قصه برای بچه های پر رو | داستان‌های آموزنده برای اصلاح رفتار زیاده‌خواهانه کودکان

مجموعه‌ای از قصه‌های آموزنده برای کودکان پررو و زیاده‌خواه؛ داستان‌هایی که با زبان شیرین و همذات‌پنداری، به کودکان می‌آموزند حدومرز خواسته‌ها را بشناسند و شکرگزار نعمت‌های خود باشند. 🧸✨

قصه برای بچه های پر رو | داستان‌های آموزنده برای اصلاح رفتار زیاده‌خواهانه کودکان

پررویی در کودکان، اگرچه گاهی از روی ساده‌دلی یا عدم آگاهی از مرزهاست، اما می‌تواند به تدریج به رفتاری عادتی و آزاردهنده تبدیل شود. در این بخش از سایت، مجموعه‌ای از قصه کودکانه برای بچه های پُر رو و داستان‌های آموزنده برای اصلاح رفتارهای زیاده‌خواهانه کودکان را گردآوری کرده‌ایم تا با این داستان‌ها، به کودکان یادآوری کنیم که «همیشه خواستن، توانستن نیست» و «مهربانی، یعنی احترام به دیگران و دانستنِ حدِّ خواسته‌ها». این داستان‌ها را برای کودکانتان بخوانید و با آنها دربارهٔ مفهوم «مرزهای شخصی»، «ادب درخواست کردن» و «قناعت» گفتگو کنید.

فهرست موضوعات این مطلب

قصه اول: «خرس کوچکی که همه چیز را می‌خواست»

در یک جنگل بزرگ و سرسبز، خرس کوچولوی ناز و پشمالویی به نام بامبی زندگی می‌کرد. بامبی خرسی زیبا و دوست‌داشتنی بود، اما یک عادت بد داشت: همه‌چیز را می‌خواست و هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی قانع نبود.

هر وقت کسی چیزی داشت که بامبی دوست داشت، فوراً به سراغش می‌رفت و با اصرار و خواهش‌های بی‌پایان، آن را طلب می‌کرد.

یک روز دید که خرگوش کوچک یک هویج آبدار و تازه دارد. بامبی جلو رفت و با پررویی گفت: «این هویج رو به من بده! من گرسنم!»

خرگوش با ناراحتی گفت: «اما بامبی، این تنها هویج من است. خودم گرسنه‌ام.»

بامبی دست از پا درازتر کرد و با صدای بلند گفت: «به من بده، به من بده، به من بده!» آنقدر اصرار کرد تا خرگوش بی‌چاره از خستگی هویج را به او داد و با گریه رفت.

روز دیگر دید که سنجاب یک گردوی بزرگ و خوشمزه دارد. بامبی دوباره شروع کرد: «به من بده! گردوت رو به من بده!»

سنجاب گفت: «بامبی، این گردو را با زحمت زیاد پیدا کرده‌ام. خودم نیاز دارم.»

اما بامبی آنقدر پافشاری کرد و پررویی به خرج داد تا بالاخره سنجاب گردو را به او داد و با ناراحتی رفت.

بامبی هر روز همین کار را می‌کرد. از پرنده‌ها میوه‌هایشان را می‌گرفت، از زنبورها عسل‌هایشان را می‌گرفت و از لاک‌پشت‌ها سبزی‌هایشان را می‌گرفت. هیچ‌وقت چیزی را که می‌خواست، نمی‌توانست نادیده بگیرد و هر چه داشت، برایش کم بود.

 بخش دوم: روزی که هیچ‌کس نماند

بامبی فکر می‌کرد که با این کارها، قدرتمندترین و ثروتمندترین خرس جنگل شده است. اما یک روز که از لانه بیرون آمد تا مثل همیشه از دیگران چیزهای جدید بگیرد، متوجه چیزی عجیب شد. جنگل ساکت و خالی بود. هیچ‌کس در هیچ‌جا دیده نمی‌شد.

خرگوش نبود، سنجاب نبود، پرنده‌ها نبودند، زنبورها نبودند. همه‌ی حیوانات ناپدید شده بودند!

بامبی با ناراحتی به این طرف و آن طرف دوید، اما اثری از کسی پیدا نکرد. با خودش فکر کرد: «مگر شده؟ چرا همه رفته‌اند؟» کم‌کم احساس تنهایی و ناراحتی کرد و نشست و شروع به گریه کردن کرد.

ناگهان صدای خش‌خش برگ‌ها را شنید. برگشت و دید جغد پیر و دانای جنگل روی یک شاخه نشسته است. بامبی با التماس گفت: «جغد جان، همه کجا رفته‌اند؟ چرا جنگل خالی است؟»

جغد با ناراحتی نگاهش کرد و گفت: «بامبی، به خاطر رفتارهای پررویانه‌ات همه فرار کرده‌اند. تو همیشه همه‌چیز را می‌خواستی و هیچ‌وقت قانع نمی‌شدی. حیوانات از دست تو خسته شده‌اند و به جای دیگری پناه برده‌اند. حالا جنگل فقط برای تو مانده است، با تمام چیزهایی که از بقیه گرفتی. اما می‌توانی از آنها لذت ببری؟»

بامبی با ناراحتی به دور و برش نگاه کرد. میوه‌ها، گردوها، عسل‌ها و سبزی‌ها را در کنار هم دیده بود، اما بدون دوستانش، هیچ‌کدام ارزشی نداشتند. او دوستانش را از دست داده بود و این بزرگ‌ترین ضرر بود.

 بخش سوم: بامبی تغییر می‌کند

بامبی با قلبی شکسته به جغد گفت: «جغد جان، کمکم کن! من اشتباه کردم. نمی‌دانستم که رفتارم اینقدر بد است. چطور می‌توانم دوستانم را برگردانم؟»

جغد با مهربانی گفت: «باید ثابت کنی که تغییر کرده‌ای. به جای اینکه از دیگران بگیری، به آنها بده. به جای اینکه پررویی کنی و اصرار داشته باشی، یاد بگیری که صبر کنی و احترام بگذاری. حالا برو و هر چیزی را که از حیوانات گرفته‌ای، برایشان ببر و با مهربانی به آنها برگردان و عذرخواهی کن.»

بامبی همین کار را کرد. اول رفت پیش خرگوش و هویج را پس داد و گفت: «خرگوش جان، من اشتباه کردم که هویجت را گرفتم. حتماً خیلی گرسنه بودی. مرا ببخش و برگرد به جنگل.»

خرگوش با تعجب به بامبی نگاه کرد. هویج را گرفت و با لبخند گفت: «بامبی، خوشحالم که عوض شدی. البته که برمی‌گردم.»

بامبی رفت پیش سنجاب و گردو را پس داد. رفت پیش پرنده‌ها و میوه‌ها را پس داد. رفت پیش زنبورها و عسل‌ها را پس داد. رفت پیش لاک‌پشت‌ها و سبزی‌ها را پس داد. از همه عذرخواهی کرد و قول داد که دیگر پررویی نکند و حق دیگران را نگیرد.

حیوانات که تغییر بامبی را دیدند، دوباره به جنگل برگشتند. بامبی یاد گرفته بود که به جای گرفتن، بخشیدن است که زندگی را شیرین می‌کند.

پیام داستان: پررویی و زیاده‌خواهی، دوستان را از ما دور می‌کند و ما را تنها می‌گذارد. اما با تغییر رفتار، احترام گذاشتن به حقوق دیگران و یادگیری قناعت، می‌توان دوباره محبت و دوستی را به زندگی برگرداند.

 قصه دوم: «طوطی پرتوقعی که هیچ‌وقت قانع نبود»

 قصه دوم: «طوطی پرتوقعی که هیچ‌وقت قانع نبود»

 بخش اول: توقا، طوطی همیشه ناراضی

در یک جنگل گرمسیری و پر از درختان میوه، طوطی زیبایی به نام توقا زندگی می‌کرد. توقا پرهایی به رنگ‌های زرد، قرمز و آبی داشت و بسیار باهوش بود. اما یک مشکل بزرگ داشت: هیچ‌وقت از چیزی که داشت، راضی نبود و همیشه بیشتر می‌خواست.

توقا یک لانه‌ی بسیار بزرگ و راحت در بلندترین درخت جنگل داشت، اما می‌گفت: «این لانه خیلی کوچکه!» و لانه‌ی همسایه را می‌خواست.

توقا بهترین میوه‌های جنگل را می‌خورد، اما می‌گفت: «این میوه‌ها خیلی ترش‌اند!» و میوه‌های دیگران را می‌خواست.

توقا بهترین پرهای جنگل را داشت، اما می‌گفت: «این پرها قشنگ نیستند!» و پرهای پرندگان دیگر را می‌خواست.

هر روز، توقا در جنگل می‌چرخید و از این‌جا یک چیز، از آن‌جا یک چیز دیگر توقّع داشت. به پرنده‌های کوچک‌تر می‌گفت: «لانه‌ات را به من بده!»، به میمون‌ها می‌گفت: «موزهایت را به من بده!»، به طاووس‌ها می‌گفت: «پرهای قشنگت را به من بده!»

همه از دست توقا خسته شده بودند. هیچ‌کس نمی‌توانست با او دوست باشد، چون هر چیزی که داشت را می‌خواست و هیچ‌وقت قانع نمی‌شد.

 بخش دوم: درخت آرزوهای بی‌پایان

یک روز، توقا داشت از کنار یک درخت قدیمی عبور می‌کرد که صدایی شنید. «توقا… توقا…»

با تعجب برگشت و دید که یک درخت کهنسال با چشمانی جادویی به او نگاه می‌کند. درخت با صدایی خشن و گرم گفت: «توقا، من درخت آرزوها هستم. می‌توانم هر آرزویی را که داری برآورده کنم. بگو چه می‌خواهی؟»

چشمان توقا برق زد. با پررویی تمام گفت: «من بزرگ‌ترین لانه‌ی جنگل را می‌خواهم، بهترین میوه‌ها را می‌خواهم، درخشان‌ترین پرها را می‌خواهم و…»

درخت حرفش را قطع کرد: «بس است توقا! اینها خواسته‌های بی‌نهایت توست. اما بدان که هر آرزویی که برآورده شود، یک چیز باارزش از تو گرفته می‌شود.»

توقا با بی‌توجهی گفت: «هر چی باشه، من قبول می‌کنم! فقط آنها را به من بده!»

درخت گفت: «باشه، اما به تو هشدار دادم.» و با یک نور سبز، تمام خواسته‌های توقا برآورده شد.

لانه‌ی توقا بزرگ‌ترین و زیباترین لانه‌ی جنگل شد، اما خالی از دوست بود چون همه از دست او فرار کرده بودند.

میوه‌هایی که داشت، بهترین و شیرین‌ترین میوه‌ها بودند، اما هیچ‌کس نبود با او تقسیم کند.

پرهای توقا درخشان‌ترین و زیباترین پرهای جنگل شد، اما قدرت پرواز را از دست داده بود. نمی‌توانست از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر بپرد، چون پرهای سنگین و زرق‌برق‌دارش او را زمین‌گیر کرده بودند.

 بخش سوم: پشیمانی بزرگ

توقا روی شاخه‌ای نشسته بود و با ناراحتی به پرهای سنگین و بی‌فایده‌اش نگاه می‌کرد. نمی‌توانست پرواز کند، دوستانی نداشت، و با اینکه بزرگ‌ترین لانه و بهترین میوه‌ها را داشت، هیچ‌کدام خوشحالش نمی‌کردند.

ناگهان صدای آشنا را شنید. پرنده‌های کوچک جنگل دور هم جمع شده بودند و با هم آواز می‌خواندند. توقا دلش برای آنها تنگ شده بود.

با آخرین توانش، خودش را از شاخه به پایین انداخت و با درد روی زمین افتاد. پرنده‌های کوچک با دیدن او، جلو آمدند و کمکش کردند تا بلند شود.

توقا با چشمانی پر از اشک گفت: «مرا ببخشید… من خیلی پررو بودم. همیشه همه‌چیز را می‌خواستم و هیچ‌وقت قانع نبودم. حالا فهمیدم که بزرگ‌ترین لانه و بهترین میوه‌ها بدون دوست، هیچ‌ارزشی ندارند.»

پرنده‌های کوچک که دل رحمی داشتند، به او کمک کردند و او را به درخت آرزوها بردند تا دوباره به حالت اول برگردد. توقا از درخت خواست که همه‌چیز را پس بگیرد و فقط دوستانش را به او برگرداند.

درخت با مهربانی آرزویش را برآورده کرد. توقا دوباره پرهای معمولی‌اش را پیدا کرد و توانست پرواز کند. لانه‌اش به اندازه‌ی معمولی برگشت، اما پر از دوست شده بود. میوه‌ها هم معمولی بودند، اما با دوستانش تقسیمشان می‌کرد و از خوردنشان لذت می‌برد.

توقا یاد گرفت که زیبایی در سادگی است و خوشبختی در قناعت و داشتن دوستان صمیمی.

پیام داستان: زیاده‌خواهی و نارضایتی از داشته‌ها، هرگز خوشبختی نمی‌آورد. گاهی خواسته‌های بیش از حد، چیزهای باارزش‌تری مانند دوستی، آزادی و آرامش را از ما می‌گیرد. قناعت و قدردانی از داشته‌ها، کلید خوشبختی است.

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه برای بچه های بد دهن | قصه بچگانه درباره ترس از تنهایی

 قصه سوم: «گنجشک پررویی که جای همه را می‌خواست»

در یک حیاط بزرگ و پر از درخت، گنجشک کوچولویی به نام جیغ‌جیغو زندگی می‌کرد. جیغ‌جیغو پرهایی قهوه‌ای و خاکستری داشت و صدای بلندی که تا دورترین نقطه‌ی حیاط شنیده می‌شد. او همیشه خودش را از همه بزرگ‌تر و مهم‌تر می‌دانست.

هر وقت غذای پرنده‌ها را روی زمین می‌ریختند، جیغ‌جیغو اول از همه می‌دوید و می‌گفت: «این مال منه!» و بقیه را کنار می‌زد.

هر وقت پرنده‌ها روی یک شاخه می‌نشستند، جیغ‌جیغو می‌رفت و می‌گفت: «این شاخه مال منه! برید کنار!»

هر وقت آب‌خوری پرنده‌ها پر می‌شد، جیغ‌جیغو می‌رفت و می‌گفت: «اول من آب می‌خورم! همه برید کنار!»

حتی یک بار که بچّه‌های حیاط یک لانه‌ی قشنگ برای پرنده‌ها درست کردند، جیغ‌جیغو گفت: «این لانه مال منه! بقیه برن لانه‌ی خودشون رو پیدا کنن!»

پرنده‌های دیگر از دست جیغ‌جیغو خسته شده بودند. او همیشه خودش را از همه بالاتر می‌دانست و همه‌چیز را برای خودش می‌خواست. کم‌کم پرنده‌ها از او دور شدند و جیغ‌جیغو تنها ماند.

 بخش دوم: روزی که هیچ‌کس نیامد

یک روز صبح، حیاط مثل همیشه پر از دانه‌های خوشمزه بود. جیغ‌جیغو مثل همیشه منتظر بود تا بقیه بیایند تا آنها را کنار بزند و اول غذا بخورد، اما هیچ‌کس نیامد.

با تعجب به اطراف نگاه کرد. هیچ گنجشک، هیچ کبوتر، هیچ گنجشک‌ریزی نبود. حیاط کاملاً خالی و ساکت بود.

جیغ‌جیغو با خودش گفت: «چه خوب! امروز همه‌ی غذا مال منه!» و شروع کرد به خوردن. اما بعد از چند دقیقه، غذا برایش بی‌مزه شد. لذت غذا وقتی بود که با بقیه مسابقه می‌داد و جلو می‌افتاد.

رفته بود سراغ آب‌خوری. آب آنقدر خنک و گوارا بود، اما وقتی تنها بود و کسی نبود که جلویش را بگیرد، آب هم بی‌مزه شده بود.

جیغ‌جیغو روی شاخه‌ای نشست که همیشه آرزوی نشستن روی آن را داشت، اما آنجا هم هیچ لذتی نداشت. حیاط خلوت و سرد شده بود.

جیغ‌جیغو ناراحت شد و شروع به جیغ کشیدن کرد: «بیایید! بیایید! غذا مال همه‌ست!» اما هیچ‌کس نیامد.

ناگهان یک گنجشک کوچک از پشت درخت بیرون آمد و به جیغ‌جیغو نگاه کرد. اسمش پری بود. گفت: «جیغ‌جیغو، همه از دست تو فرار کرده‌اند. تو همیشه همه‌چیز را برای خودت می‌خواستی و هیچ‌وقت به دیگران اهمیت نمی‌دادی. حالا که تنها شده‌ای، می‌فهمی که چه اشتباهی کردی؟»

 بخش سوم: جیغ‌جیغو تغییر می‌کند

جیغ‌جیغو با چشمانی پر از اشک گفت: «پری، من اشتباه کردم. نمی‌دانستم که رفتارم اینقدر بد است. فکر می‌کردم اگر همه‌چیز مال من باشد، خوشحال‌تر می‌شوم، اما حالا که تنها هستم، می‌فهمم که هیچ‌چیز بدون دوست ارزشی ندارد. کمکم کن تا بقیه را برگردانم.»

پری که قلب مهربانی داشت، به او کمک کرد. جیغ‌جیغو هر کجا که پرنده‌ها رفته بودند، رفت و از همه عذرخواهی کرد و قول داد که دیگر پررویی نکند. گفت که دیگر جلو نمی‌زند، همه‌چیز را تقسیم می‌کند و به حقوق دیگران احترام می‌گذارد.

پرنده‌ها که پشیمانی واقعی جیغ‌جیغو را دیدند، دوباره به حیاط برگشتند. جیغ‌جیغو دیگر جلو نمی‌زد. وقتی غذا می‌آمد، منتظر می‌ماند تا بقیه بخورند و بعد خودش می‌خورد. وقتی روی شاخه می‌نشست، جای بقیه را تنگ نمی‌کرد. وقتی آب می‌خورد، اولویت را به کوچک‌ترها می‌داد.

جیغ‌جیغو فهمید که خوشبختی در داشتن همه‌چیز نیست، در داشتن همه‌ی کس‌هاست. وقتی با بقیه غذا می‌خورد، هر لقمه‌اش خوشمزه‌تر بود. وقتی با بقیه آواز می‌خواند، هر نغمه‌اش شیرین‌تر بود. وقتی با بقیه روی شاخه می‌نشست، جایگاهش گرم‌تر و امن‌تر بود.

پیام داستان: پررویی و خودخواهی، دیگران را از ما دور می‌کند و ما را در تنهایی رها می‌سازد. احترام به حقوق دیگران، تقسیم کردن و رعایت نوبت، دوستی‌ها را حفظ می‌کند و زندگی را شیرین‌تر می‌سازد.

 قصه چهارم: «پسر کوچولویی که همه چیز را با زور می‌خواست»

 قصه چهارم: «پسر کوچولویی که همه چیز را با زور می‌خواست»

 بخش اول: رامین و دست‌های دراز

رامین پسر کوچولوی هفت ساله‌ای بود با چشمانی درشت و موهای فرفری. او خیلی باهوش و پرانرژی بود، اما یک عادت بد داشت: هر چیزی را که می‌دید، بدون اجازه برمی‌داشت و با زور می‌گرفت.

در مهمانی‌ها، وقتی شیرینی می‌دید، خودش را به جلو می‌انداخت و همه‌ی شیرینی‌ها را برمی‌داشت و می‌گفت: «این‌ها مال منه!»

در مدرسه، وقتی مداد رنگی قشنگی می‌دید، از دست بچه‌ها می‌گرفت و می‌گفت: «این مال منه!»

در پارک، وقتی تاب خالی می‌شد و یک بچه‌ی دیگر می‌خواست سوار شود، رامین می‌دوید و با زور می‌نشست و می‌گفت: «اول من!»

همه از دست رامین خسته شده بودند. دوستانش کم‌کم از او دور شدند و هیچ‌کس نمی‌خواست با او بازی کند. معلم مدرسه هم چند بار به پدر و مادرش زنگ زده بود و از رفتارش گله کرده بود.

پدر و مادر رامین خیلی ناراحت بودند. مامانش هر روز به او می‌گفت: «رامین جان، نباید با زور چیزی را بگیری. باید اجازه بگیری و منتظر نوبتت باشی.» اما رامین توجهی نمی‌کرد. فکر می‌کرد که اگر زور داشته باشد، همه‌چیز به دست می‌آید.

 بخش دوم: روزی که هیچ‌کس با او بازی نکرد

یک روز در پارک، رامین دید که بچه‌ها دارند یک بازی جدید و جذاب انجام می‌دهند. دلش می‌خواست برود و با آنها بازی کند، اما وقتی نزدیک شد، همه‌ی بچه‌ها دست از بازی کشیدند و با ناراحتی به او نگاه کردند.

یکی از پسرها گفت: «رامین، ما نمی‌خواهیم با تو بازی کنیم. تو همیشه با زور وسایل ما را می‌گیری و نوبت را رعایت نمی‌کنی.»

رامین با ناراحتی گفت: «اما من می‌خواهم با شما بازی کنم!»

دختری گفت: «ما دوست نداریم با کسی بازی کنیم که پررویی می‌کند و حقوق دیگران را نادیده می‌گیرد. تا وقتی که عوض نشوی، نمی‌توانیم با تو دوست باشیم.»

همه‌ی بچه‌ها رفتند و رامین تنها در پارک ماند. روی یک نیمکت نشست و شروع به گریه کرد. برای اولین بار فهمید که زور و پررویی نه تنها چیزها را به دست نمی‌آورد، بلکه دوستان را هم از دست می‌دهد.

 بخش سوم: پیرمرد دانا و کلوچه‌ها

در همین حال، یک پیرمرد مهربان روی همان نیمکت نشست و به رامین نگاه کرد. پیرمرد یک کیسه‌ی بزرگ کلوچه داشت. رامین با دیدن کلوچه‌ها، دلش می‌خواست آنها را بگیرد، اما این بار چیزی نگفت.

پیرمرد با لبخند گفت: «پسرجان، می‌خواهی یک کلوچه به تو بدهم؟»

رامین سرش را بلند کرد و با ادب گفت: «بله، ممنون می‌شوم.»

پیرمرد یک کلوچه به او داد. رامین آن را خورد و خیلی خوشمزه بود. دوباره دلش می‌خواست کلوچه‌ی دیگری بگیرد، اما پیرمرد کیسه را بست و گفت: «حالا نوبت دیگران است.»

رامین با ناراحتی گفت: «اما من بیشتر می‌خواهم!»

پیرمرد گفت: «رامین جان، زندگی مثل این کیسه‌ی کلوچه است. اگر همه‌اش را یک‌باره بخوری، هم از کلوچه لذت نمی‌بری و هم برای دیگران چیزی نمی‌ماند. باید یاد بگیری که منتظر نوبتت باشی و به حقوق دیگران احترام بگذاری.»

رامین که هنوز گریه‌هایش را پاک نکرده بود، گفت: «اما من نمی‌توانم صبر کنم. وقتی چیزی را می‌بینم که می‌خواهم، نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم.»

پیرمرد با مهربانی گفت: «این را می‌توانی یاد بگیری. با تمرین. حالا بیا با هم یک بازی کنیم. من هر بار یک کلوچه به تو می‌دهم، اما تو باید صبر کنی و قبل از خوردن، از من اجازه بگیری و بگویی: «آقا، ممکن است یک کلوچه به من بدهید؟» بعد اگر گفتم «بله»، آن را بخور. اگر گفتم «نه»، صبر کن تا نوبت دیگران برسد.»

رامین با این بازی کوچک، کم‌کم یاد گرفت که صبر کند و اجازه بگیرد. پیرمرد به او توضیح داد که در زندگی، همه‌چیز را نمی‌توان با زور و اصرار به دست آورد. گاهی باید صبر کرد، گاهی باید منتظر نوبت ماند و گاهی هم باید از چیزی که می‌خواهیم، صرف‌نظر کنیم تا دیگران هم خوشحال باشند.

 بخش چهارم: رامین جدید

رامین با راهنمایی‌های پیرمرد، تصمیم گرفت تغییر کند. روز بعد در مدرسه، وقتی مداد رنگی قشنگی را دید که یکی از همکلاسی‌هایش داشت، به جای اینکه با زور بگیرد، با ادب پرسید: «می‌شود من هم از آن استفاده کنم؟»

همکلاسی‌اش با تعجب به او نگاه کرد و با خوشحالی گفت: «البته، رامین! چقدر مؤدبانه پرسیدی!» و مداد را به او داد.

در پارک، وقتی بچه‌ها داشتند بازی می‌کردند، رامین با ادب پرسید: «می‌شود من هم با شما بازی کنم؟ من قول می‌دهم که نوبت را رعایت کنم و چیزها را با زور نگیرم.»

بچه‌ها که تغییر رامین را دیدند، او را پذیرفتند و با هم بازی کردند. رامین برای اولین بار واقعاً از بازی لذت برد، چون می‌دانست که دیگران هم خوشحال هستند.

رامین فهمید که با ادب و احترام، همه‌چیز راحت‌تر به دست می‌آید و دوستان بیشتری پیدا می‌کند. از آن روز به بعد، رامین پسر مؤدب و خوش‌رفتاری شد که همه دوستش داشتند.

پیام داستان: پررویی و زورگویی، نه تنها چیزها را به دست نمی‌آورد، بلکه دوستان را از ما دور می‌کند. ادب، صبر و احترام به حقوق دیگران، بهترین راه برای به دست آوردن خواسته‌ها و حفظ دوستی‌هاست.

قصه های بیشتر در روزانه: داستان های کودکانه راپونزل | قصه کودکانه دخترانه آموزنده

 قصه پنجم: «گربه‌ی پررویی که هیچ‌وقت دست از سر دیگران برنمی‌داشت»

 قصه پنجم: «گربه‌ی پررویی که هیچ‌وقت دست از سر دیگران برنمی‌داشت»

 بخش اول: نازک‌جان، گربه‌ای که نمی‌توانست «نه» بشنود

در یک خانه‌ی بزرگ و دلباز، گربه‌ی زیبا و نازی به نام نازک‌جان زندگی می‌کرد. نازک‌جان چشمان درشت و سبزی داشت و موهایی نرم و ابریشمی، اما یک مشکل بزرگ داشت: هیچ‌وقت نمی‌توانست «نه» بشنود و دست از سر کسی بردارد.

هر وقت پدر و مادرش به او می‌گفتند «نه، نمی‌توانی شکلات بخوری»، نازک‌جان تا یک ساعت اصرار می‌کرد و گریه می‌کرد تا بالاخره شکلات را بگیرد.

هر وقت مامانش می‌گفت «نه، امروز نمی‌توانیم به پارک برویم»، نازک‌جان بهانه‌های مختلف می‌آورد و چنان پررویی می‌کرد که همه را خسته می‌کرد.

هر وقت بابایش می‌گفت «نه، این اسباب‌بازی خیلی گران است»، نازک‌جان قهر می‌کرد و آنقدر لجبازی می‌کرد تا اسباب‌بازی را بگیرد.

نازک‌جان فکر می‌کرد که اگر پررویی کند و دست از سر کسی برندارد، بالاخره همه‌چیز را به دست می‌آورد. اما کم‌کم، خانواده‌اش از دستش خسته شدند و حتی خواهر و برادرهایش هم از او دوری می‌کردند.

 بخش دوم: روزی که «نه» جادویی شد

یک روز، نازک‌جان داشت یک بار دیگر برای گرفتن شکلات اصرار می‌کرد که مامانش با جدیت گفت: «نه، نازک‌جان! امروز نه!» اما این بار وقتی مامان «نه» گفت، یک اتفاق عجیب افتاد.

یک دیوار شیشه‌ای بزرگ بین نازک‌جان و شکلات‌ها ایجاد شد! نازک‌جان با وحشت به دیوار نگاه کرد و سعی کرد از آن عبور کند، اما نمی‌شد. هر چه اصرار می‌کرد و گریه می‌کرد، دیوار محکم‌تر می‌شد.

نازک‌جان پیش بابا رفت و خواست که تلویزیون را روشن کند. بابا گفت: «نه، الان وقت تلویزیون نیست.» باز هم یک دیوار شیشه‌ای بین نازک‌جان و تلویزیون ظاهر شد.

نازک‌جان پیش خواهرش رفت و خواست که عروسکش را به او بدهد. خواهر گفت: «نه، عروسک مال منه.» دیوار شیشه‌ای دیگری ظاهر شد.

هر جا نازک‌جان می‌رفت و هر وقت کسی به او «نه» می‌گفت، یک دیوار شیشه‌ای جلویش سبز می‌شد. کم‌کم نازک‌جان در میان دیوارهای شیشه‌ای گرفتار شده بود و نمی‌توانست به هیچ‌چیزی که می‌خواست برسد.

نازک‌جان با ناراحتی روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. «چرا این دیوارها جلوی من هستند؟»

 بخش سوم: پری جادویی و راز «نه»ها

در همین لحظه، یک پری کوچک و نورانی جلوی نازک‌جان ظاهر شد و گفت: «نازک‌جان، این دیوارهای شیشه‌ای حاصل «نه»هایی هستند که نمی‌توانستی قبول کنی. هر بار که کسی به تو می‌گوید «نه» و تو پررویی می‌کنی و اصرار می‌وری، یک دیوار بین تو و خواسته‌ات ایجاد می‌شود. حالا که دیوارها زیاد شده‌اند، نمی‌توانی به هیچ‌چیزی برسی.»

نازک‌جان با گریه پرسید: «چطور می‌توانم دیوارها را بردارم؟»

پری گفت: «برای برداشتن هر دیوار، باید بروی پیش کسی که به تو «نه» گفته و با احترام بپذیری و دیگر اصرار نکنی. باید یاد بگیری که «نه» یعنی «نه» و پررویی کردن فایده‌ای ندارد.»

نازک‌جان اول رفت پیش مامان و گفت: «مامان، من قبول می‌کنم که امروز شکلات نخورم. حق با تو بود.» یک دیوار ناپدید شد.

رفت پیش بابا و گفت: «بابا، اشکالی ندارد که الان تلویزیون نگاه نکنم. حق با تو بود.» دیوار دوم ناپدید شد.

رفت پیش خواهرش و گفت: «خواهر جان، عروسک مال توست. من نباید اصرار می‌کردم که به من بدهی.» دیوار سوم ناپدید شد.

یک‌یکی دیوارها ناپدید شدند تا اینکه نازک‌جان دوباره آزاد شد.

 بخش چهارم: گربه‌ای که «نه» را فهمید

نازک‌جان از آن روز به بعد، دیگر پررویی نکرد و فهمید که «نه» یک پاسخ محکم و قابل‌احترام است. یاد گرفت که وقتی کسی به او «نه» می‌گوید، باید قبول کند و به جای اصرار و گریه، با آرامش بپذیرد.

او فهمید که پررویی و دست‌بردار نبودن، نه تنها چیزی به دست نمی‌آورد، بلکه محبت دیگران را هم از دست می‌دهد. اما با قبول کردن «نه»ها و احترام به خواسته‌های دیگران، زندگی شیرین‌تر و آرام‌تر می‌شود.

خانواده‌اش از تغییر نازک‌جان خیلی خوشحال شدند. مامانش گفت: «نازک‌جان، حالا که «نه» را فهمیده‌ای، زندگی با تو خیلی راحت‌تر شده است.»

نازک‌جان با لبخند گفت: «من فهمیدم که «نه» یعنی «نه» و پررویی کردن فقط من را از چیزهایی که می‌خواهم دور می‌کند. حالا ترجیح می‌دهم با آرامش قبول کنم تا اینکه همه را از دست بدهم.»

پیام داستان: پذیرش «نه» و احترام به پاسخ دیگران، نشانه‌ی بلوغ و ادب است. پررویی و اصرار بیش از حد، نه تنها به هدف نمی‌رسد، بلکه رابطه‌ها را تخریب می‌کند و ما را از دیگران دور می‌سازد.

 قصه ششم: «زرافه‌ی گردن‌درازی که سایه‌ی همه را می‌گرفت»

 بخش اول: لنا، زرافه‌ای که همه‌چیز را می‌خواست

در دشت وسیع آفریقا، زرافه‌ی کوچولویی به نام لنا زندگی می‌کرد. لنا از همه‌ی زرافه‌های دیگر بلندتر بود و گردنش آنقدر دراز بود که می‌توانست از بالای درختان میوه بچیند. اما متأسفانه، لنا از این قابلیت خود به طرز اشتباهی استفاده می‌کرد: همه‌ی میوه‌های درختان را برای خودش می‌چید و به دیگران نمی‌داد.

هر وقت درختی پر از میوه می‌دید، گردنش را دراز می‌کرد و همه‌ی میوه‌ها را می‌چید و برای خودش برمی‌داشت. به گورخرها می‌گفت: «این درخت مال منه!» به بزکوهی‌ها می‌گفت: «برید جای دیگر پیدا کنید!» به پرنده‌ها می‌گفت: «این میوه‌ها را من می‌خورم، بروید جای دیگر!»

حیوانات دشت از دست لنا خسته شده بودند. گورخرها، بزکوهی‌ها، پرنده‌ها و حتی فیل‌ها همه از او شکایت داشتند. اما لنا توجهی نمی‌کرد. فکر می‌کرد که چون گردن درازی دارد، حقش است که همه‌ی میوه‌ها را برای خودش بردارد.

«من که بلندترین هستم، پس همه‌چیز مال من است!» با غرور می‌گفت و ادامه می‌داد.

 بخش دوم: روزی که سایه‌اش همه را پوشاند

یک روز گرم تابستانی، لنا داشت مثل همیشه میوه‌ها را برای خودش می‌چید که ناگهان سایه‌اش شروع به بزرگ شدن کرد! سایه‌ی لنا آنقدر بزرگ شد که تمام دشت را پوشاند و همه‌ی حیوانات زیر سایه‌ی بزرگ و تاریک او گرفتار شدند.

هیچ‌کس نمی‌توانست از زیر سایه بیرون بیاید. آفتاب به زمین نمی‌تابید و همه‌چیز تاریک و سرد شده بود. حیوانات با ناراحتی زیر سایه‌ی لنا جمع شده بودند و نمی‌توانستند برای خودشان غذا پیدا کنند یا با هم بازی کنند.

گورخری جلو آمد و گفت: «لنا، سایه‌ات همه‌ی دشت را گرفته! ما نمی‌توانیم غذا پیدا کنیم!»

بزکوهی گفت: «لنا، تو همیشه همه‌چیز را برای خودت می‌خواهی و حالا حتی آفتاب را هم از ما گرفته‌ای!»

پرنده‌ای گفت: «لنا، ما دیگر نمی‌توانیم پرواز کنیم چون هوا تاریک است!»

لنا با ناراحتی به اطراف نگاه کرد. همه‌ی حیوانات زیر سایه‌اش گرفتار شده بودند و از دست او ناراحت بودند. دلش گرفت و با خودش فکر کرد: «این تقصیر من است که اینقدر پررویی کردم و همه‌چیز را برای خودم خواستم.»

 بخش سوم: عقاب خردمند و راه حل

در همین حین، عقابی پیر و خردمند از بالای کوهستان پرواز کرد و بالای سر لنا آمد. به لنا نگاه کرد و گفت: «لنا کوچولو، سایه‌ی بزرگ تو نتیجه‌ی زیاده‌خواهی‌های توست. تو همیشه همه‌چیز را برای خودت می‌خواستی و هیچ‌وقت به دیگران اهمیت نمی‌دادی. حالا همین زیاده‌خواهی سایه‌ات را بزرگ کرده و همه را گرفتار کرده است. تنها راهی که می‌توانی سایه‌ات را کوچک کنی، این است که یاد بگیری از داشته‌هایت با دیگران تقسیم کنی و پررویی نکنی.»

لنا با گریه گفت: «چطور می‌توانم این کار را بکنم؟ من عادت کرده‌ام همه‌چیز را برای خودم بردارم.»

عقاب گفت: «از امروز، هر روز به جای اینکه میوه‌ها را برای خودت بچینی، آنها را برای دیگران بچین و به آنها بده. با هر میوه‌ای که به دیگران می‌دهی، سایه‌ات کوچک‌تر می‌شود تا اینکه بالاخره آفتاب دوباره بتابد.»

 بخش چهارم: لنا بخشنده

لنا تصمیم گرفت تغییر کند. از فردای آن روز، به جای اینکه میوه‌ها را برای خودش بردارد، آنها را می‌چید و به حیوانات دیگر می‌داد.

به گورخرها می‌گفت: «بفرمایید، این میوه‌ها مال شما. من دیگر همه‌چیز را برای خودم برنمی‌دارم.»

به بزکوهی‌ها می‌گفت: «این میوه‌های شیرین را برای شما آوردم. لطفاً بپذیرید و مرا ببخشید.»

به پرنده‌ها می‌گفت: «این میوه‌های نرم و خوشمزه را برای شما آوردم. می‌توانید روی شاخه بنشینید و بخورید.»

با هر میوه‌ای که به دیگران می‌داد، سایه‌اش یک قدم کوچک‌تر می‌شد. کم‌کم آفتاب به زمین رسید و حیوانات توانستند از زیر سایه بیرون بیایند و به زندگی عادی برگردند.

حیوانات که تغییر لنا را دیدند، از او تشکر کردند و دوباره با او دوست شدند. لنا فهمید که بزرگی واقعی در گردن دراز نیست، در دل بخشنده است. او یاد گرفته بود که با تقسیم کردن داشته‌هایش، هم خودش خوشحال‌تر است و هم دیگران.

پیام داستان: زیاده‌خواهی و انحصارطلب‌(ی، مانند سایه‌ای تاریک، نه تنها دیگران را می‌پوشاند و محدود می‌کند، بلکه خود شخص را هم در تنهایی و ناراحتی فرو می‌برد. بخشش و تقسیم کردن، نور و شادی را به زندگی همه بازمی‌گرداند.

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه برای بچه های افسرده | قصه برای کودکان بیش فعال

قصه هفتم: «پنگوئن کوچکی که همه یخ‌ها را می‌خواست»

قصه هفتم: «پنگوئن کوچکی که همه یخ‌ها را می‌خواست»

 بخش اول: پینگو، پنگوئن همیشه ناراضی

در سرزمین سرد و یخ‌زده‌ی قطب جنوب، پنگوئن کوچک و بامزه‌ای به نام پینگو زندگی می‌کرد. پینگو پنگوئنی با چشمانی درشت و شکمی سفید و گرد بود، اما یک عادت خیلی بد داشت: همیشه از چیزی که داشت ناراضی بود و چیزهای دیگران را می‌خواست.

یک روز دید که پنگوئن همسایه یک تکه یخ بزرگتر از یخ او دارد. فوراً رفت و با پررویی گفت: «این یخ را به من بده! یخ من خیلی کوچک است!»

پنگوئن همسایه با ناراحتی گفت: «اما پینگو، این یخ مال من است. خودم به سختی آن را پیدا کرده‌ام.»

پینگو شروع به قهر کردن و گریه کردن کرد. آنقدر اصرار کرد تا همسایه از دستش خسته شد و یخ را به او داد. پینگو با خوشحالی یخ بزرگ را گرفت اما چند دقیقه بعد، یخ برایش بی‌مزه شد.

روز دیگر دید که پنگوئن دیگری ماهی بزرگتر و خوش‌رنگ‌تری دارد. باز هم شروع کرد به پررویی و اصرار تا ماهی را گرفت. اما باز هم بعد از چند دقیقه، از آن ماهی خسته شد و به دنبال چیز جدیدتری گشت.

هر روز همین طور بود. پینگو هر چه می‌دید که دیگران داشتند، می‌خواست. هیچ‌وقت به اندازه‌ی کافی قانع نبود و همیشه فکر می‌کرد که دیگران از او خوشبخت‌تر هستند.

 بخش دوم: روزی که هیچ یخی نماند

پینگو آنقدر از دیگران یخ و ماهی گرفته بود که کم‌کم همه‌ی پنگوئن‌ها از او دور شدند. او بهترین و بزرگ‌ترین یخ‌ها و تازه‌ترین ماهی‌ها را داشت، اما هیچ دوستی نداشت.

یک روز صبح که از خواب بیدار شد، دید که همه‌ی یخ‌هایی که جمع کرده بود، شروع به آب شدن کرده‌اند! هر چه تقلا کرد تا یخ‌ها را نگه دارد، باز هم آب می‌شدند. کم‌کم یخ‌ها ناپدید شدند و پینگو روی آب شناور ماند.

با وحشت فریاد زد: «کمک! یخ‌هایم آب شدند!»

پنگوئن‌های دیگر صدایش را شنیدند، اما هیچ‌کس به کمکش نیامد. همه از دست او خسته بودند و هیچ‌کس نمی‌خواست به او کمک کند.

پینگو با ناراحتی در آب شنا کرد و به سختی خودش را به یک تکه یخ کوچک رساند. روی آن نشست و شروع به گریه کرد. برای اولین بار فهمید که با پررویی‌هایش، نه تنها یخ‌ها را از دست داده، بلکه دوستانش را هم از دست داده است.

 بخش سوم: نهنگ مهربان و پند بزرگ

در همین لحظه، یک نهنگ بزرگ و مهربان از زیر آب بیرون آمد و به پینگو نگاه کرد. با صدایی آرام و گرم گفت: «پینگو کوچولو، چرا اینقدر ناراحتی؟»

پینگو با گریه گفت: «همه‌ی یخ‌هایم آب شدند و هیچ‌کس به کمکم نمی‌آید!»

نهنگ با مهربانی گفت: «پینگو، تو همیشه از دیگران یخ و ماهی می‌گرفتی و هیچ‌وقت قانع نبودی. حالا که همه‌چیز را از دست داده‌ای، می‌فهمی که زیاده‌خواهی نه تنها چیزها را از تو می‌گیرد، بلکه دوستانت را هم از تو دور می‌کند.»

پینگو گفت: «حالا چکار کنم؟»

نهنگ گفت: «باید بروی و از همه‌ی کسانی که از آنها چیز گرفتی عذرخواهی کنی. باید به آنها برگردانی و قول بدهی که دیگر پررویی نکنی. تازه، باید یاد بگیری که از داشته‌هایت شکرگزار باشی.»

 بخش چهارم: پینگوی تازه

پینگو به راه افتاد و از همه‌ی پنگوئن‌هایی که به آنها زور گفته بود عذرخواهی کرد. یخ‌ها و ماهی‌هایی که از آنها گرفته بود را برگرداند و گفت که دیگر چنین کاری نمی‌کند.

پنگوئن‌ها که پشیمانی واقعی پینگو را دیدند، او را بخشیدند و دوباره با او دوست شدند. پینگو فهمید که یخ بزرگ و ماهی تازه بدون دوست، هیچ ارزشی ندارد، اما یک تکه یخ کوچک با دوستان مهربان، بهترین جای دنیاست.

از آن روز به بعد، پینگو قناعت را یاد گرفت. دیگر به دنبال چیزهای دیگران نمی‌رفت و از داشته‌های کوچک خودش لذت می‌برد. وقتی دوستانش چیزی داشتند که او نداشت، به جای اینکه آن را بگیرد، به آنها تبریک می‌گفت و برایشان خوشحال می‌شد.

پیام داستان: زیاده‌خواهی و نگاه به داشته‌های دیگران، ما را از داشته‌های خود غافل می‌کند و دوستان را از ما دور می‌سازد. قناعت و شکرگزاری از داشته‌ها، کلید خوشبختی و دوستی است.

 قصه هشتم: «کرم ابریشمی که تار همه را می‌خواست»

 بخش اول: تارا، کرم پرتوقع

در یک باغ بزرگ و سرسبز، کرم ابریشم کوچولویی به نام تارا زندگی می‌کرد. تارا یک کرم کوچک و ناز بود با بدنی نرم و سبز، اما یک عادت بد داشت: هر تار ابریشمی را که می‌دید، برای خودش می‌خواست.

در باغ، کرم‌های ابریشم دیگری هم بودند که هر کدام تارهای قشنگی برای خودشان می‌بافتند. یکی تار سفید و براق، یکی تار طلایی و درخشان، یکی تار صورتی و لطیف. هر روز، همه مشغول بافتن تارهای خود بودند.

اما تارا به جای اینکه تار خودش را ببافد، نزد بقیه می‌رفت و با پررویی می‌گفت: «تار تو را به من بده! تار من کوچک و بی‌مزه است!»

کرم‌های دیگر ناراحت می‌شدند اما تارا آنقدر اصرار می‌کرد تا بالاخره تار آنها را می‌گرفت و برای خودش نگه می‌داشت. بعد از چند روز، تارا یک عالمه تار رنگارنگ جمع کرده بود، اما هنوز هیچ تاری برای خودش نبافته بود.

کرم دیگر به نام لیلی که تار صورتی داشت، با ناراحتی به تارا گفت: «تارا، چرا خودت تار نمی‌بافی؟ چرا همیشه تار دیگران را می‌گیری؟»

تارا با پررویی گفت: «چون تار دیگران از تار خودم قشنگ‌تر است! من حق دارم بهترین تارها را داشته باشم!»

لیلی با ناراحتی رفت و تارا با تارهای رنگارنگش تنها ماند.

 بخش دوم: روزی که تارها گره خوردند

یک روز، تارا تصمیم گرفت از همه‌ی تارهایی که جمع کرده بود، یک لانه‌ی بزرگ و قشنگ درست کند. اما هر چه سعی کرد تارها را به هم ببافد، آنها گره می‌خوردند و به هم می‌ریختند. تارها به هم چسبیده بودند و یک گره بزرگ و درهم ایجاد کرده بودند که هیچ‌کس نمی‌توانست آن را باز کند.

تارا با ناراحتی و عصبیت، تارها را می‌کشید و تقلا می‌کرد، اما هر چه بیشتر تقلا می‌کرد، گره سفت‌تر می‌شد. تارها به بدن تارا چسبیده بودند و او را گرفتار کرده بودند. نمی‌توانست حرکت کند و در میان تارهای گره‌خورده گیر افتاده بود.

«کمک! کمک!» تارا فریاد زد. «کسی بیاید کمکم کند!»

کرم‌های دیگر صدای او را شنیدند اما هیچ‌کس نیامد. همه از دست او خسته بودند و یادشان بود که چطور تارهایشان را با زور گرفته بود. تارا تنها در میان تارهای گره‌خورده گیر کرده بود.

 بخش سوم: پروانه پیر و حکمت بافتن

پس از ساعتها تقلا، یک پروانه‌ی پیر و دانا از آنجا عبور کرد و تارا را در میان تارهای گره‌خورده دید. پروانه با مهربانی جلو آمد و شروع به باز کردن گره‌ها کرد. یک ساعت طول کشید تا تارا را آزاد کرد.

تارا با خوشحالی گفت: «متشکرم! خیلی ممنون!»

پروانه با لبخند گفت: «تارا، می‌دانی چرا تارها اینقدر گره خوردند؟ چون تو هیچ‌وقت تار خودت را نبافتی. همیشه تار دیگران را می‌گرفتی و حالا که می‌خواستی آنها را به هم ببافی، به هم ریختند. چون هر تار به اندازه‌ی صاحبش بافته شده است. تو برای خودت تار نداشتی که به دیگران وصل کنی.»

تارا با ناراحتی گفت: «پس چکار کنم؟»

پروانه گفت: «حالا که تارها را باز کردم، آنها را به صاحبانشان برگردان و خودت شروع کن به بافتن تار خودت. تار خودت هر چند کوچک باشد، مال خودت است و از هر تار دیگری برایت ارزشمندتر است.»

 بخش چهارم: تارای بافنده

تارا تارها را به صاحبانشان برگرداند و از همه عذرخواهی کرد. بعد، با صبر و حوصله شروع کرد به بافتن تار خودش. روزها تلاش کرد و بالاخره یک تار کوچک اما محکم و زیبا بافت. شاید از تارهای دیگران بزرگتر نبود، اما مال خودش بود و به آن افتخار می‌کرد.

کرم‌های دیگر که تغییر تارا را دیدند، دوباره با او دوست شدند. آنها به تارا یاد دادند که چطور تارهایش را قشنگ‌تر ببافد و تارا هم با آنها دوست شد. تارا فهمید که بهترین تار، تاری است که با عشق و صبر خودت ببافی، نه تاری که از دیگران بگیری. حالا دیگر به تارهای دیگران چشم نداشت و از تار کوچک خودش خوشحال بود.

پیام داستان: هر کسی باید با تلاش خودش چیزی بسازد، نه اینکه داشته‌های دیگران را بگیرد. تار خودت، هر چند کوچک، ارزشمندتر از هر تار دیگری است که با زور گرفته شده باشد.

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه با موضوع موفقیت و شکست | قصه برای کودکان بازیگوش

 قصه نهم: «فیل کوچولویی که همه آب را می‌خواست»

 قصه نهم: «فیل کوچولویی که همه آب را می‌خواست»

 بخش اول: فیل‌کش، فیل پرتوقع

در یک دشت بزرگ و گرم، فیل کوچولویی به نام فیل‌کش زندگی می‌کرد. فیل‌کش یک فیل کوچک با خرطومی دراز و گوش‌های بزرگ بود، اما یک عادت بد داشت: همه‌ی آب برکه را برای خودش می‌خواست.

در وسط دشت، یک برکه‌ی بزرگ و زیبا بود که همه‌ی حیوانات برای نوشیدن آب به آنجا می‌آمدند. گورخرها، زرافه‌ها، آهوها، پرنده‌ها و همه از این برکه آب می‌نوشیدند.

اما فیل‌کش هر روز می‌رفت سراغ برکه و با خرطوم بلندش آب را به سمت خودش می‌کشید و به بقیه می‌گفت: «این آب مال منه! برید جای دیگر!»

گورخرها با ناراحتی می‌گفتند: «فیل‌کش، برکه برای همه است! ما هم تشنه‌ایم!»

اما فیل‌کش پررویی می‌کرد و می‌گفت: «من بزرگ‌ترین هستم! پس بیشترین آب مال من است!» و باز هم آب را به سمت خودش می‌کشید.

زرافه‌ها می‌گفتند: «فیل‌کش، تو که کوچک هستی! ما بزرگ‌تریم و تشنه‌تریم!»

فیل‌کش جواب می‌داد: «مهم نیست! آب مال منه و بس!» و باز هم پررویی می‌کرد.

کم‌کم حیوانات از دست فیل‌کش خسته شدند و به جای دیگری رفتند تا آب پیدا کنند، اما هیچ جای دیگر آب به اندازه‌ی این برکه نبود.

 بخش دوم: روزی که برکه خشک شد

فیل‌کش فکر می‌کرد که با این کارها، قدرتمندترین حیوان دشت شده است. اما یک روز، وقتی مثل همیشه به سراغ برکه رفت، دید که برکه کاملاً خشک شده است! هیچ قطره آبی در آن نمانده بود.

با وحشت به اطراف نگاه کرد و فریاد زد: «آب! آب کجاست؟!»

اما هیچ‌کس نبود که به او جواب بدهد. حیوانات دیگر همه رفته بودند و فیل‌کش تنها مانده بود. لبهایش از تشنگی ترک خورده بود و خرطومش خشک شده بود. هر چه به دنبال آب گشت، پیدا نکرد.

فیل‌کش با ناراحتی روی زمین نشست و شروع به گریه کرد. «من خیلی تشنه‌ام! کسی نیست به من آب بدهد!»

 بخش سوم: عقاب تیزبین و راز برکه

در همین حین، یک عقاب تیزبین از بالا پرواز می‌کرد و فیل‌کش را دید که روی زمین نشسته و گریه می‌کند. عقاب پایین آمد و روی شاخه‌ای نشست و گفت: «فیل‌کش، چرا گریه می‌کنی؟»

فیل‌کش با ناراحتی گفت: «برکه خشک شده و هیچ آبی نیست! من خیلی تشنه‌ام!»

عقاب با ناراحتی گفت: «فیل‌کش، برکه خشک نشده است. برکه هنوز پر از آب است، اما تو آن را ندیدی چون چشمت را بسته‌ای.»

فیل‌کش با تعجب گفت: «چشمم را بسته‌ام؟ یعنی چی؟»

عقاب گفت: «منظورم این است که تو همیشه فقط به خودت فکر می‌کردی و آب را برای خودت می‌خواستی. حالا که همه رفته‌اند، برکه را خالی می‌بینی. اما اگر چشمانت را باز کنی و ببینی که برکه برای همه است، آب دوباره برمی‌گردد.»

 بخش چهارم: فیل‌کش بخشنده

فیل‌کش فهمید که اشتباه کرده است. تصمیم گرفت تغییر کند. حیوانات را صدا کرد و به آنها گفت: «بیایید! آب برکه برای همه است! من دیگر همه‌ی آب را برای خودم برنمی‌دارم. بیایید با هم از برکه آب بنوشیم!»

حیوانات که پشیمانی فیل‌کش را دیدند، کم‌کم برگشتند. گورخرها آمدند، زرافه‌ها آمدند، آهوها آمدند و پرنده‌ها آمدند. همه دور برکه جمع شدند و با هم آب نوشیدند.

ناگهان، برکه‌ای که خشک شده بود، دوباره پر از آب شد! آب‌های تازه و زلال از زیر زمین بیرون زدند و برکه را پر کردند. فیل‌کش با خوشحالی به همه نگاه کرد که با هم آب می‌نوشیدند.

فیل‌کش فهمید که آب برکه برای همه است و وقتی همه از آن استفاده می‌کنند، هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. از آن روز به بعد، فیل‌کش بزرگ‌ترین حامی برکه شد و همیشه از حیوانات دیگر دعوت می‌کرد که با هم آب بنوشند.

پیام داستان: منابع و داشته‌ها برای همه است. وقتی با دیگران تقسیم می‌کنیم، نه تنها چیزی کم نمی‌شود، بلکه برکت بیشتری پیدا می‌کند و همه خوشحال‌تر می‌شوند.

 قصه دهم: «جوجه‌جغد پررویی که همه شاخه‌ها را می‌خواست»

 قصه دهم: «جوجه‌جغد پررویی که همه شاخه‌ها را می‌خواست»

 بخش اول: جغجغه، جغد کوچک پرتوقع

در یک جنگل تاریک و پر از درختان بلند، جوجه‌جغد کوچکی به نام جغجغه زندگی می‌کرد. جغجغه چشمان درشت و گردی داشت و پرهای نرم و قهوه‌ای، اما یک عادت بد داشت: همه‌ی شاخه‌های بالای درختان را برای خودش می‌خواست.

هر روز، جغجغه روی بلندترین شاخه‌ها می‌نشست و به جغدهای دیگر می‌گفت: «این شاخه مال منه! برید پایین!» و با پررویی جغدهای دیگر را از شاخه‌های خوب دور می‌کرد.

جغدهای دیگر ناراحت می‌شدند، اما جغجغه اهمیت نمی‌داد. فکر می‌کرد که چون جوجه‌جغد کوچکی است، همه باید به او احترام بگذارند و شاخه‌های خوب را به او بدهند.

یک روز، جغد پیری به جغجغه گفت: «جغجغه، جنگل برای همه است. شاخه‌ها مال همه‌ی جغدهاست. تو نمی‌توانی همه‌ی شاخه‌های خوب را برای خودت نگه داری.»

جغجغه با پررویی جواب داد: «من کوچک‌ترین هستم، پس باید بهترین شاخه‌ها مال من باشد!» و باز هم همه را از شاخه‌ها دور کرد.

 بخش دوم: روزی که شاخه‌ها شکستند

جغجغه آنقدر روی شاخه‌های خوب نشسته بود و آنها را برای خودش نگه داشته بود که یک روز، شاخه‌ها زیر وزن او شروع به شکستن کردند. شاخه‌ای که نشسته بود، ترک خورد و جغجغه به پایین سقوط کرد.

خوشبختانه، پرهای نرمش او را نجات دادند و به زمین خورد، اما با خودش فکر کرد: «چرا شاخه‌ها شکستند؟ مگر من وزن زیادی دارم؟»

به اطراف نگاه کرد و دید که همه‌ی شاخه‌هایی که برای خودش نگه داشته بود، دارند یکی یکی می‌شکنند. جغدهای دیگر روی شاخه‌های پایین‌تر نشسته بودند و با خیال راحت استراحت می‌کردند.

جغجغه به طرف آنها رفت و با ناراحتی گفت: «شاخه‌های بالا همه شکستند! من هیچ جای خوبی برای نشستن ندارم!»

جغد پیر به او نگاه کرد و گفت: «جغجغه، تو همه‌ی شاخه‌های خوب را برای خودت نگه داشتی و به دیگران اجازه نمی‌دادی از آنها استفاده کنند. حالا که شاخه‌ها زیر وزن تو شکستند، هیچ جای خوبی برای نشستن نداری. اما اگر با دیگران تقسیم می‌کردی، شاخه‌ها اینقدر سنگینی نمی‌کردند و نمی‌شکستند.»

 بخش سوم: کلاغ خردمند و هنر تقسیم کردن

یک کلاغ سیاه و خردمند از آنجا عبور می‌کرد و ماجرای جغجغه را دید. به او نزدیک شد و گفت: «جغجغه کوچولو، می‌خواهی به تو یاد بدهم چطور شاخه‌های خوب را نگه داری؟»

جغجغه با اشتیاق گفت: «بله! لطفاً!»

کلاغ گفت: «رازش این است که شاخه‌ها را با دیگران تقسیم کنی. وقتی همه روی یک شاخه می‌نشینند، وزن تقسیم می‌شود و شاخه نمی‌شکند. اما وقتی فقط خودت روی یک شاخه می‌نشینی، تمام وزن روی آن می‌آید و می‌شکند. پس اگر شاخه‌ها را با دیگران تقسیم کنی، هم شاخه‌ها سالم می‌مانند و هم دوستان بیشتری پیدا می‌کنی.»

جغجغه فهمید که اشتباه کرده است. به جغدهای دیگر رفت و گفت: «ببخشید که من پررویی کردم و همه‌ی شاخه‌ها را برای خودم گرفتم. حالا فهمیدم که شاخه‌ها مال همه است. بیایید با هم روی شاخه‌ها بنشینیم.»

 بخش چهارم: جغجغه‌ی تقسیم‌کننده

جغدها که تغییر جغجغه را دیدند، با او آشتی کردند. روی شاخه‌های مختلف نشستند و هر کدام یک جای خوب پیدا کردند. این بار، شاخه‌ها نشکستند چون وزن همه تقسیم شده بود.

جغجغه فهمید که بهترین راه برای نگه داشتن چیزهای خوب، تقسیم کردن آنها با دیگران است. وقتی همه شاخه‌ها را با هم تقسیم می‌کنند، همه خوشحال‌ند و هیچ‌کس تنها نیست. از آن روز به بعد، جغجغه همیشه به دیگران خوش‌آمد می‌گفت و شاخه‌های خوب را با آنها تقسیم می‌کرد.

پیام داستان: تقسیم کردن داشته‌ها با دیگران، نه تنها چیزی از ما کم نمی‌کند، بلکه دوستی‌ها را محکم‌تر می‌کند و همه را خوشحال‌تر می‌سازد. پررویی در نگه داشتن همه‌چیز برای خود، نهایتاً به ضرر خودمان تمام می‌شود.

قصه های بیشتر در روزانه: قصه بچگانه با موضوع گریه کردن | قصه بچگانه برای بچه های شلوغ

 قصه یازدهم: «میمون بازیگوشی که همه موزها را می‌خواست»

 بخش اول: مینو، میمون پرتوقع

در یک جنگل گرمسیری و پر از درختان موز، میمون کوچک و بازیگوشی به نام مینو زندگی می‌کرد. مینو یک میمون نارنجی و بامزه با دم دراز بود که می‌توانست از درختی به درخت دیگر بپرد. اما یک عادت بد داشت: همه‌ی موزهای درختان را برای خودش می‌خواست.

هر روز صبح، مینو از خواب بیدار می‌شد و به جنگل می‌رفت. هر جا درخت موز می‌دید، همه‌ی موزها را می‌چید و برای خودش جمع می‌کرد. به میمون‌های دیگر می‌گفت: «این درخت مال منه! موزها مال من! برید جای دیگر!»

میمون‌های دیگر با ناراحتی می‌گفتند: «مینو، جنگل برای همه است! موزها برای همه است!»

اما مینو با پررویی می‌گفت: «من که از همه تندتر می‌پرم، پس حق من است که موزهای بیشتری داشته باشم!» و باز هم موزها را می‌گرفت.

کم‌کم میمون‌های دیگر از مینو دور شدند و به جای دیگری رفتند تا موز پیدا کنند. مینو با یک عالمه موز در لانه‌اش تنها ماند.

 بخش دوم: روزی که موزها گندیدند

مینو آنقدر موز جمع کرده بود که لانه‌اش پر از موز شده بود. موزها روی هم تل نشده بودند و جایی برای نشستن نداشت. اما مینو از این همه موز خوشحال بود و فکر می‌کرد که خوشبخت‌ترین میمون دنیاست.

اما چند روز بعد، بوی بدی از لانه‌ی مینو به مشام رسید. موزها شروع به گندیدن کرده بودند! مینو با وحشت به موزها نگاه کرد که یکی یکی سیاه و خراب می‌شدند.

«نه! نه! موزهای من!» مینو فریاد زد و سعی کرد موزهای خراب را از موزهای خوب جدا کند، اما همه‌شان خراب شده بودند و بوی تعفن همه‌جا را گرفته بود.

مینو با ناراحتی از لانه بیرون آمد و به دنبال موزهای تازه گشت، اما همه‌ی درختان خالی بودند و هیچ موزی نمانده بود. میمون‌های دیگر هم رفته بودند و کسی نبود که به او کمک کند.

 بخش سوم: فیل خردمند و راز موزها

در همین حین، یک فیل پیر و خردمند از آنجا عبور می‌کرد و مینو را دید که با ناراحتی نشسته است. فیل جلو آمد و گفت: «مینو کوچولو، چرا اینقدر ناراحتی؟»

مینو با گریه گفت: «همه‌ی موزهایم خراب شدند و هیچ موزی در جنگل نمانده است!»

فیل با مهربانی گفت: «مینو، راز موزها این است که باید تازه خورده شوند. وقتی موز را می‌چینی، باید آن را بخوری، نه اینکه انبار کنی و بگذاری بگندد. و مهم‌تر از همه، وقتی موزها را با دیگران تقسیم می‌کنی، هیچ‌وقت خراب نمی‌شوند چون زود خورده می‌شوند. اما وقتی همه را برای خودت نگه می‌داری، خراب می‌شوند و هیچ‌چیزی برایت نمی‌ماند.»

 بخش چهارم: مینوی بخشنده

مینو تصمیم گرفت تغییر کند. به دنبال میمون‌های دیگر رفت و از آنها عذرخواهی کرد. «مرا ببخشید که پررویی کردم و همه‌ی موزها را برای خودم گرفتم. حالا فهمیدم که موزها برای همه است و وقتی با هم تقسیم می‌کنیم، همه از آنها لذت می‌برند.»

میمون‌ها که پشیمانی مینو را دیدند، او را بخشیدند و با هم به جنگل برگشتند. مینو دیگر موزها را انبار نمی‌کرد و با دیگران تقسیم می‌کرد. وقتی درخت موزی را پیدا می‌کرد، همه را صدا می‌کرد و با هم موزها را می‌چیدند و تازه و خوشمزه می‌خوردند.

مینو فهمید که موز تازه و خوشمزه با دوستان، از یک انبار موز گندیده بدون دوست، هزاران برابر بهتر است. از آن روز به بعد، مینو بخشنده‌ترین میمون جنگل شد و همه او را دوست داشتند.

پیام داستان: انبار کردن داشته‌ها و خودخواهی، آنها را بی‌ارزش و خراب می‌کند. اما تقسیم کردن با دیگران، لذت را چند برابر می‌کند و دوستی‌ها را محکم‌تر می‌سازد.

 جمع‌بندی

رفتارهای پررویانه و زیاده‌خواهانه در کودکان، ریشه در نیازهای عاطفی و شناختی آن‌ها دارد. با درک این نیازها و استفاده از ابزارهای مؤثر مانند داستان‌ها، می‌توان به تدریج این رفتارها را اصلاح کرد.

به کودکان بیاموزیم که:

– داشتن خواسته، طبیعی است، اما روش بیان آن اهمیت دارد.

– ادب و احترام، کلید رسیدن به خواسته‌هاست.

– تقسیم کردن و بخشش، دوستی‌ها را عمیق‌تر می‌کند.

– قناعت و قدردانی از داشته‌ها، شادی پایدار می‌آورد.

– پررویی و زورگویی، نه تنها به هدف نمی‌رسد، بلکه دیگران را از ما دور می‌کند.

با قصه‌ها، گفت‌وگوها و الگوسازی مثبت، نسلی متواضع، مؤدب و خوش‌رفتار پرورش دهیم که در عین پیگیری خواسته‌های خود، به حقوق دیگران احترام بگذارند و با صبر و ادب، دنیای بهتری برای خود و دیگران بسازند.

این قصه‌ها برای چه گروه سنی مناسب‌اند؟

پاسخ: کودکان ۴ تا ۹ سال.

قصه چگونه به اصلاح رفتار پررویی و زیاده‌خواهی در کودکان کمک می‌کند؟

پاسخ: با همذات‌پنداری کودک با شخصیت داستان، نمایش پیامدهای منفی خواسته‌های بی‌حد و حصر، و نشان دادن لذتِ شکرگزاری و قناعت به جای طمع

یک نمونه قصه برای این موضوع چیست؟

پاسخ: «خرگوشی که هیچ‌وقت سیر نمی‌شد» (داستان خرگوشی که هر چه به او می‌رسید، باز هم چیز بیشتری می‌خواست تا اینکه همه چیز را از دست داد و یاد گرفت که به داشته‌هایش قناعت کند)

والدین چگونه این قصه‌ها را مؤثرتر کنند؟

پاسخ: پس از قصه‌گویی، از کودک بپرسند که اگر جای شخصیت اصلی بود، چه کار می‌کرد و چه چیزی برایش ارزشمندتر از همهٔ خواسته‌های اضافی است. همچنین خود والدین باید در رفتار عملی، قناعت و شکرگزاری را به کودک نشان دهند

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.