حکایت یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد از گلستان سعدی با تفسیر

حکایت «یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد» از بوستان یا گلستان سعدی (این حکایت در گلستان، باب اول «در سیرت پادشاهان» یا باب هشتم «در آداب صحبت» با اندکی تفاوت در لفظ، اما مضمونی مشهور و تکراری)، روایتی کوتاه اما پرمغز است از نگاه سعدی به بی‌ثباتی روزگار، ناامیدی از وضع موجود و پاسخی که شاعر به یک دوستِ نالان می‌دهد. در این بخش از سایت روزانه، ضمن ارائهٔ متن کامل حکایت، معنی روان ابیات و عبارات و تفسیر اخلاقی و اجتماعی آن، به این پرسش پاسخ خواهیم داد که سعدی در برابر «روزگارِ نامساعد» چه راهکاری پیشنهاد می‌دهد: صبر، تغییرِ نگاه یا قناعت.

حکایت یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد از گلستان سعدی با تفسیر

حکایت زیبا از سعدی

یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاقتِ بار فاقه نمی‌آرم و بارها در دلم آمد که به اقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر آن‌ صورت که زندگانی کرده شود، کسی را بر نیک و بدِ من اطّلاع نباشد.

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست

بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست

باز از شَماتتِ اعدا بر اندیشم که به طعنه در قفایِ من بخندند و سعیِ مرا در حقِّ عیال بر عدمِ مروّت حمل کنند و گویند:

مبین آن بی‌حَمیّت را که هرگز

نخواهد دید رویِ نیکبختی

که آسانی گزیند خویشتن را

زن و فرزند بگذارد به سختی

و در علم محاسبت چنان که معلوم است چیزی دانم و گر به جاهِ شما جهتی معین شود که موجبِ جمعیّتِ خاطر باشد، بقیّتِ عمر از عهدهٔ شکرِ آن نعمت برون آمدن نتوانم. گفتم: عمل پادشاه، ای برادر، دو طرف دارد امید و بیم یعنی امیدِ نان و بیمِ جان و خلافِ رایِ خردمندان باشد، بدان امید متعّرضِ این بیم شدن.

کس نیاید به خانهٔ درویش

که خراجِ زمین و باغ بده

یا به تشویش و غصّه راضی باش

یا جگربند پیش زاغ بنه

گفت: این مناسبِ حالِ من نگفتی و جوابِ سؤال من نیاوردی. نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد، پشتش از حساب بلرزد؟

راستی موجبِ رضایِ خداست

کس ندیدم که گم شد از رهِ راست

و حکما گویند: چهار کس از چهار کس به‌ جان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غَمّْاز و روسْبی از محتسب، و آن را که حساب پاک است از محاسِب چه باک است؟

مکن فراخ‌رَوی در عمل، اگر خواهی

که وقتِ رفعِ تو، باشد مجالِ دشمن تنگ

تو پاک باش و مدار از کس، ای برادر، باک

زنند جامهٔ ناپاک گازُران بر سنگ

گفتم: حکایت آن روباه مناسبِ حال توست که دیدندش گریزان و بی‌خویشتن، افتان و خیزان. کسی گفتش: چه آفت است که موجبِ مَخافَت است؟ گفتا: شنیده‌ام که شتر را به سُخْره می‌گیرند.

گفت: ای سَفیه! شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گویند شتر است و گرفتار آیم، که را غمِ تخلیصِ من دارد تا تفتیشِ حالِ من کند؟ و تا تِریاق از عِراق آورده شود مارگزیده مرده بُوَد. تو را هم چنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت، امّا مُتِعَنِّتان در کمین‌اند و مدّعیان گوشه‌نشین. اگر آنچه حُسنِ سیرتِ توست به خلافِ آن تقریر کنند و در معرِض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجالِ مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که مُلکِ قَناعت را حراست کنی و ترکِ ریاست گویی.

به دریا در، منافع بی‌شمار است

و گر خواهی سلامت، بر کنار است

رفیق این سخن بشنید و به هم بر آمد و روی از حکایتِ من در هم کشید و سخن‌هایِ رنجش‌آمیز گفتن گرفت کاین چه عقل و کفایت است و فهم و درایت؟ قول حکما درست آمد که گفته‌اند: دوستان به زندان به کار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند.

دوست مشمار، آن که در نعمت زند

لافِ یاریّ و برادرخواندگی

دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست

در پریشان‌حالی و درماندگی

دیدم که متغیّر می‌شود و نصیحت به غرض می‌شنود، به‌نزدیکِ صاحب‌دیوان رفتم به سابقهٔ معرفتی که در میانِ ما بود و صورتِ حالش بیان کردم و اهلیّت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی بر این بر آمد لطفِ طبعش را بدیدند و حسنِ تدبیرش را بپسندیدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن مُتَمَکِّن شد. هم چنین نَجْمِ سعادتش در ترقّی بود تا به اوجِ ارادت برسید و مقرّبِ حضرتْ و مشارٌاِلیْه و معتمَدٌ عَلَیْه گشت، بر سلامتِ حالش شادمانی کردم و گفتم:

ز کارِ بسته میندیش و دلْ شکسته مدار

که آبِ چشمهٔ حیوان درونِ تاریکی است

اَلا لایَجْأّرَنَّ اَخُو الْبَلیَّةِ

فَلِلرَّحْمٰنِ اَلْطافٌ خَفِیَّةٌ

منشین ترش از گردشِ ایّام که صبر

تلخ است ولیکن برِ شیرین دارد

در آن قُربت مرا با طایفه‌ای یاران اتّفاقِ سفر افتاد. چون از زیارتِ مکّه باز آمدم دو منزلم استقبال کرد، ظاهرِ حالش را دیدم پریشان و در هیأتِ درویشان. گفتم: چه حالت است؟ گفت: آن چنان که تو گفتی طایفه‌ای حسد بردند و به خیانتم منسوب کردند و مَلِک، دامَ مُلْکُهُ، در کشفِ حقیقتِ آن استقصا نفرمود و یارانِ قدیم و دوستانِ حَمیم از کلمهٔ حق خاموش شدند و صحبتِ دیرین فراموش کردند.

نه بینی که پیشِ خداوندِ جاه

نیایش‌کنان دست بر بر نهند؟

اگر روزگارش در آرد ز پای

همه عالمش پای بر سر نهند

فی‌الجمله به انواعِ عقوبت گرفتار بودم تا در این هفته که مژدهٔ سلامتِ حُجّاج برسید، از بندِ گرانم خلاص کرد و مِلْکِ موروثم خاص. گفتم: آن نوبت اشارتِ من قبولت نیامد که گفتم: عملِ پادشاهان چون سفرِ دریاست خطرناک و سودمند، یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری.

یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار

یا موج روزی افکندش مرده بر کنار

مصلحت ندیدم از این بیش ریشِ درونش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن. بدین کلمه اختصار کردیم:

ندانستی که بینی بند بر پای

چو در گوشت نیامد پندِ مردم؟

دگر ره چون نداری طاقتِ نیش

مکن انگشت در سوراخِ گژدم

حکایت یکی از وزرا معزول شد و به حلقه درویشان درآمد از گلستان سعدی با تفسیر

حکایت یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کرد از گلستان سعدی به همراه نثر ساده

تفسیر و نثر ساده این حکایت

یکی از دوستانم نزد من آمد و از روزگار نامساعد شکایت کرد. گفت: درآمد اندکی دارم و خانواده بسیار، و طاقت تحمل فقر ندارم. بارها با خود گفتم به سرزمین دیگری کوچ کنم تا هرطور شده زندگی بگذرانم و کسی از خوبی و بدی من با خبر نباشد.

بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست 

بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست

اما باز از شماتت دشمنان می‌ترسم که پشت سر من بخندند و تلاش مرا برای خانواده بر بی‌مروتی حمل کنند و بگویند:

مبین آن بی‌حمیت را که هرگز 

نخواهد دید روی نیکبختی 

که آسانی گزیند خویشتن را 

زن و فرزند بگذارد به سختی

علاوه بر این، من در علم محاسبه و حساب چیزهایی می‌دانم. اگر شما به سبب جایگاهتان شغلی برایم تعیین کنید که مایه آرامش خاطر باشد، بقیه عمر از شکر آن نعمت نمی‌توانم بیرون بیایم.

به او گفتم: ای برادر، کار پادشاه دو طرف دارد: امید و بیم، یعنی امید به نان و بیم از جان. خلاف رأی خردمندان است که به امید نان، خود را در معرض این بیم بیندازی.

کس نیاید به خانه درویش 

که خراج زمین و باغ بده 

یا به تشویش و غصه راضی باش 

یا جگر بند پیش زاغ بنه

گفت: این سخن مناسب حال من نبود و جواب سؤال مرا نداد. نشنیده‌ای که هر کس خیانت ورزد، پشتش از حساب می‌لرزد؟

راستی موجب رضای خداست 

کس ندیدم که گم شد از راه راست

و حکما گفته‌اند: چهار کس از چهار کس به جان می‌آیند: حرامزاده از سلطان، دزد از پاسبان، فاسق از عیب‌جو، و روسپی از محتسب. و آن کس که حسابش پاک است، از حسابگر چه باک دارد؟

مکن فراخ‌روی در عمل، اگر خواهی 

که وقت رفع تو، باشد مجال دشمن تنگ 

تو پاک باش و مدار از کس، ای برادر، باک 

زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ

گفتم: حکایت آن روباه مناسب حال توست. او را دیدند که گریزان و بی‌خود، افتان و خیزان می‌دود. کسی پرسید: چه آفتی تو را ترسانده؟ گفت: شنیده‌ام که شتر را به سخره می‌گیرند (برای کارهای سخت می‌بندند).

دوست من گفت: ای کم‌خرد! شتر به تو چه مناسبت دارد؟ گفتم: خاموش باش! اگر حسودان از روی غرض بگویند «این شتر است» و من گرفتار شوم، چه کسی به فکر رهایی من خواهد بود که حال مرا بپرسد؟ تا تریاک از عراق بیاورند، مارگزیده مرده است.

تو نیز فضل و دیانت و تقوی و امانت داری، اما دشمنان معترض در کمینند و مدعیان گوشه‌نشین. اگر آنچه خوبی سیرت توست به خلاف آن گزارش کنند و در حضور پادشاه گرفتار شوی، در آن حالت مجال سخن خواهی داشت؟ پس مصلحت می‌بینم که حراست از ملک قناعت را پیشه کنی و از ریاست دست بکشی.

به دریا در، منافع بی‌شمار است 

و گر خواهی سلامت، بر کنار است

دوست این سخن را شنید و ناراحت شد و از من روی برگرداند و سخن‌های رنجش‌آمیز گفت که این چه عقل و درایتی است؟ قول حکما درست آمد که گفته‌اند: دوستان به زندان به کار می‌آیند، زیرا بر سر سفره همه دشمنان خود را دوست نشان می‌دهند.

دوست مشمار آن که در نعمت زند 

لاف یاری و برادرخواندگی 

دوست آن دانم که گیرد دست دوست 

در پریشانی و درماندگی

چون دیدم ناراحت می‌شود و نصیحت را با بدبینی می‌شنود، نزد صاحب‌دیوان رفتم، به سبب آشنایی که بین ما بود، و شرح حالش را گفتم و شایستگی او را بیان کردم تا به کاری کوچکش گماشتند.

مدتی بر این بود تا لطف طبعش را دیدند و نیک‌تدبیری‌اش را پسندیدند و کارش از آن فراتر رفت و به مرتبه بالاتری رسید. همچنان ستاره بختش در ترقی بود تا به اوج مطلوب رسید و مقرب حضرت و مورد اعتماد و اشاره شد. من به سلامت حالش شادمان شدم و گفتم:

ز کار بسته میندیش و دل شکسته مدار 

که آب چشمه حیوان درون تاریکی است

منشین ترش از گردش ایام که صبر 

تلخ است ولیکن بر شیرین دارد

پس از آن، مرا با گروهی از دوستان اتفاق سفر افتاد. چون از زیارت مکه بازگشتم، دو منزل راه برای استقبالم آمد. ظاهر حالش را پریشان و در هیئت درویشان دیدم. گفتم: چه حالت است؟ گفت: همان گونه که تو گفتی، گروهی حسد بردند و مرا به خیانت متهم کردند و پادشاه در کشف حقیقت تحقیق نکرد. یاران قدیم و دوستان صمیمی از گفتن حق خاموش شدند و صحبت دیرین را فراموش کردند.

نه بینی که پیش خداوند جاه 

نیایش‌کنان دست بر بر نهند؟ 

اگر روزگارش در آرد ز پای 

همه عالمش پای بر سر نهند

خلاصه که به انواع عقوبت گرفتار بودم تا این هفته که مژده سلامت حجاج رسید، از بند گرانم خلاص کردند و ملک موروثیام را پس دادند.

گفتم: آن وقت اشارت من را قبول نکردی که گفتم: کار پادشاهان چون سفر دریاست، خطرناک و سودمند؛ یا گنج می‌بری یا در طلسم می‌میری.

یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار 

یا موج روزی افکندش مرده بر کنار

مصلحت ندیدم که بیش از این ریش درونش را با ملامت خراشم. با این کلمه کوتاه کردم:

ندانستی که بینی بند بر پای 

چو در گوشت نیامد پند مردم؟ 

دگر ره چون نداری طاقت نیش 

مکن انگشت در سوراخ گژدم

 خلاصه داستان

دوست سعدی از فقر و تنگدستی شکایت دارد و به دنبال شغلی در دربار است. سعدی او را از خطرات کار در خدمت پادشاهان برحذر می‌دارد، اما دوست ناراحت می‌شود و نصیحت را نمی‌پذیرد. سعدی با وساطت، شغلی کوچک برایش پیدا می‌کند. دوست پیشرفت می‌کند و به مقام بالا می‌رسد، اما بعداً حسادت دیگران باعث می‌شود که به خیانت متهم شود و گرفتار بلاها گردد. سرانجام پس از مدتی آزاد می‌شود و سعدی به او یادآوری می‌کند که چرا نصیحت اول را نشنید.

 ۱. دریا و ساحل

سعدی در این حکایت از دو استعاره بزرگ استفاده می‌کند:

– دریا = دربار پادشاهان، سرشار از خطر و گنج

– ساحل = قناعت و عزلت، همراه با سلامت

او به صراحت می‌گوید: «به دریا در، منافع بی‌شمار است، و گر خواهی سلامت، بر کنار است» – یعنی انتخاب با خود توست.

 ۲. شتر و روباه

حکایت روباه که از شتر می‌ترسد، در حالی که با او هیچ شباهتی ندارد، اشاره به ترس از تهمت دارد. روباه می‌گوید: اگر حسودان بگویند «این شتر است»، من گرفتار می‌شوم و کسی به دادم نمی‌رسد تا تریاک از عراق بیاورند. این اشاره به بی‌عدالتی و سرعت مجازات در برابر کندی دادخواهی است.

 ۳. چرخش روزگار

ماجرای دوست سعدی یک چرخش کامل دارد:

– ابتدا در فقر است

– سپس به شغلی می‌رسد

– بعد به مقام والا می‌رسد

– سپس تهمت می‌خورد و گرفتار می‌شود

– سرانجام آزاد می‌شود

سعدی در میانه راه به او می‌گوید: «منشین ترش از گردش ایام که صبر، تلخ است ولیکن بر شیرین دارد» – یعنی صبر میوه‌اش شیرین است.

 ۴. دوستان زمان نعمت و دوستان زمان بلا

یکی از تلخ‌ترین نکات حکایت این است که وقتی دوست سعدی به بلا گرفتار می‌شود، «یاران قدیم و دوستان حمیم از کلمه حق خاموش شدند». سعدی با بیتی سخت این واقعیت را بیان می‌کند:

اگر روزگارش در آرد ز پای 

همه عالمش پای بر سر نهند

یعنی وقتی کسی از قدرت سقوط می‌کند، همه حتی دوستان، او را زیر پا می‌گذارند.

 نثر ساده و روان حکایت (خلاصه نهایی)

دوست سعدی آمد و از بی‌پولی و عیال‌واری شکایت کرد. گفت فکرمی‌کنم به شهر دیگری بروم تا گمنام زندگی کنم، اما می‌ترسم دشمنانم بگویند بی‌غیرت است و زن و بچه را به سختی رها کرده.

سعدی گفت: کار پادشاهان مثل دریاست، پر از سود و خطر. به امید نان، جان خود را به خطر مینداز. 

دوست ناراحت شد. سعدی گفت: مثل روباهی که از شتر می‌ترسید، تو هم از تهمت می‌ترسی. اگر نتوانی نیش تحمل کنی، انگشت به سوراخ کژدم مکن.

دوست نپذیرفت. سعدی واسطه شد و برایش شغلی کوچک گرفت. دوست پیشرفت کرد و به مقام بالایی رسید. اما حسودان به او تهمت زدند و پادشاه بدون تحقیق، او را به بند کشید. دوستان قدیم خاموش شدند. پس از مدتی آزاد شد و سعدی به او یادآوری کرد: «ندانستی که بینی بند بر پای، چو در گوشت نیامد پند مردم؟»

 نتیجه اخلاقی حکایت

این حکایت سعدی، نصیحتی تلخ و واقع‌بینانه به جویندگان مقام و قدرت است:

1. هر که به دربار پادشاهان نزدیک شود، هم گنج می‌برد، هم غرق می‌شود.

2. قناعت و سلامت، از ثروت و مقامِ پرخطر بهتر است.

3. حسادت و تهمت، همراهان همیشگی قدرتند.

4. در روزگار نعمت، دوستان بسیارند؛ در روزگار بلا، همه خاموش می‌شوند.

5. تا بلا سر نرسد، انسان پند دیگران را نمی‌شنود.

سعدی در پایان با مَثَل «انگشت در سوراخ کژدم نکردن» به ما می‌آموزد: اگر توان تحمل نیش نداری، خود را به خطر مینداز. و اگر رفتی و گزیده شدی، دیگر کوه مکن.

حکایت یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود از گلستان سعدی

حکایت یکی از ملوکِ بی‌انصاف پارسایی از گلستان سعدی (تفسیر و نثر)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.