حکایت یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود از گلستان سعدی
در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه برای شما علاقهمندان به ادب پارسی حکایت یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود از گلستان سعدی + تفسیر و نثر ساده آماده شده است. در ادامه با ما همراه شوید.

حکایت عمیق از سعدی
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همیگفت:
ما را به جهان خوشتر از این یک دم نیست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
درویشی به سرما برون خفته بود و گفت:
ای آن که به اقبالِ تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست؟
ملک را خوش آمد. صُرَّهای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش. گفت: دامن از کجا آرم که جامه ندارم؟ ملک را بر حالِ ضعیفِ او رِقّت زیادت شد و خِلعتی بر آن مَزید کرد و پیشش فرستاد.
درویش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد.
قرار بر کفِ آزادگان نگیرد مال
نه صبر در دلِ عاشق نه آبْ در غربال
در حالتی که ملک را پروایِ او نبود، حال بگفتند: به هم بر آمد و روی ازو در هم کشید و زین جا گفتهاند اصحابِ فِطنَت و خِبرَت که از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالبِ همّتِ ایشان به معظماتِ امورِ مملکت متعلّق باشد و تحمّلِ ازدحامِ عوام نکند.
حرامش بود نعمتِ پادشاه
که هنگامِ فرصت ندارد نگاه
مجالِ سخن تا نبینی ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدرِ خویش
گفت: این گدایِ شوخِ مُبَذِّر را که چندان نعمت به چندین مدّت برانداخت، برانید که خزانهٔ بیتالمال لقمهٔ مساکین است نه طعمهٔ اِخوان الشّیاطین.
ابلهی کو روزِ روشنْ شمعِ کافوری نهد
زود بینی کِش به شب روغن نباشد در چراغ
یکی از وزرایِ ناصح گفت: ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسان را وجهِ کَفاف به تَفاریق مُجرا دارند تا در نَفَقه اسراف نکنند. امّا آنچه فرمودی از زجر و منع، مناسبِ حال اربابِ همّت نیست، یکی را به لطف اومیدوار گردانیدن و باز به نومیدی خسته کردن.
به روی خود درِ طمّاع باز نتوان کرد
چو باز شد، به دُرُشتی فراز نتوان کرد
کس نبیند که تشنگانِ حجاز
به سرِ آبِ شور گرد آیند
هر کجا چشمهای بوَد شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند
مطلب مشابه: حکایت او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِه از مثنوی معنوی مولانا
مطلب مشابه: حکایت یکی از ملوکِ بیانصاف پارسایی از گلستان سعدی (تفسیر و نثر)
نثر ساده این حکایت
شنیدم که یکی از پادشاهان، شبی را در عیش و نوش و عشرت گذرانده بود. در پایان شب، در حال مستی گفت:
«ما را در این دنیا خوشتر از همین یک دم نیست / که نه اندیشه خوبی و بدی دیروز را کنیم و نه غم کسی را بخوریم»
در همین هنگام، درویشی که از سرما بیرون خوابیده بود، صدای او را شنید و گفت:
«ای پادشاهی که در عالم همتایی نداری، فرض کنیم که تو غمی نداری، پس غم ما را هم نمیخوری؟»
این سخن بر پادشاه خوش آمد. کیسهای هزار دینار از روزنه بیرون انداخت و گفت: «دست بزن ای درویش!» درویش گفت: «دست از کجا بیاورم که لباسی ندارم تا دامن بزنم؟» پادشاه که حال ضعیف او را دید، بیشتر دلش سوخت و خلعتی بر آن افزود و برایش فرستاد.
درویش آن پول و جنس را در مدتی کم خورد و پریشان کرد و بازگشت.
مال بر دست آزادگان (اهل دل و بیپناهان) پایدار نمیماند. مثل صبر در دل عاشق و آب در غربال.
وقتی پادشاه از حال او با خبر نشد (در آن مستی بود)، بعداً ماجرا را به او گفتند. پادشاه ناراحت شد و از درویش روی برگرداند. به همین خاطر گفتهاند که افراد دانا و آگاه باید از خشم و تندخویی پادشاهان بر حذر باشند، زیرا بیشتر همت آنان به کارهای بزرگ ملت مربوط است و تحمل ازدحام مردم عادی را ندارند.
نعمت پادشاه بر او حرام باد که در هنگام فرصت، قدر و ارزش رعایت نمیکند.
تا دهان باز نکردهای موقع سخن دیدن را دریاب. با حرف بیهوده ارزش خود را پایین نیاور.
پادشاه گفت: «این گدای پرروی ولخرج را که این همه نعمت را در این مدت کوتاه برانداخت، بیرون کنید که خزانه بیتالمال لقمه بینوایان است، نه خوراک همقطاران شیاطین.»
ابلهی است کسی که روز روشن، شمع کافوری روشن کند. زود خواهی دید که شب، روغنی در چراغ ندارد.
یکی از وزیران پنددهنده گفت: «ای پادشاه، صلاح من این است که به چنین افرادی قُسطبندی و منظم کمک کرد تا در خرج کردن زیادهروی نکنند. اما آنچه شما در مورد آزار و منع کردن فرمودید، با حال افراد بزرگوار و همتدار سازگار نیست. زیرا کسی را نخست با لطف و مهربانی امیدوار کردی و دوباره با ناامیدی، خسته و زخمیاش کردی.»
به روی آدم حریص، در را نباید باز کرد. اما اگر باز شد، با خشونت نمیتوان بستش.
هیچکس نمیبیند که تشنگان حجاز به سرِ آب شور گرد آیند.
هر جا چشمه آبی شیرین باشد، مردم و پرندگان و مورچگان دور آن جمع میشوند.
مطلب مشابه: حکایت بود شاهی در جُهودان ظلمساز از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر
مطلب مشابه: حکایت درویشی مُسْتَجابالدَّعوة در بغداد پدید آمد از گلستان سعدی
پیام و نتیجه اخلاقی حکایت:
1. نمیتوان همه را با یک نسخه اداره کرد – پادشاه از روی شفقت کمک کرد، اما از بیتدبیری درویش ناراحت شد. این نشان میدهد که کمک نباید یکباره و افراطی باشد، بلکه باید حسابشده و تدریجی.
2. افراط در بخشش، به تباهی میانجامد – درویش به جای استفاده درست، همه را یکجا خرج کرد. پس کمک بیضابطه، گاهی نتیجه معکوس دارد.
3. مردم را امیدوار و سپس ناامید کردن، خطاست – وزیر دانا میگوید: اگر دری را به روی نیازمندی گشودی، با خشونت نبند، که این ظلمی مضاعف است.
4. عدالت در تقسیم بیتالمال – بیتالمال مال همه بینوایان است، نه ابزار عیاشی و اسراف.
5. کلام حکیمانه این است که:
– در وقت سخن گفتن، فرصت را دریاب.
– هر کاری را جای خود و وقت خود باید کرد (مثل شمع روشن کردن روز روشن که ابلهانه است).
– نیکان و اهل همت را با تندی و زجر نمیرنجانند، بلکه با لطف و مدارا جذب میکنند.
– آب شیرین است که همه جانداران را به دور خود جمع میکند، نه آب شور → یعنی انسان کریم و بخشنده، دیگران را جذب میکند، نه تندخو و بخیل.
خلاصه یکخطی پیام اصلی:
بخشش باید حسابشده و پایدار باشد؛ تحقیر و تبعیدِ امیدواران پس از لطف، از نادرستی است؛ و کرامت و مدارا، مردم را گرد هم میآورد، نه خشم و خشونت.
مطلب مشابه: حکایت بود بقّالی و وی را طوطیی از مثنوی معنوی مولانا + نثر ساده و پیام حکایت
مطلب مشابه: “حکایت کُشتن آن مرد بَر دست حکیم” از مثنوی معنوی مولانا










