قصه بچگانه با موضوع هری پاتر؛ جالب ترین داستان های فانتزی

قصه بچگانه با موضوع هری پاتر را در روزانه برای شما بچههای خوب ایران زمین قرار دادهایم. قصههای کودکانه از فرهنگها و سنتهای مختلف نمایندگی میکنند. این داستانها به کودکان کمک میکنند تا با تنوع فرهنگی آشنا شوند و احترام به تفاوتها را یاد بگیرند.
فهرست موضوعات این مطلب
قصهٔ «آرکو و مدرسهٔ جادوگرانِ مهتابی»
روزی روزگاری، در دهکدهای کوچک و آرام، پسر بچهای به نام آرکو زندگی میکرد. آرکو همیشه احساس میکرد چیزهای عجیبی دور و برش اتفاق میافتد: وقتی ناراحت میشد، برگهای درختان بیدلیل میلرزیدند و وقتی خوشحال میشد، نورهای کوچکی روی دیوار اتاقش میرقصیدند.
یک شبِ مهتابی، وقتی آرکو جلوی پنجره نشسته بود، جغدی سفید روی لبهٔ پنجره فرود آمد و نامهای طلایی برایش گذاشت. روی پاکت نوشته شده بود:
«دعوتنامهٔ رسمی مدرسهٔ جادوگران مهتابی»
آرکو با چشمهای گرد از تعجب نامه را باز کرد. نوشته بود که او یک استعداد جادویی نادر دارد و باید برای یادگیری جادو، از فردا به مدرسهٔ مهتابی برود!
فردا صبح، در حالی که قلبش تند میزد، با جغد همراه شد و وارد جنگلی شد که پر از درختان درخشان و قارچهای نورانی بود. ناگهان، قلعهای بلند و نقرهای جلویش ظاهر شد؛ انگار از میان مه بیرون آمده باشد.
در مدرسه، بچههای دیگری هم بودند:
مارلا که میتوانست با گیاهان حرف بزند،
تیرو که هر وقت میخندید، جرقههای رنگی دورش میچرخید،
و لونا که از همه مهربانتر بود و توانایی دیدن نورهای نامرئی اطراف آدمها را داشت.
آرکو اولین درسش را با استاد «نیوار» شروع کرد. استاد نیوار به آنها گفت:
«جادو فقط قدرت نیست؛ قلب و مهربانی شماست که آن را روشن میکند.»
اما هنوز دو روز نگذشته بود که اتفاقی خطرناک افتاد. سایهٔ سیاهی که سالها پیش از مدرسه بیرون رانده شده بود، دوباره در جنگل دیده شد. سایه، نور موجودات کوچک جنگل را میدزدید و همه را میترساند.
یک شب، لونا گریهکنان به آرکو گفت:
«نور کوچک جنگل، ستارهکودک، ناپدید شده! اگر او را پیدا نکنیم، کل جنگل تاریک میشود.»
آرکو، مارلا و تیرو تصمیم گرفتند کاری کنند. آنها با شجاعت وارد جنگل تاریک شدند. قلب آرکو تند میزد، اما صدای استاد نیوار در گوشش میپیچید:
«جادو از قلبت شروع میشود.»
وقتی با سایه روبهرو شدند، آرکو فهمید که سایه از خودِ تاریکی نبود؛ بلکه موجودی بود که سالها پیش تنها شده و از ترس به سایه تبدیل شده بود. آرکو جلو رفت و با صدایی آرام گفت:
«تو لازم نیست نور دیگران را بدزدی… من با تو هستم.»
در همان لحظه، دست آرکو گرم شد و نوری نرم از آن بیرون آمد. سایه شروع به لرزیدن کرد و کمکم تبدیل شد به موجودی کوچک و غمگین. ستارهکودک هم آزاد شد و دوباره جنگل روشن شد.
وقتی آرکو به مدرسه برگشت، همه برایش دست زدند. استاد نیوار لبخند زد و گفت:
«بزرگترین جادو همیشه مهربانی است… و تو آن را پیدا کردی.»
و از آن روز، آرکو فهمید که قویترین جادو در دل کوچک خودش بود.
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع روز مادر (۱۰ داستان شیرین درباره مادر)
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع نظم { داستان های بچگانه درباره انضباط }
قصهٔ «سامیار و نامهای که از آسمان افتاد»

در یکی از محلههای قدیمی تهران، پسری به نام سامیار زندگی میکرد؛ پسری کنجکاو که عاشق کتاب، ستارهها و بادبادکبازی بود. سامیار همیشه احساس میکرد چیزهایی را میبیند که دیگران نمیبینند:
گاهی سایهٔ گربههای خیابان کمی عجیبتر از معمول میجنبید،
و گاهی گلهای خانهٔ مادربزرگش بدون اینکه نسیمی باشد، آرام تکان میخوردند.
یک صبح تابستانی، وقتی سامیار روی پشتبام خانه داشت بادبادک میساخت، ناگهان یک جغد قهوهای بزرگ بالای سرش چرخ زد و چیزی را انداخت. چیزی شبیه یک نامه.
سامیار با دهان باز نامه را برداشت. روی آن نوشته شده بود:
«مدرسهٔ جادوگری هاگوارتز – دعوتنامهٔ رسمی»
سامیار اول فکر کرد کسی شوخی کرده، اما وقتی نامه را باز کرد، دید که داخلش دربارهٔ استعداد جادوییاش نوشتهاند و اینکه باید در آغاز پاییز به اسکاتلند سفر کند. او که هیجانزده و کمی هم ترسیده بود، نامه را به مادرش نشان داد. مادرش لبخندی زد و گفت:
«خانوادهٔ ما، از قدیم کمی… عجیب بودیم! حالا وقتشه خودت رو بشناسی.»
سفر به هاگوارتز
پاییز که رسید، سامیار همراه جغد راهنما، از بالای کوهها و دریاها عبور کرد و به ایستگاهی رسید که پر از بچههای عجیب و خوشحال بود. قطاری بلند با بخارهای نقرهای منتظرشان بود.
وقتی سامیار وارد هاگوارتز شد، قلبش داشت از اتساع چشمها میریخت!
سالنها پر از شمعهای شناور بودند، پنجرهها هزاران سال داستان داشتند، و راهروها پر از نقاشیهایی که… حرف میزدند.
سامیار در همان روز اول با دو دوست تازه آشنا شد:
امیلیا، دخترک انگلیسی با خندههای پرصدا
محسن، دانشآموز ایرانی دیگری که یک سال از سامیار بزرگتر بود و راهوچاهها را بلد بود
محسن به او گفت:
«اینجا همه چیز عجیبه، اما نترس. فقط حواست باشه راهرو سمت چپ طبقه سوم… هرگز عادی نیست!»
اولین ماجراجویی سامیار
چند روز بعد، وقتی سامیار داشت کتابهایش را حمل میکرد، صدای جیغ کوچکی شنید. صدا از یکی از باغهای باریک مدرسه میآمد. او با احتیاط جلو رفت و دید یک موجود کوچک، شبیه روباه ایرانی اما با خزِ طلایی و دُمِ دوشاخه، زیر شاخههای خاردار گیر کرده است.
سامیار دستش را دراز کرد، اما خارها راه را بستند.
چشمش را بست، نفس کشید، و احساس کرد گرمایی آرام از انگشتانش بیرون میآید.
شاخهها تکان خوردند و آرام کنار رفتند.
روباه طلایی از لابهلای برگها بیرون آمد، دور پای سامیار چرخید و نوک بینیاش را با دمش لمس کرد؛ انگار تشکر میکرد.
وقتی سامیار داستان را برای استادش تعریف کرد، استاد لبخند زد و گفت:
«این موجود نادری از پریانِ بیابانهای ایران است. عجیب نیست که سراغ تو آمده… جادو ریشههایش را دنبال میکند.»
و از آن روز، روباه طلایی کوچک همیشه در گوشهوکنار هاگوارتز پیدایش میشد و فقط سامیار صدایش را میشنید.
پایانِ فصل اول داستان سامیار
سامیار فهمید که جادو فقط چوبدستی و ورد نیست؛
بلکه مهربانی، شهامت، و کمی ایرانیبودن هم دارد!
نیکی و جاروی پرندهٔ گمشده
در شهر اصفهان، دختر کوچکی به نام نیکی زندگی میکرد. نیکی همیشه باور داشت چیزهای جادویی در دنیا وجود دارد. وقتی توی کوچه بازی میکرد، گاهی حس میکرد نسیم، حرفهایی را در گوشش زمزمه میکند و کبوترهای میدان نقش جهان بیش از حد باهوش نگاهش میکنند.
یک روز، درست وقتی نیکی داشت روی بالکن خانه بادبزن کاغذی درست میکرد، یک نامهی قهوهای با مهر قرمز جلوی پایش افتاد. نیکی با تعجب آن را باز کرد:
«دعوتنامهی رسمی مدرسهی جادوگری هاگوارتز»
نیکی از شوق تا شب نخوابید. باورش نمیشد که قرار است وارد مدرسهای بشود که دربارهاش فقط قصه شنیده بود!
ورود به هاگوارتز
وقتی نیکی به هاگوارتز رسید، از همهچیز ذوقزده شد:
راهروهای سنگی که خودش نور ملایمی داشت،
گلخانههایی پر از گیاهان عجیب که آواز میخواندند،
و شاگردانی که هر کدام چوبدستیشان را مثل مداد توی جیب گذاشته بودند.
نیکی در اولین روز، با دو نفر دوست شد:
آرون، پسرکی آرام که عاشق کتابهای جادویی بود،
لیلا، دختر ایرانیـانگلیسی که موهای فرفری داشت و همیشه میخندید.
همان روز اول، استاد پرواز، جارویی به بچهها داد تا اولین تمرینشان را شروع کنند. اما وقتی نوبت نیکی رسید… اتفاقی عجیب افتاد!
جاروئی که باید پرواز میکرد، ناگهان لرزید و مثل تیر از دستش جدا شد و به آسمان رفت.
نیکی ماتش برد.
استاد گفت:
«ای وای! این جارو همیشه یکم… شیطونه!»
اما جارو فقط شیطنت نمیکرد.
او گم شد.
تعقیب جارو
شب که شد، نیکی تصمیم گرفت جارو را پیدا کند. نمیخواست درسی از دست بدهد. آرون نقشهی هاگوارتز را آورد، لیلا فانوس جادوییاش را.
سه دوست آهسته از خوابگاه بیرون رفتند و وارد حیاط مهآلود شدند.
روی زمین، خاکها جابهجا شده بود و ردّی به چشم میخورد…
ردّی از خطوط بلند و نازک، درست مثل ردّ کشیده شدن جارویی روی خاک.
نیکی آرام گفت:
«خودشه! بیاید دنبال ردّها بریم.»
ردّها آنها را به کنار دریاچه رساند؛ جایی که ماه کامل روی آب میدرخشید.
اما چیزی عجیب بود…
جارو بالای آب شناور بود و زیرش، موجودی کوچک شبیه ماهی اما با پرهای آبی شناور بود. موجود، خودش را به جارو چسبانده بود و انگار نمیخواست رهایش کند.
لیلا آرام گفت:
«این یک ماهیپَرِ آبیه! موجودی که فقط وقتی به نور ماه جذب میشه، چیزهای چوبی رو میدزده.»
نیکی آرام جلو رفت و گفت:
«مامانی گفته بود همیشه با مهربانی شروع کن…»
با صدای آرام به ماهیپر گفت:
«میخوای جارو رو بهت قرض بدم؟ یا دنبال نور ماه بودی؟»
موجود کوچک به نیکی نزدیک شد، بالهای آبیاش را تکان داد و ناگهان از زیر جارو جدا شد و روی دست او نشست. چشمانش مثل دانههای یاقوتی میدرخشید.
با یک شیرجهی کوچک وارد آب شد و دیگر پیدایش نشد.
جارو آرام روی آب آمد و مقابل نیکی ایستاد؛ انگار میگفت ببخشید.
بازگشت به مدرسه
وقتی نیکی جارو را به استاد تحویل داد، استاد با تعجب گفت:
«تو اولین دانشآموزی هستی که یک ماهیپَر رو آرام کرده! این کار دلِ جادویی میخواد.»
و از آن روز، جارو همیشه کنار نیکی میماند. حتی وقتی روی زمین بود، کمی میلرزید… مثل اینکه خوشحال است.
مطلب مشابه: قصه های کودکانه با موضوع پلنگ صورتی (۷ داستان بچگانه جالب)
مطلب مشابه: قصه کودکانه با موضوع آلودگی هوا (داستان های بچگانه جالب)
پارسا و چوبدستیای که لال بود!

در شهر زیبای شیراز، پسری به نام پارسا زندگی میکرد. پارسا همیشه خیال میکرد چیزهایی میبیند که بقیه نمیبینند؛ مثلاً وقتی کنار باغ ارم قدم میزد، احساس میکرد بعضی از گلها زیر لب شعر میخوانند. یا گاهی بادِ عصرگاهی طوری لابهلای درختها میپیچید که انگار دارد حرف میزند.
یک روز، وقتی پارسا داشت در حیاط خانه نقاشی میکشید، یک قاصدک طلایی روی طرحش نشست و تبدیل شد به یک پاکت نامه! پارسا با چشمهای گرد نامه را باز کرد:
«دعوتنامهٔ رسمی برای ورود به مدرسهٔ جادوگری هاگوارتز»
پارسای شیرازی هم مثل خیلی از بچههای عجیب دنیا، یک استعداد پنهان داشت!
ورود به هاگوارتز
وقتی پارسا به هاگوارتز رسید، اولین چیزی که دید، راهروهایی بود که سقفشان آسمان شب را نشان میداد، حتی اگر روز بود!
دانشآموزان با خوشحالی اینطرف و آنطرف میدویدند و استادها با ردای بلند از کنارشان عبور میکردند.
پارسا همان روز اول، یک چوبدستی چوبگردو با هستهٔ مروارید گرفت. اما…
هرچه تلاش کرد، چوبدستی هیچ کار نمیکرد!
نه نور میداد،
نه صدا میداد،
نه حتی یک جرقهٔ کوچولو!
آرزو، دختر ایرانی دیگری که سال بالایی بود، با خنده گفت:
«چوبدستیات لاله! یعنی حرف نمیزنه. باید یاد بگیری با دلش صحبت کنی.»
پارسا گیج شده بود؛ مگر چوبدستی دل دارد؟
اولین دردسر
چند روز بعد، در کلاس گلوگیاهان جادویی، استاد از بچهها خواست به گلهای نیشخندان آب بدهند. این گلها اگر عصبانی میشدند، مثل گربه میپریدند!
پارسا به گل نزدیک شد و گفت:
«سلام کوچولو… من بهت آب میدم، فقط نپریها!»
اما گل ناگهان «ییییییییییَک!» کرد و پرید سمت او!
پارسا ترسید، چوبدستی را بالا برد و فریاد زد:
«کار کن دیگه! آبروم رفت!»
اما چوبدستی همچنان ساکت بود.
گل نیشخندان به طرف جوراب پارسا چنگ زد و او تعادلش را از دست داد و افتاد روی زمین! همه خندیدند، اما آرزو به کمکش آمد.
آرزو گفت:
«پارسا، چوبدستیها وقتی صداقتت رو بفهمن، زنده میشن. با دلش حرف بزن، نه با داد و فریاد.»
راز بزرگ چوبدستی
آن شب، پارسا به خوابگاه برگشت.
چوبدستی را روی زانو گذاشت و آرام گفت:
«من تازهواردم… نمیدونم چطور باید باهات رفتار کنم. ولی… دلم میخواد با هم دوست بشیم. من از تو نمیترسم. تو هم از من نترس.»
لحظهای گذشت.
سکوت.
سپس…
چوبدستی کمی گرم شد.
بعد نوک آن یک نور ریز و کوچولو زد: تق!
پارسا با ذوق گفت:
«دیدی؟! حرف زدی!»
ماجرای صبح فردا
صبح، وقتی کلاس دوباره شروع شد، پارسا جلو رفت تا به گل نیشخندان آب بدهد. گل کمی غرغر کرد، اما قبل از آن که بپرد، پارسا چوبدستیاش را آرام بالا گرفت.
نور کوچکی بیرون آمد و گل آرام شد.
حتی برگهایش را بالا برد، انگار تشکر میکرد!
استاد با تعجب گفت:
«آفرین پارسا! چوبدستیات دیگر لال نیست. دلِ صاحبش را فهمیده.»
پارسا از خوشحالی مثل پروانه دور خودش چرخید.
حالا او هم جادوگرِ واقعی هاگوارتز شده بود…
آن هم با چوبدستیای که فقط با مهربانی کار میکرد.
مطلب مشابه: داستان تاثیرگذار؛ 20 داستان و قصه کوتاه بسیار تاثیرگذار و قشنگ
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع برف ❄؛ ۱۰ داستان زیبای زمستانی و برفی
آرین و هدیهٔ عجیب هری پاتر
در شهر همدان، پسری کوچک به نام آرین زندگی میکرد. آرین عاشق کتاب بود، مخصوصاً داستانهای جادویی. همیشه آرزو میکرد یک روز خودش هم جادوگر شود.
یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی پشتبام مینشست، صدای تق! از پنجره آمد. آرین که ترسیده بود، پرده را کنار زد…
و دید یک جغد سفید با چشمان سبز نامهای به دهان دارد.
آرین نامه را باز کرد و روی پاکت خواند:
«دعوتنامهٔ مدرسهٔ جادوگری هاگوارتز»
آرین از خوشحالی جیغ زد!
بالاخره آرزوهایش واقعی شده بود.
دیدار غیرمنتظره
وقتی آرین به هاگوارتز رسید، همهچیز برایش مثل خواب بود:
راهروهای بلند، شمعهای شناور، و صدای خندهٔ دانشآموزانی که ردای بلند پوشیده بودند.
اما بزرگترین شگفتی… وقتی بود که پشت سرش صدایی آرام گفت:
«سلام. تو تازهواردی؟»
آرین برگشت و همان لحظه دهانش باز ماند!
یک پسر با موهای مشکی آشفته و عینک گرد، با لبخند ایستاده بود.
هری پاتر!
هری دستش را جلو آورد:
«من هری هستم. هر کمکی خواستی، بگو.»
آرین از هیجان حتی یادش رفت جواب بدهد!
چالش بزرگ کلاس پرواز
روز بعد، آرین و بقیهٔ سال اولیها در کلاس پرواز جمع شدند. همه هیجانزده بودند. اما وقتی نوبت آرین شد، اتفاقی عجیب رخ داد.
جاروِ پرواز زیر پایش لرزش عجیبی کرد…
بعد ناگهان کنترل خودش را از دست داد و مثل راکت به هوا رفت!
آرین فریاد کشید:
«ای وای! این چرا اینجوریه؟!»
دانشآموزها به هم دویدند. استاد هم سوت زد.
اما کسی نمیتوانست جارو را آرام کند.
در همین لحظه، هری پاتر جلو آمد و گفت:
«نگران نباش آرین، من کمک میکنم!»
هری سوت مخصوصی زد—یک سوت تیز که انگار جارو آن را میشناخت.
جارو لرزید، کمی آرام شد، و مثل یک سگ بازیگوش برگشت و کنار پاهای هری نشست.
هری خندید و گفت:
«این جارو خیلی حساسه. فکر کنم از تو میترسه!»
آرین نفسش را بیرون داد:
«من که کاری نکردم…»
هری با مهربانی گفت:
«گاهی جاروها از ترسِ آدمها میترسن. بیا یک کاری کنیم…»
هری دست آرین را گرفت، چوبدستیاش را بالا آورد و زمزمه کرد:
«دلِ آرام، پرواز آرام.»
جارو آرام روشن شد. آرین این بار سوار شد و…
کمکم از زمین جدا شد!
بالا رفت…
چرخید…
و مثل یک پرندهٔ خوشحال به آسمان هاگوارتز نگاه کرد.
هری از پایین فریاد زد:
«آفرین آرین! دیدی؟ گفتی میتونی!»
آرین با خوشحالی دست تکان داد؛ او برای اولین بار حس کرد واقعاً یک جادوگر شده است.
هدیهٔ هری پاتر
وقتی کلاس تمام شد، هری آرام یک چیز کوچک به آرین داد.
یک سکهٔ طلایی کوچک با علامت یک جاروی کوچک حکاکیشده.
هری گفت:
«این یه طلسم شجاعیه. هر وقت ترسیدی، فقط توی مشتت نگهش دار. بهت یادآوری میکنه که تنها نیستی.»
آرین با چشمان برقزده گفت:
«واقعاً برای من؟»
هری لبخند زد:
«تو اولین ایرانیای هستی که دیدم اینقدر با دلش جادو میکنه. نگهش دار.»
و از آن روز، آرین هر وقت وارد ماجرایی عجیب میشد، سکه را در مشت میگرفت و یاد حرف هری میافتاد:
«دلِ آرام… پرواز آرام.»
مطلب مشابه: داستان کوتاه ۱۰ خطی کودکانه (۱۰ قصه قشنگ و شیرین برای کودک)
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع باران 🌧؛ داستان های کودکانه ابری و بارانی
یلدا و قالیچهٔ شیطونِ هاگوارتز

در شهر یزد، دخترکی ۱۰ ساله به نام یلدا زندگی میکرد. یلدا از وقتی خیلی کوچک بود، یک چیز عجیب داشت:
هر وقت از جلوی قالیهای قدیمی مادربزرگش رد میشد، نقش و نگارهای قالی تکوتوک چشمک میزدند!
یک شب تابستانی، وقتی یلدا روی پشتبام خوابیده بود و ستارهها را نگاه میکرد، ناگهان نسیمی عجیب وزید و یک پاکت نامهٔ بزرگ جلوی پایش افتاد. روی پاکت نوشته شده بود:
«دعوتنامهٔ رسمی مدرسهٔ جادوگری هاگوارتز»
یلدا از خوشحالی تا صبح نخوابید.
سفر عجیب یلدا
صبح فردا، وقتی یلدا وسایلش را جمع کرد، یک جغد بزرگ کنارش نشست.
جغد گفت:
«قِررر… آمادهای؟»
یلدا با تعجب گفت:
«شما حرف میزنید؟!»
جغد پف کرد:
«اَه! همهٔ تازهواردها همینو میگن! بپر بالا، دیر شد.»
جغد یلدا را گرفت و با سرعت به سمت آسمان رفت.
از روی کویرها، کوهها، و دریا گذشتند تا بالاخره به قلعهٔ بزرگ هاگوارتز رسیدند.
راهروها پر از شمعهای شناور، نقاشیهای حرفزن و دانشآموزهای شگفتزده بودند.
وقتی یلدا داخل شد، یک پسر عینکی با موهای بههمریخته آمد جلو و گفت:
«سلام! من هری پاتر هستم. تو تازهوارد ایرانیای؟»
یلدا با خجالت گفت:
«آ… آره.»
هری لبخند زد:
«خوش اومدی. چیزهای عجیب زیادی قراره ببینی!»
راز قالیچهٔ شیطون
بعد از دو روز، یلدا دنبال اتاقش میگشت که ناگهان در گوشهٔ سالن چیزی دید:
یک قالیچهٔ کوچک قرمز با نقش گلهای ایرانی.
یلدا با شک گفت:
«تو اینجا چیکار میکنی؟ من که از خونه چیزی نیاوردم…»
قالیچه تکانی خورد.
یلدا جیغ کوتاهی زد:
«اِی وای! این زندهست!»
قالیچه از زمین بلند شد و هوووف! مثل بالن کوچولو به هوا رفت و شروع کرد به دور سالن چرخ زدن.
یلدا دوید دنبالش.
قالیچه از پلهها بالا رفت، بعد از وسط سه تا نقاشی حرفزن رد شد، و مستقیم وارد کلاس دفاع در برابر جادوهای سیاه شد!
هری پاتر و استاد سر کلاس بودند.
هری با دیدن قالیچه گفت:
«اَه! باز یکی از قالیچههای شیطون وارد مدرسه شده!»
یلدا نفسنفسزنان گفت:
«این مال من نیست! خودش… خودش اومده!»
قالیچه دور هری چرخ زد و ناگهان با سرعت تمام به سوی یک کمد قدیمی هجوم برد.
با صدای «تِق!» درِ کمد باز شد…
و از داخلش یک توپ کوچک آبیرنگِ نورانی بیرون افتاد.
استاد گفت:
«این توپِ مهربونیه! سالها بود گم شده بود!»
هری لبخند زد:
«یلدا، فکر کنم قالیچه خواسته بهت کمک کنه. گاهی بعضی چیزهای جادویی دنبال صاحب واقعیشون میگردن.»
یلدا با تعجب گفت:
«صاحب واقعی… من؟»
توپ آبی آرام روی دست یلدا نشست و مثل قطرهٔ آب گرم شد.
قالیچه هم جلویش فرود آمد و گوشهاش را تکان داد—انگار میگفت:
«قبول کن! من مال تو هستم!»
طلسم دوستی
هری جلو آمد و گفت:
«یلدا، فکر کنم تو قدرت خاصی داری. ارتباط با اشیای جادویی قدیمی… مخصوصاً چیزهایی که ریشهٔ شرقی دارند.»
یلدا با لبخند گفت:
«من همیشه با قالیهای مادربزرگم ارتباط داشتم… اما فکر نمیکردم واقعی باشه!»
هری گفت:
«خب، حالا یک تمرین داریم. باید قالیچهات را کنترل کنی.»
یلدا چشمهایش را بست و گفت:
«قالی کوچولو… لطفاً آروم باش و کمکم کن.»
قالیچه لرزید…
نور آبی از توپ پخش شد…
و ناگهان قالیچه آرام جلوی یلدا ایستاد.
هری با خنده زد روی شانهاش:
«آفرین! تو رسماً اولین دانشآموز ایرانی هستی که با قالیچهٔ شیطون دوست شده!»
یلدا با غرور گفت:
«پس یعنی… من هم جادوگر واقعیام؟»
هری پاتر:
«کاملاً.»
از آن روز به بعد، یلدا با قالیچهٔ کوچکِ خودش در هاگوارتز معروف شد؛
قالیچهای که وقتی خوشحال بود مثل پروانه پرواز میکرد، و وقتی مخالفت میکرد… خودش را جمع میکرد و قهر میکرد!
اما همیشه یک چیز ثابت بود:
قالیچهٔ شیطون، یلدا را بیشتر از هر کس دیگر دوست داشت.
مطلب مشابه: قصه بچگانه درباره بستکبال 🏀؛ داستان های کوتاه ورزشی بسکتبال
مطلب مشابه: قصههای بچگانه با موضوع باب اسفنجی (۷ داستان باب اسفنجی، پاتریک و …)
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










