شعر دفاع مقدس؛ مجموعه اشعار درباره جنگ، دفاع مقدس و شهادت

شعر دفاع مقدس را در سایت ادبی روزانه قرار داده‌ایم. شعر دفاع مقدس به اشعاری اطلاق می‌شود که در وصف دوران جنگ ایران و عراق (هشت سال دفاع مقدس) سروده شده‌اند و به موضوعاتی چون ایثار، شهادت، رزمندگان، فداکاری‌ها و مقاومت می‌پردازند. شاعران این اشعار، با زبانی احساسی و حماسی، رویدادها، خاطرات و جان‌فشانی‌های رزمندگان را به تصویر می‌کشند تا این حماسه‌ها فراموش نشوند. 

شعر دفاع مقدس؛ مجموعه اشعار درباره جنگ، دفاع مقدس و شهادت

اشعار زیبای دفاع مقدس

کودکی سوخت در آتش به فغان، هيچ نگفت

مادری ساخت به اندوه نهان، هيچ نگفت

پدر پير شهيدي که به عشق ايمان داشت

سوخت از داغ پسرهای جوان، هيچ نگفت

دختر کوچک همسايۀ ما پر زد و رفت

دل آيينه شکست و کس از آن هيچ نگفت

وقتي از شش جهت آوار تبر مي‌باريد

مردي از حنجر نامرد جهان هيچ نگفت

وطنم زخمي شمشير دو صد حادثه گشت

باز با اين همه از زخم زبان هيچ نگفت

آن طرف‌تر، پس ديوار بلند ترديد

شاعري بود که با طبع روان هيچ نگفت

خاک خوبم، وطنم، در گذر از آتش و دود

آب شد، آب، ولي از غم نان هيچ نگفت

خواستم يک شب از خويش که آيينه چه گفت؟

پاسخش باز همان بود، همان، هيچ نگفت

برادر! بی تو داغم تازه تر شد

تو رفتی، سوز اشکم بیشتر شد

به دنبال سرت سنگر به سنگر

دل من نیز مفقودالاثر شد

مردان غیور قصه ها برگردید

یکبار دگر به شهر ما برگردید

دیروز به خاطر خدا می رفتید

امروز به خاطر خدا برگردید

گرفتند انتقام کوچه ها را

شکستند ازدحام کوچه ها را

سفرکردند و ما با نیشخندی

عوض کردیم نام کوچه ها را

پیراهنی از ستاره بر تن کردند

دل را به امید کوچ روشن کردند

آنجا که شب از رود خروشان تر بود

محدوده ی صبح را معیّن کردند

خیابان، دوربین و آب و قرآن، … اولین برداشت

کسی در صحنه خم شد، ساک خود را از زمین برداشت

تریبون‌ها ـ پر از احساس ـ رفتن را هجی کردند

تمام شهر را آوازهای آتشین برداشت

بیا «ای لشگر صاحب زمان آماده باش» اکنون

وطن یا دین؟ برای هردو باید تیغ کین برداشت

در این‌جا ـ صحنه‌ی دوم ـ غبار و خون و باروت است

کلاش کهنه را بازی‌گر ما با یقین برداشت

دل‌اش در بند بود و … بند پوتین خودش را بست

قدم‌های خودش را عاشقانه تا کمین برداشت

ـ شروع جلوه‌ی ویژه‌ ـ شب و مین، کاوش و … می‌ریخت

اناری دانه‌دانه خون خود را روی این برداشت

اناری دانه‌دانه بسته شد، مردی کبوتر شد

ولی در پشت‌جبهه مادری تا خورد، چین برداشت

… و روی شانه‌ی مردم، سبک‌تر می‌وزید از باد

مکعب، خالی‌خالی، خیابان، واپسین برداشت!

مطلب مشابه: متن هفته دفاع مقدس ۱۴۰۴؛ جملات رسمی و ادبی زیبا

مطلب مشابه: جملات ناب شهدا | نقل قول های زیبا | سخنان شهیدان بزرگ

اشعار زیبای دفاع مقدس

موشک کاغذی بلند شد و  پدرم را به اشتباه انداخت

پدرم داد زد: هواپیما… بمب روی قرارگاه انداخت

پدر از روی صندلی افتاد، پا شد و گفت: “یاعلی”… افتاد

سقف با بمب اولی افتاد او به بالاسرش نگاه انداخت

تانک از روی صندلی رد شد شیشه‌ی عینکم ترک برداشت

یک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفیه و کلاه انداخت

خاکریز از اتاق خواب گذشت و من و او سینه‌خیز می‌رفتیم

او به جز عکس خانوادگی‌اش هرچه برداشت بین راه انداخت…

به خودم تا که آمدم دیدم پدرم روی دست‌هایم بود

یک نفر دوربین به دست آمد آخرین عکس را سیاه انداخت

موشک آرام روی تخت افتاد زنی از بین چند دست لباس

یونیفرم پلنگی او را روی ایوان جلوی ماه انداخت

عکس نوشته اشعار دفاع مقدس

جاری است در زلالی این دشت آسمان

با این حساب سهم زمین هشت آسمان

این جا پرنده های زیادی رها شدند

باید خطاب کرد به این دشت آسمان

دشتی که در قدم قدم خاک روشنش

دنبال رد پای خدا گشت آسمان

در پیشواز آن همه پرواز، بارها

تا این دیار آمد و برگشت آسمان

ای دشت بر غروب تو سوگند لحظه ای

از خون کشتگان تو نگذشت آسمان

یادت هست قلّاب میگرفتم

از دیوار باغ بالا بروی

تا ته باغ را نگاه کنی ؟

حالا من

درجه

درجه

به شانه ام افزوده ام

و تو

پلّه

پلّه

از آسمان بالا رفته ای …

این عطر خون توست با آبان می آید

ازجاده های سرخ کردستان می آید

بعد از شهادت زنده تر خواهی شد ای عشق!

عاشق که بی جان می شود، با جان می آید

مجنون جزیره نیست، مجنون سینۀ توست

چون از جماران جنون فرمان می آید

فرمانده می داند که خیبر سوز دارد

وقتی که لشگر می رود، گردان می آید

یک شهر میگرید در آغوش مزارت

یکریز در گلزار قم، باران می آید

گفتم که : چرا دشمنت افکند به مرگ؟

گفتا که : چو دوست بود خرسند به مرگ

گفتم که : وصیّتی نداری؟ خندید

یعنی که همین بس است: لبخند به مرگ

مطلب مشابه: اشعار شهدا + مجموعه شعر کوتاه و بلند در وصف شهید دفاع مقدس

مطلب مشابه: انشا در مورد شهید و شهادت + مجموعه انشا در مورد مقام شهدا و دفاع مقدس

عکس نوشته اشعار دفاع مقدس

مادر سلام! آمده‌ام بعد سال‌ها

انگار انتظار تو را پیر کرده است

زود است باز این همه پیری برای تو

شاید منم که آمدنم دیر کرده است

مادر مرا ببخش اگر دیر آمدم

جایی که بودم از نفس جاده دور بود

آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت

آیینه ی شکسته من پر غرور بود

دیرینه سال بود که در دور دست‌ها

یک سرزمین به گرده ی من بار درد بود

در من کسی شبیه یلان حماسه‌ساز

بی‌وقفه با زمین و زمان در نبرد بود

دیرینه سال بود که سرپنجه‌های من

چنگال بسته بود به حلقوم خاک سرد

تا مغز استخوان مرا خورده بود خاک

تا مغز استخوان مرا خورده بود درد

قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من

تنها برای خاطر تو این چنین شدم-

-که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم

یک عمر استخوان گلوی زمین شدم

مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم

یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید

تا ارتفاع شانه مردان شهرمان

از دست خاک پر زدنم طول می‌کشید

مادر نمیر! زندگی من از آن تو!

مادر نمیر! زندگی از آن میهن است

بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد!

بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!

عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است

دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است‌

به پاسداری این خاک رفته ابراهیم

شهید راه دفاع از حریم این وطن است

شهیدان نامه‌ی گلگون نوشتند

شهادت نامه را با خون نوشتند‌

شهیدان راه حق زنده اند

نمیرند و همواره پاینده اند

شهیدان قصه پر سوز عشقند

شهیدان شمع عالم سور عشقند

اول مهر رسید و من در همان اوّل آ  بودم

مثل گنجشک دلم می زد، مثل گنجشک رها بودم

پای یک پنجره میزی بود، چه تقلّای عزیزی بود

پنجره راه گریزی بود، خیره در پنجره‌ها بودم

پشت هر پنجره دنیایی است، چشم وا کردم و بستم، آه

من کجایم؟ تو کجا؟ با خویش در همین چون و چرا بودم

گفت : بابا دو هجا دارد… نام من چار هجایی بود

نان یکی… آب یکی … باران… مثل باران دو هجا بودم

گفت: هر حرف صدا دارد… در سکون حرف زدم با خود

هم صدا بودم و هم ساکت، نه سکوت و نه صدا بودم

گفت: دلتنگ که ای؟ خندید… گریه کردم که پدر… خم شد

آه بابا، بابا، بابا، سخت دلتنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره‌ها افتاد، بچّه‌ها تشنه سفر کردند

هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرببلا بودم

گفت: هی هی! تو کجایی؟ تو … راست می‌گفت، کجایم من؟

تو نبودی… تو چهل سال است… من… اجازه؟… همه را بودم

تو چهل سال همه غایب… تو چهل سال همه در خویش…

من چهل سال، خدای من! من چهل سال کجا بودم؟

به‌ خون‌ گر كشی‌ خاک‌ من‌، دشمن‌ من‌

بجوشد گل‌ اندر گل‌ از گلشن‌ من‌

تنم‌ گر بسوزی‌، به‌ تیرم‌ بدوزی

جدا سازی‌ ای‌ خصم‌، سر از تن‌ من‌

كجا می‌توانی‌، ز قلبم‌ ربایی‌

تو عشق‌ میان‌ من‌ و میهن‌ من‌

مسلمانم‌ و آرمانم‌ شهادت

تجلّیِ هستی‌ست‌، جان‌ كندن‌ من‌

مپندار این‌ شعله‌ افسرده‌ گردد

كه‌ بعد از من‌ افروزد از مدفن‌ من‌

نه‌ تسلیم‌ و سازش‌، نه‌ تكریم‌ و خواهش

بتازد به‌ نیرنگ‌ تو، توسن‌ من‌

كنون‌ رود خلق‌ است‌ دریای‌ جوشان‌

همه‌ خوشه‌ خشم‌ شد خرمن‌ من‌

من‌ آزاده‌ از خاک‌ آزادگانم‌

گل‌ صبر می‌پرورد دامن‌ من‌

جز از جام‌ توحید هرگز ننوشم‌

زنی‌ گر به‌ تیغ‌ ستم‌ گردن‌ من‌

بلند اخترم‌، رهبرم‌، از در آمد

بهار است‌ و هنگام‌ گل‌ چیدن‌ من‌

شعرهای زیبا با موضوع جنگ ایران و عراق

در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ

بی رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ

ما نسل سپیدبخت سوم بودیم

از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

گل شد، بر آمد پیکرم، آهسته آهسته

انگار دارم می‌پرم آهسته آهسته

انگشترم، مهرم، پلاکم، چفیه‌ام، عطرم

پیدا شد از دور و برم آهسته آهسته

آهسته آهسته سرم از خاک می‌روید

از خاک می‌روید سرم آهسته آهسته

جز نیمه‌ ای از من نمی‌یابید ، روزی سوخت

در شعله نیم دیگرم آهسته آهسته

امروز بعد از سال ها زاییده خواهد شد

ققنوس از خاکسترم آهسته آهسته

خوابیده‌ام بر شانه‌ها و می‌برندم … نه

تابوت را من می‌برم آهسته آهسته

آن پیرزن ، این زن به چشمم آشنا هستند

دارم به جا می‌آورم آهسته آهسته

خواندم : پدر خالی است جایش این خبر می‌ریخت

از چشم‌های خواهرم آهسته آهسته

دیگر برای آستین بالا زدن دیر است

این را بگو با مادرم آهسته آهسته

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

که حتّی ندیدیم خاکسترت را

به دنبال دفترچه ی خاطراتت

دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

و پیدا نکردم در آن کنج غربت

به جز آخرین صفحه ی دفترت را

همان دستمالی که پیچیده بودی

در آن مهر و تسبیح و انگشترت را

همان دستمالی که یک روز بستی

به آن زخم بازوی همسنگرت را

همان دست هایی که پولک نشان شد

و پوشید اسرار چشم ترت را

سحرگاه رفتن زدی با لطافت

به پیشانی ام بوسه آخرت را

و با غربتی کهنه تنها نهادی

مرا آخرین پاره پیکرت را

و تا حال می سوزم از یاد روزی

که تشییع کردم تن بی سرت را

کجا می روی ای مسافر؟ درنگی!

ببر با خودت پاره ی دیگرت را

شعرهای زیبا با موضوع جنگ ایران و عراق

موسیقی شهر بانگ رودارود است

خنیاگری آتش و رقص دود است

بر خاک خرابه‌ها بخوان قصّه ی جنگ

از چشم عروسکی که خون‌آلود است

دور تا دور حوض خانه ی ما

پوکه های گلوله گل داده است

پوکه های گلوله را آری

پدر از آسمان فرستاده است

عید آن سال ،حوض خانه ی ما

گل نداد و گلوله باران شد

پدرم رفت و بعد هشت بهار

پوکه های گلوله گلدان شد

پدرم تکه تکه هر چه که داشت

رفت همراه با عصاهایش

سال پنجاه و هفت چشمانش

سال هفتاد و پنج پاهایش

پدرم کنج جانماز خودش

بی نیاز از تمام خواهش ها

سندی بود و بایگانی شد

کنج بنیاد حفظ ارزش ها

روی این تخت رنگ و رو رفته

پدرم کوه بردباری بود

پدر مرد من به تنهایی

ادبیات پایداری بود …

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.