قصه کودکانه با موضوع مادربزرگ / داستان های کودکانه آموزنده

برای شما والدین گرامی در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه چندین قصه کودکانه با موضوع مادربزرگ را قرار داده ایم. خواندن قصه برای کودکان میتواند تجربهای مشترک و دلپذیر بین والدین و فرزندان باشد. این فعالیت میتواند پیوند عاطفی را تقویت کند و حس امنیت و محبت را در کودکان افزایش دهد.
فهرست موضوعات این مطلب
قصه مادر بزرگ مهربون
یکی بود یکی نبود میون شهر قصّه ها یه جای خیلی با صفا مادر بزرگ پیری بوود اون عزیز بچه ها بود مادر بزرگ مهربون که توی یه روستای کوچیک و خیلی دور زندگی میکرد. یه روز با خودش گفت:من دلم واسه نوه های خوشگلم توی شهر تنگ شده بهتره از این ماست و پنیر و کره ای که درست کردم جمع کنم و برای دیدن اونها به شهر بزرگ تهران برم.مادر بزرگ این حرف هارو زد و خیلی زود آماده شد. بقچه ی سفید و گلدارش رو پر از سوغاتی کرد و راه افتاد از این روستا به اون روستا. از این شهر به اون شهر تا اینکه رسید به شهر بزرگ تهران. به اطرافش نگاه کرد و گفت:وای نگاه کن چه جایی؟چه جای باصفایی؟!! یه عالمه ماشین و بوق یه عالمه بچه خوب کاش که منم شهری بودم همش تو بقّالی بودم ماشین زیر پاهام بود عینک روی چشام بود اما فقط دلم میخواست آسمون تو شهر من آبی بود بلّه بچه های نازنینم،مادر بزرگ مهربون از دیدن این همه مغازه و ماشین و آرم کلی خوشحال شده بود. امّا همین که به آسمون نگاه کرد گفت:شهر به این قشنگی به این خوش آب و رنگی چرا روزش سیاهه مردم شدن کلافه؟!آسمون آبی رنگ نیست درختا سبز سبز نیست باید برم و از نوه های نازنینم بپرسم که چرا شهرشون این شکلی شده؟؟؟ مادر بزرگ مهربون رفت و به خونه نوه هاش رسید.یه خونه خیلی بلند که حیاط نداشت توش گل و باغچه نداشت از پلّه ها رفت بالا پاهاش درد گرفت و خسته شد.اما تا نوه هاش و دید خستگی یادش رفت اونارو بوسید و گفت: هستی ریزه میزه میره از خنده ریسه نازنین زهرا عزیزه،موهاش خیلی تمیزه.
فاطمه جون مثل هر روز داره مشق مینویسه صفیّه و مائده این دوتا دختر عمو همیشه شاد و خوش رو خنده رو لبهاشون غصّه از دلا دوره بچّه ها از دیدن مادر بزرگ مهربون خیلی خیلی خوشحال شدن به همین فاصله همشون کنارش نشستن و به حرفاش گوش دادن.یه دفعه مادر بزرگ از فاطمه جون که از بقیه نوه هاش بزرگتر بود پرسید: تومیدونی چرا آسمون سیاه شده و آبی نیست؟؟ فاطمه جون جواب داد:آخه مادر بزرگ مردم توی شهر تهران فقط با ماشین از خونه میان بیرون. دود ماشین ها و کارخونه ها شهر قشنگ مارو آلوده کرده. مادر بزرگ مهربون خیلی ناراحت شد و گفت:اگه ماشین زیاد باشه دود زیاد تولید میشه آسمونا سیاه میشه بچّه خوب مریض میشه باید یه کاری کنیم.بچه ها همشون گفتن چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟ مادر بزرگ گفت شما بچّه ها باید از بزرگتراتون بخواید که با وسایل نقلیه عمومی مسافرت کنن مثل قطار،اتوبوسو مینی بوس و مترو.باید بهشون بگید که مراقب شما کوچولوهای نازنازی باشن تا بتونید راحت نفس بکشید و هیچ وقت مریض نشید. چون آسمون آبی درختای سبز نعمت خداست ما باید قدر نعمت های خدارو بدونیم. بچّه ها بعد از شنیدن حرف های مادر بزرگ تصمیم گرفتن مواظب شهرشون باشن و ازش مراقبت کنن.
مادر بزرگ مهربون چند روز توی شهر موند و هرشب برای بچه ها قصّه کودکانه قشنگ گفت و اونهارو خوشحال کرد امّا کم کم دلش برای روستای کوچیک و سرسبز خودش و آسمون آبی اونجا تنگ شد.به همین خاطر تصمیم گرفت به خونش برگرده. بچّه ها خیلی ناراحت شدن امّا مادر بزرگ گفت:که اون توی روستا منتظر میمونه تا بچّه ها به دیدنش برن و براش از شهر قشنگ و آسمون آبی حرف بزنن. بله بچه ها ی نازنازی و خوب ما ماهم باید مراقب باشیم تا آسمون از دود ماشین ها سیاه نشه و ما مریض نشیم.
مطلب مشابه: داستان های شیرین کوتاه؛ 30 قصه و داستان زیبا با موضوعات جالب
مطلب مشابه: قصه کودکانه همراه با شعر [ ۱۰ اشعار داستانی کودکانه آموزنده ]
قصه باغچه مادر بزرگ

یکی بود یکی نبود.
مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گلهای رنگارنگ بود.
ازهمه ی گل ها زیباتر گل رز بود.
البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد.
یک روز دوتا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند.
یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز برد تا آن رابچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت.
دستش را کشید وباعصبانیت گفت:
اون گل به دردنمی خوره!
آخه پرازخاره.
مادربزرگ نوه ها را صدازد آن ها رفتند.
اما گل رز شروع به گریه کرد.
بقیه ی گل ها با تعجب به او نگاه کردند.
گل رزگفت:
فکرمی کردم خیلی قشگم اما من پراز خارم!
بنفشه بامهربانی گفت:
تو نباید به زیباییت مغرور می شدی.
الان هم ناراحت نباش چون خداوند برای هرکاری حکمتی دارد.
فایده این خارها اینست که از زیبایی تو مراقبت میکنند وگرنه الان چیده شده وپرپرشده بودی!
گل رز که پی به اشتباهاتش برده بود باشنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش رو با دیگران مقایسه کنه و هر مخلوقی در دنیا یک خوبی هایی داره.
بعد هم گل رز قصه ما خندید و با خنده او بقیه گلها هم خندیدند و باغچه پر شد از خنده گلها
امیدواریم این داستان قشنگ را برای بچه ها بخوانید و به آن ها یاد بدهید داشته های خودشان را با دیگران مقایسه نکنند.
قصه مادر بزرگ و نوه اش
کی بود و یکی نبود
اون روز هم یکی از روزهای زیبای خدا بود که نوه قصه ما بدنیا امد روزی زیبا نزدیک به بهار تمام کوچه های شهرمون شمشاد ها ش جونه زده بودند و امدن بهار را مژده می دادند .
نوه کوچولو در یک شهر دیگر بدنیا امد و اما مادر بزرگ قصه ما در شهر دیگری زندگی می کرد .
مادر بزرگ خیلی ناراحت بود که چرا نمی تونه کنار نوه عزیزش باشه اما روزگار برای مادر بزرگ قصه ما این طور خواسته بود قلم زن قلمش را در دواتش کرد و نوشت مادر بزرگ جان تو باید صبر کنی تا ……
خلاصه یک پسر خوشکل و زیبا نوه بزرگ دو خانواده شد .
یک روز بابا و مامان نوه قصه ما رو بغل کردن و امدن خونه مادر بزرگ
مادر بزرگ اسفند دود کرد که دود اسفند بره توی چشم حسود و حسود از خونه بره بیرون
اون وقت مادربزرگ برای اولین بار چشمش به نوه عزیزش افتاد و دلش شاد شاد شد
نوه کوچولو دوازده روزه بود امده بود که با بابا و مامان برند سفارت و پاسپورت بگیرند خلاصه این اتفاق افتاد و او صاحب یک پاسپورت خارجی شد و اماده رفتن به دیاری دیگر
مادر بزرگ خیلی غصه دار شده بود که او داره میره
همه به مادر بزرگ دلداری می دادند اما او غمگین شده بود .
دومین دیدار نوه و مادر بزرگ خیلی طول کشید. وقتی مادربزرگ نوه کوچولوشو بغل کرد و اونو بوسید دید اولین دندون داره نمایون میشه او خوشحال شد که کم کم باید نوه کوچو لو نون بخوره
مدتی با هم بودن و روزها با کالسکه می رفتند کنار زمین کلف می نشستند و مادر بزرگ به فکر می رفت به روزهای رفتن و تنهایی می اندیشید
از اونجا که عمر سفر کوتاهه دوباره این دو دلداده از هم دور شدند
خیلی طولانی
دومین تولد هم تمام شد و چند ماهی بود که دوسال چند ماه را شمارش می کرد که او
سه تا هواپیما سوار میشه و بعد هم بااتوبوس میاید خونه مادر بزرگ
مادربزرگ از دیدن نوه دسته گلش خیلی خوشحال میشه او حالا راه میره و شیرین زبونی می کنه
هر روز صبح نوه و مادربزرگ با هم می رفتند نون وایی و نون تازه برای صبحانه می خریدند
حالا هر دو عاشق هم شده بودند و منتظر بودن صبح بشه بروند خرید نون
نوه قصه ما کلید را بر می داشت در آپارتمان را باز می کرد و سوار آسانسور می شدند و نوه قصه ما جی( G) را میزد می رفتند پایین به محض اینکه آسانسور می ایستاد نوه کوچولو می گفت “خوش امدید”
توی راه با هم صحبت می کردند به پرنده ها نون می دادند و سبزی می خریدن یواش یواش می امدند و گاهی که مادر بزرگ پشت سرش را نگاه می کرد می دید که یک صفی از ادمها ی خوب دارند پشت اونا یواش یواش می یان اون جا بود که مادر بزرگ یواش با خودش گفت : چقدر ادمها مهربون
اما چیزی نگشت که نوه عزیز با بابا و مامان رفتند به دیاری دیگر و مادر بزرگ تنها شده ومرتب با خودش تکرار می کنه
نون بزرگ سبزی اناناس اسانسور پارکینک کلید زرد کلید سیاه طبقه چهار جی ( G)رو بزنم
چرا ؟
مطلب مشابه: قصه بچگانه با موضوع سیندرلا؛ مجموعه داستان های فانتزی کودکانه
مطلب مشابه: قصه صوتی کودکانه / 35 قصه دلنشین و جذاب جدید و قدیمی
مادربزرگ و کلاه جادویی

روزی روزگاری، در یک دهکده کوچک پر از گلهای رنگارنگ، دختری به اسم «نازنین» زندگی میکرد که عاشق مادربزرگش بود. مادربزرگ او همیشه یک کلاه پشمی قرمز قدیمی سرش میگذاشت و میگفت:
«این کلاه، خیلی بیشتر از یک کلاه معمولیه!»
نازنین هر بار میخندید و میگفت:
«مادربزرگ جون! مگه کلاه میتونه حرف بزنه؟»
یک روز پاییزی که باد برگهای زرد را میرقصاند، مادربزرگ کلاه قرمز را برداشت و گذاشت روی سر نازنین و گفت:
«امروز نوبت توئه که جادوی کلاه رو ببینی. فقط باید خیلی خوب نگاه کنی و با دلت به همه لبخند بزنی.»
نازنین کلاه را سرش گذاشت و دوید توی کوچه. اول یک گربه کوچک غمگین را دید که زیر درخت نشسته بود.
نازنین خندید و گفت: «سلام گربه کوچولو! امروز خیلی خوشگلی!»
ناگهان گربه دمش را تکان داد و شروع کرد به بازی و دویدن دنبال نازنین!
بعد یک پیرمرد تنها را دید که روی نیمکت نشسته و به آسمان نگاه میکرد.
نازنین کنارش نشست و گفت: «عمو جون، امروز آسمون چه قشنگه، نه؟»
پیرمرد لبخند بزرگی زد و گفت: «از وقتی تو اومدی، قشنگتر هم شد!»
نازنین تا غروب همه جا دوید؛ به گلها سلام کرد، به پرندهها آواز خواند، حتی به سنگهای کنار جاده هم لبخند زد!
وقتی برگشت خانه، کلاه را به مادربزرگ پس داد و با تعجب گفت:
«مادربزرگ! این کلاه واقعاً جادوییه! هر کی رو میدیدم خوشحال میشد!»
مادربزرگ چشمکی زد و آروم گفت:
«جادوی واقعی کلاه نبود عزیزم… جادو توی قلب مهربون تو بود. کلاه فقط کمک کرد که همه اون مهربونی رو ببینن.»
و از اون روز به بعد، هر وقت نازنین میخواست کسی را خوشحال کند، فقط لبخند میزد… و گاهی هم کلاه قرمز مادربزرگ را قرض میگرفت!
پایان
مادربزرگ و کوکیهای ستارهای
در یک خانه قدیمی با پنجرههای بزرگ و پردههای گلگلی، مادربزرگ «گلناز» زندگی میکرد. او هر جمعه پسر کوچک نوهاش «آرش» را به خانه دعوت میکرد تا با هم کوکی بپزند.
آرش همیشه میپرسید:
«مادربزرگ! چرا کوکیهای تو اینقدر خوشمزهان؟»
مادربزرگ میخندید و میگفت:
«رازش اینه که من توی خمیرشون کمی از عشق و کمی از ستارههای آسمون میریزم!»
آرش چشمهاش گرد میشد و میگفت:
«ستاره؟! واقعاً؟ چطور میتونی ستاره بریزی توی خمیر؟»
یک شب بارانی که ماه پشت ابرها قایم شده بود، مادربزرگ گفت:
«امشب کوکیهای ویژه درست میکنیم. کوکیهای ستارهای!»
آنها آرد و شکر و کره را ریختند توی کاسه بزرگ. مادربزرگ دستهای آرش را گرفت و با هم هم زدند. بعد مادربزرگ در کاسه را بست و گفت:
«حالا چشماتو ببند و آرزو کن.»
آرش چشمهاش را بست و با صدای بلند گفت:
«دوست دارم همیشه با مادربزرگم کوکی بپزم و هیچوقت بزرگ نشم!»
مادربزرگ آروم خندید و گفت:
«آرزوی قشنگیه… حالا خمیر رو باز کن.»
وقتی در کاسه را باز کردند، خمیر معمولی بود، اما مادربزرگ با قالبهای ستارهای کوچک، کوکیها را شکل داد. بعد همه را گذاشتند توی فر.
وقتی کوکیها آماده شدند و بوی وانیل و دارچین خانه را پر کرد، مادربزرگ یکی را برداشت و به آرش داد.
کوکی به شکل ستاره بود و وسطش یک نقطه درخشان طلایی داشت، انگار واقعاً ستارهای کوچک داخلش بود!
آرش با تعجب گفت:
«مادربزرگ! این واقعاً ستارهست؟»
مادربزرگ چشمکی زد و گفت:
«نه عزیزم… این فقط یه ذره شکر رنگیه که روش ریختم. اما جادوی واقعیش اینه که وقتی با عشق درستش میکنیم، هر کی میخوره احساس میکنه یه ستاره توی دلش روشن شده.»
آرش کوکی را گاز زد، چشمهاش برق زد و گفت:
«پس من الان یه ستاره توی دلم دارم؟»
مادربزرگ او را بغل کرد و گفت:
«آره… و تا وقتی این ستاره رو داری، همیشه میتونی بیای اینجا و با من کوکی بپزی.»
و از اون روز به بعد، هر جمعه که آرش میآمد، اول یک کوکی ستارهای میخوردند و بعد شروع میکردند به خندیدن و خمیر بازی کردن.
پایان 🌟🍪
مطلب مشابه: قصه بچگانه درباره پدربزرگ؛ ۸ حکایت و داستان های شیرین
مطلب مشابه: قصه های کودکانه، قدیمی و خاطره انگیز ایرانی (12 قصه دلنشین دخترانه پسرانه)
مادربزرگ و کلاه جادویی رنگینکمانی

روزی روزگاری، توی یک دهکده پر از گلهای آفتابگردان، دختری به اسم «نازنین» زندگی میکرد که عاشق مادربزرگش بود.
مادربزرگ نازنین موهای سفیدِ نرم مثل پنبه داشت و همیشه یک کلاه پشمی قدیمی سرش میگذاشت. اما بچهها میگفتند این کلاه معمولی نیست… میگفتند جادوییست!
یک روز بارانی، نازنین با ناراحتی به مادربزرگ گفت:
«امروز تو مهدکودک همه غصهدار بودن… دلم میخواست یه کاری کنم خوشحال بشن، ولی بلد نیستم.»
مادربزرگ لبخند زد، کلاهش را از روی سرش برداشت و گذاشت روی سر نازنین.
گفت: «چشماتو ببند و سه تا آرزوی قشنگ برای دوستات بکن.»
نازنین چشمهاشو بست و آروم گفت:
«آرزو میکنم… همه امروز یه چیز خوشمزه بخورن… همه یه بغل گرم بگیرن… و همه یه خاطره شاد جدید پیدا کنن.»
یهو کلاه شروع کرد به درخشیدن! اول زرد شد، بعد صورتی، بعد آبیِ آبی… تا اینکه رنگینکمان کوچکی دور کلاه چرخید.
وقتی نازنین چشمهاشو باز کرد، دید مادربزرگ داره با او توی آشپزخونه کیک شکلاتی درست میکنه.
گفت: «این کیک رو میبریم مهد برای همه بچهها… این همون آرزوی اولته.»
بعد مادربزرگ نازنین رو محکم بغل کرد و گفت: «این هم آرزوی دوم… یه بغل گرم برای خودت.»
و وقتی با کیکها رسیدن مهدکودک، دیدن که بارون بند اومده و یه رنگینکمان گنده تو آسمون پیداش شده. بچهها شروع کردن به دست زدن و جیغ کشیدن از خوشحالی.
یکی گفت: «این خوشگلترین خاطره عمرمونه!»
نازنین یواشکی به مادربزرگ نگاه کرد و پرسید:
«مامانبزرگ… واقعاً کلاهت جادوییه؟»
مادربزرگ خندید و موهای سفیدش رو نوازش کرد و گفت:
«نه عزیزم… جادو توی کلاه نیست. جادو توی قلب آدمهای مهربونه… فقط گاهی یه کلاه قدیمی بهش کمک میکنه که بیشتر دیده بشه.»
و از اون روز به بعد، هر وقت نازنین دلش میخواست جادو کنه، فقط میرفت کنار مادربزرگ مینشست، دستش رو میگرفت… و دنیا یه ذره قشنگتر میشد.
پایان 💜
مادربزرگ و باغچهی خندهها
توی یک خونهی قدیمی با پنجرههای بزرگ، پسربچهای به اسم «آرش» زندگی میکرد. آرش خیلی دوست داشت بخنده، اما این روزها غصهاش گرفته بود چون بارون زیاد میاومد و نمیتونست بره بیرون بازی کنه.
مادربزرگ که همیشه پیشبند گلگلی میبست، آرش رو برد توی حیاط پشتی. اونجا یک باغچهی کوچولو بود، ولی چون بارون زیاد باریده بود، همهچی خیس و ساکت به نظر میرسید.
مادربزرگ خم شد، یک دونه بذر کوچولو از جیبش درآورد و گفت:
«این بذر خندهست! اگه با عشق بکاریمش، گلهاش میخندن و خندهشون به همه سرایت میکنه.»
آرش با تعجب گفت: «واقعاً؟ گل که نمیخنده!»
مادربزرگ چشمکی زد و گفت: «صبر کن ببینیم.»
با هم بذر رو کاشتن، خاک روش ریختن و آب دادن. بعد مادربزرگ دست آرش رو گرفت و شروع کرد به قلقلک دادنش! آرش از خنده غش کرد و افتاد رو چمن خیس. مادربزرگ هم خندید و خندید تا اشک از چشمش اومد.
صبح روز بعد، وقتی آرش از خواب بیدار شد، دوید سمت باغچه. باور نمیکرد چشماشو! چند تا گل کوچولوی زرد و صورتی سر از خاک درآورده بودن و… واقعاً انگار لبخند میزدن! گلبرگهاشون یه جوری خم شده بود که شبیه دهن خندان بود.
مادربزرگ کنار باغچه ایستاده بود و با خنده گفت:
«دیدی؟ خندهی دیشب ما به بذر رسید. حالا هر وقت یکی غمگین باشه، میتونی یه گل خندان براش بچینی.»
آرش یکی از گلها رو چید، بوش کرد و دوید سمت خونهی همسایه که بچهش مریض بود. گل رو گذاشت کنار پنجرهش و گفت: «این گل خنده مادربزرگ منه، برات فرستادم!»
از اون روز، باغچهی مادربزرگ پر شد از گلهای خندان. و هر وقت بارون میاومد، آرش و مادربزرگ با هم قلقلک میکردن، میخندیدن… و باغچهشون بزرگتر و خندونتر میشد.
و میدونی؟ هنوزم اگه خوب گوش کنی، وقتی باد میوزه بین گلها، صدای خندهی آروم مادربزرگ رو میشنوی 🌼😄
مطلب مشابه: قصه های عامیانه قدیمی کودکانه ( داستانهای بچگانه قدیمی قشنگ )
مطلب مشابه: قصه کودکانه شب زود خوابیدن | داستان های بچگانه برای شب خوابیدن
فالهای سرگرمکننده روزانه
پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.










