انشا گفتگو بین مرگ و زندگی / ۹ انشا کامل با مقدمه، بدنه و نتیجه گیری

در این بخش از سایت بزرگ روزانه چندین انشا گفتگو بین مرگ و زندگی را برای شما دانش آموزان عزیز آماده کرده ایم. انشا نه تنها یک ابزار آموزشی است، بلکه یک وسیله قدرتمند برای بیان خود، توسعه مهارتها و تأثیرگذاری بر دیگران به شمار میرود. با تمرین و تداوم در نوشتن انشا، افراد میتوانند به نویسندگان بهتری تبدیل شوند و تواناییهای خود را در زمینههای مختلف گسترش دهند.
فهرست موضوعات این مطلب
موضوع انشا: گفتوگو بین مرگ و زندگی
شبی آرام، در مرز میان بودن و نبودن، جایی که نه صدای تپش قلبی میآمد و نه سکوتی مطلق حکمفرما بود، دو سایه روبهروی هم ایستاده بودند: زندگی و مرگ.
زندگی با ردایی سبز و چشمهایی پر از نور گفت:
– چرا همه از تو میترسند؟ چرا نامت لرزه بر اندام آدمیان میاندازد؟
مرگ، آرام و بیشتاب، پاسخ داد:
– شاید چون مرا پایان میدانند، نه ادامه. انسانها عادت کردهاند به دیدن طلوع، اما از غروب هراس دارند.
زندگی لبخندی زد و گفت:
– اما من بدون تو معنایی ندارم. اگر تو نباشی، انسان قدر لحظهها را نمیداند. من زیبا هستم، چون تو در کنارم ایستادهای.
مرگ نگاهی عمیق به زندگی انداخت و گفت:
– و من نیز بدون تو بیمعنا هستم. اگر تو نباشی، من چیزی برای گرفتن ندارم. من نه دشمن توام و نه رقیبت؛ من پلی هستم برای عبور.
زندگی گفت:
– انسانها مرا آغاز مینامند و تو را پایان. اما آیا پایان، خود آغازی دیگر نیست؟
مرگ لحظهای سکوت کرد و پاسخ داد:
– شاید من دری باشم که به ناشناختهها باز میشود. همانطور که تو دری هستی به تجربه، خنده، اشک و عشق.
زندگی آهی کشید:
– من به آدمها فرصت میدهم تا رؤیا ببافند، اشتباه کنند، ببخشند و دوست بدارند. اما تو به آنها یادآوری میکنی که زمان محدود است.
مرگ گفت:
– و همین محدودیت است که لحظهها را ارزشمند میکند. اگر من نبودم، هیچکس برای گفتن «دوستت دارم» عجله نمیکرد.
زندگی با صدایی نرم گفت:
– پس ما دشمن هم نیستیم؛ ما دو همسفر هستیم در مسیر انسان.
مرگ لبخندی محو زد و گفت:
– آری. من سایهی توام و تو نور من. هر جا که تو آغاز میشوی، من در انتظارم؛ نه برای نابودی، بلکه برای کامل کردن چرخه.
در آن مرز رازآلود، زندگی و مرگ دست در دست هم نهادند. فهمیدند که هر دو، چهرههایی از یک حقیقتاند. زندگی جریان است و مرگ سکون؛ زندگی صداست و مرگ سکوت؛ و در میان این صدا و سکوت، انسان معنای بودن را میآفریند.
و شاید اگر روزی انسان بداند که مرگ پایان دشمنانه نیست، بلکه ادامهای ناشناخته است، آنگاه زندگی را عمیقتر، عاشقانهتر و آگاهانهتر خواهد زیست.
مطلب مشابه: انشا درباره مرگ؛ ۹ انشا کوتاه و بلند درباره مردن برای پایه های مختلف
مطلب مشابه: انشا با موضوع مرگ و زندگی + 4 انشای زیبا در مورد زندگی و مرگ برای پایه های تحصیلی مختلف
گفتوگو میان زندگی و مرگ

در شبی بارانی، زیر آسمانی که ستارههایش پنهان شده بودند، زندگی و مرگ بر لبهی زمانی بیانتها کنار هم نشستند.
زندگی با صدایی سرشار از تپش گفت:
– هر صبح که خورشید طلوع میکند، من در رگهای جهان جاری میشوم. کودکی میخندد، مادری دعا میکند، عاشقی دل میبازد. من یعنی امید.
مرگ، با چهرهای آرام و چشمانی عمیق پاسخ داد:
– و هر غروب که خورشید آرام مینشیند، من میآیم تا خستگیها را خاموش کنم. من پایان دردها و سکوت پس از هیاهو هستم.
زندگی با اندکی غرور گفت:
– اما انسانها مرا بیشتر دوست دارند. برای ماندن تلاش میکنند، برای بیشتر نفس کشیدن میجنگند.
مرگ لبخندی زد:
– چون مرا نمیشناسند. از ناشناخته میترسند. اگر میدانستند من نیز بخشی از قانون جهانم، شاید نگاهشان مهربانتر بود.
زندگی به زمین خیره شد و گفت:
– راست میگویی. من به آنها فرصت میدهم بسازند، خراب کنند و دوباره بسازند. اما تو همهچیز را متوقف میکنی.
مرگ آهسته پاسخ داد:
– توقف همیشه بد نیست. گاهی پایان یک رنج، بزرگترین رحمت است. همانطور که خواب پایان یک روز طولانی است.
زندگی با صدایی لرزان پرسید:
– پس چرا نامت اشک به چشمها میآورد؟
مرگ گفت:
– چون دلها به هم گره خوردهاند. من جسمها را جدا میکنم، اما خاطرهها را نمیتوانم بگیرم. این تو هستی که در یادها ادامه مییابی.
زندگی لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:
– شاید ما دو روی یک سکه باشیم. اگر من بیپایان بودم، ارزش نداشتم. و اگر تو بیمقدمه میآمدی، بیمعنا بودی.
مرگ سر تکان داد:
– من سایهام و تو نور. انسان در میان نور و سایه رشد میکند. هر قدمی که در روشنایی تو برمیدارد، به من نزدیکتر میشود؛ اما همین نزدیکی، او را وادار میکند عمیقتر زندگی کند.
باران آرامتر شد. زندگی برخاست و گفت:
– پس بیایید با هم دشمنی نکنیم. بگذار انسانها بدانند که بودن و نبودن، هر دو بخشی از یک راز بزرگاند.
مرگ نیز برخاست و زمزمه کرد:
– آری، راز هستی. تو آغاز روایت هستی و من پایان آن؛ و هر روایت، برای زیبا بودن، به هر دو نیاز دارد.
و باران همچنان میبارید؛ گویی آسمان نیز میدانست که جهان، با گفتوگوی خاموش زندگی و مرگ، معنا پیدا میکند.
مطلب مشابه: انشا درباره سنجش و مقایسه مرگ و زندگی (۷ انشا جدید کامل)
مطلب مشابه: انشا کوه به کوه نمیرسد آدم به آدم میرسد | ۷ انشا جدید
صحبت زندگی و مرگ
روزی روزگاری، در جایی دور از چشم آدمها، زندگی و مرگ کنار یک درخت بزرگ با هم صحبت میکردند.
زندگی که لباسی رنگارنگ به تن داشت، با خوشحالی گفت:
– من خیلی دوستداشتنی هستم! وقتی من میآیم، بچهها به دنیا میآیند، گلها شکوفه میدهند و پرندهها آواز میخوانند.
مرگ که آرام و ساکت بود، پاسخ داد:
– درست است، تو خیلی زیبا هستی. اما من هم بخشی از دنیا هستم.
زندگی با تعجب پرسید:
– اما چرا همه از تو میترسند؟
مرگ آهسته گفت:
– چون مرا خوب نمیشناسند. فکر میکنند من فقط ناراحتی میآورم. در حالی که من هم جزئی از قانون طبیعت هستم. همانطور که شب بعد از روز میآید.
زندگی کمی فکر کرد و گفت:
– یعنی ما با هم کار میکنیم؟
مرگ لبخند زد و گفت:
– بله. اگر من نباشم، آدمها فکر میکنند همیشه وقت دارند و قدر لحظههایشان را نمیدانند. حضور من به آنها یادآوری میکند که باید مهربان باشند، همدیگر را دوست داشته باشند و از فرصتهایشان استفاده کنند.
زندگی با خوشحالی گفت:
– پس من به آنها فرصت میدهم بازی کنند، درس بخوانند و آرزو داشته باشند، و تو کمک میکنی قدر این فرصتها را بدانند.
مرگ سر تکان داد و گفت:
– دقیقاً همینطور است.
در پایان، هر دو فهمیدند که دشمن هم نیستند، بلکه دو بخش مهم از جهاناند. زندگی شروع داستان است و مرگ پایان آن. و هر داستانی برای کامل شدن، هم شروع لازم دارد و هم پایان.
پس ما باید تا وقتی زندگی داریم، شاد باشیم، مهربان باشیم و قدر لحظههایمان را بدانیم.
موضوع انشا: گفتوگوی زندگی و مرگ
یک روز زندگی و مرگ کنار رودخانهای آرام با هم روبهرو شدند.
زندگی با صدایی پرانرژی گفت:
– من وقتی میآیم، همهجا پر از خنده و حرکت میشود. بچهها بزرگ میشوند، درختها میوه میدهند و دنیا رنگی میشود. من خیلی مهم هستم!
مرگ آرام گفت:
– بله، تو بسیار مهمی. اما من هم وظیفهای دارم.
زندگی با کمی ناراحتی پرسید:
– ولی چرا مردم از تو میترسند و مرا بیشتر دوست دارند؟
مرگ جواب داد:
– چون آمدن من سخت است و آدمها از جدا شدن ناراحت میشوند. اما من هم بخشی از طبیعت هستم. همانطور که هر شروعی یک پایان دارد.
زندگی فکر کرد و گفت:
– یعنی اگر تو نباشی، دنیا کامل نیست؟
مرگ لبخند زد و گفت:
– درست است. اگر هیچ پایانی نباشد، هیچکس قدر زمان را نمیداند. من به انسانها یادآوری میکنم که باید قدر لحظهها را بدانند، به هم کمک کنند و دل همدیگر را نشکنند.
زندگی با خوشحالی گفت:
– پس من به آنها فرصت میدهم آرزو کنند و تلاش کنند، و تو کمک میکنی ارزش این فرصت را بفهمند.
مرگ گفت:
– ما دشمن هم نیستیم، بلکه کنار هم جهان را کامل میکنیم.
در پایان، زندگی و مرگ هر دو به آسمان نگاه کردند. آنها فهمیدند که دنیا با بودن هر دویشان معنا پیدا میکند.
نتیجه میگیریم که تا زمانی که زندگی داریم، باید مهربان باشیم، تلاش کنیم و از لحظههای خوبمان لذت ببریم، چون هر لحظه باارزش است.
مطلب مشابه: انشا درباره حس شنیدن صدای مادربزرگ / ۸ انشا پایه های مختلف
مطلب مشابه: انشا درباره ماه اسفند (انشا اسفند با رعایت اصول نگارشی برای پایه های مختلف)
گفتوگوی زندگی و مرگ برای پایه نهم

در یک شب آرام و پرستاره، وقتی همه مردم در خواب بودند، زندگی و مرگ در دشتی سبز روبهروی هم نشستند. نسیم ملایمی میوزید و ماه از دور به گفتوگوی آن دو گوش میداد.
زندگی با لباسی روشن و چهرهای خندان گفت:
– من از لحظهای که کودکی به دنیا میآید، همراه او هستم. با اولین گریهاش شروع میشوم و با هر خندهاش قویتر میشوم. من در صدای بازی بچهها، در تلاش دانشآموزان، و در امیدی که در دل انسانهاست جریان دارم. مردم مرا دوست دارند، چون با من میتوانند آرزو کنند و آینده بسازند.
مرگ که لباسی ساده و چهرهای آرام داشت، با صدایی ملایم پاسخ داد:
– درست است، تو زیبا و پر از هیجان هستی. اما من هم بخشی از این جهانم. اگر من نباشم، چرخه طبیعت کامل نمیشود. همانطور که پس از هر روز، شب میآید و پس از هر بهار، زمستان میرسد، حضور من هم طبیعی است.
زندگی کمی فکر کرد و گفت:
– اما چرا انسانها از تو میترسند و نامت را با ناراحتی بر زبان میآورند؟
مرگ آهی کشید و گفت:
– چون جدایی سخت است. انسانها به هم دل میبندند و وقتی زمان رفتن یکی از آنها میرسد، دلشان میشکند. من غم را به وجود نمیآورم، بلکه آمدنم باعث میشود ارزش محبتها بیشتر دیده شود.
زندگی با تعجب پرسید:
– یعنی تو باعث میشوی انسانها قدر همدیگر را بیشتر بدانند؟
مرگ لبخند زد و گفت:
– بله. وقتی انسان بداند که زمان محدود است، سعی میکند مهربانتر باشد، فرصتها را از دست ندهد و آرزوهایش را دنبال کند. اگر هیچ پایانی وجود نداشت، شاید کسی برای گفتن یک جمله خوب یا انجام یک کار نیک عجله نمیکرد.
زندگی گفت:
– من به انسانها فرصت میدهم یاد بگیرند، اشتباه کنند، دوباره تلاش کنند و موفق شوند. من به آنها قدرت میدهم که دنیا را جای بهتری کنند.
مرگ پاسخ داد:
– و من یادآوری میکنم که این فرصت همیشگی نیست. همین محدود بودن است که لحظهها را ارزشمند میکند. من پایان یک داستان هستم، اما هر داستانی برای کامل شدن، به پایان نیاز دارد.
زندگی با نگاهی آرام گفت:
– پس ما دشمن یکدیگر نیستیم، بلکه در کنار هم جهان را کامل میکنیم.
مرگ سر تکان داد و گفت:
– درست است. تو آغاز هستی و من پایان. تو مانند طلوع خورشید هستی و من مانند غروب آن. هر دو زیبا هستیم، هرچند نگاه انسانها به ما متفاوت است.
نسیم آرامتر شد و ماه در آسمان درخشید. زندگی و مرگ هر دو فهمیدند که نقششان در جهان مهم و ضروری است. آنها دست دوستی به سوی هم دراز کردند و تصمیم گرفتند به انسانها بیاموزند که از لحظههای زندگی بهترین استفاده را بکنند.
نتیجه میگیریم تا زمانی که زندگی داریم، باید شکرگزار باشیم، تلاش کنیم، مهربانی را فراموش نکنیم و قدر کسانی را که دوستشان داریم بدانیم. زیرا زندگی هدیهای باارزش است و هر لحظه آن تکرار نشدنی است.
انشای زندگی و مرگ
روزی در سرزمینی خیالی، جایی میان آسمان و زمین، زندگی و مرگ کنار هم نشسته بودند و درباره انسانها صحبت میکردند. آسمان آبی بود و ابرهای سفید آرام حرکت میکردند.
زندگی با صدایی پرنشاط گفت:
– من وقتی به خانهای وارد میشوم، صدای گریه یک نوزاد شنیده میشود و همه خوشحال میشوند. من در خنده کودکان، در دویدن آنها در حیاط مدرسه و در آرزوهایی که در دل دارند حضور دارم. هر جا امید هست، من هم هستم.
مرگ با صدایی آرام پاسخ داد:
– و من وقتی میآیم، سکوت به جای صدا مینشیند. اما آمدن من هم بیدلیل نیست. من بخشی از قانون طبیعت هستم؛ همانطور که برگهای درخت در پاییز میریزند تا در بهار دوباره جوانه بزنند.
زندگی کمی ناراحت شد و گفت:
– اما مردم از تو میترسند. وقتی نامت را میشنوند، غمگین میشوند.
مرگ آهسته گفت:
– بله، چون خداحافظی سخت است. انسانها وقتی کسی را دوست دارند، دل کندن برایشان دردناک است. اما من دشمن آنها نیستم. من پایان رنجها و خستگیها هم هستم.
زندگی با فکر گفت:
– من به انسانها فرصت میدهم که یاد بگیرند، کار کنند، اشتباه کنند و دوباره تلاش کنند. من به آنها زمان میدهم تا مهربانی کنند و به هم کمک کنند.
مرگ گفت:
– و من یادآوری میکنم که این زمان محدود است. اگر انسانها بدانند همیشه فرصت ندارند، قدر لحظههایشان را بیشتر میدانند. آنها سعی میکنند زودتر ببخشند، زودتر عذرخواهی کنند و زودتر محبتشان را نشان دهند.
زندگی لبخند زد و گفت:
– پس ما با هم کار میکنیم. من آغاز یک داستان هستم و تو پایان آن.
مرگ سر تکان داد و گفت:
– درست است. هر داستانی که شروع میشود، روزی به پایان میرسد. اما همین آغاز و پایان است که داستان را زیبا میکند. اگر داستانی پایان نداشته باشد، هیچوقت کامل نمیشود.
زندگی به گلهای اطراف نگاه کرد و گفت:
– وقتی کودکی به دنیا میآید، خانوادهاش آرزوهای زیادی برای او دارند. من در دل آن کودک رشد میکنم و او را بزرگ میکنم.
مرگ پاسخ داد:
– و وقتی زمانش برسد، من او را به سفری دیگر میبرم. این بخشی از راز بزرگ جهان است که شاید ما انسانها همه آن را نفهمیم، اما باید آن را بپذیریم.
زندگی گفت:
– مهم این است که انسانها تا وقتی با من هستند، خوب زندگی کنند.
مرگ اضافه کرد:
– بله، خوب زندگی کردن یعنی مهربان بودن، راستگو بودن و کمک کردن به دیگران. وقتی کسی کارهای خوب انجام دهد، یاد و نامش حتی پس از آمدن من هم باقی میماند.
در پایان، زندگی و مرگ فهمیدند که دشمن هم نیستند. آنها دو بخش از یک حقیقت بزرگاند. زندگی مانند صبحی روشن است و مرگ مانند شبی آرام. هر دو لازماند تا جهان به راه خود ادامه دهد.
پس ما باید تا وقتی زندگی داریم، شاد باشیم، تلاش کنیم، قدر پدر و مادر و دوستانمان را بدانیم و بدانیم که هر روز فرصتی تازه برای بهتر بودن است.
مطلب مشابه: انشا با موضوع عشق + 6 انشا زیبا در مورد عشق و محبت
موضوع انشا: گفتوگوی زندگی و مرگ پایه هشتم
یک روز در باغی بزرگ و آرام، زندگی و مرگ زیر سایه یک درخت کهنسال با هم دیدار کردند. پرندهها آواز میخواندند و نسیمی خنک میان شاخهها میوزید. زندگی با لباسهای رنگی و چهرهای شاد کنار جوی آب نشست و گفت:
– من از آمدن خودم خوشحال میشوم. هر وقت به دنیا پا میگذارم، خانهای پر از شادی میشود. من در خنده نوزادان، در دوستیهای مدرسه، در موفقیتهای کوچک و بزرگ آدمها حضور دارم. وقتی کسی آرزو میکند یا برای هدفی تلاش میکند، من در کنار او هستم.
مرگ که آرام و متین بود، پاسخ داد:
– درست است، تو باعث حرکت و شادی هستی. اما من هم کار خودم را دارم. اگر من نباشم، دنیا بیش از حد شلوغ و خسته میشود. همانطور که بعد از یک روز طولانی، شب میآید تا همه استراحت کنند، حضور من هم بخشی از نظم جهان است.
زندگی کمی فکر کرد و گفت:
– اما چرا مردم از تو میترسند؟ وقتی اسم تو میآید، همه ساکت و غمگین میشوند.
مرگ آهی کشید و گفت:
– چون خداحافظی سخت است. وقتی انسانها به هم محبت میکنند، جدا شدن برایشان دردناک میشود. اما من دشمن شادیها نیستم. من فقط پایان یک مرحله و آغاز مرحلهای دیگر هستم، حتی اگر انسانها همه راز آن را ندانند.
زندگی با مهربانی گفت:
– من به آدمها فرصت میدهم که اشتباه کنند و یاد بگیرند. فرصت میدهم که دوستی بسازند، خانواده تشکیل دهند و دنیا را بهتر کنند.
مرگ سر تکان داد و گفت:
– و من به آنها یادآوری میکنم که زمان محدود است. اگر کسی بداند وقتش بیپایان نیست، قدر لحظهها را بیشتر میداند. او سعی میکند زودتر ببخشد، زودتر خوبی کند و دل کسی را نشکند.
زندگی لبخندی زد و گفت:
– پس من و تو مانند دو همکار هستیم. من شروع یک داستان هستم و تو پایان آن.
مرگ پاسخ داد:
– بله، و هر داستانی برای کامل شدن، هم شروع لازم دارد و هم پایان. اگر پایان نباشد، داستان هیچوقت معنی پیدا نمیکند.
در همین هنگام، برگ زردی از درخت جدا شد و آرام روی زمین افتاد. زندگی به آن نگاه کرد و گفت:
– ببین، این برگ تمام تابستان سبز و زیبا بود و به درخت کمک کرد نفس بکشد. حالا که افتاده، کارش تمام شده است.
مرگ گفت:
– اما همین برگ، خاک را قویتر میکند تا بهار بعد، برگهای تازهتری رشد کنند. پس حتی پایان هم میتواند زمینه یک آغاز تازه باشد.
زندگی با خوشحالی گفت:
– پس مهم این است که انسانها تا وقتی با من هستند، خوب زندگی کنند؛ با محبت، تلاش و امید.
مرگ نیز گفت:
– و وقتی زمان من فرا رسید، اگر آنها خوب زندگی کرده باشند، خاطره و نام نیکشان باقی میماند.
در پایان، زندگی و مرگ کنار هم از باغ گذشتند. آنها فهمیدند که هر دو لازم و مهماند. زندگی مانند صبحی روشن است که امید میآورد و مرگ مانند شبی آرام است که به جهان استراحت میدهد.
نتیجه میگیریم که ما باید قدر لحظههای زندگی را بدانیم، مهربان باشیم، به دیگران کمک کنیم و از فرصتهایمان بهترین استفاده را ببریم، زیرا هر روز یک هدیه ارزشمند است.
موضوع انشا: گفتوگوی زندگی و مرگ پایه هفتم

در سرزمینی دور، جایی میان طلوع و غروب، زندگی و مرگ روبهروی هم نشستند تا درباره انسانها صحبت کنند. آنها سالها بود که در کنار هم کار میکردند، اما کمتر فرصت کرده بودند با هم گفتوگویی دوستانه داشته باشند.
زندگی با چهرهای شاد و صدایی پرانرژی گفت:
– هر روز که خورشید طلوع میکند، من کارم را آغاز میکنم. من به قلبها تپش میدهم و به ذهنها فکر کردن یاد میدهم. من باعث میشوم کودکان بخندند، جوانان آرزو کنند و بزرگترها تلاش کنند. دنیا با من پر از حرکت و امید میشود.
مرگ آرام و صبور پاسخ داد:
– من هم کار خودم را در زمان مشخص انجام میدهم. شاید حضورم غمانگیز به نظر برسد، اما من هم بخشی از نظم این جهانم. همانطور که هر روزی شبی دارد، هر آغازی هم پایانی خواهد داشت.
زندگی با کمی تعجب پرسید:
– اما چرا انسانها از تو میترسند و از من استقبال میکنند؟
مرگ لبخندی آرام زد و گفت:
– چون آنها مرا ناشناخته میدانند. انسانها به چیزهایی که نمیشناسند، عادت ندارند. آنها وقتی به هم دل میبندند، جدا شدن برایشان سخت میشود.
زندگی گفت:
– من به آنها فرصت میدهم که دنیا را ببینند، یاد بگیرند، اشتباه کنند و بهتر شوند. من به آنها زمان میدهم تا عشق بورزند و مهربانی کنند.
مرگ پاسخ داد:
– و من یادآوری میکنم که این زمان بیپایان نیست. اگر انسان بداند فرصت محدود است، سعی میکند بهتر زندگی کند. او قدر خانواده و دوستانش را بیشتر میداند و کارهای خوب را به فردا نمیاندازد.
زندگی کمی فکر کرد و گفت:
– پس حضور تو باعث میشود مردم قدر من را بیشتر بدانند؟
مرگ گفت:
– بله. اگر من نبودم، شاید کسی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش نمیکرد، چون فکر میکرد همیشه وقت دارد.
در همین هنگام، صدای خنده کودکی از دور شنیده شد. زندگی با لبخند گفت:
– ببین، این خنده زیباترین صدای دنیاست.
مرگ پاسخ داد:
– و وقتی آن کودک سالها خوب زندگی کند و خاطرات شیرین بسازد، حتی پس از آمدن من، یادش در دلها باقی میماند.
زندگی گفت:
– پس مهمترین چیز این است که انسانها خوب زندگی کنند.
مرگ سر تکان داد و گفت:
– درست است. خوب زندگی کردن یعنی راستگویی، مهربانی، کمک به دیگران و تلاش برای بهتر شدن. اگر کسی اینگونه زندگی کند، از آمدن من کمتر میترسد.
در پایان، زندگی و مرگ متوجه شدند که آنها دشمن هم نیستند. آنها مانند دو فصل مختلفاند که در کنار هم سال را کامل میکنند. یکی آغاز حرکت است و دیگری پایان آرامشبخش.
نتیجه میگیریم که ما باید تا زمانی که زندگی داریم، از لحظهها استفاده کنیم، درس بخوانیم، مهربان باشیم و خوبی کنیم. زیرا زندگی یک فرصت باارزش است و هر روز آن میتواند بهترین روز ما باشد.










