داستان های کودکانه راپونزل / قصه‌های دخترانه فانتزی از پرنسس دیزنی گیسو کمند

داستان های کودکانه راپونزل / قصه‌های دخترانه فانتزی از پرنسس دیزنی گیسو کمند

داستان «راپونزل» یکی از محبوب‌ترین و شناخته‌شده‌ترین افسانه‌های برادران گریم است که نسل‌هاست دل کودکان و بزرگ‌سالان را تسخیر کرده است. این قصه، روایتگر دختری با موهایی زرین و بلند است که در برجی بلند و بدون پله زندانی شده و با قلبی پر از امید و شجاعت، در انتظار روزی است که سرنوشت خود را تغییر دهد. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از داستان‌های کودکانه راپونزل را گردآوری کرده‌ایم تا با این روایت‌های جادویی، کودکان را به سفری در دنیای تخیل و آرزو ببریم و به آن‌ها یادآوری کنیم که «امید و شجاعت، می‌توانند هر برج بلندی را فتح کنند.

قصه کودکانه راپونزل موبلند

یکی بود، یکی نبود. در روزگاری دور، زن و شوهری در کلبه‌ای کوچک و سنگی، کنار شهری شلوغ زندگی می‌کردند. آن دو از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند، اما آرزویی بزرگ در دلشان بود؛ بیشتر از هر چیز می‌خواستند فرزندی داشته باشند.

پشت کلبه، دیوار سنگی بلند و سردی قد کشیده بود. آن سوی دیوار، باغی زیبا با گیاهان خوش‌بو، گل‌های رنگارنگ و درختانی پر از میوه قرار داشت.

بااین‌حال، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد وارد آن باغ شود.

باغ به جادوگری قدرتمند تعلق داشت. مردم آهسته و درگوشی می‌گفتند اگر کسی بی‌اجازه به گل‌ها و گیاهانش دست بزند، جادوگر بلایی ترسناک سرش می‌آورد.

یک صبح بهاری، زن فهمید که به‌زودی صاحب فرزند می‌شوند. با شنیدن این خبر، هر دو از شوق خندیدند، اشک ریختند و یکدیگر را محکم در آغوش گرفتند.

سرانجام بزرگ‌ترین آرزویشان به حقیقت می‌پیوست.

هفته‌ها گذشت. زن بیشتر روزها کنار پنجرهٔ پشتی می‌نشست و از بالای دیوار به باغ جادوگر نگاه می‌کرد.

در میان آن همه گل و گیاه، یک بوته بیشتر از همه چشمش را گرفته بود؛ گیاهی با برگ‌های سبز و تازه و گل‌های کوچک بنفش. نام آن گیاه راپونزل بود.

زن هر روز برگ‌های راپونزل را تماشا می‌کرد که در نسیم به‌آرامی تکان می‌خوردند. کم‌کم فکر آن گیاه لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد.

روزی آهی کشید و گفت: «کاش می‌شد فقط یکی از برگ‌هاش رو بچشم.»

شوهرش با نگرانی سرش را به نشانهٔ مخالفت تکان داد.

«بوته‌های راپونزل مال جادوگرن. هیچ‌کس اجازه نداره وارد باغش بشه.»

زن سعی کرد فکر آن گیاه را از سرش بیرون کند، اما هر روز بیشتر هوسش می‌کرد. دیگر میلی به غذا نداشت و کم‌کم رنگ از صورتش رفت.

شوهرش می‌دید که همسرش روزبه‌روز ضعیف‌تر می‌شود. سرانجام نگرانی بر ترسش غلبه کرد.

آن شب، وقتی شهر در تاریکی فرو رفت، مرد از دیوار سنگی بالا رفت و خودش را به باغ رساند. با شتاب از میان بوته‌ها گذشت، چند برگ راپونزل چید و پیش از آنکه کسی او را ببیند، به خانه برگشت.

زن برگ‌ها را شست و همان‌جا خورد. چشم‌هایش برق زد و لبخند روی صورت رنگ‌پریده‌اش نشست.

«از چیزی که فکر می‌کردم هم خوش‌مزه‌تره!»

برای مدتی حالش بهتر شد و رنگ دوباره به گونه‌هایش برگشت. اما روز بعد، هوس راپونزل شدیدتر از قبل به سراغش آمد.

با صدایی ملتمسانه گفت: «خواهش می‌کنم کمی دیگه برام بیار.»

مرد می‌دانست که نباید دوباره پا به آن باغ بگذارد. اما وقتی چهرهٔ رنگ‌پریدهٔ همسرش را دید، نتوانست خواهش او را نادیده بگیرد.

با فرارسیدن شب، دوباره از دیوار بالا رفت.

تازه دستش را به سوی برگ‌های راپونزل دراز کرده بود که صدایی سرد از پشت سرش شنید:

«چطور جرئت کردی از باغ من دزدی کنی؟»

دست مرد در هوا خشک شد.

جادوگر میان بوته‌ها ایستاده بود. لباس بلندش روی برگ‌ها کشیده می‌شد و چشم‌های تیزش از خشم برق می‌زد.

مرد با صدایی لرزان گفت: «خواهش می‌کنم من رو ببخشید. همسرم سخت هوس راپونزل کرده. آن‌قدر ضعیف شده که می‌ترسم اتفاقی براش بیفته. برگ‌ها رو برداشتم چون واقعاً نمی‌دونستم چه کار دیگه‌ای می‌تونم بکنم.»

جادوگر مدتی طولانی، بی‌آنکه چیزی بگوید، به مرد خیره ماند.

سرانجام گفت: «می‌توانی هرچقدر همسرت نیاز دارد، راپونزل ببری. اما به یک شرط.»

مرد با نگرانی پرسید: «چه شرطی؟»

جادوگر لبخندی سرد زد.

«وقتی فرزندتان به دنیا آمد، باید او را به من بدهید. خودم بچه را بزرگ می‌کنم.»

قلب مرد چنان می‌کوبید که صدایش را در گوش‌هایش می‌شنید.

می‌خواست مخالفت کند، اما ترس نمی‌گذاشت درست فکر کند. خیال می‌کرد هیچ راهی برای رهایی از جادوی آن زن ندارد. سرانجام، با دلی لرزان، شرط جادوگر را پذیرفت.

چند ماه بعد، همسرش دختر کوچولوی زیبایی به دنیا آورد.

پدر و مادر نوزادشان را در آغوش گرفتند و با شگفتی به انگشت‌های کوچک، گونه‌های نرم و چشم‌های درخشانش نگاه کردند. انگار نمی‌توانستند از تماشای او سیر شوند.

اما شادی‌شان چندان دوام نیاورد.

هنوز آفتاب آن روز غروب نکرده بود که صدای کوبیدن در کلبه بلند شد.

جادوگر پشت در ایستاده بود.

پدر و مادر گریه کردند و التماس‌کنان از او خواستند چیز دیگری به‌جای نوزادشان بردارد. اما جادوگر حاضر نبود از تصمیمش برگردد.

نوزاد را در آغوش گرفت و با خود برد.

نام دختر را به یاد گیاهی که مادرش هوس کرده بود، راپونزل گذاشت.

سال‌ها گذشت و راپونزل به دختری مهربان و شاد تبدیل شد. صدایی شیرین و دل‌نشین داشت و موهای طلایی‌اش هر سال بلندتر می‌شدند؛ آن‌قدر بلند که مثل رودی درخشان پشت سرش روی زمین می‌ریختند.

جادوگر برایش غذا، لباس و هرچه لازم داشت فراهم می‌کرد، اما می‌خواست راپونزل فقط او را دوست داشته باشد.

اجازه نمی‌داد دختر با آدم‌های دیگر حرف بزند، دوستی پیدا کند یا دور از چشم او به تماشای دنیا برود.

وقتی راپونزل دوازده‌ساله شد، جادوگر او را با خود به اعماق جنگل برد.

در میان درختان انبوه، برجی بلند و سنگی قرار داشت. برج نه دری داشت و نه پلکانی. نزدیک بالای آن فقط یک پنجره بود که به اتاقی کوچک باز می‌شد.

جادوگر دستش را در هوا چرخاند و با نیروی جادویی، راپونزل را از پنجره به داخل اتاق فرستاد.

بعد بی‌آنکه حرفی بزند، رفت و دختر را تنها گذاشت.

هر وقت می‌خواست به دیدن راپونزل برود، پایین برج می‌ایستاد و صدا می‌زد:

«راپونزل، راپونزل،

گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

راپونزل موهای بلندش را به قلاب محکمی که کنار پنجره بود می‌بست و تا پایین برج رها می‌کرد. جادوگر گیس طلایی را می‌گرفت و مثل طناب از آن بالا می‌آمد.

در اتاق هر چیزی که راپونزل برای زندگی نیاز داشت پیدا می‌شد؛ تختخواب، کتاب، غذا، شمع، نخ، سوزن و پارچه.

اما به‌جز جادوگر، هیچ‌کس نبود که با او حرف بزند.

روزها کتاب می‌خواند، خیاطی می‌کرد و پرنده‌هایی را تماشا می‌کرد که از کنار پنجره می‌گذشتند. گاهی هم ساعت‌ها به جنگل نگاه می‌کرد و با خود می‌اندیشید دنیای بیرون از برج چه شکلی است.

از همه بیشتر، آواز خواندن را دوست داشت.

صدای زلالش از پنجره بیرون می‌رفت، از بالای درختان می‌گذشت و تا دوردست‌های جنگل شنیده می‌شد.

سال‌ها به همین شکل گذشت.

یک روز بعدازظهر، شاهزادهٔ جوانی سوار بر اسب از میان جنگل می‌گذشت که صدای آواز راپونزل را شنید.

صدا آن‌قدر زیبا بود که بی‌اختیار افسار اسبش را کشید. بااین‌حال، ردی از غم و تنهایی هم در آواز شنیده می‌شد.

شاهزاده از اسب پایین آمد و به صدا گوش سپرد.

آواز را دنبال کرد تا به برج سنگی رسید.

چند بار دور برج چرخید و دنبال در، پلکان یا راهی برای بالا رفتن گشت، اما چیزی پیدا نکرد.

روز بعد دوباره به جنگل برگشت. روزهای بعد هم آمد. هر بار زیر درختان می‌ایستاد، به آواز راپونزل گوش می‌داد و دنبال راهی برای ورود به برج می‌گشت.

تا اینکه یک غروب، جادوگر را دید که به سوی برج می‌آمد.

شاهزاده بی‌صدا پشت درختی پنهان شد.

جادوگر پایین برج ایستاد و صدا زد:

«راپونزل، راپونزل،

گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

لحظه‌ای بعد، گیس بلند و طلایی از پنجره پایین افتاد. جادوگر آن را گرفت و تا بالای برج رفت.

حالا شاهزاده راه ورود را می‌دانست.

غروب روز بعد، زیر پنجره ایستاد و همان‌طور صدا زد:

«راپونزل، راپونزل،

گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

راپونزل که خیال می‌کرد جادوگر برگشته است، موهایش را پایین فرستاد.

شاهزاده گیس طلایی را گرفت و با احتیاط از برج بالا رفت.

همین که از پنجره وارد اتاق شد، راپونزل جیغ کوتاهی کشید و چند قدم عقب رفت. تا آن روز، به‌جز جادوگر با هیچ‌کس دیگری روبه‌رو نشده بود.

شاهزاده همان‌جا ایستاد و با صدایی آرام گفت: «خواهش می‌کنم نترس. من توی جنگل صدای آوازت رو شنیدم. صدات آن‌قدر زیبا بود که دلم می‌خواست ببینم چه کسی آواز می‌خونه.»

راپونزل با دقت به صورتش نگاه کرد. شاهزاده هم مثل او دستپاچه به نظر می‌رسید، اما مهربانی را می‌شد در نگاهش دید.

با ناباوری پرسید: «فقط به خاطر آواز من اومدی؟»

شاهزاده لبخند زد.

«بله. هر روز برمی‌گشتم تا دوباره صدات رو بشنوم.»

کم‌کم ترس از چهرهٔ راپونزل کنار رفت.

چیزی نگذشت که هر دو کنار پنجره نشسته بودند. شاهزاده از رودخانه‌های پهناور، بازارهای شلوغ، جشن‌های رنگارنگ و جاده‌هایی گفت که شهرها و سرزمین‌ها را به هم می‌رساندند.

راپونزل با شگفتی پرسید: «واقعاً باغ‌هایی هست که همه بتونن توشون قدم بزنن؟»

شاهزاده گفت: «بله. بعضی باغ‌ها دروازه‌های باز دارن و هرکسی می‌تونه واردشون بشه.»

راپونزل به سوی پنجره برگشت. آن پایین، جنگل تا دوردست‌ها ادامه داشت.

آهسته گفت: «دلم می‌خواد یک روز یکی از اون باغ‌ها رو ببینم.»

وقتی هوا کم‌کم تاریک شد، شاهزاده آمادهٔ رفتن شد.

راپونزل پرسید: «باز هم میای؟»

شاهزاده جواب داد: «حتماً میام. قول می‌دم.»

و به قولش عمل کرد.

غروب پشت غروب، شاهزاده به برج بازمی‌گشت. از سرزمینش برای راپونزل قصه می‌گفت و راپونزل هم آوازهایی را که در سال‌های تنهایی ساخته بود، برایش می‌خواند.

کنار پنجره با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند تا ستاره‌ها یکی‌یکی در آسمان پیدا می‌شدند.

ماه‌ها گذشت و دوستی‌شان آرام‌آرام به عشقی عمیق تبدیل شد.

یک غروب، شاهزاده دست راپونزل را در دست گرفت.

«حاضری با من از این برج بیرون بیای؟ با هم به سرزمین من بریم و همسرم بشی؟»

صورت راپونزل از شادی روشن شد.

«بله!»

اما بعد از پنجره به پایین نگاه کرد. فاصلهٔ اتاق تا زمین بسیار زیاد بود.

«موهام می‌تونه کسی رو به بالای برج بیاره، اما نمی‌تونه من رو به‌سلامت پایین ببره.»

کمی فکر کرد و ناگهان گفت: «هر بار که به دیدنم میای، مقداری نخ ابریشمی محکم بیار. با نخ‌ها یک نردبان می‌بافم. وقتی به‌اندازهٔ کافی بلند شد، می‌تونیم با هم پایین بریم.»

شاهزاده پذیرفت.

از آن پس، هر بار که به برج می‌آمد، بسته‌ای نخ ابریشمی با خود می‌آورد. راپونزل نخ‌ها را با دقت می‌بافت و کم‌کم نردبانی محکم می‌ساخت.

بعد هم نردبان نیمه‌کاره را زیر تخت پنهان می‌کرد.

جادوگر هیچ خبری از نقشهٔ آن دو نداشت.

تا اینکه یک روز بعدازظهر، راپونزل بی‌اختیار حرفی زد که نباید می‌زد.

وقتی جادوگر از پنجره وارد اتاق شد، راپونزل گفت: «چرا تو خیلی کندتر از شاهزاده از موهام بالا میای؟»

اتاق ناگهان ساکت شد.

راپونزل دستش را روی دهانش گذاشت، اما دیگر دیر شده بود.

جادوگر آهسته پرسید: «شاهزاده؟»

چشم‌هایش را تنگ کرد و با صدایی خشمگین گفت: «پس کسی را از من پنهان کرده‌ای!»

قیچی را از روی میز خیاطی برداشت.

قیچ!

گیس بلند و طلایی راپونزل روی زمین افتاد.

راپونزل دستش را روی موهای کوتاهش کشید. اشک در چشم‌هایش جمع شد، اما جادوگر دلش به حال او نسوخت.

دستش را در هوا چرخاند و با جادویی نیرومند، راپونزل را به سرزمینی دور و خالی فرستاد.

در آن سرزمین نه تخت گرمی در انتظارش بود، نه قفسه‌ای پر از غذا و نه دیواری که از باد و باران پناهش بدهد.

راپونزل مجبور شد جایی برای خواب پیدا کند، خوراک جمع کند و یاد بگیرد چگونه به‌تنهایی از خودش مراقبت کند.

روزهای سختی را پشت سر گذاشت، اما حاضر نشد تسلیم شود.

در همان حال، جادوگر به برج برگشت و گیس بریدهٔ راپونزل را به قلاب کنار پنجره بست.

آن غروب، شاهزاده به برج آمد و از پایین صدا زد:

«راپونزل، راپونزل،

گیس طلایی‌ات را پایین بینداز!»

گیس طلایی از پنجره پایین افتاد.

شاهزاده با شوق از آن بالا رفت. انتظار داشت راپونزل با لبخند به استقبالش بیاید، اما وقتی وارد اتاق شد، جادوگر را دید که کنار پنجره ایستاده بود.

با نگرانی پرسید: «راپونزل کجاست؟»

جادوگر با سردی جواب داد: «رفته است. دیگر هرگز پیدایش نمی‌کنی.»

شاهزاده با ناباوری به اطراف نگاه کرد. کتاب‌های راپونزل هنوز کنار پنجره بودند و نردبان ابریشمی نیمه‌کاره زیر تخت دیده می‌شد.

اما از خود راپونزل خبری نبود.

دلش فرو ریخت. بی‌اختیار یک قدم عقب رفت و از پنجرهٔ باز به پایین افتاد.

شاهزاده میان بوته‌های انبوه خار فرود آمد. شاخه‌های درهم‌پیچیده سقوطش را آهسته‌تر کردند، اما خارهای تیز به چشم‌هایش آسیب زدند.

وقتی پلک‌هایش را باز کرد، چیزی جز تاریکی ندید.

دیگر نمی‌توانست ببیند.

از آن روز به بعد، شاهزاده در جنگل‌ها، روی تپه‌ها و میان دشت‌های دور سرگردان شد. هرجا می‌رفت، نام راپونزل را صدا می‌زد.

با میوه‌های جنگلی، ریشهٔ گیاهان و خوراکی‌هایی زنده می‌ماند که مسافران مهربان با او تقسیم می‌کردند.

بهار رفت و تابستان از راه رسید. پس از آن، پاییز آمد و جای خود را به زمستان داد.

اما شاهزاده دست از جست‌وجو برنداشت.

در سرزمینی دور، راپونزل هم کم‌کم یاد می‌گرفت چگونه در طبیعت زندگی کند. هر روز سخت، او را شجاع‌تر، داناتر و نیرومندتر می‌کرد.

مدتی بعد، صاحب دو فرزند دوقلو شد؛ یک دختر و یک پسر.

راپونزل دارایی چندانی نداشت، اما با تمام توان از فرزندانش مراقبت می‌کرد. برایشان سرپناهی ساده ساخت، خوراک پیدا کرد و شب‌ها زیر آسمان پرستاره برایشان آواز خواند.

سال‌ها گذشت.

سرانجام شاهزاده به همان سرزمین دوری رسید که راپونزل در آن زندگی می‌کرد.

یک غروب، در حالی که از میان دشتی آرام می‌گذشت، آوازی آشنا در هوای ساکت پیچید.

شاهزاده همان‌جا ایستاد.

صدا کمی پخته‌تر و آرام‌تر از گذشته شده بود، اما بی‌درنگ آن را شناخت.

با تمام توان فریاد زد: «راپونزل!»

راپونزل صدای کسی را شنید که نامش را صدا می‌زد. سر بلند کرد و به آن سوی دشت چشم دوخت.

شاهزاده را در دوردست دید. لباس‌هایش کهنه و غبارآلود بودند، خستگی در چهره‌اش پیدا بود و چشم‌هایش بی‌آنکه چیزی ببینند، به روبه‌رو خیره مانده بودند.

راپونزل به سویش دوید.

وقتی به او رسید، نفس‌زنان و آرام گفت: «پیدام کردی.»

شاهزاده دست‌هایش را به سوی صدا دراز کرد. راپونزل هر دو دست او را گرفت.

«هیچ‌وقت از گشتن دنبالت دست برنداشتم.»

اشک روی گونه‌های راپونزل سرازیر شد. دو قطره از اشک‌هایش روی چشم‌های آسیب‌دیدهٔ شاهزاده افتاد.

در همان لحظه، گرمایی ملایم صورت شاهزاده را فرا گرفت. تاریکی کم‌کم کنار رفت و روشنایی به چشم‌هایش برگشت.

چند بار پلک زد.

اول آسمان طلایی غروب را دید.

بعد نگاهش به راپونزل افتاد که روبه‌رویش ایستاده بود.

با صدایی آرام گفت: «می‌تونم ببینمت.»

راپونزل میان اشک‌هایش خندید و دست‌هایش را دور او حلقه کرد.

همان موقع، دو کودک از آن سوی دشت دوان‌دوان به طرفشان آمدند.

راپونزل گفت: «این‌ها بچه‌های ما هستن؛ دخترمون و پسرمون.»

شاهزاده زانو زد و با شگفتی به دوقلوها نگاه کرد. بعد راپونزل و بچه‌ها را در آغوش گرفت.

«همه با هم به خونه برمی‌گردیم.»

پس راه افتادند و به سرزمین شاهزاده رفتند.

مردم با موسیقی، گل و فریادهای شادمانی از آن‌ها استقبال کردند. شاهزاده و راپونزل با هم ازدواج کردند و از آن پس، دیگر هیچ‌کس نتوانست راپونزل را در جایی زندانی کند.

هرجا دلش می‌خواست قدم می‌زد و زیر آسمان پهناور آواز می‌خواند.

در باغ قصر، گل‌های رنگارنگ، گیاهان خوش‌بو و ردیف‌هایی از بوته‌های سبز و تازهٔ راپونزل کاشت.

دروازه‌های باغ همیشه باز بودند تا همه بتوانند میان گل‌ها قدم بزنند.

و از آن روز به بعد، راپونزل و خانواده‌اش در کنار هم، آزاد، شاد و آسوده زندگی کردند.

پایان.

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه با موضوع سوپرمن | قصه بچگانه با موضوع اسباب بازی

داستان کودکانه راپونزل و پرنده طلایی

داستان کودکانه راپونزل و پرنده طلایی

راپونزل سال‌ها بود که از برج بلند نجات پیدا کرده و همراه شاهزاده، در قصری زیبا زندگی می‌کرد. موهای طلایی بلندش هنوز مثل رشته‌های نور خورشید می‌درخشید، اما دیگر آن‌ها را برای فرار از برج پایین نمی‌انداخت.

او حالا بیشتر از هر چیز، دوست داشت به کودکان شهر کمک کند.

در نزدیکی قصر، باغ بزرگی بود که هر روز بچه‌ها برای بازی به آنجا می‌آمدند.

راپونزل با آن‌ها قصه می‌گفت، گل می‌کاشت و آواز می‌خواند.

یک صبح بهاری، وقتی میان گل‌ها قدم می‌زد، صدای جیک‌جیک ضعیفی شنید.

صدا از زیر بوته‌ای از گل‌های رز می‌آمد.

راپونزل آرام شاخه‌ها را کنار زد.

پرنده‌ای کوچک با پرهای طلایی آنجا افتاده بود.

یکی از بال‌هایش زخمی شده بود.

پرنده با ترس به راپونزل نگاه کرد.

راپونزل آرام گفت:

«نترس کوچولو، من کمکت می‌کنم.»

او پرنده را با احتیاط در دست گرفت و به قصر برد.

پزشک قصر بال پرنده را بست و گفت:

«چند هفته باید استراحت کند.»

راپونزل برای پرنده یک لانه نرم کنار پنجره اتاقش درست کرد.

هر روز به او دانه و آب می‌داد.

با او حرف می‌زد و برایش آواز می‌خواند.

کم‌کم پرنده دیگر از او نمی‌ترسید.

یک روز صبح، پرنده روی شانه راپونزل نشست و آواز زیبایی خواند.

راپونزل خندید.

«فکر کنم حالت خیلی بهتر شده است.»

پرنده انگار حرف او را فهمیده بود.

همان روز، چند کودک برای دیدن راپونزل به قصر آمدند.

وقتی پرنده طلایی را دیدند، دورش جمع شدند.

یکی گفت:

«چقدر قشنگ است!»

دیگری گفت:

«کاش همیشه اینجا بماند.»

اما راپونزل چیزی نگفت.

چند روز بعد، بال پرنده تقریباً خوب شد.

او گاهی از پنجره بیرون می‌پرید و دوباره برمی‌گشت.

یک شب، شاهزاده از راپونزل پرسید:

«اگر کاملاً خوب شود، چه کار می‌کنی؟»

راپونزل به پرنده نگاه کرد.

بعد آهسته گفت:

«نمی‌دانم.»

راستش دلش نمی‌خواست پرنده از او جدا شود.

او به این دوست کوچک عادت کرده بود.

فردای آن روز، پیرمرد باغبان قصر نزد راپونزل آمد.

وقتی پرنده را دید، لبخند زد و گفت:

«بالش تقریباً خوب شده است.»

راپونزل گفت:

«بله.»

باغبان پرسید:

«پس چرا هنوز او را داخل قفس نگه داشته‌ای؟»

راپونزل آرام گفت:

«می‌ترسم اگر برود، دیگر برنگردد.»

باغبان مدتی سکوت کرد.

بعد گفت:

«اگر کسی را فقط برای اینکه کنارت بماند زندانی کنی، دیگر دوستی واقعی نیست.»

این جمله تمام روز در ذهن راپونزل چرخید.

شب هنگام، کنار پنجره نشست.

پرنده طلایی آرام به آسمان نگاه می‌کرد.

راپونزل فهمید که او دلش برای پرواز تنگ شده است.

صبح روز بعد، همه کودکان باغ را صدا زد.

آن‌ها دور هم جمع شدند.

راپونزل قفس را در دست گرفت.

یکی از بچه‌ها پرسید:

«قرار است چه کار کنی؟»

راپونزل لبخند زد.

«امروز دوستم را به خانه‌اش برمی‌گردانم.»

بچه‌ها کمی ناراحت شدند.

اما چیزی نگفتند.

راپونزل درِ قفس را باز کرد.

پرنده چند لحظه همان‌جا نشست.

بعد روی شانه راپونزل آمد.

نوکش را آرام به گونه او زد؛ انگار می‌خواست تشکر کند.

سپس بال‌هایش را باز کرد.

یک دور دور باغ چرخید.

بعد به سوی جنگل پرواز کرد.

همه بچه‌ها با حسرت نگاهش کردند.

راپونزل هم اشک کوچکی در چشمش جمع شده بود.

اما لبخند می‌زد.

مریم، کوچک‌ترین دختر جمع، پرسید:

«دلت برایش تنگ نمی‌شود؟»

راپونزل گفت:

«خیلی.»

«پس چرا گذاشتی برود؟»

راپونزل به آسمان نگاه کرد و گفت:

«چون دوست داشتن یعنی بهترین چیز را برای کسی بخواهی؛ حتی اگر باعث شود از تو دور شود.»

چند هفته گذشت.

یک روز صبح، بچه‌ها دوباره در باغ بازی می‌کردند.

ناگهان صدای آشنایی شنیده شد.

همه سرشان را بالا گرفتند.

پرنده طلایی برگشته بود.

اما این بار تنها نبود.

چند پرنده کوچک دیگر هم همراهش بودند.

آن‌ها روی شاخه‌های باغ نشستند و آواز خواندند.

پرنده طلایی چند دانه براق کنار پای راپونزل انداخت.

بعد دوباره روی شانه او نشست.

راپونزل خندید و گفت:

«دیدی؟»

کودکان پرسیدند:

«چه چیزی را؟»

راپونزل گفت:

«وقتی با مهربانی از کسی مراقبت کنی و بعد آزادش بگذاری، دوستی از بین نمی‌رود؛ بلکه قوی‌تر می‌شود.»

از آن روز به بعد، پرنده طلایی هر چند وقت یک بار به باغ قصر سر می‌زد.

گاهی تنها می‌آمد.

گاهی با دوستانش.

کودکان برایش دانه می‌ریختند.

او کمی کنارشان می‌ماند و دوباره به آسمان پرواز می‌کرد.

راپونزل دیگر هیچ‌وقت او را داخل قفس نگذاشت.

او فهمیده بود که بعضی از زیباترین دوستی‌ها، فقط وقتی ادامه پیدا می‌کنند که همراه با آزادی، مهربانی و اعتماد باشند.

هر بار که کودکی از او می‌پرسید:

«چطور می‌شود یک دوست خوب بود؟»

راپونزل با لبخند به پرنده‌ای که در آسمان پرواز می‌کرد اشاره می‌کرد و می‌گفت:

«دوست خوب کسی است که از دیگران مراقبت می‌کند، به آن‌ها محبت می‌کند و وقتی زمان پروازشان رسید، با خوشحالی آرزو می‌کند همیشه آزاد، شاد و خوشبخت باشند.»

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه طولانی | قصه بچگانه برای رشد شخصیت بچه ها

داستان کودکانه راپونزل و بذرهای امید

داستان کودکانه راپونزل و بذرهای امید

سال‌ها از روزی که راپونزل از برج بلند نجات پیدا کرده بود می‌گذشت. او حالا در قصری زیبا زندگی می‌کرد، اما بیشتر از قصر، باغ بزرگ کنار آن را دوست داشت.

هر صبح زود، پیش از آنکه خورشید کاملاً بالا بیاید، با یک سبد حصیری به باغ می‌رفت، گل‌ها را آب می‌داد و با پرنده‌ها سلام می‌کرد.

کودکان شهر هم عاشق آمدن به آن باغ بودند، چون راپونزل همیشه برایشان قصه تعریف می‌کرد یا بازی‌های تازه یادشان می‌داد.

یک روز، پیرزن مهربانی که سال‌ها باغبان باغ سلطنتی بود، کیسه کوچکی به راپونزل هدیه داد.

داخل کیسه، چند دانه کوچک قهوه‌ای بود.

راپونزل پرسید:

«این‌ها چه دانه‌هایی هستند؟»

پیرزن گفت:

«بذر گل‌های امید.»

راپونزل خندید و گفت:

«من تا حالا اسم چنین گلی را نشنیده‌ام.»

پیرزن لبخندی زد.

«چون این گل‌ها با مهربانی رشد می‌کنند.»

راپونزل با تعجب گفت:

«یعنی چه؟»

پیرزن پاسخ داد:

«اگر فقط آن‌ها را بکاری و فراموششان کنی، رشد نمی‌کنند. باید هر روز با عشق از آن‌ها مراقبت کنی.»

راپونزل همان روز، گوشه‌ای از باغ را آماده کرد.

خاک را نرم کرد.

بذرها را کاشت.

به آن‌ها آب داد.

بعد با خودش گفت:

«چند روز دیگر باغ پر از گل می‌شود.»

اما سه روز گذشت.

هیچ خبری نشد.

یک هفته گذشت.

باز هم هیچ جوانه‌ای دیده نمی‌شد.

راپونزل کمی ناراحت شد.

او پیش پیرزن رفت و گفت:

«فکر کنم بذرها خراب بوده‌اند.»

پیرزن لبخند زد.

«هر چیز ارزشمندی، زمان می‌خواهد.»

راپونزل دوباره به باغ برگشت.

باز هم هر روز به بذرها آب داد.

علف‌های هرز را کند.

خاک را آرام کرد.

با آن‌ها حرف زد.

یک صبح که برای آب دادن آمده بود، ناگهان چیزی سبز از دل خاک بیرون زده بود.

یک جوانه کوچک.

آن‌قدر کوچک که اگر دقت نمی‌کرد، شاید اصلاً آن را نمی‌دید.

راپونزل با خوشحالی گفت:

«بالاخره آمدی!»

او از آن روز با امید بیشتری از باغچه مراقبت کرد.

چند کودک که برای بازی آمده بودند، جوانه را دیدند.

یکی از آن‌ها گفت:

«فقط همین؟»

دیگری گفت:

«من فکر کردم گل بزرگی شده باشد.»

راپونزل لبخند زد و گفت:

«هر گل بزرگی، اول یک جوانه کوچک بوده است.»

بچه‌ها هم تصمیم گرفتند کمکش کنند.

هر روز یکی از آن‌ها آب می‌آورد.

یکی خاک را نرم می‌کرد.

یکی برگ‌های خشک را جمع می‌کرد.

همه منتظر بودند گل‌ها شکوفه بدهند.

اما یک شب، باد شدیدی وزید.

صبح که راپونزل به باغ آمد، دید چند جوانه خم شده‌اند.

دلش گرفت.

فکر کرد همه زحمت‌هایشان از بین رفته است.

در همین هنگام، شاهزاده کنار او آمد.

گفت:

«نگران نباش.»

راپونزل گفت:

«ببین چقدر آسیب دیده‌اند.»

شاهزاده خم شد و یکی از جوانه‌ها را نگاه کرد.

«هنوز ریشه‌شان سالم است.»

بعد یک چوب کوچک کنار هر جوانه گذاشت و با نخ نرمی آن‌ها را بست تا صاف بایستند.

راپونزل هم کمک کرد.

چند روز بعد، جوانه‌ها دوباره راست شدند.

راپونزل با تعجب گفت:

«فکر می‌کردم دیگر رشد نمی‌کنند.»

شاهزاده گفت:

«گاهی آدم‌ها و گیاه‌ها بعد از سختی، قوی‌تر از قبل می‌شوند.»

این حرف در دل راپونزل ماند.

چند هفته گذشت.

یک صبح، اولین گل شکفت.

گلبرگ‌هایش سفید بود و وسط آن زرد طلایی.

عطر ملایمی داشت.

بعد از آن، گل دوم شکفت.

سپس گل سوم.

کم‌کم تمام باغچه پر از گل‌های زیبا شد.

کودکان با شادی میان گل‌ها می‌دویدند.

همه می‌گفتند:

«چه باغ قشنگی!»

اما راپونزل گفت:

«این باغ فقط کار من نیست.»

بعد به بچه‌ها نگاه کرد و ادامه داد:

«همه شما در شکفتن این گل‌ها سهم دارید.»

همان روز، دختر کوچکی به نام نغمه آرام کنار راپونزل آمد.

او خجالتی بود و کمتر با دیگران حرف می‌زد.

پرسید:

«می‌توانم یک بذر داشته باشم؟»

راپونزل لبخند زد.

«البته.»

نغمه بذر را گرفت و گفت:

«اگر گل من رشد نکرد چه؟»

راپونزل دست او را گرفت و گفت:

«اگر هر روز با حوصله از آن مراقبت کنی، حتی اگر دیرتر از بقیه شکوفه بدهد، باز هم روزی گل خواهد شد.»

نغمه سرش را تکان داد.

او بذرش را در باغچه خانه کاشت.

روزهای اول، هر صبح به آن نگاه می‌کرد و ناامید می‌شد.

اما یاد حرف راپونزل می‌افتاد.

باز هم آب می‌داد.

باز هم صبر می‌کرد.

یک ماه بعد، وقتی اولین گل در باغچه خانه‌شان شکفت، با خوشحالی به قصر دوید.

گل را به راپونزل نشان داد و گفت:

«ببین! بالاخره شکفت.»

راپونزل او را در آغوش گرفت و گفت:

«دیدی؟ صبر، بهترین دوست آرزوهاست.»

از آن روز به بعد، راپونزل هر بهار، میان کودکان شهر بذر گل پخش می‌کرد.

اما همراه هر بذر، یک جمله کوچک هم می‌گفت:

«همان‌طور که یک بذر برای گل شدن به آب، نور و صبر نیاز دارد، آرزوهای ما هم برای واقعی شدن به تلاش، امید و پشتکار احتیاج دارند.»

سال‌ها گذشت و باغ کنار قصر، به زیباترین باغ آن سرزمین تبدیل شد.

اما مردم می‌گفتند زیبایی آن باغ فقط به خاطر گل‌هایش نیست.

زیبایی واقعی باغ، به خاطر کودکانی بود که آنجا یاد گرفته بودند هیچ موفقیت بزرگی، یک‌شبه به دست نمی‌آید؛ درست مثل گلی که آرام‌آرام از دل خاک بیرون می‌آید، بزرگ می‌شود و سرانجام با صبر و امید، شکوفه می‌دهد.

داستان کودکانه راپونزل و ساعت گمشده جنگل

داستان کودکانه راپونزل و ساعت گمشده جنگل

راپونزل سال‌ها بود که در قصر زندگی می‌کرد، اما هنوز هر هفته به جنگلی می‌رفت که روزگاری برج بلندش در آن قرار داشت. او باور داشت هر جایی، حتی اگر خاطرات سختی داشته باشد، می‌تواند با مهربانی به مکانی زیبا تبدیل شود.

یک صبح آفتابی، سبدی از نان، میوه و دانه برای حیوانات برداشت و راهی جنگل شد.

وقتی به میان درختان رسید، صدای گریه آرامی شنید.

صدا از پشت یک درخت بلوط بزرگ می‌آمد.

راپونزل نزدیک شد.

خرگوش کوچکی آنجا نشسته بود و اشک می‌ریخت.

راپونزل با مهربانی پرسید:

«چه شده کوچولو؟»

خرگوش بینی‌اش را پاک کرد و گفت:

«همه می‌گویند امروز جشن بزرگ جنگل است، اما من دیر رسیده‌ام.»

«چرا دیر کردی؟»

خرگوش آه کشید.

«چون ساعت قدیمی جنگل گم شده است.»

راپونزل تعجب کرد.

«ساعت جنگل؟»

خرگوش گفت:

«وسط جنگل، روی یک سنگ بزرگ، ساعت چوبی قدیمی‌ای بود که همه حیوانات با آن زمان را می‌فهمیدند. امروز که آمدیم، دیگر آنجا نبود.»

راپونزل تصمیم گرفت کمک کند.

او همراه خرگوش به میدان کوچک جنگل رفت.

همه حیوانات آنجا جمع شده بودند.

روباه، سنجاب، جوجه‌تیغی، گوزن، جغد و حتی لاک‌پشت پیر هم نگران بودند.

جغد گفت:

«بدون ساعت، نمی‌دانیم جشن را چه زمانی شروع کنیم.»

سنجاب گفت:

«شاید کسی آن را دزدیده باشد.»

روباه گفت:

«شاید باد آن را برده باشد.»

هر کسی چیزی می‌گفت.

اما هیچ‌کس دنبال راه‌حل نبود.

راپونزل لبخند زد و گفت:

«به جای حدس زدن، بهتر است دنبال ساعت بگردیم.»

همه موافقت کردند.

آن‌ها گروه‌های کوچک تشکیل دادند.

راپونزل همراه خرگوش و سنجاب به سمت رودخانه رفت.

روباه و گوزن به سمت تپه‌ها رفتند.

جغد از بالای درخت‌ها اطراف را نگاه می‌کرد.

آن‌ها ساعت‌ها گشتند.

اما خبری نبود.

کم‌کم بعضی حیوانات خسته شدند.

سنجاب گفت:

«فایده‌ای ندارد.»

خرگوش هم غمگین شد.

اما راپونزل گفت:

«وقتی کاری مهم باشد، زود ناامید نمی‌شویم.»

در همان لحظه، باد آرامی وزید.

راپونزل متوجه شد چند برگ روی زمین به شکل عجیبی کنار رفته‌اند؛ انگار چیزی سنگین از آنجا عبور کرده باشد.

او رد برگ‌ها را دنبال کرد.

رد به سمت غاری کوچک می‌رفت.

همه با احتیاط جلو رفتند.

داخل غار، خرس کوچکی خوابیده بود.

کنار او همان ساعت چوبی قرار داشت.

اما خرس اصلاً دزد نبود.

وقتی بیدار شد، با تعجب گفت:

«اوه! این ساعت مال جنگل است؟»

همه گفتند:

«بله!»

خرس با خجالت سرش را پایین انداخت.

«دیشب باران شدیدی آمد. دیدم ساعت روی زمین افتاده و خیس شده است. فکر کردم اگر آن را به غار بیاورم، خشک می‌شود. می‌خواستم صبح برگردانمش، اما خوابم برد.»

همه چند لحظه سکوت کردند.

روباه که اول کمی عصبانی شده بود، گفت:

«پس تو قصد بدی نداشتی؟»

خرس گفت:

«نه، فقط خواستم از آن محافظت کنم.»

راپونزل لبخند زد.

«گاهی قبل از اینکه حقیقت را بدانیم، زود قضاوت می‌کنیم.»

همه حیوانات سرشان را تکان دادند.

آن‌ها ساعت را برداشتند و دوباره روی سنگ بزرگ گذاشتند.

جغد زنگ کوچک ساعت را به صدا درآورد.

صدای زنگ در تمام جنگل پیچید.

همه با شادی دست زدند.

جشن آغاز شد.

پرنده‌ها آواز خواندند.

خرگوش‌ها بازی کردند.

سنجاب‌ها فندق پخش کردند.

روباه برای بچه‌ها نمایش اجرا کرد.

خرس هم عسل شیرین میان همه تقسیم کرد.

وقتی جشن تمام شد، جغد پیر گفت:

«امروز فقط ساعت را پیدا نکردیم.»

بچه حیوانات با تعجب پرسیدند:

«پس چه چیز دیگری پیدا کردیم؟»

جغد لبخند زد.

«یاد گرفتیم قبل از اینکه کسی را مقصر بدانیم، باید حقیقت را پیدا کنیم.»

راپونزل نیز گفت:

«و فهمیدیم اگر همه با هم همکاری کنند، پیدا کردن راه‌حل خیلی آسان‌تر می‌شود.»

خرگوش کوچولو که صبح ناراحت بود، حالا با خوشحالی کنار راپونزل قدم می‌زد.

او پرسید:

«اگر امروز تو نبودی، چه می‌شد؟»

راپونزل لبخند زد و پاسخ داد:

«اگر من نبودم، شاید یکی دیگر این فکر را می‌کرد. مهم این است که هر کدام از ما، وقتی مشکلی پیش می‌آید، به جای دعوا و سرزنش کردن، دنبال راه‌حل باشیم.»

خرگوش گفت:

«از امروز هر وقت مشکلی پیش بیاید، اول فکر می‌کنم، بعد قضاوت می‌کنم.»

راپونزل موهای بلندش را که در نسیم تکان می‌خوردند، پشت سرش انداخت و گفت:

«این یکی از ارزشمندترین درس‌هایی است که می‌توانیم یاد بگیریم.»

خورشید آرام‌آرام پشت درختان پنهان شد.

حیوانات یکی‌یکی به خانه‌هایشان برگشتند.

ساعت چوبی دوباره روی سنگ بزرگ جنگل می‌درخشید و هر بار که زنگش به صدا درمی‌آمد، همه به یاد آن روز می‌افتادند؛ روزی که فهمیدند مهربانی، همکاری و فکر کردن پیش از قضاوت، می‌تواند هر مشکلی را به پایانی شیرین تبدیل کند.

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه با موضوع تاریخ ایران | قصه بچگانه درباره جام جهانی

داستان کودکانه راپونزل و فانوس‌های آرزو

داستان کودکانه راپونزل و فانوس‌های آرزو

در یکی از شب‌های آرام بهار، راپونزل کنار پنجره قصر ایستاده بود و به ستاره‌های آسمان نگاه می‌کرد. نسیم ملایمی موهای بلند طلایی‌اش را تکان می‌داد و بوی گل‌های باغ را به اتاق می‌آورد.

آن شب، قرار بود جشن بزرگ فانوس‌ها در شهر برگزار شود؛ جشنی که هر سال، کودکان فانوس‌های رنگی می‌ساختند و در میدان شهر روشن می‌کردند.

راپونزل هم مثل همیشه تصمیم گرفت به کودکان کمک کند.

صبح زود، به میدان شهر رفت.

میزهای بزرگی پر از کاغذهای رنگی، چسب، روبان و شمع‌های کوچک آماده شده بود.

کودکان یکی‌یکی از راه رسیدند.

هر کدام با ذوق، ساختن فانوس خود را شروع کردند.

یکی فانوس ستاره‌ای ساخت.

یکی فانوس قلبی.

یکی فانوسی شبیه گل.

راپونزل میان بچه‌ها می‌چرخید و هر جا کسی نیاز به کمک داشت، کنارش می‌نشست.

در گوشه‌ای از میدان، دختر کوچکی به نام «رها» تنها نشسته بود.

او فقط به کاغذهای رنگی نگاه می‌کرد و هیچ کاری نمی‌کرد.

راپونزل آرام کنار او نشست.

پرسید:

«چرا فانوس نمی‌سازی؟»

رها آهی کشید.

«من بلد نیستم.»

راپونزل لبخند زد.

«هیچ‌کس از روز اول همه چیز را بلد نیست.»

رها گفت:

«اگر خراب شود چه؟»

راپونزل یک کاغذ برداشت و گفت:

«ببین.»

او عمداً کاغذ را اشتباه تا کرد.

بعد خندید.

«دیدی؟ من هم اشتباه کردم.»

رها تعجب کرد.

«تو هم اشتباه می‌کنی؟»

راپونزل گفت:

«البته. مهم این است که دوباره امتحان کنیم.»

بعد کاغذ تازه‌ای برداشتند و این بار با هم، قدم‌به‌قدم یک فانوس کوچک ساختند.

وقتی کار تمام شد، رها از خوشحالی چشم‌هایش برق زد.

«من خودم ساختم!»

راپونزل گفت:

«آفرین، چون ناامید نشدی.»

تا غروب، میدان شهر پر از فانوس‌های رنگارنگ شد.

اما درست وقتی همه آماده روشن کردن فانوس‌ها بودند، باد شدیدی وزید.

چند فانوس روی زمین افتاد.

یکی پاره شد.

یکی خاموش شد.

یکی هم داخل جوی آب افتاد.

بعضی از بچه‌ها ناراحت شدند.

یکی گریه کرد.

یکی گفت:

«دیگر جشن خراب شد.»

اما راپونزل دست زد و گفت:

«صبر کنید!»

همه ساکت شدند.

او گفت:

«اگر یک فانوس خراب شود، یعنی جشن تمام شده است؟»

بچه‌ها گفتند:

«نه…»

«پس چه کار می‌توانیم بکنیم؟»

دختری گفت:

«دوباره درستش کنیم.»

پسر کوچکی گفت:

«من چسب دارم.»

یکی دیگر گفت:

«من کاغذ اضافه آورده‌ام.»

همه دست‌به‌کار شدند.

هر کس به دیگری کمک می‌کرد.

کمتر از نیم ساعت بعد، همه فانوس‌ها دوباره آماده شدند.

حتی از قبل هم زیباتر شده بودند.

وقتی هوا کاملاً تاریک شد، شهردار شهر از راپونزل خواست اولین فانوس را روشن کند.

راپونزل شمع کوچکی را روشن کرد و داخل فانوس گذاشت.

بعد گفت:

«حالا هر کس فانوس خودش را روشن کند.»

کم‌کم صدها نور کوچک در میدان درخشید.

میدان شهر مثل آسمانی پر از ستاره شده بود.

رها با لبخند به فانوسش نگاه کرد.

پرسید:

«فکر می‌کنی آرزوها واقعاً داخل فانوس‌ها هستند؟»

راپونزل لبخند زد.

«نه.»

«پس چرا اسمش جشن فانوس‌های آرزوست؟»

راپونزل گفت:

«چون هر بار که فانوسی روشن می‌کنیم، یادمان می‌آید امید را در دلمان روشن نگه داریم.»

رها چند لحظه فکر کرد.

بعد گفت:

«یعنی اگر امید داشته باشیم، راحت‌تر به آرزوهایمان می‌رسیم؟»

راپونزل پاسخ داد:

«بله. امید مثل نوری است که راه را نشان می‌دهد. اگر خاموش شود، پیدا کردن مسیر سخت می‌شود.»

در همان لحظه، پیرمردی که سال‌ها مسئول برگزاری جشن بود، جلو آمد و گفت:

«هر سال فکر می‌کنم زیباترین فانوس، بزرگ‌ترین یا پرزرق‌وبرق‌ترین فانوس است. اما امسال فهمیدم زیباترین فانوس، فانوسی است که با کمک و مهربانی ساخته شده باشد.»

بچه‌ها با خوشحالی دست زدند.

رها به فانوس کوچکش نگاه کرد.

آن فانوس نه بزرگ بود، نه پر از تزیینات.

اما برای او از همه زیباتر بود.

چون با تلاش خودش و کمک راپونزل ساخته شده بود.

وقتی جشن تمام شد، بچه‌ها فانوس‌هایشان را با خود به خانه بردند.

راپونزل پیش از رفتن، رو به آن‌ها گفت:

«هر وقت احساس کردید کاری سخت است یا از اشتباه کردن ترسیدید، به یاد این فانوس‌ها بیفتید. نور آن‌ها از یک شعله کوچک شروع شد، اما توانست تاریکی میدان را روشن کند. دل آدم هم همین‌طور است؛ اگر امید، مهربانی و تلاش را در آن روشن نگه دارد، حتی در سخت‌ترین روزها هم راهش را پیدا می‌کند.»

از آن سال به بعد، هر بار که جشن فانوس‌ها برگزار می‌شد، کودکان شهر فقط برای ساختن فانوس دور هم جمع نمی‌شدند.

آن‌ها دور هم جمع می‌شدند تا به یاد بیاورند که هیچ آرزویی با ترس و ناامیدی به حقیقت نمی‌رسد، اما با امید، صبر و کمک به یکدیگر، حتی کوچک‌ترین نورها هم می‌توانند تاریک‌ترین شب‌ها را روشن کنند.

داستان کودکانه راپونزل و کتابخانه جادویی جنگل

راپونزل بعد از سال‌ها زندگی در قصر، یک آرزوی تازه در دل داشت. او دوست داشت همه کودکان شهر، خواندن کتاب را دوست داشته باشند. برای همین، هر هفته زیر درخت بلوط بزرگی در کنار جنگل می‌نشست و برای بچه‌ها قصه می‌خواند.

یک روز، وقتی بچه‌ها به خانه‌هایشان برگشتند، راپونزل متوجه نور عجیبی میان درختان شد.

نور، از پشت بوته‌های یاس می‌آمد.

با کنجکاوی جلو رفت.

در میان درختان، کلبه کوچکی پیدا کرد که قبلاً هرگز آن را ندیده بود.

در چوبی کلبه نیمه‌باز بود.

راپونزل آرام در را هل داد.

داخل کلبه، قفسه‌های بلندی پر از کتاب دیده می‌شد.

کتاب‌های کوچک، بزرگ، رنگارنگ و قدیمی.

روی دیوار نوشته‌ای طلایی دیده می‌شد:

«هر کتاب، دری به یک دنیای تازه است.»

راپونزل با لبخند گفت:

«چه جای شگفت‌انگیزی!»

در همان لحظه، پیرزنی مهربان از پشت قفسه‌ها بیرون آمد.

موهای سفیدش تا روی شانه‌هایش ریخته بود و عینک گرد کوچکی به چشم داشت.

او گفت:

«به کتابخانه جنگل خوش آمدی.»

راپونزل با تعجب پرسید:

«این کتابخانه همیشه اینجا بوده؟»

پیرزن خندید.

«بله، اما فقط کسانی آن را پیدا می‌کنند که واقعاً عاشق قصه باشند.»

راپونزل با شوق میان قفسه‌ها قدم زد.

هر کتاب جلدی متفاوت داشت.

یکی روی جلدش یک نهنگ آبی بود.

یکی یک قصر.

یکی یک جنگل پر از حیوانات.

یکی هم فقط یک ستاره طلایی.

راپونزل پرسید:

«می‌توانم این کتاب‌ها را برای کودکان بخوانم؟»

پیرزن گفت:

«البته، اما یک شرط دارد.»

«چه شرطی؟»

«هر کودکی که کتابی امانت می‌گیرد، باید بعد از خواندن آن، یک مهربانی کوچک انجام بدهد.»

راپونزل تعجب کرد.

«چرا؟»

پیرزن گفت:

«چون کتاب فقط برای پر کردن ذهن نیست؛ باید دل آدم را هم مهربان‌تر کند.»

راپونزل از این فکر خیلی خوشش آمد.

فردای آن روز، چند کودک را به کتابخانه آورد.

همه با دیدن آن همه کتاب شگفت‌زده شدند.

دختری به نام آوا کتابی درباره پروانه‌ها برداشت.

پسری به نام پارسا کتابی درباره دریا.

رها کتابی درباره دوستی.

قبل از رفتن، پیرزن به هر کدام یک نشانک کوچک هدیه داد.

روی نشانک نوشته شده بود:

«بعد از خواندن این کتاب، یک کار خوب انجام بده.»

چند روز بعد، بچه‌ها دوباره برگشتند.

پیرزن از آوا پرسید:

«بعد از خواندن کتابت چه کار کردی؟»

آوا گفت:

«گل‌های حیاط را برای پروانه‌ها آب دادم.»

پیرزن لبخند زد.

بعد از پارسا پرسید:

«تو چه کردی؟»

پارسا گفت:

«کنار رودخانه زباله‌ای دیدم و آن را جمع کردم تا آب تمیز بماند.»

رها هم گفت:

«من با دختری که تنها بود دوست شدم.»

پیرزن با خوشحالی گفت:

«پس کتاب‌ها کارشان را خوب انجام داده‌اند.»

هفته‌ها گذشت.

هر بار کودکان کتاب تازه‌ای می‌بردند و با یک داستان و یک مهربانی تازه برمی‌گشتند.

اما یک روز، پسر کوچکی به نام سامان با ناراحتی وارد کتابخانه شد.

کتابی که امانت گرفته بود، خیس شده بود.

او هنگام برگشتن از مدرسه زیر باران مانده بود.

جلد کتاب کمی چروک شده بود.

سامان با گریه گفت:

«ببخشید… کتاب را خراب کردم.»

فکر می‌کرد پیرزن ناراحت شود.

اما پیرزن کتاب را گرفت، آرام خشک کرد و گفت:

«تو عمداً این کار را کردی؟»

سامان سرش را پایین انداخت.

«نه.»

«پس مهم‌تر از کتاب، راستگویی توست.»

سامان با تعجب به او نگاه کرد.

پیرزن ادامه داد:

«اشتباه برای همه پیش می‌آید. مهم این است که حقیقت را بگوییم و مسئولیت کارمان را بپذیریم.»

سامان نفس راحتی کشید.

راپونزل که همه چیز را دیده بود، لبخند زد.

آن روز بچه‌ها یاد گرفتند که راستگویی، از پنهان کردن اشتباه‌ها ارزشمندتر است.

چند روز بعد، راپونزل از بچه‌ها پرسید:

«به نظرتان بهترین کتاب این کتابخانه کدام است؟»

هر کدام جوابی دادند.

یکی گفت کتاب حیوانات.

یکی گفت کتاب سفر.

یکی گفت کتاب قصه‌های قدیمی.

پیرزن خندید و گفت:

«همه جواب‌ها درست است.»

بچه‌ها پرسیدند:

«چطور؟»

پیرزن یکی از کتاب‌ها را باز کرد.

داخل صفحه اول نوشته شده بود:

«بهترین کتاب، کتابی است که بعد از خواندنش، تو را به آدم بهتری تبدیل کند.»

همه مدتی به این جمله فکر کردند.

از آن روز، کودکان فقط برای سرگرمی کتاب نمی‌خواندند.

آن‌ها بعد از هر داستان، از خودشان می‌پرسیدند:

«این قصه امروز چه چیزی به من یاد داد؟»

یک روز مهربانی.

یک روز شجاعت.

یک روز صبر.

یک روز راستگویی.

یک روز بخشیدن.

کم‌کم شهر تغییر کرد.

بچه‌ها بیشتر به هم کمک می‌کردند.

کمتر دعوا می‌کردند.

بیشتر کتاب می‌خواندند.

بیشتر سؤال می‌پرسیدند.

وقتی مردم دلیل این تغییر را از راپونزل پرسیدند، او لبخند زد و گفت:

«کتاب‌ها فقط قصه تعریف نمی‌کنند؛ آن‌ها چراغ‌های کوچکی هستند که راه قلب انسان را روشن می‌کنند.»

سال‌ها بعد، هر کودکی که برای اولین بار وارد کتابخانه جنگل می‌شد، همان جمله طلایی را روی دیوار می‌دید:

«هر کتاب، دری به یک دنیای تازه است.»

و وقتی از آنجا بیرون می‌آمد، احساس می‌کرد نه‌تنها یک داستان تازه خوانده، بلکه دلش هم کمی مهربان‌تر، دانایش بیشتر و لبخندش روشن‌تر از قبل شده است.

داستان کودکانه راپونزل و رودخانه‌ای که لبخند زد

داستان کودکانه راپونزل و رودخانه‌ای که لبخند زد

راپونزل هر هفته همراه چند کودک از شهر به جنگل می‌رفت تا از طبیعت مراقبت کنند. آن‌ها گل می‌کاشتند، به پرندگان دانه می‌دادند و کنار رودخانه قدم می‌زدند.

روزی از روزهای بهاری، وقتی به رودخانه رسیدند، راپونزل متوجه شد آب مثل همیشه زلال نیست.

برگ‌های خشک، شاخه‌های شکسته و چند تکه کاغذ روی آب شناور بودند.

راپونزل با ناراحتی گفت:

«رودخانه امروز غمگین به نظر می‌رسد.»

دختربچه‌ای به نام لیانا پرسید:

«رودخانه هم غمگین می‌شود؟»

راپونزل لبخند زد و گفت:

«شاید نه مثل ما، اما اگر از طبیعت خوب مراقبت نکنیم، دیگر نمی‌تواند مثل قبل به همه زندگی ببخشد.»

کودکان کنار رودخانه نشستند.

صدای آب آرام بود، اما دیگر آن زلالی همیشگی را نداشت.

پسربچه‌ای به نام آراد گفت:

«بیایید همه زباله‌ها را جمع کنیم.»

همه با خوشحالی قبول کردند.

یکی سبد آورد.

یکی دستکش پوشید.

یکی شاخه‌های خشک را کنار گذاشت.

یکی برگ‌ها را جمع کرد.

کار آسانی نبود.

خورشید کم‌کم بالاتر آمد.

بعضی بچه‌ها خسته شدند.

لیانا گفت:

«فکر نمی‌کنم فرق زیادی کرده باشد.»

راپونزل به آب اشاره کرد و گفت:

«به آن قسمت نگاه کن.»

لیانا خم شد.

آب آن قسمت کمی شفاف‌تر شده بود.

او با تعجب گفت:

«درست است!»

راپونزل لبخند زد.

«کارهای بزرگ، از همین تغییرهای کوچک شروع می‌شوند.»

بچه‌ها دوباره با انرژی کار کردند.

چند ساعت بعد، رودخانه بسیار تمیزتر شده بود.

آب دوباره برق می‌زد.

در همان لحظه، ماهی کوچکی از آب بیرون پرید.

کودکان با خوشحالی خندیدند.

سنجابی از روی شاخه پایین آمد تا آب بنوشد.

بعد چند پرنده روی سنگ‌های کنار رودخانه نشستند.

آراد گفت:

«انگار حیوانات هم خوشحال شده‌اند.»

راپونزل گفت:

«طبیعت همیشه مهربانی آدم‌ها را احساس می‌کند.»

همان موقع، پیرمرد ماهیگیری که سال‌ها کنار رودخانه زندگی می‌کرد، به آن‌ها نزدیک شد.

او با لبخند گفت:

«سال‌هاست این رودخانه را می‌شناسم. امروز دوباره مثل گذشته زلال شده است.»

بعد از جیبش چند نهال کوچک بیرون آورد.

گفت:

«دوست دارید کنار رودخانه این‌ها را هم بکاریم؟»

بچه‌ها با هیجان گفتند:

«بله!»

آن‌ها کنار آب، چند نهال کاشتند.

راپونزل به هر کودک یک کوزه کوچک آب داد.

هر کدام نهال خودش را آبیاری کرد.

لیانا پرسید:

«چه مدت طول می‌کشد تا این نهال‌ها بزرگ شوند؟»

پیرمرد پاسخ داد:

«شاید چند سال.»

لیانا کمی ناراحت شد.

«یعنی ما تا آن موقع صبر کنیم؟»

راپونزل گفت:

«بعضی از زیباترین هدیه‌ها را ما برای آینده آماده می‌کنیم، نه فقط برای امروز.»

لیانا به نهال کوچکش نگاه کرد.

با خودش فکر کرد شاید روزی کودکی دیگر زیر سایه همین درخت بازی کند.

چند هفته بعد، بچه‌ها دوباره به رودخانه برگشتند.

نهال‌ها کمی بزرگ‌تر شده بودند.

آب همچنان تمیز بود.

چون مردم شهر هم تصمیم گرفته بودند دیگر زباله‌ای در طبیعت رها نکنند.

یکی از کودکان گفت:

«فکر می‌کنم رودخانه امروز لبخند می‌زند.»

راپونزل خندید.

«من هم همین فکر را می‌کنم.»

از آن روز به بعد، هر ماه یک روز را «روز مهربانی با طبیعت» نامیدند.

کودکان همراه خانواده‌هایشان به جنگل می‌آمدند.

زباله‌ها را جمع می‌کردند.

به درختان آب می‌دادند.

گل‌های تازه می‌کاشتند.

و به حیوانات آسیب نمی‌رساندند.

چند سال بعد، نهال‌های کوچک به درختانی تنومند تبدیل شدند.

شاخه‌هایشان روی رودخانه سایه انداخت.

پرنده‌ها روی آن‌ها لانه ساختند.

کودکان جدید زیر همان درخت‌ها بازی می‌کردند؛ بی‌آنکه بدانند سال‌ها پیش، چند کودک کوچک با کمک راپونزل آن‌ها را کاشته‌اند.

روزی یکی از همان کودکان از راپونزل پرسید:

«فکر می‌کنی بهترین هدیه‌ای که می‌توانیم به زمین بدهیم چیست؟»

راپونزل نگاهی به رودخانه زلال، درختان سبز و پرنده‌هایی که آواز می‌خواندند انداخت و گفت:

«اینکه هر جا می‌رویم، دنیا را کمی بهتر از زمانی که به آنجا رسیده‌ایم، ترک کنیم. اگر هر کدام از ما فقط یک کار کوچک برای طبیعت انجام دهیم، زمین هر روز زیباتر می‌شود؛ درست مثل همین رودخانه که با کمک دست‌های کوچک شما، دوباره لبخند زدن را یاد گرفت.»

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه با موضوع تاریخ ایران | قصه بچگانه درباره جام جهانی

راپونزل و پل دوستی

صبح یکی از روزهای زیبای بهار بود. خورشید آرام‌آرام از پشت کوه‌ها بالا می‌آمد و نور طلایی‌اش روی درختان جنگل می‌تابید. راپونزل طبق عادت همیشگی‌اش با سبدی پر از میوه و نان تازه به سوی جنگل رفت تا دوستان حیوانش را ببیند.

وقتی به رودخانه رسید، متوجه شد اتفاق عجیبی افتاده است.

پل چوبی کوچکی که دو سوی رودخانه را به هم وصل می‌کرد، بر اثر باران شدید شب گذشته شکسته بود.

حیوانات دو طرف رودخانه ایستاده بودند و با نگرانی به هم نگاه می‌کردند.

سنجاب‌ها نمی‌توانستند به درختان آن سوی رودخانه بروند.

خرگوش‌ها نمی‌توانستند دوستانشان را ببینند.

خارپشت کوچکی هم کنار رودخانه نشسته بود و گریه می‌کرد.

راپونزل نزدیک او رفت و پرسید:

«چرا گریه می‌کنی؟»

خارپشت گفت:

«امروز تولد مادربزرگم است. او آن طرف رودخانه زندگی می‌کند و من نمی‌توانم پیشش بروم.»

راپونزل با مهربانی گفت:

«نگران نباش. حتماً راهی پیدا می‌کنیم.»

او همه حیوانات را دور هم جمع کرد.

روباه گفت:

«پل خیلی خراب شده است.»

خرس گفت:

«ساختن پل کار سختی است.»

جغد پیر گفت:

«اگر هر کس فقط به سختی کار فکر کند، هیچ پلی ساخته نمی‌شود.»

راپونزل لبخندی زد.

«بیایید هر کس هر کاری از دستش برمی‌آید انجام دهد.»

همه با هم موافقت کردند.

خرس‌های قوی تنه‌های افتاده درخت را آوردند.

سنجاب‌ها شاخه‌های مناسب را جمع کردند.

دارکوب‌ها میخ‌های چوبی ساختند.

پرنده‌ها طناب‌های نازک را از پیچک‌های جنگل آوردند.

خرگوش‌ها سنگ‌های کوچک را کنار زدند تا راه باز شود.

راپونزل هم همراه همه مشغول کار شد.

موهای بلندش را جمع کرد تا مزاحم کار نباشد و با دقت تخته‌های چوب را کنار هم قرار داد.

خورشید کم‌کم بالاتر آمد.

همه خسته شده بودند.

روباه گفت:

«شاید امروز نتوانیم تمامش کنیم.»

اما راپونزل گفت:

«فقط به یک تخته بعدی فکر کنید، نه به تمام پل.»

همه دوباره مشغول شدند.

یکی تخته‌ای آورد.

یکی طنابی بست.

یکی شاخه‌ای را صاف کرد.

کم‌کم پل شکل گرفت.

درست وقتی آخرین تخته را گذاشتند، صدای شادی حیوانات بلند شد.

پل آماده شده بود.

خارپشت کوچولو با خوشحالی از روی پل دوید.

وقتی به آن سوی رودخانه رسید، مادربزرگش او را در آغوش گرفت.

او برای همه حیوانات کیک توت‌فرنگی کوچکی آورده بود.

همه دور هم نشستند و جشن گرفتند.

جغد پیر گفت:

«این فقط یک پل چوبی نیست.»

بچه‌ها پرسیدند:

«پس چیست؟»

جغد پاسخ داد:

«این پل از همکاری، دوستی و مهربانی ساخته شده است.»

چند روز بعد، گروهی از کودکان شهر همراه راپونزل به جنگل آمدند.

وقتی پل را دیدند، از زیبایی آن تعجب کردند.

دختری به نام نیلوفر پرسید:

«چه کسی این پل را ساخته است؟»

راپونزل لبخند زد و گفت:

«اگر فقط یک نفر می‌خواست آن را بسازد، شاید هنوز هم اینجا پلی نبود.»

پسر کوچکی گفت:

«یعنی همه کمک کردند؟»

راپونزل سرش را تکان داد.

«حتی کوچک‌ترین کمک‌ها هم مهم بودند.»

برای اینکه این حرف را بهتر نشان دهد، راپونزل از بچه‌ها خواست بازی کوچکی انجام دهند.

او چند تکه چوب روی زمین گذاشت.

اول از یک کودک خواست همه آن‌ها را بلند کند.

کودک نتوانست.

بعد گفت:

«حالا هر کدام فقط یک تکه بردارید.»

همه بچه‌ها یک تکه برداشتند.

در چند ثانیه همه چوب‌ها جمع شد.

راپونزل گفت:

«دیدید؟ وقتی کارها را با هم انجام می‌دهیم، حتی کارهای سخت هم آسان می‌شوند.»

بچه‌ها لبخند زدند.

از آن روز به بعد، هر وقت در مدرسه یا خانه کاری سخت به نظر می‌رسید، به یاد پل جنگل می‌افتادند.

اگر کلاس نیاز به مرتب کردن داشت، همه کمک می‌کردند.

اگر دوستی وسیله سنگینی داشت، تنها نمی‌ماند.

اگر کسی در درس مشکلی داشت، دوستانش کنارش می‌نشستند.

چند ماه بعد، باران شدیدی دوباره بارید.

اما این بار پل محکم‌تر از قبل بود.

زیرا همه حیوانات هر هفته از آن مراقبت می‌کردند.

تخته‌های شل را سفت می‌کردند.

برگ‌های خشک را کنار می‌زدند.

طناب‌ها را بررسی می‌کردند.

راپونزل روزی کنار پل ایستاده بود که خارپشت کوچولو دوباره نزد او آمد.

او دیگر کمی بزرگ‌تر شده بود.

لبخند زد و گفت:

«می‌دانی؟ من فکر می‌کردم مهم‌ترین چیز این پل این است که ما را از رودخانه رد می‌کند.»

راپونزل پرسید:

«حالا چه فکر می‌کنی؟»

خارپشت گفت:

«حالا فهمیده‌ام مهم‌ترین کار پل این است که دل‌ها را به هم نزدیک می‌کند.»

راپونزل از شنیدن این حرف خوشحال شد.

او به رودخانه نگاه کرد که آرام زیر پل جریان داشت.

بعد به حیوانات و کودکانی که با خنده از روی پل عبور می‌کردند.

لبخندی زد و گفت:

«هر جا میان آدم‌ها یا دوستان فاصله‌ای به وجود آمد، به جای ساختن دیوار، سعی کنید پلی از مهربانی، همکاری و گفت‌وگو بسازید. پل‌ها همیشه آدم‌ها را به هم نزدیک‌تر می‌کنند، اما دیوارها فقط آن‌ها را از هم دورتر.»

راپونزل و جعبه مداد رنگی

یک صبح آفتابی، راپونزل تصمیم گرفت برای کودکان شهر کلاس نقاشی برگزار کند. او میزهای چوبی را زیر درختان بزرگ باغ چید، روی هر میز کاغذهای سفید گذاشت و سبدی پر از مداد رنگی آورد.

بچه‌ها با شادی وارد باغ شدند.

هر کدام جایی نشستند و منتظر شروع کلاس شدند.

راپونزل گفت:

«امروز قرار نیست قشنگ‌ترین نقاشی را بکشیم. امروز قرار است هر کسی دنیای زیبای خودش را روی کاغذ بیاورد.»

همه با ذوق مدادهایشان را برداشتند.

در میان بچه‌ها، دختربچه‌ای به نام «باران» آرام نشسته بود.

او فقط به مداد رنگی‌ها نگاه می‌کرد.

راپونزل کنارش رفت و پرسید:

«چرا نقاشی نمی‌کشی؟»

باران آهسته گفت:

«من بلد نیستم.»

راپونزل لبخند زد.

«چه کسی گفته؟»

«هر وقت نقاشی می‌کشم، از بقیه قشنگ‌تر نمی‌شود.»

راپونزل چیزی نگفت.

فقط جعبه مداد رنگی را باز کرد.

داخل جعبه دوازده مداد رنگی بود.

او مداد آبی را بیرون آورد و پرسید:

«اگر فقط رنگ آبی داخل این جعبه بود، می‌توانستیم همه نقاشی‌ها را بکشیم؟»

بچه‌ها گفتند:

«نه.»

بعد مداد سبز را برداشت.

«فقط سبز؟»

«نه.»

مداد قرمز.

«فقط قرمز؟»

باز هم همه گفتند:

«نه.»

راپونزل گفت:

«پس چرا هیچ‌کدام از مدادها ناراحت نیستند که رنگشان شبیه هم نیست؟»

بچه‌ها خندیدند.

باران هم آرام لبخند زد.

راپونزل ادامه داد:

«هر مداد کاری را انجام می‌دهد که از عهده خودش برمی‌آید. اگر همه آبی بودند، دیگر رنگین‌کمانی وجود نداشت.»

این حرف در دل باران نشست.

او اولین خط را روی کاغذ کشید.

ابتدا یک خورشید.

بعد چند گل.

بعد خانه‌ای کوچک.

کم‌کم دستش گرم شد.

وقتی نقاشی تمام شد، با تعجب به آن نگاه کرد.

شاید بهترین نقاشی کلاس نبود، اما خودش آن را دوست داشت.

در همین هنگام، پسربچه‌ای به نام آرین با ناراحتی گفت:

«مداد سبزم شکست.»

چند کودک گفتند:

«دیگر نمی‌توانی نقاشی‌ات را کامل کنی.»

اما راپونزل مداد را برداشت.

آن را آرام تراشید.

مداد کوتاه‌تر شد، اما دوباره قابل استفاده بود.

راپونزل گفت:

«بعضی وقت‌ها کوتاه شدن، به معنی تمام شدن نیست.»

آرین دوباره نقاشی‌اش را ادامه داد.

کمی بعد، باد شدیدی وزید.

چند نقاشی روی زمین افتاد.

روی یکی از نقاشی‌ها لکه‌ای از رنگ پخش شد.

دختر کوچکی به نام نازگل نزدیک بود گریه کند.

راپونزل کنار او نشست و گفت:

«فکر می‌کنی این لکه شبیه چیست؟»

نازگل نگاه کرد.

«نمی‌دانم.»

راپونزل با چند خط ساده، لکه را به یک ابر تبدیل کرد.

بعد چند قطره باران زیر آن کشید.

نازگل خندید.

«حالا از قبل هم قشنگ‌تر شد.»

راپونزل گفت:

«گاهی اشتباه‌ها می‌توانند آغاز یک فکر تازه باشند.»

بعد از پایان کلاس، همه نقاشی‌هایشان را روی طنابی آویزان کردند.

مردم شهر برای دیدن آن‌ها آمدند.

یکی نقاشی باغ را دوست داشت.

یکی نقاشی دریا را.

یکی خانه کوچکی را که باران کشیده بود.

وقتی باران دید چند نفر جلوی نقاشی او ایستاده‌اند، با تعجب گفت:

«واقعاً از نقاشی من خوشتان آمده؟»

یکی از خانم‌ها گفت:

«این خانه، خیلی گرم و دوست‌داشتنی است.»

باران لبخند زد.

او فهمید چیزی که خودش ساده می‌دید، برای دیگران زیبا بود.

در پایان روز، راپونزل دوباره جعبه مداد رنگی را برداشت.

او گفت:

«بچه‌ها، امروز این جعبه چیز مهمی به ما یاد داد.»

آرین پرسید:

«چه چیزی؟»

راپونزل گفت:

«هیچ رنگی از رنگ دیگر بهتر نیست. هر کدام زیبایی مخصوص خودش را دارد. آدم‌ها هم همین‌طور هستند. یکی خوب قصه می‌گوید، یکی خوب نقاشی می‌کشد، یکی خوب می‌دود، یکی خوب به دیگران کمک می‌کند. اگر همه شبیه هم بودیم، دنیا مثل یک نقاشی بود که فقط با یک رنگ کشیده شده باشد.»

همه بچه‌ها به جعبه مداد رنگی نگاه کردند.

نازگل گفت:

«پس هر کدام از ما، مثل یکی از همین مدادها هستیم.»

راپونزل لبخند زد.

«دقیقاً. مهم این نیست که شبیه دیگران باشیم؛ مهم این است که با رنگ زیبای خودمان، دنیا را قشنگ‌تر کنیم.»

از آن روز به بعد، هر وقت باران نقاشی می‌کشید، دیگر خودش را با دیگران مقایسه نمی‌کرد.

او فقط سعی می‌کرد هر بار با دلش نقاشی بکشد.

و هر بار که جعبه مداد رنگی را باز می‌کرد، یاد حرف راپونزل می‌افتاد:

«زیباترین نقاشی دنیا، نقاشی‌ای نیست که همه رنگ‌هایش شبیه هم باشند؛ زیباترین نقاشی، آنی است که هر رنگ با تمام زیبایی خودش، کنار رنگ‌های دیگر بدرخشد.»

داستان کودکانه راپونزل و ستاره‌ای که راه را نشان داد

داستان کودکانه راپونزل و ستاره‌ای که راه را نشان داد

شبی آرام و پرستاره بود. نسیم خنکی از میان درختان باغ قصر می‌وزید و صدای جیرجیرک‌ها در همه‌جا شنیده می‌شد. راپونزل روی نیمکتی کنار باغ نشسته بود و به آسمان پر از ستاره نگاه می‌کرد.

چند کودک از شهر برای قصه شنیدن پیش او آمده بودند.

همه روی چمن‌ها نشستند.

یکی از بچه‌ها که اسمش «آرمان» بود، با نگرانی گفت:

«راپونزل، من از تاریکی می‌ترسم.»

راپونزل لبخندی زد و پرسید:

«به نظرت تاریکی همیشه ترسناک است؟»

آرمان آرام سرش را تکان داد.

راپونزل گفت:

«پس امشب با هم چیزی را کشف می‌کنیم.»

در همان لحظه، جغد پیر جنگل روی شاخه درخت نشست و گفت:

«اگر دوست دارید، می‌توانیم تا تپه ستاره‌ها برویم.»

بچه‌ها با خوشحالی قبول کردند.

همه همراه راپونزل راه افتادند.

راه جنگل کمی تاریک بود.

آرمان محکم دست راپونزل را گرفته بود.

او هر صدایی را که می‌شنید، می‌ترسید.

گاهی صدای خش‌خش برگ‌ها.

گاهی صدای جیرجیرک‌ها.

گاهی هم صدای وزش باد.

راپونزل گفت:

«گوش کن… این صداها همیشه در جنگل بوده‌اند، فقط روزها کمتر متوجهشان می‌شویم.»

کم‌کم آرمان آرام‌تر شد.

وقتی به نیمه راه رسیدند، ناگهان ابری بزرگ جلوی ماه را گرفت.

همه‌جا تاریک‌تر شد.

چند کودک ایستادند.

دختری به نام «هستی» گفت:

«فکر کنم راه را گم کرده‌ایم.»

در همین لحظه، جغد پیر به آسمان اشاره کرد.

«نه، نگاه کنید.»

همه سرشان را بالا گرفتند.

در میان آسمان، ستاره‌ای از همه درخشان‌تر بود.

راپونزل گفت:

«قدیمی‌ها می‌گفتند اگر شب راه را گم کردید، آرام باشید و به نشانه‌ها دقت کنید.»

آن‌ها با کمک همان ستاره و راهی که جغد می‌شناخت، آرام‌آرام به بالای تپه رسیدند.

وقتی روی تپه ایستادند، منظره‌ای شگفت‌انگیز پیش رویشان بود.

هزاران ستاره در آسمان می‌درخشیدند.

آن‌قدر زیاد بودند که انگار آسمان با الماس پوشیده شده بود.

آرمان با تعجب گفت:

«اگر تاریکی نبود، ما این همه ستاره را نمی‌دیدیم.»

راپونزل لبخند زد.

«دقیقاً.»

همه ساکت شدند.

نسیم آرامی می‌وزید و عطر گل‌های وحشی در هوا پیچیده بود.

راپونزل گفت:

«گاهی در زندگی هم روزهای سخت و تاریک پیش می‌آید. اما همان روزها باعث می‌شوند چیزهای زیبایی را ببینیم که قبلاً به آن‌ها توجه نمی‌کردیم؛ مثل مهربانی دوستان، کمک خانواده یا امیدی که در دل خودمان پنهان شده است.»

آرمان به آسمان نگاه کرد.

دیگر از تاریکی نمی‌ترسید.

ناگهان شهابی از آسمان گذشت.

همه بچه‌ها با هیجان آن را تماشا کردند.

هستی گفت:

«چه زود رد شد!»

جغد پیر خندید و گفت:

«بعضی لحظه‌های زیبا کوتاه هستند، اما تا همیشه در خاطر آدم می‌مانند.»

کمی بعد، راپونزل از سبدش چند فانوس کوچک بیرون آورد.

او داخل هر کدام یک شمع کوچک روشن کرد.

فانوس‌ها را روی زمین کنار هم گذاشت.

نورهای کوچک، تپه را روشن کردند.

راپونزل گفت:

«ببینید، هر فانوس به تنهایی نور کمی دارد، اما وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، تاریکی خیلی کمتر می‌شود.»

آرمان گفت:

«مثل آدم‌ها که اگر کنار هم باشند، مشکلاتشان هم کمتر می‌شود.»

راپونزل با خوشحالی گفت:

«آفرین، درست فهمیدی.»

وقتی زمان برگشتن فرا رسید، بچه‌ها دیگر با ترس راه نمی‌رفتند.

آن‌ها صدای جیرجیرک‌ها را گوش می‌دادند.

به نور ستاره‌ها نگاه می‌کردند.

و از زیبایی شب لذت می‌بردند.

وقتی به قصر رسیدند، آرمان لبخند زد و گفت:

«امشب فهمیدم که تاریکی همیشه دشمن ما نیست.»

راپونزل پرسید:

«پس چیست؟»

آرمان پاسخ داد:

«گاهی فقط فرصتی است تا نورهای کوچک را بهتر ببینیم.»

راپونزل موهای طلایی‌اش را پشت شانه‌هایش انداخت و گفت:

«همین است. شجاعت یعنی نترسیدن از تاریکی نیست؛ شجاعت یعنی حتی وقتی کمی می‌ترسیم، باز هم آرام قدم برداریم و به دنبال نور بگردیم.»

از آن شب به بعد، هر وقت آرمان شب‌ها به آسمان نگاه می‌کرد، دیگر فقط تاریکی را نمی‌دید.

او هزاران ستاره درخشان را می‌دید که بی‌صدا به او یادآوری می‌کردند:

«حتی در تاریک‌ترین شب‌ها هم همیشه نوری هست که راه را نشان می‌دهد؛ فقط باید با امید، صبر و شجاعت به دنبالش بگردی.»

داستان اصلی راپونزل چیست و چه شخصیت‌هایی دارد؟

پاسخ: داستان دختری با موهای بلند که توسط جادوگری در برج زندانی می‌شود و عاشق شاهزاده‌ای می‌شود که از موهایش بالا می‌رود

ریشه‌ی داستان راپونزل به کجا برمی‌گردد؟

پاسخ: به حماسه‌ی فارسی «شاهنامه» فردوسی و داستان «زال و رودابه» که در آن رودابه به عاشقش پیشنهاد می‌دهد از موهایش بالا برود

چرا داستان راپونزل برای کودکان مفید است؟

پاسخ: به کودکان یاد می‌دهد که عشق واقعی و پشتکار، بر هر مانعی غلبه می‌کند 

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.