قصه بچگانه برای بچه های افسرده؛ داستان‌های آموزنده کودکانه برای غلبه بر افسردگی

قصه بچگانه برای بچه های افسرده؛ داستان‌های آموزنده کودکانه برای غلبه بر افسردگی

افسردگی در کودکان، گاهی خود را در سکوت، انزوا و از دست‌دادنِ شوقِ بازی و زندگی نشان می‌دهد. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از قصه بچگانه برای بچه های افسرده و داستان‌های آموزنده کودکانه برای غلبه بر افسردگی را گردآوری کرده‌ایم تا با این قصه‌ها، به کودکان یادآوری کنیم که «غم‌ها، مهمان‌های موقتی‌اند» و «نورِ امید، حتی در تاریک‌ترین روزها هم می‌تواند پیدا شود». این داستان‌ها را برای کودکانتان بخوانید و با آنها دربارهٔ احساسات، پذیرشِ خود و یافتنِ دلخوشی‌های کوچک، گفتگو کنید.

جعبهٔ نور گمشده

در یک اتاق کوچک و تاریک، دختری به اسم «آوا» زندگی می‌کرد که یک جعبهٔ نور داشت. جعبه، کوچک و چوبی بود و هر روز صبح، وقتی آوا آن را باز می‌کرد، نوری گرم و طلایی از آن بیرون می‌آمد و تمام اتاق را روشن می‌کرد. اما یک روز، آوا جعبه را باز کرد و هیچ نوری در آن نبود. جعبه خالی بود و تاریکی، مثل یک ابر سیاه، روی دل آوا نشست. آوا احساس کرد که همه چیز بی‌رنگ و بی‌مزه شده است. حتی خورشید، دیگر برایش گرم نبود و لبخندهای مادر، دیگر دلش را آرام نمی‌کرد. آوا با خودش گفت: «نور من رفت و دیگر هیچ وقت برنمی‌گردد.»

روزها گذشت و آوا هر روز جعبه را باز می‌کرد، اما نوری در آن نبود. او دیگر از رختخواب بیرون نمی‌آمد، با کسی حرف نمی‌زد و حتی نقاشی کشیدن را هم کنار گذاشته بود. مادرش که نگران شده بود، یک روز کنارش نشست و گفت: «آوا جان، نور جعبه گم شده، اما نور درون تو گم نشده است. گاهی نور، فقط خودش را پنهان می‌کند تا ما به دنبالش بگردیم.» آوا با ناراحتی گفت: «اما من هر چه گشتم، نوری پیدا نکردم. شاید دیگر نوری در کار نباشد.»

مادرش دستش را گرفت و گفت: «بیا یک جستجو کنیم. شاید نور در جای دیگری پنهان شده باشد.» مادرش او را به باغچه برد و گفت: «ببین، این گل کوچک را ببین. چطور با وجود خاک تیره، باز هم جوانه می‌زند. نورش از درون خودش است.» آوا به گل نگاه کرد و برای اولین بار بعد از روزها، لبخندی زد. روز بعد، مادرش او را به پارک برد و گفت: «ببین، آن پرنده را ببین. چطور با وجود سرما، باز هم آواز می‌خواند. نورش از درون خودش است.» آوا به آواز پرنده گوش داد و دلش کمی آرام گرفت. روز بعد، مادرش او را به کنار دریا برد و گفت: «ببین، آن موج‌ها را ببین. چطور با وجود سختی، باز هم به ساحل می‌رسند. نورشان از درون خودشان است.»

آوا که این همه زیبایی را دید، به مادرش گفت: «مادر، فکر می‌کنم نور من هم درون خودم پنهان شده است. شاید من فقط باید به دنبالش بگردم.» مادرش لبخند زد و گفت: «آفرین، آوا! نور تو هیچ وقت نرفت. فقط تاریکی، تو را فریب داده بود. حالا که به دنبالش گشتی، دوباره پیدا شده است.» آوا شب که به خانه برگشت، جعبه را باز کرد. این بار، نوری گرم و طلایی از آن بیرون آمد که تمام اتاق را روشن کرد. آوا فهمید که نور، هیچ وقت گم نمی‌شود. فقط گاهی خودش را پنهان می‌کند تا ما ارزشش را بهتر بدانیم.

قصه‌های بیشتر: قصه برای کودکان بیش فعال | قصه بچگانه با موضوع موفقیت و شکست

ستاره‌ای که خاموش شده بود

ستاره‌ای که خاموش شده بود

در آسمان پهناور شب، یک ستارهٔ کوچک به اسم «نورا» زندگی می‌کرد که یک روز از درخشیدن بازماند. هر شب که بقیه ستاره‌ها با قدرت می‌درخشیدند، نورا در گوشه‌ای پنهان می‌شد و با خودش می‌گفت: «من ارزش درخشیدن ندارم. نور من آنقدر ضعیف است که هیچ کس مرا نمی‌بیند.» نورا دیگر از آسمان لذت نمی‌برد و شب‌ها را با غم و اندوه سپری می‌کرد. ماه که از دور ناراحتی نورا را دید، یک شب به او نزدیک شد و گفت: «ای ستارهٔ کوچک! چرا دیگر نمی‌درخشی؟» نورا با ناراحتی گفت: «چون من ارزشی ندارم. نور من آنقدر کم است که هیچ کس مرا نمی‌بیند.»

ماه با مهربانی گفت: «نورا جان، گاهی خاموشی، فقط یک استراحت است. گاهی یک ستاره باید خاموش شود تا بتواند دوباره با نوری تازه و قوی‌تر بدرخشد. تو فقط به خودت فرصت بده.» نورا که حرف ماه را باور نمی‌کرد، شب بعد دوباره در تاریکی فرو رفت. اما یک کودک در زمین، نگاهش به آسمان بود و با ناراحتی می‌گفت: «ستارهٔ محبوبم کجاست؟» کودک منتظر درخشش نورا بود تا آرزویی بکند. نورا که دلش برای کودک سوخت، با تمام وجودش شروع به درخشیدن کرد. نور کوچکش در دل تاریکی، مانند یک چراغ امید، می‌درخشید. کودک با خوشحالی فریاد زد: «ستاره‌ام برگشت!» و آرزویش را کرد.

نورا فهمید که حتی نور کوچکش هم برای کسی ارزش دارد. از آن شب، نورا فهمید که خاموشی، پایان کار نیست، بلکه فرصتی برای بازیابی و درخشیدن دوباره است. او یاد گرفت که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها، می‌توان دوباره روشن شد.

خرس تنها و درخت دوستی

در یک جنگل بزرگ، خرسی به اسم «بهمن» زندگی می‌کرد که از همه چیز ناراحت بود. هیچ کس با او بازی نمی‌کرد، هیچ کس به او توجه نمی‌کرد و او احساس می‌کرد که هیچ کس دوستش ندارد. یک روز، بهمن زیر یک درخت کهنسال نشست و گریه کرد. درخت با صدای آرامی گفت: «ای خرس کوچک! چرا گریه می‌کنی؟» بهمن با ناراحتی گفت: «چون هیچ کس مرا دوست ندارد. من تنها هستم و هیچ کس به من توجه نمی‌کند.»

درخت با مهربانی گفت: «بهمن جان، گاهی ما خودمان را از دیگران دور می‌کنیم، بدون اینکه متوجه باشیم. شاید اگر یک قدم به سوی دیگران بروی، آنها هم به سوی تو بیایند.» بهمن که حرف درخت را باور نمی‌کرد، اما تصمیم گرفت امتحان کند. روز بعد، یک خرگوش کوچک را دید که گریه می‌کرد. بهمن با ترس به سمتش رفت و گفت: «چرا گریه می‌کنی؟» خرگوش گفت: «لانه‌ام خراب شده و جایی برای خواب ندارم.» بهمن با مهربانی گفت: «بیا پیش من، در لانه‌ام جای هست.»

از آن روز، بهمن دوستان جدیدی پیدا کرد. هر روز یک حیوان جدید به لانه‌اش سر می‌زد و با هم بازی می‌کردند. بهمن فهمید که تنهایی، فقط یک احساس است که با یک قدم کوچک می‌توان آن را تغییر داد.

ماهی کوچولو و اقیانوس غم

در یک اقیانوس بزرگ، ماهی کوچکی به اسم «تاریک» زندگی می‌کرد که از همه چیز ناراحت بود. آب اقیانوس برایش سرد و تاریک بود و هیچ چیز نمی‌توانست او را خوشحال کند. یک روز، یک لاک‌پشت پیر به او گفت: «تاریک جان، چرا اینقدر غمگینی؟» تاریک با ناراحتی گفت: «چون اقیانوس خیلی بزرگ و تاریک است. من هیچ جا را نمی‌شناسم و هیچ کس با من نیست.» لاک‌پشت گفت: «بیا با من بیا، یک جای قشنگ بهت نشان می‌دهم.»

لاک‌پشت تاریک را به یک باغ مرجانی برد که پر از رنگ و نور بود. تاریک با تعجب به همه جا نگاه کرد و گفت: «اینجا خیلی قشنگ است! چرا تا حالا به اینجا نیامده بودم؟» لاک‌پشت گفت: «چون تو فقط به تاریکی نگاه می‌کردی، نه به زیبایی‌های اطرافت. گاهی غم، فقط یک عینک است که همه چیز را تیره نشان می‌دهد. کافی است عینک را برداری تا دنیا را قشنگ ببینی.» تاریک عینک غم را برداشت و دنیا را پر از رنگ و زیبایی دید.

قصه نورا کوچولو

قصه نورا کوچولو

در سرزمینی دور، بالای کوه‌های بلند و میان آسمان آبی، ابر کوچولویی زندگی می‌کرد به نام «نورا».

نورا مثل ابرهای دیگر نبود. بیشتر ابرها صبح‌ها با طلوع خورشید از خواب بیدار می‌شدند، به سمت دشت‌ها می‌رفتند، با هم بازی می‌کردند، شکل‌های عجیب می‌ساختند و وقتی وقتش می‌رسید، باران می‌باریدند.

اما نورا مدت‌ها بود که دیگر هیچ‌کدام از این کارها را دوست نداشت.

صبح‌ها که خورشید طلوع می‌کرد، نورا چشم‌هایش را باز می‌کرد، اما دلش نمی‌خواست از جای خودش تکان بخورد. نه اینکه خوابش بیاید؛ فقط هیچ چیزی برایش جالب نبود.

ابرهای دیگر می‌گفتند:

«نورا، بیا با هم مسابقه بدهیم!»

اما نورا جواب می‌داد:

«حوصله ندارم.»

یکی دیگر می‌گفت:

«بیا ببینیم امروز چه شکلی می‌توانیم بسازیم! من می‌توانم شبیه یک فیل شوم!»

نورا آرام می‌گفت:

«هر شکلی که می‌خواهی بساز.»

گاهی هم هیچ جوابی نمی‌داد.

حتی وقتی باد ملایم می‌وزید و ابرها را به جاهای مختلف آسمان می‌برد، نورا دیگر از پرواز کردن لذت نمی‌برد. زمانی دوست داشت با باد مسابقه بدهد و هرچه سریع‌تر از بالای کوه‌ها عبور کند، اما حالا گوشه‌ای از آسمان می‌ماند و به پایین نگاه می‌کرد.

پایین، شهر کوچکی بود با خانه‌های رنگارنگ، درخت‌های سبز و کوچه‌هایی که کودکان در آن بازی می‌کردند.

نورا مدت‌ها بود به آن شهر نگاه می‌کرد.

اما نمی‌دانست چرا دیگر دلش نمی‌خواست به آنجا باران ببارد.

یک روز ابر پیر و دانایی به نام «ماه‌تاب» که سال‌ها در آسمان زندگی کرده بود، کنار نورا آمد.

ماه‌تاب گفت:

«امروز خیلی ساکتی.»

نورا گفت:

«من همیشه ساکتم.»

ماه‌تاب لبخند کوچکی زد و گفت:

«نه. قبلاً این‌طور نبودی.»

نورا چیزی نگفت.

ماه‌تاب پرسید:

«می‌دانی چه اتفاقی برایت افتاده؟»

نورا شانه‌های ابری‌اش را بالا انداخت.

«نه.»

«غمگینی؟»

نورا کمی فکر کرد.

«شاید.»

«خسته‌ای؟»

«شاید.»

«دلت برای چیزی تنگ شده؟»

نورا باز هم چیزی نگفت.

ماه‌تاب اصرار نکرد. فقط کنار او ماند.

گاهی آدم‌ها و حتی ابرهای کوچک، وقتی ناراحت‌اند، نمی‌توانند دقیقاً بگویند چه چیزی در دلشان می‌گذرد.

گاهی فقط می‌دانند که دیگر مثل قبل خوشحال نیستند.

نورا هم همین‌طور بود.

او نمی‌دانست چرا بازی کردن دیگر خوشحالش نمی‌کند. نمی‌دانست چرا صبح‌ها از بیدار شدن خوشحال نمی‌شود. نمی‌دانست چرا گاهی دلش می‌خواهد همه‌چیز را رها کند و در گوشه‌ای از آسمان بماند.

فقط می‌دانست که در دلش سنگینی بزرگی وجود دارد.

ماه‌تاب گفت:

«لازم نیست همین امروز جواب همه‌چیز را پیدا کنی.»

نورا به او نگاه کرد.

«اما اگر ندانم چه شده، چطور می‌توانم خوب شوم؟»

ماه‌تاب گفت:

«گاهی اول باید اجازه بدهی کسی کنارت بماند.»

نورا آرام پرسید:

«حتی اگر حرفی برای گفتن نداشته باشم؟»

«حتی آن وقت.»

از آن روز، ماه‌تاب هر روز کنار نورا می‌نشست.

گاهی با او حرف می‌زد.

گاهی داستان تعریف می‌کرد.

گاهی هم هیچ نمی‌گفت.

فقط کنار او می‌ماند.

روز اول، نورا هیچ حرفی نزد.

روز دوم هم همین‌طور.

روز سوم، وقتی ماه‌تاب داشت از یک سفر قدیمی تعریف می‌کرد، نورا گفت:

«من قبلاً دوست داشتم با باد مسابقه بدهم.»

ماه‌تاب لبخند زد.

«می‌دانم.»

«اما حالا دیگر دوست ندارم.»

«اشکالی ندارد.»

نورا با تعجب گفت:

«اشکالی ندارد؟»

«نه. آدم همیشه نمی‌تواند همه‌چیز را مثل گذشته دوست داشته باشد.»

نورا مدتی ساکت ماند.

«اما همه می‌گویند باید خوشحال باشم.»

ماه‌تاب گفت:

«چه کسی این را گفته؟»

«همه.»

«همه چه کسانی؟»

نورا فکر کرد.

«ابرهای دیگر.»

«آن‌ها می‌دانند در دل تو چه می‌گذرد؟»

نورا سرش را تکان داد.

«نه.»

ماه‌تاب گفت:

«پس نمی‌توانند به جای تو تصمیم بگیرند که چه احساسی داشته باشی.»

نورا برای اولین بار در مدت زیادی، احساس کرد کسی حرفش را فهمیده است.

روزها گذشتند.

ماه‌تاب از نورا نخواست شاد باشد.

از او نخواست بازی کند.

از او نخواست لبخند بزند.

فقط هر روز کنارش می‌ماند و گاهی سؤال‌های کوچکی می‌پرسید.

«امروز دلت بیشتر شبیه چه چیزی است؟»

نورا گفت:

«مثل یک سنگ.»

روز بعد گفت:

«مثل آسمانی که هیچ ستاره‌ای ندارد.»

روز دیگر گفت:

«مثل یک اتاق تاریک.»

ماه‌تاب هر بار به حرف‌هایش گوش می‌داد.

نه می‌گفت: «این‌قدر ناراحت نباش.»

نه می‌گفت: «باید مثبت فکر کنی.»

نه می‌گفت: «دیگران مشکلات بزرگ‌تری دارند.»

فقط گوش می‌داد.

و همین، برای نورا خیلی مهم بود.

یک روز نورا گفت:

«ماه‌تاب، من فکر می‌کنم هیچ‌کس به من احتیاج ندارد.»

ماه‌تاب کمی سکوت کرد.

سپس گفت:

«چرا این‌طور فکر می‌کنی؟»

نورا به شهر پایین نگاه کرد.

«من مدت‌هاست باران نباریده‌ام. شاید هیچ‌کس متوجه نبودنم نشده باشد.»

ماه‌تاب گفت:

«مطمئنی؟»

نورا گفت:

«بله.»

اما همان لحظه، باد کوچکی از سمت شهر وزید.

باد گفت:

«نورا!»

نورا و ماه‌تاب به سمت او برگشتند.

باد نفس‌نفس‌زنان گفت:

«بالاخره پیدایت کردم!»

نورا پرسید:

«مرا می‌شناسی؟»

باد خندید.

«البته که می‌شناسم! تو همان ابر کوچولویی هستی که همیشه از من جلو می‌زد.»

نورا گفت:

«من دیگر آن‌طور نیستم.»

باد آرام شد.

«می‌دانم.»

نورا با تعجب گفت:

«از کجا؟»

باد گفت:

«چون مدت‌هاست منتظرم دوباره با من مسابقه بدهی.»

نورا چیزی نگفت.

باد ادامه داد:

«در شهر پایین، درخت‌های زیادی تشنه‌اند. باغبان پیر هر روز به آسمان نگاه می‌کند. بچه‌ها هم وقتی می‌خواهند در حیاط بازی کنند، می‌گویند: کاش باران بیاید.»

نورا به پایین نگاه کرد.

«آن‌ها منتظر من هستند؟»

باد گفت:

«شاید منتظر یک ابر خاص نباشند. اما منتظر باران هستند.»

نورا آهسته گفت:

«من نمی‌توانم باران ببارم.»

ماه‌تاب گفت:

«لازم نیست همین حالا بتوانی.»

نورا گفت:

«اما اگر نتوانم چه؟»

ماه‌تاب پاسخ داد:

«آن‌وقت ما دوباره تلاش می‌کنیم.»

آن شب، نورا به حرف‌های باد فکر کرد.

به درخت‌های تشنه.

به باغبان پیر.

به کودکانی که دوست داشتند صدای باران را بشنوند.

اما هنوز دلش سنگین بود.

صبح روز بعد، ماه‌تاب گفت:

«امروز فقط یک کار کوچک انجام بده.»

نورا پرسید:

«چه کاری؟»

«با من تا بالای کوه بیا.»

نورا گفت:

«من حوصله ندارم.»

ماه‌تاب لبخند زد.

«لازم نیست حوصله داشته باشی. فقط بیا.»

نورا کمی فکر کرد.

بعد آرام حرکت کرد.

آن‌ها با هم به سمت کوه رفتند.

مسیر طولانی بود. باد گاهی آن‌ها را به سمت چپ می‌برد و گاهی به سمت راست.

نورا چند بار گفت:

«خسته‌ام.»

ماه‌تاب گفت:

«کمی استراحت کنیم.»

نورا گفت:

«اما هنوز خیلی مانده.»

«مهم نیست. امروز قرار نیست به مقصد برسیم.»

نورا پرسید:

«پس برای چه حرکت می‌کنیم؟»

ماه‌تاب گفت:

«برای اینکه حرکت کنیم.»

نورا این حرف را عجیب دانست.

او همیشه فکر می‌کرد هر کاری باید به نتیجه‌ای برسد.

اگر کسی راه می‌رفت، باید به مقصد می‌رسید.

اگر ابر حرکت می‌کرد، باید باران می‌بارید.

اگر کسی لبخند می‌زد، باید خوشحال بود.

اما ماه‌تاب به او نشان داد که گاهی می‌توان فقط کمی حرکت کرد، بدون اینکه همه‌چیز همان لحظه درست شود.

آن‌ها تا نیمه کوه رفتند.

نورا گفت:

«امروز دیگر نمی‌توانم.»

ماه‌تاب گفت:

«پس همین‌جا بمانیم.»

نورا روی تکه‌ای از باد نشست و به پایین نگاه کرد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، چیزی را دید که قبلاً به آن توجه نکرده بود.

در دامنه کوه، گل کوچکی میان سنگ‌ها رشد کرده بود.

گل بسیار کوچک بود.

آن‌قدر کوچک که شاید هیچ‌کس از دور نمی‌توانست آن را ببیند.

نورا گفت:

«این گل چطور اینجا رشد کرده؟»

ماه‌تاب گفت:

«با کمی باران، کمی نور خورشید و مقدار زیادی صبر.»

نورا به گل نگاه کرد.

«اما اینجا خیلی خشک است.»

«بله.»

«و خیلی کوچک است.»

«بله.»

«و احتمالاً هیچ‌کس هم آن را نمی‌بیند.»

ماه‌تاب گفت:

«شاید.»

نورا آرام گفت:

«پس چرا هنوز رشد می‌کند؟»

ماه‌تاب لبخند زد.

«شاید چون هنوز می‌تواند.»

نورا مدت زیادی به گل نگاه کرد.

آن گل به او یاد داد که رشد کردن همیشه با سر و صدا اتفاق نمی‌افتد.

گاهی یک موجود کوچک، در جایی دورافتاده، فقط هر روز کمی تلاش می‌کند.

نه برای اینکه همه او را ببینند.

نه برای اینکه از همه بهتر باشد.

فقط چون هنوز درونش چیزی برای ادامه دادن وجود دارد.

نورا به ماه‌تاب گفت:

«فکر می‌کنی من هم هنوز می‌توانم؟»

ماه‌تاب پاسخ داد:

«بله.»

«از کجا می‌دانی؟»

«چون هنوز سؤال می‌پرسی.»

نورا به فکر فرو رفت.

شاید هنوز کاملاً خوب نشده بود.

شاید هنوز دلش سنگین بود.

اما برای اولین بار، در دل آن سنگینی، نقطه کوچکی از امید پیدا شده بود.

امید مثل خورشید بزرگ و درخشان نبود.

مثل یک چراغ کوچک بود.

اما همان چراغ کوچک هم کافی بود تا تاریکی کامل نباشد.

روز بعد، نورا تصمیم گرفت یک کار کوچک دیگر انجام دهد.

او به سمت شهر رفت.

نه برای باران باریدن.

فقط برای اینکه نزدیک‌تر باشد.

وقتی به شهر رسید، صدای کودکی را شنید.

دختربچه‌ای کنار پنجره نشسته بود.

او به آسمان نگاه می‌کرد و گفت:

«کاش امروز باران می‌بارید.»

نورا شنید.

دلش لرزید.

دختربچه ادامه داد:

«دلم برای صدای باران تنگ شده.»

نورا آرام‌تر شد.

او ناگهان فهمید که تنها خودش نیست که دلتنگ چیزی شده است.

آدم‌ها و ابرها گاهی دلشان برای چیزهایی تنگ می‌شود که خودشان هم نمی‌دانند چطور دوباره به دستشان بیاورند.

نورا همان‌جا ماند.

باد آرامی آمد.

قطره کوچکی از رطوبت درون نورا جمع شد.

نورا تعجب کرد.

یک قطره کوچک.

خیلی کوچک.

آن‌قدر کوچک که خودش هم فکر کرد شاید اشتباه دیده باشد.

قطره از او جدا شد و پایین افتاد.

روی برگ یک درخت نشست.

درخت تکان کوچکی خورد.

نورا گفت:

«من باران باریدم؟»

ماه‌تاب که از دور مراقب او بود، گفت:

«یک قطره.»

نورا لبخند نزد.

اما احساس کرد چیزی درونش کمی سبک‌تر شده است.

روز بعد، دوباره یک قطره بارید.

روز بعد، سه قطره.

چند روز بعد، نورا توانست یک باران کوتاه ببارد.

بارانش زیاد نبود.

کودکان شهر نتوانستند زیر آن چترهایشان را کنار بگذارند و در باران بازی کنند.

اما درخت‌ها خوشحال شدند.

گل کوچک دامنه کوه آب خورد.

و دختربچه‌ای که کنار پنجره نشسته بود، لبخند زد.

نورا از دور لبخند او را دید.

و برای اولین بار در مدت زیادی، خودش هم کمی احساس خوبی کرد.

اما هنوز همه روزها خوب نبودند.

یک روز دوباره دل نورا سنگین شد.

با خودش گفت:

«امروز نمی‌توانم.»

و واقعاً هم نتوانست.

نه باران بارید.

نه حرکت کرد.

نه با باد حرف زد.

فقط گوشه‌ای از آسمان ماند.

ماه‌تاب آمد و کنار او نشست.

نورا گفت:

«فکر کردم دیگر خوب شده‌ام.»

ماه‌تاب گفت:

«تو قرار نیست همیشه فقط خوب باشی.»

نورا گفت:

«پس چرا دوباره ناراحت شدم؟»

ماه‌تاب گفت:

«چون ناراحتی گاهی دوباره برمی‌گردد.»

نورا ناراحت شد.

«یعنی همه تلاش‌هایم بی‌فایده بود؟»

ماه‌تاب با مهربانی گفت:

«نه. وقتی موج دریا دوباره بالا می‌آید، به این معنا نیست که قایق هرگز حرکت نکرده است.»

نورا ساکت شد.

ماه‌تاب ادامه داد:

«تو یاد گرفته‌ای وقتی حالت خوب نیست، تنها نمانی. یاد گرفته‌ای درباره احساست حرف بزنی. یاد گرفته‌ای از دیگران کمک بخواهی. این‌ها چیزهایی نیستند که با یک روز بد ناپدید شوند.»

نورا گفت:

«پس می‌توانم دوباره کمک بخواهم؟»

«هر وقت خواستی.»

«حتی اگر قبلاً کمک گرفته باشم؟»

«به‌خصوص آن وقت.»

نورا برای مدتی به آسمان نگاه کرد.

سپس گفت:

«ماه‌تاب؟»

«بله؟»

«امروز می‌توانی فقط کنارم بمانی؟»

ماه‌تاب گفت:

«بله.»

و کنار او ماند.

نه نصیحتی کرد.

نه از نورا خواست شاد باشد.

نه گفت که فردا حتماً همه‌چیز عالی می‌شود.

فقط ماند.

گاهی همین کافی است.

چند هفته بعد، نورا تغییر کرده بود.

نه اینکه همیشه شاد باشد.

نه اینکه دیگر هیچ‌وقت ناراحت نشود.

نه اینکه هر روز باران ببارد.

اما دیگر فکر نمی‌کرد که باید همه مشکلاتش را به تنهایی حل کند.

وقتی دلش سنگین می‌شد، به ماه‌تاب می‌گفت.

وقتی انرژی نداشت، استراحت می‌کرد.

وقتی نمی‌خواست بازی کند، خودش را مجبور نمی‌کرد.

وقتی کمی توان داشت، یک کار کوچک انجام می‌داد.

گاهی فقط کمی حرکت می‌کرد.

گاهی به یک گل نگاه می‌کرد.

گاهی با باد چند دقیقه حرف می‌زد.

گاهی یک قطره باران می‌باراند.

و گاهی هم هیچ کاری نمی‌کرد.

اما می‌دانست که هیچ‌کدام از این روزها، ارزش او را تعیین نمی‌کنند.

یک روز، باد دوباره به سراغ نورا آمد.

«نورا!»

نورا گفت:

«بله؟»

«می‌خواهی مسابقه بدهیم؟»

نورا به باد نگاه کرد.

مدتی فکر کرد.

سپس گفت:

«امروز نه.»

باد کمی جا خورد.

«فردا؟»

نورا لبخند زد.

«شاید.»

باد گفت:

«قبول.»

و رفت.

ماه‌تاب از نورا پرسید:

«چرا امروز مسابقه ندادی؟»

نورا گفت:

«چون دلم نمی‌خواست.»

ماه‌تاب لبخند زد.

«و چرا احساس گناه نکردی؟»

نورا به آسمان نگاه کرد.

«چون فهمیدم مجبور نیستم همیشه همان ابر قبلی باشم.»

ماه‌تاب چیزی نگفت.

نورا ادامه داد:

«من می‌توانم تغییر کنم. می‌توانم بعضی روزها آرام باشم. بعضی روزها غمگین باشم. بعضی روزها خوشحال باشم. اما هنوز همان نورا هستم.»

ماه‌تاب گفت:

«حالا حرف مهمی زدی.»

نورا به شهر پایین نگاه کرد.

درخت‌ها سبزتر شده بودند.

گل کوچک دامنه کوه بزرگ‌تر شده بود.

دختربچه کنار پنجره دیگر هر روز منتظر باران نبود، اما وقتی باران می‌بارید، با خوشحالی به آسمان نگاه می‌کرد.

نورا احساس کرد چیزی در دلش آرام گرفته است.

او فهمیده بود که آدم‌ها همیشه با یک اتفاق بزرگ خوب نمی‌شوند.

گاهی خوب شدن با یک گفت‌وگوی کوچک شروع می‌شود.

با گفتن جمله‌ای ساده:

«من حالم خوب نیست.»

با پیدا کردن کسی که گوش بدهد.

با قبول کردن اینکه لازم نیست همیشه شاد باشیم.

با انجام دادن یک کار کوچک.

با یک قدم.

با یک نفس.

با یک قطره باران.

و گاهی با این باور که حتی اگر امروز آسمان دل ما ابری باشد، این به معنای آن نیست که خورشید برای همیشه ناپدید شده است.

نورا دیگر از ابر بودنش خجالت نمی‌کشید.

او فهمیده بود که ابرها هم گاهی سنگین می‌شوند.

اما سنگین بودن به معنای تمام شدن نیست.

گاهی یک ابر باید کمی آرام بگیرد.

گاهی باید کسی کنارش بنشیند.

گاهی باید اجازه بدهد بارانش ببارد.

و بعد، آرام‌آرام، دوباره سبک شود.

آن روز، نورا به سمت شهر رفت.

باد هم از راه رسید.

«حالا مسابقه بدهیم؟»

نورا خندید.

«حالا بله.»

باد با سرعت حرکت کرد.

نورا هم پشت سرش رفت.

هر دو از بالای کوه‌ها گذشتند.

از کنار خورشید عبور کردند.

از روی شهر کوچک گذشتند.

و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، نورا با صدای بلند خندید.

اما این بار، شادی او شبیه شادی گذشته نبود.

این شادی آرام‌تر بود.

عمیق‌تر بود.

شاید چون نورا حالا می‌دانست که اگر روزی دوباره غمگین شود، پایان دنیا نیست.

می‌دانست که می‌تواند بایستد.

می‌تواند استراحت کند.

می‌تواند حرف بزند.

می‌تواند کمک بخواهد.

و اگر لازم باشد، دوباره از یک قدم کوچک شروع کند.

همان شب، باران آرامی روی شهر بارید.

نه طوفانی بود و نه شدید.

فقط بارانی نرم و آرام.

دختربچه کنار پنجره نشست و به صدای قطره‌ها گوش داد.

درخت‌ها برگ‌هایشان را تکان دادند.

گل کوچک دامنه کوه، قطره‌ای از باران را نوشید.

و نورا، بالای همه آن‌ها، در آسمان شناور بود.

او هنوز یک ابر بود.

اما دیگر فکر نمی‌کرد که باید همیشه روشن و شاد به نظر برسد.

او فهمیده بود که حتی ابرهای غمگین هم می‌توانند دوباره باران شوند.

و بعد، اگر زمانش برسد، دوباره سبک شوند و به سوی آسمان آبی حرکت کنند.

قصه‌های بیشتر: قصه برای کودکان بازیگوش | قصه بچگانه با موضوع گریه کردن

باغچهٔ رؤیاهای فراموش‌شده

باغچهٔ رؤیاهای فراموش‌شده

در یک خانهٔ قدیمی و بزرگ، پسری به اسم «آرین» زندگی می‌کرد که روزهایش را با ناراحتی و بی‌حوصلگی می‌گذراند. هیچ چیز برایش لذتی نداشت. غذاها بی‌مزه بودند، بازی‌ها خسته‌کننده، و حتی خورشید برایش نور کافی نداشت. مادرش هر چه تلاش می‌کرد تا او را خوشحال کند، فایده نداشت. آرین در اتاقش می‌نشست و به دیوار خیره می‌شد و با خودش می‌گفت: «هیچ چیز برایم مهم نیست. همه چیز یک رنگ است. همه چیز یک مزه است.» مادرش که نگران بود، یک روز او را به پشت بام برد و گفت: «آرین جان، یک باغچهٔ کوچک اینجا هست که سال‌هاست کسی به آن سر نزده. شاید اگر آن را آباد کنی، کمی حوصله‌ات سر برود.» آرین با بی‌حوصلگی گفت: «باغچه؟ چه فرقی می‌کند؟ هیچ چیز فرقی نمی‌کند.» اما مادرش اصرار کرد و آرین با اکراه قبول کرد.

روز اول، آرین با بی‌حالی به باغچه نگاه کرد. خاک خشک و ترک‌خورده، علف‌های هرز بلند، و گلدان‌های شکسته. با خودش گفت: «این که هیچی نیست. اینجا هیچ چیزی نمی‌روید.» اما یک بذر کوچک در گوشهٔ باغچه توجهش را جلب کرد. یک بذر کوچک و سیاه که در میان خاک خشک، تنها و رها شده بود. آرین با خودش گفت: «این بذر هم مثل من تنها و بی‌ارزش است.» اما به جای اینکه آن را دور بیندازد، تصمیم گرفت آن را در گلدانی تازه بکارد.

روزها گذشت و آرین هر روز به باغچه می‌رفت و به بذر کوچک آب می‌داد. اول هیچ اتفاقی نیفتاد و آرین ناامید شد. با خودش گفت: «دیدم! هیچ چیزی نمی‌روید! این کار بی‌فایده بود!» اما روز بعد، وقتی به باغچه رفت، یک جوانهٔ کوچک سبز از دل خاک بیرون زده بود. آرین با تعجب به آن نگاه کرد. یک جوانهٔ کوچک و ضعیف که در میان خاک سخت، راه خودش را پیدا کرده بود. آرین که از این معجزه شگفت‌زده شده بود، با خودش گفت: «اگر این بذر کوچک می‌توانست در این خاک سخت رشد کند، شاید من هم می‌توانستم دوباره رشد کنم.»

هفته‌ها گذشت و آرین هر روز از باغچه مراقبت می‌کرد. کمکم گل‌های دیگری هم سبز شدند. گل‌های قرمز، آبی، زرد و بنفش. باغچه پر از رنگ و زندگی شد. آرین هر روز می‌آمد و با گل‌ها حرف می‌زد. به آنها آب می‌داد، خاکشان را نرم می‌کرد و از زیبایی‌شان لذت می‌برد. یک روز، مادرش به باغچه آمد و با چشمانی پر از اشک گفت: «آرین جان، تو این باغچه را دوباره زنده کردی. همان طور که تو به این گل‌ها زندگی دادی، خودت هم دوباره زنده شدی.» آرین که به گل‌های رنگارنگ نگاه می‌کرد، لبخند زد و گفت: «مادر، من فهمیدم که حتی در سخت‌ترین خاک‌ها هم می‌توان رشد کرد. فقط باید کمی صبر داشت و به خودش ایمان داشت.» از آن روز، آرین دیگر آن پسر غمگین و بی‌حال نبود. او یاد گرفت که هر روز، یک دانهٔ کوچک امید بکارد و به آن آب دهد تا دوباره سبز شود. و باغچهٔ کوچک پشت بام، هر روز به او یادآوری می‌کرد که زندگی، همیشه جای رشد کردن دارد، حتی وقتی همه چیز سخت به نظر می‌رسد.

عروسک گمشده و اتاق تاریک

در یک اتاق تاریک و پر از گرد و غبار، یک عروسک پارچه‌ای قدیمی در گوشه‌ای افتاده بود. سال‌ها بود که هیچ کس با او بازی نکرده بود. رنگش پریده بود، یک چشمش افتاده بود و لباسش پاره شده بود. عروسک هر روز با خودش می‌گفت: «من دیگر هیچ ارزشی ندارم. هیچ کس مرا نمی‌خواهد. من فقط یک عروسک کهنه و بی‌فایده هستم.» یک روز، دختر کوچکی به اسم «نگار» به آن اتاق آمد. داشت دنبال کتابی قدیمی می‌گشت که چشمش به عروسک افتاد. او عروسک را برداشت و با دقت به آن نگاه کرد. عروسک با خودش فکر کرد: «حتماً می‌خواهد مرا دور بیندازد.» اما نگار با مهربانی گفت: «چه عروسک قشنگی! من می‌توانم تو را درست کنم.»

نگار عروسک را به خانه برد. او با دقت، چشم عروسک را دوخت، لباس نو برایش دوخت و موهایش را شانه زد. عروسک که خودش را در آینه دید، باور نمی‌کرد که آن عروسک زیبا، خودش باشد. نگار هر شب عروسک را بغل می‌کرد و با او حرف می‌زد. عروسک که سال‌ها بود کسی با او حرف نزده بود، کمکم احساس زنده بودن کرد. یک شب، عروسک در خواب، عروسک‌های قدیمی دیگر را دید که در آن اتاق تاریک مانده بودند. با خودش گفت: «من نمی‌توانم آنها را تنها بگذارم.» فردا، عروسک از نگار خواست که به اتاق تاریک برگردند. نگار قبول کرد و آنها رفتند و بقیه عروسک‌ها را هم نجات دادند. عروسک فهمید که هر چیز قدیمی و فرسوده‌ای، اگر کسی به آن عشق بورزد، دوباره زنده می‌شود. همان طور که او با عشق نگار، دوباره جان گرفت.

بادکنک سفید و آسمان خاکستری

در یک روز خاکستری و بارانی، یک بادکنک سفید در گوشهٔ خیابان افتاده بود. بادکنک خیلی ناراحت بود. باد نداشت، هوا سرد بود و هیچ کس به او توجه نمی‌کرد. یک پسر کوچک به اسم «رامین» از آنجا رد می‌شد. بادکنک را دید و گفت: «چه بادکنک قشنگی! چرا اینجا تنها افتاده‌ای؟» بادکنک با ناراحتی گفت: «چون من بی‌ارزش هستم. هیچ کس مرا نمی‌خواهد.» رامین گفت: «بیا با من بیا. من تو را به خانه می‌برم.»

رامین بادکنک را به خانه برد و آن را به نخ بست. بادکنک در اتاق گرم و روشن، کمکم احساس بهتری پیدا کرد. روز بعد، رامین بادکنک را به پارک برد. بادکنک با دیدن بچه‌های شاد و خندان، با خودش گفت: «شاید من هم می‌توانم شاد باشم.» رامین بادکنک را رها کرد و بادکنک به آسمان رفت. بادکنک که در آسمان آبی و روشن پرواز می‌کرد، فهمید که هر چقدر هم تنها و غمگین باشد، همیشه جایی هست که بتواند دوباره پرواز کند.

قصه پسرکی که خورشید کوچکش را پیدا کرد

قصه پسرکی که خورشید کوچکش را پیدا کرد

قصه پسرکی که خورشید کوچکش را پیدا کرد

در شهری آرام و زیبا، پسربچه‌ای به نام «سام» زندگی می‌کرد. سام هشت ساله بود و زمانی یکی از شادترین بچه‌های محله به شمار می‌رفت.

صبح‌ها با صدای مادرش از خواب بیدار می‌شد و قبل از اینکه چشم‌هایش را کاملاً باز کند، درباره برنامه آن روزش حرف می‌زد.

«امروز می‌توانم با دوستم فوتبال بازی کنم؟»

«بعدازظهر می‌توانیم به پارک برویم؟»

«امشب برایم داستان می‌خوانی؟»

سام همیشه برای انجام دادن کارهای مختلف هیجان داشت.

اگر باران می‌بارید، با خوشحالی از پنجره به خیابان نگاه می‌کرد.

اگر خورشید می‌درخشید، دلش می‌خواست بیرون برود.

اگر برف می‌آمد، برای ساختن آدم‌برفی لحظه‌شماری می‌کرد.

اما مدتی بود که همه‌چیز تغییر کرده بود.

سام صبح‌ها از خواب بیدار می‌شد، اما دلش نمی‌خواست از تخت بیرون بیاید.

مادرش می‌گفت:

«سام، صبح شده عزیزم.»

سام چشم‌هایش را باز می‌کرد و می‌گفت:

«می‌دانم.»

«صبحانه آماده است.»

«نمی‌خواهم.»

«می‌خواهی کمی بیشتر بخوابی؟»

سام شانه‌هایش را بالا می‌انداخت.

«نمی‌دانم.»

مادرش می‌پرسید:

«حالت خوب نیست؟»

سام می‌گفت:

«خوبم.»

اما خودش می‌دانست که خوب نیست.

فقط نمی‌دانست چطور این را توضیح دهد.

او دیگر از بازی‌هایی که قبلاً دوست داشت، لذت نمی‌برد.

دوستش «پارسا» هر روز از او می‌خواست به زمین بازی برود.

«سام، بیا فوتبال بازی کنیم.»

سام می‌گفت:

«حوصله ندارم.»

«بیا فقط کمی قدم بزنیم.»

«نه.»

«بیا با هم بازی کامپیوتری کنیم.»

سام گاهی جواب می‌داد:

«هر کاری می‌خواهی بکن.»

اما خودش هیچ کاری نمی‌کرد.

گاهی ساعت‌ها روی تخت می‌نشست و به دیوار نگاه می‌کرد.

گاهی از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد، اما هیچ چیزی توجهش را جلب نمی‌کرد.

مادرش وقتی او را این‌طور می‌دید، نگران می‌شد.

یک روز از او پرسید:

«سام، می‌خواهی درباره چیزی با من حرف بزنی؟»

سام گفت:

«نه.»

«مطمئنی؟»

«بله.»

مادرش کنار او نشست.

«لازم نیست اگر نمی‌خواهی همه‌چیز را توضیح بدهی.»

سام چیزی نگفت.

مادرش ادامه داد:

«فقط می‌خواهم بدانی که اگر روزی خواستی حرف بزنی، من گوش می‌دهم.»

سام سرش را پایین انداخت.

«من نمی‌دانم چه چیزی بگویم.»

مادرش گفت:

«گاهی لازم نیست آدم بداند چه بگوید. می‌تواند فقط بگوید: نمی‌دانم چه حسی دارم.»

سام آرام گفت:

«من نمی‌دانم چه حسی دارم.»

مادرش دست او را گرفت.

«همین هم یک شروع است.»

آن شب، مادر سام او را نزد روان‌شناس کودکان برد.

روان‌شناس زنی مهربان بود به نام «خانم آذر».

در اتاق او اسباب‌بازی‌های زیادی وجود داشت.

یک قفسه پر از کتاب.

چند عروسک.

مدادهای رنگی.

و یک پنجره بزرگ که به باغ کوچکی باز می‌شد.

خانم آذر به سام گفت:

«می‌توانی هر جایی که دوست داری بنشینی.»

سام روی صندلی نشست.

خانم آذر پرسید:

«دوست داری با مدادها نقاشی کنی؟»

سام گفت:

«نه.»

«با ماشین‌ها بازی کنی؟»

«نه.»

«کتاب بخوانی؟»

«نه.»

خانم آذر لبخند زد.

«اشکالی ندارد.»

سام به او نگاه کرد.

«چرا همیشه می‌گویید اشکالی ندارد؟»

خانم آذر گفت:

«چون خیلی وقت‌ها بچه‌ها فکر می‌کنند اگر چیزی را دوست نداشته باشند یا نتوانند کاری را انجام دهند، حتماً مشکلی در آن‌ها وجود دارد.»

سام چیزی نگفت.

خانم آذر ادامه داد:

«اما آدم‌ها همیشه انرژی یکسانی ندارند.»

سام پرسید:

«یعنی من تنبل نیستم؟»

خانم آذر گفت:

«من نگفتم تنبل هستی.»

سام گفت:

«همه فکر می‌کنند من تنبلم.»

«چه کسی؟»

سام کمی فکر کرد.

«خودم.»

خانم آذر آرام گفت:

«گاهی ما حرف‌هایی را درباره خودمان باور می‌کنیم، حتی وقتی درست نیستند.»

سام به کف اتاق نگاه کرد.

«من قبلاً خیلی کارها می‌کردم.»

«می‌دانم.»

«حالا نمی‌توانم.»

«شاید فعلاً انرژی‌ات کمتر شده است.»

سام گفت:

«من می‌خواهم دوباره مثل قبل شوم.»

خانم آذر پرسید:

«چرا؟»

سام با تعجب گفت:

«چون آن موقع خوشحال بودم.»

خانم آذر لبخند زد.

«شاید لازم نباشد دقیقاً مثل قبل شوی.»

سام چیزی نگفت.

«شاید بتوانی آرام‌آرام نسخه تازه‌ای از خودت را پیدا کنی.»

سام پرسید:

«نسخه تازه؟»

«بله. کسی که هنوز همان سام است، اما چیزهای تازه‌ای درباره خودش یاد گرفته است.»

سام نمی‌دانست این حرف یعنی چه.

خانم آذر یک دفترچه کوچک به او داد.

روی جلد آن یک خورشید زرد کشیده شده بود.

«این دفترچه برای توست.»

سام گفت:

«من که دفترچه نمی‌خواهم.»

«لازم نیست دوستش داشته باشی.»

سام به او نگاه کرد.

خانم آذر گفت:

«فقط می‌توانی هر روز یک چیز کوچک در آن بنویسی.»

«چه چیزی؟»

«هر چیزی که خواستی.»

«مثلاً؟»

«مثلاً اینکه امروز چه چیزی ناراحتت کرد.»

سام گفت:

«اگر چیزی ناراحتم نکرده باشد؟»

«آن وقت می‌توانی بنویسی: امروز چیزی مرا ناراحت نکرد.»

«اگر چیزی خوشحالم نکرده باشد؟»

«می‌توانی بنویسی: امروز چیزی مرا خوشحال نکرد.»

سام به دفترچه نگاه کرد.

«این دفترچه قرار است مرا خوشحال کند؟»

خانم آذر گفت:

«نه. قرار نیست تو را مجبور کند خوشحال باشی.»

«پس چه کار می‌کند؟»

«کمک می‌کند بفهمی درونت چه می‌گذرد.»

سام دفترچه را گرفت.

آن شب، وقتی به خانه برگشت، آن را روی میز گذاشت.

اما چیزی در آن ننوشت.

روز بعد هم ننوشت.

روز سوم، مادرش پرسید:

«دفترچه‌ات را باز کردی؟»

سام گفت:

«نه.»

«اشکالی ندارد.»

سام ناگهان عصبانی شد.

«همه‌چیز برای شما اشکالی ندارد!»

مادرش ساکت شد.

سام خودش هم از حرفی که زده بود تعجب کرد.

مادرش گفت:

«فکر می‌کنم امروز خیلی خسته‌ای.»

سام گفت:

«من همیشه خسته‌ام.»

مادرش چیزی نگفت.

سام به اتاقش رفت و در را بست.

روی تخت نشست.

مدتی به دفترچه نگاه کرد.

بعد آن را باز کرد.

در صفحه اول نوشت:

«امروز عصبانی بودم.»

همین.

بعد دفترچه را بست.

روز بعد، خانم آذر از او پرسید:

«در دفترچه چیزی نوشتی؟»

سام گفت:

«بله.»

«دوست داری برایم بخوانی؟»

سام دفترچه را باز کرد.

«امروز عصبانی بودم.»

خانم آذر گفت:

«ممنون که گفتی.»

سام منتظر بود او بپرسد چرا.

اما خانم آذر فقط گفت:

«گاهی عصبانیت روی احساس‌های دیگری می‌نشیند.»

سام پرسید:

«مثل چه احساسی؟»

«مثل ناراحتی، خستگی، ترس یا ناامیدی.»

سام گفت:

«من فقط عصبانی بودم.»

خانم آذر گفت:

«ممکن است.»

و باز هم اصرار نکرد.

چند روز بعد، سام در دفترچه‌اش نوشت:

«امروز هیچ کاری نکردم.»

روز بعد نوشت:

«امروز حوصله هیچ‌کس را نداشتم.»

روز بعد:

«امروز پارسا آمد، اما من نخواستم با او بازی کنم.»

روز بعد:

«امروز دلم می‌خواست کسی مرا تنها بگذارد.»

و یک روز نوشت:

«امروز نمی‌دانم چه حسی داشتم.»

خانم آذر وقتی این جمله را دید، گفت:

«این جمله خیلی مهم است.»

سام پرسید:

«چرا؟»

«چون وقتی آدم نمی‌داند چه احساسی دارد، می‌تواند از همین‌جا شروع کند.»

سام گفت:

«من فکر می‌کردم باید جواب همه‌چیز را بدانم.»

خانم آذر گفت:

«نه. هیچ‌کس همیشه جواب همه‌چیز را نمی‌داند.»

سام مدتی سکوت کرد.

بعد گفت:

«گاهی فکر می‌کنم هیچ‌چیز درست نمی‌شود.»

خانم آذر به آرامی گفت:

«این فکر وقتی خیلی ناراحتیم، ممکن است کاملاً واقعی به نظر برسد.»

«اما واقعاً درست می‌شود؟»

«من نمی‌توانم قول بدهم که همه‌چیز همیشه دقیقاً همان‌طور که می‌خواهی پیش برود.»

سام سرش را پایین انداخت.

خانم آذر ادامه داد:

«اما می‌توانم بگویم که احساس‌ها تغییر می‌کنند. حتی احساس‌هایی که خیلی طولانی به نظر می‌رسند.»

سام پرسید:

«حتی این حس من؟»

«حتی این حس.»

آن روز خانم آذر یک بازی عجیب به سام پیشنهاد کرد.

او یک کاغذ بزرگ روی زمین گذاشت.

«می‌خواهم یک نقشه بکشیم.»

سام گفت:

«نقشه چه چیزی؟»

«نقشه روزهای تو.»

سام با تعجب نگاه کرد.

خانم آذر سه دایره روی کاغذ کشید.

در دایره اول نوشت: «کارهای خیلی کوچک».

در دایره دوم نوشت: «کارهایی که کمی انرژی می‌خواهند».

در دایره سوم نوشت: «کارهایی که انرژی بیشتری می‌خواهند».

سپس گفت:

«گاهی وقتی آدم خیلی خسته یا غمگین است، فکر می‌کند باید یک‌باره کارهای بزرگی انجام دهد.»

سام گفت:

«مثل اینکه یک‌باره دوباره خوشحال شوم.»

«دقیقاً.»

«اما نمی‌توانم.»

«پس لازم نیست.»

خانم آذر در دایره اول نوشت:

«از تخت بیرون آمدن.»

در دایره دوم نوشت:

«پنج دقیقه قدم زدن.»

در دایره سوم نوشت:

«بازی فوتبال.»

سام به کاغذ نگاه کرد.

خانم آذر گفت:

«تو مجبور نیستی از دایره سوم شروع کنی.»

سام گفت:

«می‌توانم از اولی شروع کنم؟»

«بله.»

«فقط از تخت بیرون بیایم؟»

«بله.»

سام گفت:

«این که خیلی کم است.»

خانم آذر گفت:

«برای کسی که انرژی زیادی دارد، شاید کم باشد. اما برای کسی که روز سختی دارد، ممکن است یک قدم مهم باشد.»

سام آن شب وقتی از خواب بیدار شد، به خودش گفت:

«امروز فقط باید از تخت بیرون بیایم.»

همین.

نه فوتبال.

نه بازی.

نه لبخند زدن.

فقط بیرون آمدن از تخت.

او این کار را کرد.

به آشپزخانه رفت و صبحانه خورد.

مادرش گفت:

«امروز می‌خواهی به پارک برویم؟»

سام گفت:

«نه.»

مادرش گفت:

«باشه.»

سام کمی فکر کرد.

بعد گفت:

«اما می‌توانم پنج دقیقه در حیاط بنشینم.»

مادرش لبخند زد.

«بله.»

سام به حیاط رفت.

پنج دقیقه روی صندلی نشست.

درخت‌ها را نگاه کرد.

یک گربه از کنار دیوار عبور کرد.

صدای پرنده‌ای از دور شنیده شد.

سام هنوز شاد نبود.

اما احساس کرد روزش کاملاً خالی هم نیست.

آن شب در دفترچه‌اش نوشت:

«امروز پنج دقیقه در حیاط نشستم.»

و زیر آن اضافه کرد:

«بد نبود.»

روز بعد، پارسا به خانه آن‌ها آمد.

«سام، بیا بیرون.»

سام گفت:

«نمی‌خواهم.»

پارسا گفت:

«باشه.»

سام انتظار داشت پارسا ناراحت شود.

اما پارسا فقط روی پله نشست.

سام از پشت پنجره او را دید.

پنج دقیقه گذشت.

ده دقیقه.

پارسا هنوز آنجا بود.

سام از خانه بیرون رفت.

«چرا نرفتی؟»

پارسا گفت:

«چون گفتی نمی‌خواهی بازی کنی. نگفتی که نمی‌خواهی دوستت را ببینی.»

سام چیزی نگفت.

پارسا پرسید:

«می‌خواهی فقط بنشینیم؟»

سام گفت:

«بله.»

آن دو کنار هم نشستند.

نه فوتبال بازی کردند.

نه دویدند.

نه حرف زیادی زدند.

فقط نشستند.

بعد از مدتی، پارسا گفت:

«این ابر شبیه خرگوش است.»

سام به آسمان نگاه کرد.

«نه، شبیه ماهی است.»

پارسا گفت:

«خرگوش است.»

سام گفت:

«ماهی است.»

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، سام کمی خندید.

نه یک خنده بلند.

نه یک خنده طولانی.

فقط یک خنده کوچک.

اما همان خنده کوچک، در دفترچه‌اش جای گرفت.

«امروز کمی خندیدم.»

خانم آذر وقتی این جمله را دید، چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

سام پرسید:

«فکر می‌کنی دوباره همیشه خوشحال می‌شوم؟»

خانم آذر گفت:

«شاید.»

سام گفت:

«شاید؟»

«بعضی روزها خوشحال خواهی بود. بعضی روزها ناراحت. بعضی روزها خسته. بعضی روزها عصبانی. آدم‌ها فقط یک احساس نیستند.»

سام گفت:

«من می‌خواهم همیشه خوشحال باشم.»

خانم آذر گفت:

«هیچ‌کس همیشه خوشحال نیست.»

سام کمی ناامید شد.

خانم آذر ادامه داد:

«اما می‌توانی یاد بگیری که وقتی ناراحتی، خودت را تنها نگذاری.»

این جمله در ذهن سام ماند.

او قبلاً وقتی ناراحت می‌شد، خودش را از همه دور می‌کرد.

فکر می‌کرد اگر با کسی حرف بزند، دیگران فکر می‌کنند ضعیف است.

اما حالا کم‌کم فهمیده بود که کمک خواستن، نشانه ضعیف بودن نیست.

یک روز وقتی حالش خیلی بد بود، نزد مادرش رفت.

«مامان؟»

«بله؟»

«امروز نمی‌خواهم حرف بزنم.»

مادرش گفت:

«باشه.»

سام گفت:

«اما نمی‌خواهم تنها هم باشم.»

مادرش او را در آغوش گرفت.

«پس می‌توانیم کنار هم ساکت باشیم.»

و آن‌ها مدتی کنار هم نشستند.

گاهی سام حرف می‌زد.

گاهی مادرش.

گاهی هیچ‌کدام.

اما سام دیگر تنها نبود.

روزهای بعد، همه‌چیز ناگهان عالی نشد.

سام هنوز روزهایی داشت که از تخت بیرون آمدن برایش سخت بود.

هنوز گاهی از دیدن دوستانش خوشحال نمی‌شد.

هنوز بعضی صبح‌ها به پنجره نگاه می‌کرد و فکر می‌کرد:

«امروز هم هیچ چیز جالبی نیست.»

اما حالا یک تفاوت بزرگ وجود داشت.

او دیگر به این فکر باور نمی‌کرد.

اگر ذهنش می‌گفت:

«هیچ‌چیز بهتر نمی‌شود.»

سام به خودش می‌گفت:

«شاید امروز این‌طور به نظر برسد، اما من هنوز نمی‌دانم فردا چه می‌شود.»

اگر ذهنش می‌گفت:

«تو تنبلی.»

سام می‌گفت:

«شاید امروز انرژی کمی دارم.»

اگر ذهنش می‌گفت:

«تو تنها هستی.»

سام به مادرش، پارسا و خانم آذر فکر می‌کرد.

و می‌دانست که حتی اگر گاهی احساس تنهایی کند، واقعاً تنها نیست.

یک روز سام در دفترچه‌اش نقاشی کشید.

یک خورشید کوچک.

نه خورشید بزرگی که تمام آسمان را روشن کند.

یک خورشید کوچک که فقط گوشه‌ای از صفحه را روشن کرده بود.

خانم آذر پرسید:

«این خورشید چیست؟»

سام گفت:

«نمی‌دانم.»

بعد کمی فکر کرد.

«شاید چیزی که هنوز در من هست.»

خانم آذر لبخند زد.

«چه چیزی؟»

سام گفت:

«نمی‌دانم. شاید امید.»

خانم آذر گفت:

«شاید.»

سام به نقاشی نگاه کرد.

«اما خیلی کوچک است.»

خانم آذر گفت:

«خورشید برای روشن کردن یک اتاق لازم نیست تمام جهان را روشن کند.»

سام به فکر فرو رفت.

آن شب، سام یک تصمیم گرفت.

نه تصمیم بزرگی.

نه تصمیمی برای اینکه از فردا همیشه شاد باشد.

فقط تصمیم گرفت هر روز یک کار کوچک برای خودش انجام دهد.

گاهی پنج دقیقه در حیاط بنشیند.

گاهی با پارسا حرف بزند.

گاهی چیزی در دفترچه‌اش بنویسد.

گاهی به مادرش بگوید حالش خوب نیست.

گاهی فقط از تخت بیرون بیاید.

و اگر یک روز نتوانست، خودش را سرزنش نکند.

چون فهمیده بود که مسیر بهتر شدن مثل یک پله مستقیم نیست.

گاهی جلو می‌روی.

گاهی کمی عقب می‌آیی.

گاهی می‌ایستی.

اما ایستادن به معنای پایان راه نیست.

چند ماه بعد، یک روز صبح، سام با صدای مادرش از خواب بیدار شد.

«سام، صبح شده.»

سام چشم‌هایش را باز کرد.

مادرش منتظر بود او مثل روزهای قبل بگوید:

«نمی‌خواهم بیدار شوم.»

اما سام کمی فکر کرد.

سپس گفت:

«امروز می‌توانیم بعدازظهر به پارک برویم؟»

مادرش لبخند زد.

«بله.»

سام از تخت بیرون آمد.

نه اینکه ناگهان تمام غم‌هایش ناپدید شده باشند.

نه اینکه دیگر هیچ روز سختی در زندگی‌اش وجود نداشته باشد.

اما آن روز، در دلش نور کوچکی روشن بود.

همان خورشید کوچکی که مدت‌ها فکر می‌کرد گم شده است.

حالا می‌دانست آن خورشید هیچ‌وقت کاملاً از بین نرفته بود.

فقط گاهی پشت ابرهای سنگین پنهان می‌شد.

و وقتی آسمان دلش ابری می‌شد، لازم نبود خودش را سرزنش کند.

لازم نبود وانمود کند همه‌چیز عالی است.

لازم نبود به تنهایی با ابرها بجنگد.

می‌توانست به کسی بگوید:

«امروز حالم خوب نیست.»

می‌توانست دست کسی را بگیرد.

می‌توانست کمی استراحت کند.

می‌توانست از یک قدم کوچک شروع کند.

و اگر لازم بود، فردا دوباره همان قدم کوچک را بردارد.

سام در راه پارک به آسمان نگاه کرد.

ابر کوچکی کنار خورشید شناور بود.

پارسا گفت:

«سام، آن ابر شبیه یک فیل است.»

سام خندید.

«نه، شبیه یک خرگوش است.»

پارسا گفت:

«باز هم شروع کردی؟»

سام خندید.

و این بار خنده‌اش کمی بلندتر بود.

خورشید در آسمان می‌درخشید.

اما سام می‌دانست مهم‌ترین خورشید، همان خورشید کوچکی بود که در دل خودش پیدا کرده بود.

خورشیدی که همیشه لازم نبود بزرگ و درخشان باشد.

گاهی فقط کافی بود خاموش نشود.

قصه‌های بیشتر: قصه بچگانه برای بچه های شلوغ | قصه کودکانه برای بچه های خجالتی

قصه دختربچه‌ای که در باغ خاموش زندگی می‌کرد

قصه دختربچه‌ای که در باغ خاموش زندگی می‌کرد

در انتهای یک شهر کوچک، خانه‌ای با پنجره‌های آبی‌رنگ وجود داشت. در آن خانه، دختربچه‌ای به نام «نیلا» زندگی می‌کرد.

نیلا نه خیلی کوچک بود و نه خیلی بزرگ. نه سال داشت و موهایش همیشه کمی نامرتب بود، چون بیشتر وقت‌ها حوصله نداشت آن‌ها را شانه کند.

او قبلاً دختربچه‌ای پرانرژی بود.

صبح‌ها پیش از آنکه مادرش بیدار شود، از تخت بیرون می‌آمد.

به حیاط می‌رفت.

به گلدان‌ها آب می‌داد.

با عروسک‌هایش حرف می‌زد.

برای پرنده‌ها دانه می‌ریخت.

گاهی حتی آن‌قدر بلند آواز می‌خواند که همسایه‌ها از پشت پنجره لبخند می‌زدند.

اما مدتی بود که باغچه خانه دیگر صدای نیلا را نمی‌شنید.

نیلا بیشتر وقت‌ها در اتاقش می‌ماند.

پرده‌ها را می‌کشید.

روی تخت می‌نشست.

گاهی کتابی را باز می‌کرد، اما چند دقیقه بعد آن را می‌بست.

گاهی اسباب‌بازی‌هایش را نگاه می‌کرد، اما دلش نمی‌خواست با آن‌ها بازی کند.

مادرش چند بار پرسید:

«نیلا، دوست داری به پارک برویم؟»

نیلا گفت:

«نه.»

«دوست داری برایت کیک درست کنم؟»

«نه.»

«می‌خواهی با هم فیلم ببینیم؟»

«هر طور خودت دوست داری.»

مادرش می‌دانست که نیلا قبلاً این‌طور نبود.

او دیگر فقط خسته نبود.

انگار چیزی در دلش خاموش شده بود.

یک روز صبح، مادرش وارد اتاق شد و دید نیلا کنار پنجره نشسته است.

بیرون، خورشید می‌درخشید.

پرنده‌ها آواز می‌خواندند.

درخت‌های باغچه آرام تکان می‌خوردند.

مادر گفت:

«امروز هوا خیلی خوب است.»

نیلا گفت:

«بله.»

«می‌خواهی برویم بیرون؟»

نیلا سرش را تکان داد.

«نه.»

مادر کنار او نشست.

«چیزی ناراحتت کرده؟»

نیلا گفت:

«نمی‌دانم.»

«از چیزی می‌ترسی؟»

«نمی‌دانم.»

«خسته‌ای؟»

نیلا کمی فکر کرد.

«شاید.»

مادرش دست او را گرفت.

«گاهی آدم دقیقاً نمی‌داند چه چیزی درونش اتفاق افتاده.»

نیلا گفت:

«من دلم می‌خواهد دوباره مثل قبل باشم.»

مادرش پرسید:

«مثل قبل چگونه بودی؟»

نیلا گفت:

«همه‌چیز را دوست داشتم.»

مادرش او را در آغوش گرفت.

«لازم نیست خودت را مجبور کنی که همین امروز مثل قبل شوی.»

نیلا چیزی نگفت.

اما در دلش فکر کرد:

«اگر خودم را مجبور نکنم، پس چه کار کنم؟»

چند روز بعد، مادر نیلا او را به دیدن پیرزنی برد که در انتهای شهر زندگی می‌کرد.

نام او «مادربزرگ سپیدار» بود.

او باغ بزرگی داشت.

در این باغ گل‌های زیادی رشد می‌کردند.

اما عجیب‌ترین چیز باغ، یک درخت بزرگ و قدیمی بود.

درختی با شاخه‌های فراوان و برگ‌های سبز.

مادربزرگ سپیدار گفت:

«این درخت را وقتی جوان بودم کاشتم.»

نیلا به درخت نگاه کرد.

«خیلی بزرگ است.»

«بله.»

«چند سال طول کشید تا این‌قدر بزرگ شود؟»

مادربزرگ سپیدار لبخند زد.

«خیلی سال.»

نیلا پرسید:

«هر روز به آن آب می‌دادید؟»

«نه.»

«پس چطور رشد کرد؟»

مادربزرگ گفت:

«بعضی روزها آب داشت. بعضی روزها باران می‌بارید. بعضی روزها هم هیچ‌کس به آن توجه نمی‌کرد.»

نیلا به درخت نگاه کرد.

«پس اگر یک روز آب نداشته باشد، می‌میرد؟»

مادربزرگ گفت:

«نه.»

«اگر چند روز؟»

«باز هم نه.»

«اگر مدت زیادی؟»

مادربزرگ کمی سکوت کرد.

«آن وقت ممکن است ضعیف شود.»

نیلا گفت:

«پس باید همیشه به آن رسیدگی کرد.»

مادربزرگ گفت:

«بله. اما رسیدگی همیشه به معنای کارهای بزرگ نیست.»

نیلا پرسید:

«یعنی چه؟»

مادربزرگ او را به گوشه‌ای از باغ برد.

آنجا گلدان کوچکی قرار داشت.

درون آن، گیاهی بسیار کوچک رشد کرده بود.

مادربزرگ گفت:

«این گیاه چند ماه است که همین‌قدر کوچک مانده.»

نیلا پرسید:

«پس چرا هنوز نگهش داشته‌اید؟»

مادربزرگ گفت:

«چون هنوز زنده است.»

نیلا گفت:

«اما رشد نمی‌کند.»

مادربزرگ لبخند زد.

«از کجا می‌دانی؟»

نیلا با تعجب به گیاه نگاه کرد.

مادربزرگ گفت:

«گاهی رشد کردن آن‌قدر آرام اتفاق می‌افتد که ما نمی‌توانیم آن را ببینیم.»

نیلا چیزی نگفت.

مادربزرگ یک لیوان آب به او داد.

«می‌خواهی کمی به آن آب بدهی؟»

نیلا گفت:

«من بلد نیستم.»

«لازم نیست بلد باشی. فقط کمی آب بریز.»

نیلا لیوان را گرفت.

کمی آب روی خاک ریخت.

مادربزرگ گفت:

«همین کافی است.»

نیلا به گیاه نگاه کرد.

«فقط همین؟»

«برای امروز، بله.»

نیلا نمی‌دانست چرا این جمله را دوست داشت.

برای امروز، بله.

نه برای همیشه.

نه برای فردا.

نه برای تمام زندگی.

فقط برای امروز.

وقتی به خانه برگشت، مادرش پرسید:

«امروز خوش گذشت؟»

نیلا گفت:

«نمی‌دانم.»

«اما؟»

نیلا کمی فکر کرد.

«به یک گیاه آب دادم.»

مادرش لبخند زد.

«این کار را دوست داشتی؟»

نیلا شانه‌هایش را بالا انداخت.

«شاید.»

فردای آن روز، نیلا از مادرش خواست به باغ مادربزرگ سپیدار برود.

مادرش تعجب کرد.

«می‌خواهی دوباره بروی؟»

نیلا گفت:

«فقط برای دیدن همان گیاه.»

آن‌ها به باغ رفتند.

نیلا به گلدان نگاه کرد.

گیاه هنوز کوچک بود.

هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده بود.

گل نداده بود.

بزرگ نشده بود.

حتی برگ تازه‌ای هم نداشت.

نیلا گفت:

«هیچ تغییری نکرده.»

مادربزرگ سپیدار گفت:

«شاید هنوز وقتش نرسیده باشد.»

نیلا گفت:

«من دوست دارم چیزها زود تغییر کنند.»

مادربزرگ گفت:

«همه همین را دوست دارند.»

نیلا پرسید:

«پس چرا بعضی چیزها دیر تغییر می‌کنند؟»

مادربزرگ گفت:

«چون هر چیزی زمان خودش را دارد.»

نیلا به گیاه نگاه کرد.

«حتی آدم‌ها؟»

مادربزرگ گفت:

«به‌خصوص آدم‌ها.»

آن روز نیلا دوباره به گیاه آب داد.

روز بعد هم.

اما یک روز حالش خوب نبود.

صبح از خواب بیدار شد و دلش نمی‌خواست از اتاق بیرون بیاید.

مادرش گفت:

«می‌خواهی به باغ برویم؟»

نیلا گفت:

«نه.»

مادرش گفت:

«باشه.»

نیلا انتظار داشت مادرش ناراحت شود.

اما مادرش فقط گفت:

«اگر خواستی، من اینجا هستم.»

نیلا تمام روز در اتاق ماند.

عصر، مادرش یک لیوان آب کنار تخت او گذاشت.

نیلا پرسید:

«برای چیست؟»

مادرش گفت:

«برای وقتی که تشنه شدی.»

نیلا به لیوان نگاه کرد.

ناگهان یاد گیاه کوچک افتاد.

گیاهی که اگر چند روز آب نمی‌گرفت، شاید اتفاقی برایش نمی‌افتاد.

اما باز هم آب لازم داشت.

نیلا فهمید که خودش هم شاید شبیه همان گیاه باشد.

نه اینکه بیمار باشد.

نه اینکه ضعیف باشد.

فقط شاید مدتی بود به چیزهایی نیاز داشت که نمی‌توانست خودش به تنهایی فراهم کند.

مثل استراحت.

مثل حرف زدن.

مثل بودن کنار کسی.

مثل کمی نور.

مثل یک لیوان آب.

نیلا به مادرش گفت:

«مامان؟»

«بله؟»

«می‌توانی کمی کنارم بنشینی؟»

مادرش گفت:

«بله.»

مادر کنار تخت نشست.

نیلا چیزی نگفت.

مادر هم چیزی نپرسید.

آن‌ها فقط کنار هم نشستند.

بعد از مدتی، نیلا گفت:

«من نمی‌دانم چرا این‌طور شده‌ام.»

مادرش گفت:

«لازم نیست همین حالا بدانی.»

«اما می‌ترسم هیچ‌وقت خوب نشوم.»

مادرش دست او را گرفت.

«وقتی آدم مدت زیادی ناراحت است، ممکن است فکر کند این ناراحتی همیشه ادامه خواهد داشت.»

نیلا گفت:

«اما ممکن است ادامه داشته باشد.»

«ممکن است بعضی روزها دوباره ناراحت شوی.»

نیلا به مادرش نگاه کرد.

مادر ادامه داد:

«اما احساس‌ها ثابت نمی‌مانند. حتی اگر خیلی طولانی باشند، تغییر می‌کنند.»

نیلا پرسید:

«اگر من دوباره ناراحت شدم چه؟»

«آن وقت دوباره درباره‌اش حرف می‌زنیم.»

«اگر نخواستم حرف بزنم؟»

«آن وقت فقط کنارت می‌نشینم.»

نیلا برای اولین بار در مدت زیادی احساس کرد لازم نیست برای بهتر شدن عجله کند.

چند روز بعد، وقتی به باغ مادربزرگ سپیدار رفت، گیاه کوچک یک برگ تازه داشت.

نیلا با تعجب گفت:

«این برگ قبلاً نبود!»

مادربزرگ لبخند زد.

«نه.»

«کی رشد کرده؟»

«نمی‌دانم.»

نیلا گفت:

«من هر روز نگاهش می‌کردم.»

«گاهی تغییرها در همان زمانی اتفاق می‌افتند که ما فکر می‌کنیم هیچ اتفاقی نمی‌افتد.»

نیلا دستش را نزدیک برگ برد، اما آن را لمس نکرد.

«خیلی کوچک است.»

«بله.»

«اما واقعی است.»

«بله.»

نیلا لبخند زد.

آن روز وقتی به خانه برگشت، به اتاقش رفت.

روی کاغذی نوشت:

«امروز یک برگ تازه دیدم.»

بعد کمی فکر کرد و زیر آن نوشت:

«شاید من هم یک روز برگ تازه‌ای پیدا کنم.»

روزهای بعد، نیلا شروع کرد به انجام دادن کارهای کوچک.

یک روز فقط پرده اتاقش را کنار زد.

روز دیگر پنج دقیقه در حیاط نشست.

یک روز کتابی را باز کرد و فقط یک صفحه خواند.

روز دیگر به پارسا پیام داد:

«سلام.»

پارسا جواب داد:

«سلام! می‌خواهی بازی کنیم؟»

نیلا مدتی به پیام نگاه کرد.

بعد نوشت:

«امروز نه.»

پارسا نوشت:

«باشه.»

نیلا انتظار داشت گفت‌وگو تمام شود.

اما چند دقیقه بعد پارسا نوشت:

«می‌توانیم فقط با هم حرف بزنیم.»

نیلا لبخند زد.

«باشه.»

آن‌ها مدتی با هم حرف زدند.

پارسا درباره مدرسه گفت.

درباره گربه‌ای که در کوچه دیده بود گفت.

درباره اینکه یک بار هنگام دوچرخه‌سواری افتاده بود گفت.

نیلا بیشتر گوش داد.

اما گوش دادن هم برای آن روز کافی بود.

آن شب نیلا فهمید که دوست داشتن یک نفر، همیشه به معنای بازی کردن با او نیست.

گاهی فقط یعنی بتوانی کنار او ساکت باشی.

گاهی یعنی بتوانی بگویی:

«امروز حال ندارم.»

و مطمئن باشی که طرف مقابل هنوز دوستت دارد.

اما هنوز روزهای سخت ادامه داشتند.

یک روز نیلا از خواب بیدار شد و احساس کرد همه‌چیز دوباره تاریک شده است.

دلش نمی‌خواست با کسی حرف بزند.

حتی از باغ رفتن هم خسته شده بود.

به مادرش گفت:

«فکر می‌کنم همه کارهایی که انجام دادم بی‌فایده بود.»

مادرش پرسید:

«چرا؟»

«چون امروز دوباره ناراحتم.»

مادرش گفت:

«اینکه امروز ناراحتی، به این معنا نیست که روزهای بهترت دروغ بوده‌اند.»

نیلا چیزی نگفت.

مادر ادامه داد:

«وقتی در یک جاده حرکت می‌کنی، اگر چند قدم به عقب برگردی، به این معنا نیست که هیچ‌وقت جلو نرفته‌ای.»

نیلا گفت:

«اما من خسته‌ام.»

«می‌دانم.»

«خیلی خسته‌ام.»

«می‌دانم.»

«نمی‌خواهم دوباره تلاش کنم.»

مادرش گفت:

«امروز لازم نیست تلاش بزرگی کنی.»

نیلا پرسید:

«پس چه کار کنم؟»

مادرش گفت:

«امروز فقط نفس بکش.»

نیلا با تعجب گفت:

«فقط همین؟»

«فقط همین.»

نیلا روی صندلی نشست.

یک نفس کشید.

بعد یکی دیگر.

مادرش کنار او بود.

نه برای اینکه همه‌چیز را درست کند.

فقط برای اینکه نیلا مجبور نباشد آن روز سخت را به تنهایی بگذراند.

عصر، نیلا به باغ مادربزرگ سپیدار نرفت.

اما مادرش برای او یک گلدان کوچک آورد.

«این برای توست.»

نیلا به گلدان نگاه کرد.

درونش همان گیاه کوچک بود.

مادربزرگ سپیدار آن را به او داده بود.

نیلا گفت:

«اما من ممکن است فراموش کنم به آن آب بدهم.»

مادرش گفت:

«ممکن است.»

«ممکن است بعضی روزها حوصله نداشته باشم.»

«ممکن است.»

«ممکن است حتی یک روز فکر کنم دیگر نمی‌خواهم از آن مراقبت کنم.»

مادرش گفت:

«آن وقت می‌توانی به من بگویی.»

نیلا به گیاه نگاه کرد.

«پس این فقط گیاه من نیست.»

«نه.»

«مال هر دوی ماست؟»

مادرش گفت:

«اگر بخواهی.»

نیلا لبخند کوچکی زد.

از آن روز، گلدان گیاه روی پنجره اتاق نیلا قرار گرفت.

هر صبح نیلا به آن نگاه می‌کرد.

گاهی آب می‌داد.

گاهی نمی‌داد.

گاهی فقط پرده را کنار می‌زد تا نور به آن برسد.

گاهی هم آن‌قدر حالش بد بود که هیچ کاری نمی‌کرد.

اما مادرش مراقب بود.

نیلا کم‌کم فهمید که مراقبت از خود همیشه به معنای انجام دادن همه کارها به تنهایی نیست.

گاهی مراقبت از خود یعنی اجازه بدهی کسی به تو کمک کند.

یک روز نیلا از مادرش پرسید:

«چرا من نمی‌توانم خودم همه‌چیز را درست کنم؟»

مادرش گفت:

«چون هیچ‌کس نمی‌تواند همیشه همه‌چیز را به تنهایی درست کند.»

«حتی بزرگ‌ترها؟»

«حتی بزرگ‌ترها.»

«پس چرا من فکر می‌کردم باید بتوانم؟»

مادرش گفت:

«چون گاهی آدم‌ها فکر می‌کنند کمک خواستن یعنی ضعیف بودن.»

نیلا گفت:

«اما این‌طور نیست؟»

مادرش لبخند زد.

«نه. گاهی کمک خواستن شجاعانه‌ترین کاری است که می‌توانی انجام بدهی.»

نیلا این جمله را در دفترش نوشت.

«کمک خواستن شجاعت است.»

چند هفته گذشت.

گیاه کوچک، یک برگ دیگر هم داد.

بعد یک جوانه.

نیلا هر روز با دقت به آن نگاه می‌کرد.

اما این بار منتظر نبود که خیلی سریع بزرگ شود.

او فهمیده بود که بعضی چیزها آرام‌آرام رشد می‌کنند.

خودش هم آرام‌آرام تغییر می‌کرد.

یک روز دوباره به پارک رفت.

نه برای اینکه مجبور بود.

نه برای اینکه مادرش اصرار کرده بود.

فقط چون دلش خواست کمی بیرون باشد.

در پارک، کودکان می‌دویدند.

تاب‌ها حرکت می‌کردند.

پرنده‌ها روی درخت‌ها می‌نشستند.

نیلا روی نیمکتی نشست.

پارسا از دور او را دید.

«نیلا!»

نیلا دست تکان داد.

پارسا نزدیک آمد.

«بازی می‌کنی؟»

نیلا گفت:

«امروز فقط می‌خواهم بنشینم.»

پارسا گفت:

«باشه.»

و کنار او نشست.

چند دقیقه بعد، نیلا گفت:

«می‌خواهی کمی قدم بزنیم؟»

پارسا گفت:

«بله.»

آن‌ها شروع به راه رفتن کردند.

نه خیلی سریع.

نه خیلی دور.

فقط کمی.

اما همان کمی، برای نیلا مهم بود.

در راه برگشت، نیلا به آسمان نگاه کرد.

یک ابر بزرگ جلوی خورشید آمده بود.

پارسا گفت:

«خورشید ناپدید شد.»

نیلا گفت:

«نه.»

پارسا گفت:

«پس کجاست؟»

نیلا به ابر نگاه کرد.

«پشت ابر است.»

«از کجا می‌دانی؟»

نیلا لبخند زد.

«چون وقتی ابر کنار برود، دوباره می‌بینیمش.»

پارسا گفت:

«اگر ابر هیچ‌وقت کنار نرود چه؟»

نیلا کمی فکر کرد.

بعد گفت:

«آن وقت باید صبر کنیم. اما این به معنی آن نیست که خورشید دیگر وجود ندارد.»

پارسا چیزی نگفت.

نیلا هم به راه رفتن ادامه داد.

او حالا می‌دانست که دل آدم هم گاهی شبیه آسمان می‌شود.

گاهی روشن.

گاهی ابری.

گاهی پر از باران.

اما هیچ آسمانی برای همیشه یک شکل نمی‌ماند.

و هیچ احساسی هم برای همیشه ثابت نیست.

چند ماه بعد، گیاه کوچک نیلا گل داد.

گل بسیار کوچکی بود.

اما نیلا وقتی آن را دید، مدت زیادی به آن نگاه کرد.

مادرش پرسید:

«خوشحالی؟»

نیلا گفت:

«بله.»

مادرش لبخند زد.

نیلا ادامه داد:

«اما می‌دانم ممکن است فردا دوباره ناراحت باشم.»

مادرش گفت:

«بله.»

«و اگر ناراحت شدم، گل از بین نمی‌رود.»

مادرش گفت:

«نه.»

نیلا به گل نگاه کرد.

«پس یک روز بد نمی‌تواند تمام روزهای خوب را پاک کند.»

مادرش او را در آغوش گرفت.

نیلا فهمیده بود که خوشحال بودن به معنای آن نیست که دیگر هیچ‌وقت غمگین نشوی.

خوب شدن به معنای آن نیست که دیگر هیچ روز سختی نداشته باشی.

گاهی خوب شدن یعنی وقتی روز سختی می‌آید، بدانی باید چه کار کنی.

بدانی که می‌توانی حرف بزنی.

بدانی که می‌توانی کمک بخواهی.

بدانی که می‌توانی استراحت کنی.

بدانی که لازم نیست احساساتت را پنهان کنی.

و مهم‌تر از همه، بدانی که یک روز بد، تمام داستان زندگی تو نیست.

نیلا هنوز گاهی روزهایی داشت که دلش نمی‌خواست از اتاق بیرون بیاید.

اما حالا روی پنجره اتاقش یک گلدان کوچک داشت.

کنارش دفترچه‌ای بود.

روی دیوارش نقاشی خورشید کوچکی قرار داشت.

و در خانه، مادری بود که اگر نیلا می‌گفت:

«امروز حالم خوب نیست.»

به او نمی‌گفت:

«این‌قدر ناراحت نباش.»

فقط می‌گفت:

«من اینجا هستم.»

و نیلا حالا می‌دانست گاهی همین جمله، می‌تواند آغاز دوباره یک روز باشد.

او هر روز به گیاه کوچکش نگاه می‌کرد.

گیاهی که زمانی فقط چند برگ کوچک داشت.

حالا بزرگ‌تر شده بود.

اما نیلا هنوز روزی را به یاد داشت که فکر کرده بود هیچ تغییری در آن اتفاق نمی‌افتد.

آن روز فهمید که بعضی تغییرها، پیش از آنکه دیده شوند، در سکوت اتفاق می‌افتند.

شاید یک روز در دل کسی، امید کوچکی شکل بگیرد.

شاید یک روز کسی تصمیم بگیرد پرده اتاقش را کنار بزند.

شاید یک روز فقط از تخت بیرون بیاید.

شاید یک روز به کسی بگوید:

«من به کمک نیاز دارم.»

و شاید همان کار کوچک، شروع رشد چیزی باشد که هنوز هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ببیند.

نیلا به گل کوچک گلدانش نگاه کرد.

سپس پنجره را باز کرد.

نسیم آرامی وارد اتاق شد.

نیلا نفس عمیقی کشید.

باغ بیرون هنوز همان باغ همیشگی بود.

اما برای نیلا، همه‌چیز کمی متفاوت به نظر می‌رسید.

نه چون دنیا ناگهان کامل شده بود.

بلکه چون خودش یاد گرفته بود حتی در روزهای ابری هم به دنبال نورهای کوچک بگردد.

گاهی در یک دوست.

گاهی در یک آغوش.

گاهی در یک لیوان آب.

گاهی در یک برگ تازه.

گاهی در یک گل کوچک.

و گاهی در همان خورشیدی که پشت ابرها پنهان شده بود.

خورشیدی که هیچ‌وقت واقعاً از بین نرفته بود.

قصه‌های بیشتر: قصه بچگانه برای غلبه بر اضطراب | قصه های قدیمی پادشاهان

این قصه‌ها برای چه سنی مناسب‌اند؟

پاسخ: ۴ تا ۱۰ سال.

قصه‌درمانی چگونه به افسردگی کودک کمک می‌کند؟

پاسخ: با ایجاد همذات‌پنداری و بیان غیرمستقیم احساسات.

یک نمونه قصه برای این موضوع چیست؟

پاسخ: «خرس کوچکی که خورشیدش را گم کرده بود» یا «بادبادکی که به زمین افتاد و دوباره پرواز کرد».

والدین چگونه این قصه‌ها را مؤثرتر کنند؟

پاسخ: با پرسش دربارهٔ حس شخصیت داستان و تشویق کودک به نقاشی از قصه.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.