان دیگری تنهاست. در ترافیک سنگین، در میان صدها ماشین، با گوشی همراهی که هیچ صدایی از آن بیرون نمیآید، جاده تبدیل به سلول انفرادی متحرکی میشود. عجب تناقضی! هرچه جادهها پهنتر میشوند، دلها تنگتر. جاده دیگر آن همسفر مهربان دیروز نیست، گاهی قاتل بیرحم دقایق عمرمان میشود.
بدنه (بخش سوم: جاده فرصتی برای بودن با خود):
اما شاید این تنهایی، یک هدیه باشد. در جاده، بالاخره فرصتی دست میدهد که با خودمان خلوت کنیم. رانندگی طولانی، ذهن را از هیاهوی روزمره خالی میکند. در دل جاده، وقتی باران به شیشهها میزند و رادیو آهنگ قدیمی و ناآشنایی پخش میکند، ناگهان به یاد حرفهای نزده، دیدارهای نشده و آرزوهای بهفراموشسپرده میافتیم. جاده، بهترین روانکاو ماست. او بدون نسخه پیچیدن، به ما فرصت «فکر کردن» میدهد.
نتیجهگیری:
جاده، چه خاکی باشد و چه آسفالت، چه شلوغ و چه خلوت، همیشه حرفی برای گفتن دارد. او شاهد بیصدای تولد عشقها، مرگ خاطرهها، شروع سفرها و پایان انتظارهاست. شاید خداوند جاده را آفرید تا انسان بداند «ساکن ماندن» یعنی مردن. و ما هر روز، در هر جادهای که میرویم، این پیام را تکرار میکنیم که «زندگی، حرکت است». پس بیایید قدر این نعمت خاموش را بدانیم. با احتیاط برانیم، به طبیعت کنار جاده آسیب نزنیم و گاهی، یک شاخه گل کنار جاده بکاریم؛ برای مسافری که فردا از همان راه میآید، با دلی خسته و چشمانی پر از امید.
انشا در مورد ظاهر و باطن؛ ۱۰ انشا کوتاه و بلند برای مقاطع مختلف
انشا درباره جامدادی؛ انشاهای زیبا جان بخشی به اشیا و جامدادی
جادهای که خود انتخابش کن
مقدمه:
همهٔ ما روزی در چهارراهی ایستادهایم، دستمان روی فرمان، یا کولهبار به دوش، و ندیدهایم که کدام راه به مقصد می�رسد. جاده همیشه هست، اما تصمیم گرفتن برای رفتن از آن، با خود ماست. شاید به همین دلیل است که میگویند زندگی مجموعهای از انتخابهاست و هر انتخابی، جاده مخصوص به خود را دارد.
بدنه (بخش اول: جادههای مختلف، آدمهای مختلف):
در این دنیا به تعداد آدمها، جاده وجود دارد. یکی جاده خاکی پرپیچوخم روستا را دوست دارد که بوی باران و سبزه میدهد. دیگری به بزرگراه هشتباندهای آسفالت عشق میورزد که آدم را زود به مقصد میرساند. نفر سوم، کوچهباغهای باریک و ساکت محله قدیمی را ترجیح میدهد، جایی که صدای پای رهگذر با آواز گنجشک گره میخورد. تفاوت جادهها، تفاوت آدمهاست؛ بعضی عجله دارند، بعضی آرامش میطلبند، بعضی دل در گرو خاطره بستهاند.
بدنه (بخش دوم: جاده ناهموار، اما پربرکت):
همیشه جاده صاف و بیدستانداز نشانه خوبی نیست. گاهی همان جاده سنگی و ناهموار، تو را به مقصدی میرساند که هیچ جاده همواری به آن راه ندارد. زندگی پر از مثالهای این چنینی است: دانشمندی که در جاده سختی و فقر قدم گذاشت و به کشفی بزرگ رسید، هنرمندی که از جاده درد و تنهایی عبور کرد و شاهکاری جاودان آفرید. جاده سخت، آدم را میسازد؛ دستش را میکند، صبورش میکند، شکیبایی و امید را در جانش مینشاند. ارزشمندی مقصد را کسی میفهمد که از جاده دشوار آمده باشد.
بدنه (بخش سوم: نترسیدن از راههای فرعی):
زیبایی جاده به فرعیهایش هم هست. گاه باید از جاده اصلی خارج شد، به کوچه پسکوچههای ناشناخته زد، گم شد و یافت. آن ماجراجویی کوچک در دل سفر، گاهی خاطرهانگیزترین لحظات زندگی را میسازد. جاده تنها به ما «چگونه رسیدن» را نمیآموزد، بلکه به ما جرات «عوض کردن مسیر» را هم هدیه میدهد. شاید زیباترین جمله زندگی همین باشد: «از جاده اصلی زدم بیرون، و خوشترین اتفاق زندگیام افتاد.»
نتیجهگیری:
آدمی از جاده نمیترسد، از ندانستن مقصد میترسد. اما شاید جواب معما همین باشد که گاهی بهتر است بدون نقشه و بیهدف راه افتاد، با چشمانی باز و قلبی پر از حس کنجکاوی. تابلوی «پایان راه» که هیچ جادهای ندارد. جاده ها ادامه دارند، تا افق، تا کوه، تا دریا، تا بینهایت. فقط کافی است انتخاب کنی، پا بگذاری و بروی. و در میان راه، گاهی بایستی، به آسمان خیره شوی و شکرگزار باشی برای این نعمت بزرگ که «جاده ای هست برای رفتن». این را به یاد داشته باش: بهترین جاده، آن نیست که کوتاهترین باشد؛ آن است که در آن، خودت را پیدا کردهای.
جادهی کودکی، جادهی ننه سرما

مقدمه:
جاده برای هر کسی معنای متفاوتی دارد. برای یکی یعنی استرس و ترافیک، برای دیگری یعنی خستگی و دوری. اما برای من، جاده بوی نان بربری تازه میدهد، صدای خنده مادربزرگ را در گوشم زمزمه میکند و تصویر شالیزارهای سبزی را جلوی چشمم میآورد که تا همیشه در خاطرم مانده است. جاده برای من، راه رسیدن به «خونهی ننه جان» است.
بدنه (بخش اول: خاطرههای عقب ماشین):
کودکی من با جاده گره خورده. تابستانها، سوار پراید قدیمی بابا میشدیم و میرفتیم به روستای مادربزرگ. جای عقب ماشین، برای من و خواهرم یک دنیا بود. با انگشت روی شیشه مهگرفته نقاشی میکشیدیم، آجیل میخوردیم، لالایی مامان را گوش میکردیم و گاهی آنقدر پشت هم از بابا میپرسیدیم «چند کیلومتر مونده؟» که بیچاره از دست ما به تنگ میآمد. مامان میگفت: «بچهها، خود جاده رو هم دوست داشته باشید، فقط مقصد رو نه.»
بدنه (بخش دوم: سمفونی صداهای جادهای):
صدای جاده، موسیقی زندگی من است. صدای بوق ماشینهای سنگین که مثل غولهای مهربان از کنارمان رد میشدند، صدای جیک جیک پرندهها روی سیمهای تلفن کنار جاده، صدای خش خش برگ درختان چنار که سایهشان روی آسفالت میافتاد، و صدای ضبط ماشین که آهنگ شجریان میخواند: «به راهِ بادیه رفتن به از نشستن باطل…» من آن موقع معنی شعر را نمیفهمیدم، اما صدایش را دوست داشتم. الان که بزرگ شدم، میفهمم پدرم با آن آهنگ چه حرف عمیقی به ما میزد.
بدنه (بخش سوم: رسیدن به بهانه شادی):
و اما اوج جاده، آن لحظهای بود که تابلوی سبز «ورودی روستا» را میدیدیم. انگار تمام گلهای جهان در دلم شکفته میشد. مادربزرگی که دم در حیاط ایستاده بود، با روسری گلگلی و خندهای که تمام چین و چروک صورتش را مهمان میکرد. بوی کباب و سبزی پلو که از توی حیاط بلند میشد. آغوش گرم و پر مهر ننهجان که تمام خستگی جاده را از تنم بیرون میکرد. آن لحظه میفهمیدم برای چه این همه راه آمدهایم. جاده سختی کشیده بود، اما ارزشش را داشت.
نتیجهگیری:
حالا دیگر ننه جانمان نیست، پراید قدیمی بابا هم چند سال پیش بازنشسته شد. روستا هم دیگر آن روستای قشنگ سابق نیست. اما هنوز هر وقت جادهای میروم، بوی نان بربری تازه و صدای آهنگ شجریان برایم زنده میشود. جاده، فقط یک راه برای رفتن نیست؛ جاده، گنجینه خاطرات ماست. گاهی جاده را نگاه کن، شاید صدای خنده کسی را میشنوی که دیگر نیست، شاید عطر مادربزرگ را حس میکنی، شاید کودک درونت از پشت شیشه عقب ماشین برایت دست تکان میدهد. جاده، ماشین زمان ماست. اگر خوب نگاهش کنی، تو را به روزهایی میبرد که ساده بودیم و دوست داشتنی. قدر جادهها را بدانیم، چه در دل سفر و چه در دل خاطره.
انشای ادبی با موضوع جاده
مقدمه:
هر روز صبح که از خانه بیرون میزنیم، پایمان را روی جادهای میگذاریم که متعلق به هزاران نفر دیگر هم هست. جاده، فقط راه تو نیست؛ جاده، شریان ارتباطی همه ماست. چه پیاده باشی و چه سواره، چه بروی به سمت مدرسه و چه به سمت بیمارستان، در این مسیر همیشه کسانی هستند که با تو همسفرند؛ بعضی را میبینی، بعضی را نه.
بدنه (بخش اول: جاده، تمرین شهروندی):
جاده اولين جایی است که ما شهروندی را یاد میگیریم. آنجا میفهمیم که چراغ قرمز یعنی «بمان»، چراغ سبز یعنی «برو»، خط عابر پیاده یعنی «احترام بگذار». جاده به ما میآموزد که آزادی من، آنجا تمام میشود که آزادی دیگری آغاز میشود. رانندهای که بیحوصله بوق میزند، عابر پیادهای که از خط قرمز رد میشود، موتورسواری که از پیادهرو بالا میرود… اینها همه درس جادهاند؛ درسهایی از جنس مسئولیت و قانونپذیری. جاده مثل کلاس درس بزرگی است که اگر در آن قبول نشویم، هزینه آن را جان خود و دیگران میدهیم.
بدنه (بخش دوم: مهربانی در دل جاده):
اما جاده فقط قانون و انضباط نیست. جاده پر از صحنههای مهربانی هم هست. همان پسری که در پیچ جاده دستش را بلند کرد تا ماشینها کم کنند، چون جلویش گربهای نشسته بود. همان راننده تانکری که کنار جاده ایستاد تا به ماشین خراب شده کمک کند. همان مسافری که در سفر نوروزی، کیک تولدش را با خانواده کنار دستی تقسیم کرد. جاده، بهترین جای دنیاست برای تمرین مهربانی؛ جایی که پشت یک لاستیک پنچر، پشت یک بنزین تمام شدن، پشت یک گم کردن راه، چهره واقعی آدمها نمایان میشود.
بدنه (بخش سوم: جاده، پل وصل به دیگران):
جاده از آن چیزهای نادری است که همه ما را به هم وصل میکند. راننده اتوبوسی که هر روز مسیر تهران-قم را میرود، با صدها نفر همسفر میشود. موتورسواری که غذا پیک میکند، با دهها خانواده در یک روز غذا به خانهشان میبرد. کامیونداری که بار میوه از شمال به جنوب میبرد، سفره صدها نفر را رنگین میکند. ما در این جاده بزرگ زندگی، همگی به هم وابستهایم. خطکشی وسط جاده، ما را از هم جدا نمیکند؛ فقط نظم میدهد. دلهای ما، آن طرف آسفالت، باز هم به هم وصل است.
نتیجهگیری:
جاده را دوست بداریم، چون به ما یاد میدهد چطور انسان باشیم. در جاده عجله نکنیم، شاید کنار جاده کودکی نشسته که نیاز به کمک دارد. در جاده قلدری نکنیم، شاید مقابل ما، مادری است که نوزادش را به بیمارستان میبرد. در جاده خودخواه نباشیم، شاید پشت سر ما، آمبولانسی است که با حیات یک انسان گره خورده. زندگی هم مثل جاده است؛ مسیری مشترک برای رسیدن به فردا. بیایید این جاده را برای هم امن کنیم، برای هم مهربان، برای هم پر از امید. باشد که همگی سالم به مقصد برسیم؛ مقصدی به نام «آرامش».










