حکایت او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِه از مثنوی معنوی مولانا
حکایت او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِه از مثنوی معنوی مولانا را در روزانه قرار دادهایم. عشق یکی از مفاهیم مرکزی در آثار مولانا است. حکایتهای او معمولاً حول محور عشق الهی و ارتباط انسان با خداوند میچرخد. این عشق نه تنها به عنوان یک احساس بلکه به عنوان یک نیروی تحولآفرین معرفی میشود.

حکایت زیبا از مولانا
او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِه
کو بَر آبْ از مَکر بَر بَستی گِرِه
گفت: تَرسایان پناهِ جان کُنند
دینِ خْوَد را از مَلِک پنهان کنند
کم کُش ایشان را، که کشتنْ سود نیست
دینْ ندارد بویْ، مُشک و عود نیست
سِرّ پنهانست اندر صد غِلاف
ظاهرش با تُست و باطن بَر خِلاف
شاه گفتش: پس بگو تَدبیر چیست؟
چارهٔ آن مَکر و آن تَزْویر چیست؟
تا نمانَد در جهان نصرانیی
نی هُوَیدا دین و نه پنهانیی
گفت: ای شَه، گوش و دستم را ببُر
بینیام بشکاف و لب در حُکمِ مُر
بعد از آن در زیرِ دار آور مرا
تا بخواهد یک شفاعتگر مرا
بر مُنادیگاه کُن این کارْ تو
بر سرِ راهی که باشد چارسو
آنگَهَم از خْوَد بِران تا شهرِ دور
تا دَر اندازَم دَریشان شَرّ و شور
مطلب مشابه: حکایت بود شاهی در جُهودان ظلمساز از مثنوی معنوی مولانا + تفسیر
مطلب مشابه: دانلود حکایت های صوتی معنوی / داستان های آموزنده و زیبا
تفسیر و نثر این حکایت
نثر ساده (برگردان حکایت به زبان روان)
پادشاهی بود که میخواست همهٔ مسیحیان قلمروش را نابود کند. یک وزیر داشت که زرتشتی (گبر) و عشوهگر و فریبکار بود.
آن وزیر به پادشاه گفت:
«ای شاه، مسیحیان پناه جانشان را مخفی میکنند. دین خود را از تو پنهان میدارند. کشتنشان سودی ندارد، چون دین که بو ندارد مانند عود و مشک که بشناسیاش. دین رازی است در صدها پوشش؛ ظاهرشان با توست، اما باطنشان مخالف.»
شاه پرسید: «پس چاره چیست؟ تدبیر این مکر و نیرنگ چیست؟ تا یک مسیحی در جهان نماند، نه آشکارا و نه پنهان.»
وزیر گفت:
«ای شاه، گوش و دست مرا ببر، بینیام را بشکاف، لبم را بدوز (اختیار با تو). بعد از آن مرا زیر دار بزن (یعنی اعدام کن) تا یک نفر شفاعتگر برای من پیدا شود. این کار را در چهارراهی که منادیگاه است انجام بده. سپس جسد مرا به شهری دور بینداز تا من فتنه و شوری در میان آن مسیحیان به پا کنم.»
شخصیتها
– شاه: نماد قدرت ظاهری و کسی که میخواهد دیگران را رام کند.
– وزیر گبر (زرتشتی): نماد نیرنگ و فریبکاری که برای رسیدن به هدفش از خودش هم میگذرد.
– مسیحیان: نماد گروهی که دینشان در ظاهر پنهان است و نمیشود با زور از بین برد.
سیر داستان
وزیر به شاه میگوید: «کشتن مستقیم فایده ندارد چون دین پیدا نیست. باید طوری نقشه بکشم که خودشان دینشان را رها کنند یا نابود شوند.»
سپس نقشهای شیطانی میکشد:
1. شاه مرا به شکلی وحشتناک مثله کند (در ملأ عام).
2. جسد مرا به شهر مسیحیان بیندازد.
3. من (وزیر) از پیش خود به آنها میگویم: «من برای دفاع از شما کشته شدم. حالا از من تبرک بجویید و از من پیروی کنید.»
4. آنگاه آنها دین خود را رها میکنند و گرفتار فریب من میشوند.
در واقع وزیر با فداکاری دروغین میخواهد مسیحیان را گمراه کند و آنها را از دین خود دور سازد.
نکته اصلی حکایت
مولانا در ادامه این حکایت (که اینجا فقط بخش اول آن آمده) نشان میدهد که دین واقعی در ظاهر نیست و با کشتن و زور از بین نمیرود. اما بزرگترین خطر برای یک آیین، فریبکاری و تزویر درونی است، نه حملهٔ بیرونی.
در واقع وزیر با استفاده از نماد شهادت دروغین، راه نفوذ به قلب مسیحیان را پیدا میکند. این هشدار مولاناست که:
دشمن گاهی در لباس فداکار و شهید ظاهر میشود و دین را از درون تهی میکند.
نتیجه اخلاقی
– دین را با زور نمیتوان از بین برد (چون دین بویی ندارد که با کشتن نابود شود).
– خطرناکترین دشمن، کسی است که خود را قربانی نشان دهد تا اعتماد مردم را جلب کند.
– مولانا میگوید: مراقب باش گمراهان با لباس صلاح و شهادتطلبی، تو را از راه به در نکنند.
مطلب مشابه: حکایت بود بقّالی و وی را طوطیی از مثنوی معنوی مولانا + نثر ساده و پیام حکایت
مطلب مشابه: حکایت بر بالینِ تربتِ یحیی از گلستان سعدی / تفسیر و نثر این حکایت
فال و سرگرمی امروز
فال روزانه ماه تولد، حافظ، تاروت، ابجد و استخاره را از مسیرهای اصلی روزانه ببینید.










