قطعات جهان ملک خاتون { گزیده اشعار عاشقانه شاعر زن قدیمی ایرانی }

قطعات جهان ملک خاتون را در سایت ادبی و هنری روزانه به صورت گلچین برای شما عزیزان و و اهالی شعر آماده کرده‌ایم. جَهانْ‌مَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیان‌گذار فرمان‌روایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری می‌زیست؛ وی زادهٔ پیش از ۷۲۴ هجری قمری در شیراز و درگذشته بین ۷۸۴ تا ۷۹۵ هجری قمری است.

قطعات جهان ملک خاتون { گزیده اشعار عاشقانه شاعر زن قدیمی ایرانی }

قطعه‌های زیبا از ملک خاتون

با ندیمانِ خوش و صحبتِ یاران لطیف

خوش بود دامن صحرا و دف و چنگ و رباب

به وصال خودم ار یار دمی بنوازد

کنم از آتش سینه جگر خویش کباب

ای خجسته نهاد فرّخ رای

روز نوروز بر تو میمون باد

ای همای سعادت ابدی

روزگارت همه همایون باد

کمترین بنده تو جمشیدست

کمترین چاکرت فریدون باد

هر مرادی که از جهان طلبی

یاورت کردگار بی چون باد

هرکه از دولت تو شاد نگشت

خاطر او همیشه محزون باد

وآنکه را آبرو نه از در تست

چشمش از خون دل چو جیحون باد

هرکه با تو دلش نه چون الفست

پشت عیشش همیشه چون نون باد

غم و اندیشه در دلت کم باد

عمر جاوید و جاهت افزون باد

بی نسق شد جهان ز مردم دون

خاک در چشم مردم دون باد

وآنکه از غصّه جان من خون کرد

دلش از جور چرخ پر خون باد

اخترش تیره باد و طالع نحس

عشرتش تلخ و بخت وارون باد

نوروز و عید و هفته و ایام و ماه و سال

بر پادشاه صورت و معنی خجسته باد

درهای شادی و طرب و عیش و خرّمی

بر روی او گشاده و بر خصم بسته باد

نوشین روان و خسرو و فغفور و کیقباد

بر خاک بارگاه رفیعت نشسته باد

هر کس که سر کشید ز رای تو چون اسد

پشتش به گرز کوب حوادث شکسته باد

گفتم به غم که از همه ابنای روزگار

با من وفا کسی چو تو یاری به سر نبرد

غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا

بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد

گوی مراد در خم چوگان آن کس است

کز صبر پای در سر میدان غم فشرد

خوش باش شادی و غم دنیا عدم شمر

رستم ببین چه دارد و کاووس کی چه برد

خوناب دیده‌ام به رخ دل فرو دوید

جز نقش دوست هرچه همی دید می‌سترد

اگرچه یار تواند به سوی خسته، نظر

ز روی لطف فکندن ولی نمی‌فکند

چرا همیشه دل دشمنان کند خرم

چرا مدام دل دوستان خود شکند

مکن مکن که ز باغ دل وفاداران

کسی درخت محبّت ز بیخ برنکند

دوش در خواب جنان دید دو چشم بختم

که دگر گلشن امّید من آراسته بود

از گل و لاله جهان خرّم و آنگه به کنار

دوست بنشسته و دشمن به میان خاسته بود

بدر شد ماه امید من و روشن دل گشت

گرچه از جور محاق فلکی کاسته بود

شکر معبود همی کردم و گفتم آخر

برسید آنچه دل من ز خدا خواسته بود

اگر به بند زمانه کسی شود محبوس

ز حال او بنمایند مردم استفسار

منم که گر به غلط چون کسی برد نامم

هزار بار بگوید ز ترس استغفار

مطلب مشابه: بهترین اشعار جهان ملک خاتون؛ یکی از اولین شاعران زن ایرانی

مطلب مشابه: غزلیات جهان ملک خاتون؛ زیباترین اشعار و غزلیات گلچین شده

قطعه‌های زیبا از ملک خاتون

عکس نوشته قطعات جهان ملک خاتون

به کنج مدرسه‌ای کز دلم خراب‌ترست

نشسته‌ام من مسکین بی کس درویش

هنوز از سخن خلق رستگار نی‌اَم

به بحر فکر فرو رفته‌ام ز طالع خویش

دلم همیشه از آن روی پر ز خونابست

که می‌رسد نمک جور بر جراحت ریش

مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال

گرفته‌ام به ارادت قناعتی در پیش

ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهند

چو نیست با بد و نیکم حکایت از کم و بیش

دلبرا به زین توقّع بود بر الطاف تو

از جهانت برگزیدم یار خود پنداشتم

چون ز بستان امیدت خار امّیدم دمید

لاجرم نومید گشتم بوستان بگذاشتم

کدام لطف که در شأن ما نکرد ایزد

به صد زبان نتوانم که شکر آن گویم

اگر نه در دل من یاد او بود شب و روز

ز دل نفور شدم دست ازو فرو شویم

به هرکه درنگرم لطف او همی بینم

مراد خویش همان به بود کزو جویم

ای که از عدل تو در مُلک جهان

در میان میش و گرگ است آشتی

این روا باشد که در ملک دلم

شحنهٔ جور و جفا بگماشتی

خود نمی‌گویی که از دُرج وصال

مُهر مِهر من چرا برداشتی

شاد و خندان با وصال دیگری

در غم هجران مرا بگذاشتی

عاقبت به زین توقع داشتم

آنچنان کاوّل مرا می‌داشتی

هرچند که بر جُوی ندارم قدرت

لیکن نخرم همه جهان را به جوی

گر جمله جهان ز آب طوفان گیرد

چون نوح به دست ماست دریا به جوی

در بوستان حسن بگفتم به سرو ناز

پیش قدش تو بیش به بالای خود مناز

در قامتش نگه کن و انصاف خود بده

کز قدّ اوست سرو چمن جمله سرفراز

آری چو دید عارض خورشید منظرت

ماه دو هفته از غمت افتاد در گداز

یک روز یاد بنده نکردی ز راه لطف

آخر ببین که چون گذرانم شب دراز

مانند شمع تا به دم صبح در لگن

بنشسته تا رقیب سرم می‌بُرَد به گاز

محراب ابرویت که مرا قبلهٔ دلست

آیم به صبح و شام در آن قبله در نماز

گرچه نماز ما که پذیرد به صبح و شام

ماییم معتکف به در پردهٔ نیاز

آن سرو راستی که به عالم پناه ماست

از ما چراست سایهٔ رحمت گرفته باز

مسکین کبوتری چو دلم نیست در جهان

افتاده از فراق تو در چنگ شاهباز

ای تو چون محمود و من در بندگی همچون ایاز

بی نیاز از خلق و خلقی را به دیدارت نیاز

ای صبا با زلف یارم چند بازی کز حسد

سوختم بازی رها کن بیش ازین با او مباز

هر که را افتاد بر محراب ابروی تو چشم

کافرست ار پیش محرابت نیاید در نماز

در میان بندگانت بنده‌ای بیچاره‌ام

سایهٔ رحمت مگیر از بندهٔ بیچاره باز

گفته بودی کار مسکینان بسازم بعد ازین

نیست مسکین‌تر ز من کار من مسکین بساز

می‌زنم بر روی چون زر سکّهٔ سیماب اشک

تا تنم در بوتهٔ مهر تو آید در گداز

سرو ناز از رشک آن قامت قیامت می کند

یک زمان بخرام تا از پا درآید سرو ناز

از نیاز من حذر کن گاه گاه ای نازنین

جانم از نازت به جان آمد مکن زین بیش ناز

گرچه باز از جور چرخ نامساعد شد زبون

جان نیارد برد گنجشک ضعیف از چنگ باز

تا جهان بوده‌ست احوال جهان را لازمست

هر فرازی را نشیب و هر نشیبی را فراز

صبا مرا به جهان نیست جز تو محرم راز

مرا به روی نگارین خویش هست نیاز

چو حال زار من خسته دل تو می‌دانی

که جان رسید مرا بر لب از فراقش باز

به گوش او نرسیده حکایت دردم

که مونس دل ما بود یار بنده نواز

مگر ز روی ترحّم نظر کند بر ما

درآید از در بختم شبی چو سروی ناز

ز دست طعنهٔ دشمن به جان رسید دلم

که همچو شمع زبانش بُریده باد به گاز

شدم ز شدّت هجر رخ تو بیچاره

ز لطف چارهٔ کار من غریب بساز

هوای کوی غمت بس بلند افتاده‌ست

کبوتریست دلم چون کند درو پرواز

رخم نمود به اسب جفا بزد فرزین

درین میانه ببین مات می‌شود سرباز

اگرچه می‌رسدت ناز ای سهی سروم

دگر به بخت جهان ناز کرده‌ای آغاز

سرو نازی سرو نازی سرو ناز

هست ما را بر قد سروت نیاز

روی خوبت قبلهٔ صاحب دلان

طاق ابروی تو شد محراب راز

جز حدیث تو نگویم در میان

جز ثنایت من نخوانم در نماز

من چو خاک ره فتادم پیش تو

برمگیر از من خدا را سایه باز

گشته‌ام بیچاره در هجران تو

چارهٔ کار من مسکین بساز

من چو گنجشکی ضعیفم در غمت

در هوایت چون پرم ای شاهباز

بر رخ چون آینه، ای نور چشم

قلب جان خستهٔ ما در گداز

گر بسوزی رشتهٔ جانم ز غم

ور چو شمعم سر بُری بر دست گاز

ترک عشقت من نگویم در جهان

تا به شوق یار گردم سر فراز

بی تکلّف در همه ملک جهان

کی بود چون تو نگاری دلنواز

مطلب مشابه: دو بیتی های جهان ملک خاتون؛ 40 شعر از بانوی شاعر ایرانی قدیمی

مطلب مشابه: بهترین شعرها از شاعران زن ایرانی؛ اشعار عاشقانه زنان ایرانی

قطعات شاهکار جهان ملک خاتون

آن سرو راست را که همی پرورم به ناز

از آب دیده، چون بودم بر قدش نیاز

آبم ببرد آن رخ چون آتشش از آن

در بوتهٔ فراق چو سیمیم در گداز

تا چند با فراق تو سازیم ای صنم

یک شب به وصل کار من خسته دل بساز

ما در میان بحر غمش اوفتاده‌ایم

از ما کناره کرد قدی همچو سرو ناز

جانم به لب رسید ز دست فراق او

ای باد صبحدم تو بگویش به گوش راز

چشمم به ابروی تو چو محراب کرده‌ام

چون قبله دلی تو از آن می‌برم نماز

ما در جهان پناه به قدر تو کرده‌ایم

آن سرو سایه از چه ز ما برگرفت باز

قطعات شاهکار جهان ملک خاتون

فغان و داد ازین روزگار سِفله نواز

که دارد اهل مروّت بدین صفت به نیاز

ز آهن و مس و رویست و قلع عالم پُر

طلا و نقره ازین جور می‌رود به گداز

چراغ بزر ز روغن همیشه می‌سوزد

جفا نگر که سر شمع می‌بُرند به گاز

به شهر، کبک و کبوتر به دانه می‌دارند

به دشت و کوه و بیابان به طعمه گردد باز

ز جور چرخ جفاجوی دونِ دون پرور

نکرد مرغ دل من درین هوا پرواز

حکایت ستم چرخ با که بتوان گفت

به غیر باد صبا کاو مراست محرم راز

مگر به گوش فلک از جهان دهد پیغام

که بیش ازین سر ناجنس را به خود مفراز

به دست دل نیفتاده چو تو حوری‌وشی هرگز

سهی سرو دلارامی نگاری سرکشی هرگز

ز لعل آن لب شیرین به رخسار چو خورشیدت

نیفتاده‌ست در جانم بدینسان آتشی هرگز

فروناید دلم باری به صورتهای بی معنی

به صورت کی بود چون تو به معنی مهوشی هرگز

به مخموری آن چشمت نباشد در جهان نرگس

که دیده مست و مخموری چو چشمت سرخوشی هرگز

اگرچه دُردِ درد تو بسی نوشیده‌ام لیکن

ندیدم در شراب آن دو لعل لب غشی هرگز

اگرچه جز جفا از دل نیاید بر من مسکین

ز سر بیرون نکردم من هوای دلکشی هرگز

تا چند کِشیم از جگر این آه جگرسوز

تا چند خوریم از ستمت تیغ جگردوز

تا چند بُوَد وعدهٔ وصل تو به فردا

کامم ز لب لعل خود اِی جان بده امروز

کام من دل‌خستهٔ مهجور روا کن

زان رو که بباید شد از این کاخ دل‌افروز

ای مایهٔ عمر تو فزون باد ز هر چیز

بر تخت شهی جای تو با طالع فیروز

نوروز به هر سال یکی روز بُوَد لیک

هر صبح‌دمی بادْ تو را روز ز نوروز

سال و مه و روزت همه نو باد ز گیتی

دایم همه شب باد تو را روز چو نوروز

ما خود ستم و جور ز بیگانه کشیدیم

از خویش کشیدند مکافات چنان روز

از کار جهان تنگ مشو ای دل غمگین

در خلوت جان شمعِ رضایی تو برافروز

دلبرا بر سر کوی تو فغانست امروز

آتشم از غم تو در دل و جانست امروز

آتشی کز غم مهر تو مرا در جان بود

بر دو رخسار چو ماه تو عیانست امروز

آنکه دوشم به کنایت سخنی می‌گفتی

چون بدیدم به یقین حال همانست امروز

آشکارا شده عشق تو ولی در دل ما

راز سربستهٔ آن دوست نهانست امروز

به امید شب وصلت که مگر دریابم

حالیا خون دل از دیده روانست امروز

سر فدا کردم و عشقت بخریدم لیکن

سر به سر سود به عشق تو زیانست امروز

گر تو خلقی بکشی زار وَگر بنوازی

حکم و فرمان تو بر جمله روانست امروز

جفا نمود دلم بر سر وفاست هنوز

اگرچه درد فرستادم او دواست هنوز

اگرچه بر سر جنگست با من مسکین

به جان دوست که دل بر سر صفاست هنوز

ازین طرف همه شوقست و اشتیاق وصال

از آن طرف همه جنگست و ماجراست هنوز

اگرچه خوان وصالش به دیگران عامست

دلم به کوی شب وصل او گداست هنوز

خیال روی تو با ما قرین شده شب و روز

صبا بگوی که بی وصل ما چراست هنوز

بجز صبا که تواند که حال ما گوید

چرا که محرم راز دلم صباست هنوز

دلم به یک شبه درد فراق چون گشته‌ست

غم تو گفت که مسکین دلت کجاست هنوز

روی او صبح من و ماه تمامست هنوز

زلف شبرنگ بتم مایه شامست هنوز

دل من مرغ صفت قید سر زلف تو شد

زانکه با خال رخت دانه و دامست هنوز

سرو بستان به همه شیوه و دستان که دروست

پیش آن قد دلارا به قیامست هنوز

گرچه آن غمزهٔ سرمست به خونم برخاست

دل ما را سر زلف تو مقامست هنوز

بدهم کام دل ای دوست به شکرانه آنک

بارهٔ کام دلت پیش تو رامست هنوز

با من خسته جگر گفت که این دیگ هوس

مپز ای یار که سودای تو خامست هنوز

گر چو پیمانه شکستی همه پیمان مرا

بادهٔ شوق تواَم در دل جامست هنوز

درد ما را صنما گرچه دوایی نکنی

بر زبان ورد دعای تو دوامست هنوز

نغمه عود و لب رود و چمن وقت بهار

پیش ما با رخ آن یار مدامست هنوز

شکر ایزد که یه ایام وصال رخ دوست

دو جهانم ز وصال تو به کامست هنوز

بار عشق تو مرا بر دل و جانست هنوز

مهر روی تو بدان مهر و نشانست هنوز

سرّ عشقت که نکردیم ملا در همه عمر

در درون دل غمدیده نهانست هنوز

گرچه یاد از من دلخسته نیاری هرگز

روز و شب ورد تواَم ذکر زبانست هنوز

تا رخ حوروش از دیدهٔ ما پنهان کرد

خونم از دیده غمدیده روانست هنوز

آتش مهر رخت تا که جهانسوز افتاد

خوی بر آن چهره زیبات عیانست هنوز

گرچه از ناز و تکبّر به سر ما بگذشت

دیده‌ام در پی آن سرو روانست هنوز

گفتمش جان به سر کار تو کردم گفتا

ای ستمدیده تو را خود غم جانست هنوز

گفته بودی که تو با ما نه چنانی که بُدی

عشقت ای دوست به جانت که چنانست هنوز

صد ازین جور و جفا گر بکنی بر دل من

تا ابد مهر تو در جان جهانست هنوز

در فراقش رود خون از دیده می‌بارم هنوز

وان ستمگر می‌نگوید ترک آزارم هنوز

سال‌ها تا گلبن مقصود را می‌پرورم

زآب چشم و بر نمی‌آید گل از خارم هنوز

گرچه بر باد هوس شد خرمن امّید من

تخم مهرش بر جبین دوستی کارم هنوز

گرچه صد داغست بر جانم ز هجران نگار

داغ مهرش بر جبین دوستی دارم هنوز

دلبر از کوی محبّت پای اگر بیرون نهاد

من به دست ناامیدی سر نمی‌خارم هنوز

زاری و افغان من بی‌ او گذشت اندر فلک

وآن نگار آگه نگشت از نالهٔ زارم هنوز

گرچه در مهرش مرا جان و جهان از دست رفت

همچنان رحمت امیدست از جهاندارم هنوز

مطلب مشابه: رباعیات همام تبریزی؛ گلچین اشعار عاشقانه و رباعیات 💖

مطلب مشابه: غزلیات جهان ملک خاتون؛ زیباترین اشعار و غزلیات گلچین شده

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.