قصه کودکانه تصویری + 7 داستان کارتونی ویدیویی کودکانه زیبا

قصه کودکانه تصویری

قصه کودکانه تصویری کارتونی جدید و زیبا

در این بخش 7 قصه کودکانه تصویری و کارتونی را به صورت ویدیویی ارائه کرده ایم که امیدواریم از تماشای این قصه های زیبا لذت ببرید.

قصه کودکانه حبس شده


قصه جک و لوبیای سحرآمیز

روزگاری ، کشاورز فقیری بود که زن و یک پسر تنبل به نام جک داشت .روزی که کشاورز مرد ، فقط یک گاو برای خانواده اش به جا گذاشت . جک و مادرش با شیری که گاو می داد زندگی می کردند . آنها هر روز صبح شیر را به بازار می بردند و می فروختند . اما یک روز صبح ، گاو دیگر شیر نداد و آنها دیگر پولی نداشتند که حتی یک قرص نان بخرند .
 مادر جک به جک گفت : « برو گاو را بفروش و با پول آن مقداری دانه بخر تا آنها را بکاریم . » بنابراین جک به بازار  رفت . در بین راه پیرمردی را دید که به او گفت : « جک گاوت را در برابر این لوبیای سحرآمیز به من می فروشی ؟ » جک چنین پیشنهاد ناچیزی را رد کرد ، اما پیرمرد گفت : « اگر امشب این لوبیا را بکاری ، تا صبح آن قدر رشد می کند که سر به آسمان می کشد . » جک از فکر پیرمرد خوشش آمد و گاوش را با لوبیای سحرآمیز عوض کرد . وقتی به خانه بازگشت ، مادرش فریاد کشید : « چقدر نادانی ! حالا از گرسنگی می میریم . » و بعد از این حرف ، لوبیا را از پنجره به بیرون انداخت .
صبح روز بعد جک از خواب برخواست و از خانه بیرون رفتد و با تعجب ساقه لوبیای عظیمی را دید که بالا و بالا رفته و به ابرها رسیده است . پیرمرد راست گفته بود . جک دلش می خواست از ساقه لوبیا بالا برود و ببیند تا کجا بالا رفته است . بنابراین شروع به بالا رفتن کرد و همین طور بالا رفت …وقتی به پایین نگاه کرد از این که چقدر بالا رفته شگفت زده شد ولی همچنان به بالا رفتن ادامه داد و بالا رفت تا این که سرانجام به ابرها رسید .
در آنجا قصر سنگی بزرگی یافت . به طرف قصر رفت و جلوی در با خانم بسیار بزرگی روبرو شد . جک مودبانه به زن گفت : « ممکن است لطفا مقداری غذا به من بدهید ؟ » زن گفت : « به نظر می رسد پسر خوبی باشی . بیا توی قصر تا به تو چیزی بدهم . »
بدین ترتیب جک وارد آشپزخانه قصر شد . اما به زودی قصر شروع به لرزیدن کرد . تامپ ! تامپ ! تامپ! زن گفت : « زود باش ! بپر بیا اینجا ! » و با عجله جک را به داخل بخاری دیواری هل داد . جک دزدکی به بیرون نگاهی انداخت و غول بزرگی را دید . غول همین که به آشپزخانه یورش برد نعره کشید : « بوی چی می آید ؟ » زن پاسخ داد : « شاید بوی پس مانده های همان گوشتی باشد که ناهار دیروز باقی مانده . »
غول با  شنیدن اینجواب قانع شد و پشت میز نشست و غذایی که زنش برایش درست کرده بود خورد . هنگامی که غول غذایش را تمام کرد مشغول شمردن سکه های طلایی که در آن روز دزدیده بود ، شد و به زودی به خواب فرو رفت و خروپف او سراسر قصر را به لرزه درآورد . جک از توی بخاری دیواری بیرون خزید ، یکی از کیسه های طلا را قاپید و تلوتلو خوران به طرف ساقه لوبیا دوید . از آن پایین رفت … تا این که صحیح و سالم به باغچه خودشان رسید . جک و مادرش مدتی با آن طلا ها گذران زندگی کردند و هنگامی که طلاها تغریبا تمام شده بود ، جک دوباره از ساقه لوبیا بالا رفت . 
آن قدر بالا رفت تا این که به قصر غول رسید . همان زن دوباره او را به درون برد و مقداری شیر و نان به او داد . اما قبل از آن که غذایش را تمام کند قصر شروع به لرزیدن کرد تامپ ! تامپ ! تامپ! به محض آن تامپ ! تامپ ! تامپ! به درون بخاری دیواری پرید ، غول همراه یک مرغ وارد آشپزخانه شد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بکن ! » مرغ یک تخم طلایی کرد . چند لحظه بعد غول شروع به چرت زدن کرد و خروپفش سراسر قصر را به لرزه انداخت . تامپ ! تامپ ! تامپ! از توی بخاری دیواری بیرون خزید و مرغ را بغل کرد و به سمت ساقه لوبیا دوید .
وقتی که جک به خانه رسید مرغ جادویی را به مادرش نشان داد . مرغ را روی میز گذاشت و به او دستور داد : « برای من یک تخم بگذار » مرغ یک تخم طلا گذاشت . جک خیلی به خودش مغرور شد و لی مادرش گفت :« جک ، من دیگر نمی خواهم که از آن ساقه لوبیا بالا بروی ، چون دردسر می شوی . » اما چیزی نگذشت که جک دوباره حوصله اش سر رفت و تصمیم گرفت سری به قصر بزند . بنابراین یک روز صبح زود برخاست و از ساقه لوبیا بالا و بالا رفت .
از پنجره بازی به درون قصر خزید و چیزی نگذشت که صدایی آشنا شنید . تامپ! تامپ! تامپ! غول وارد شد و یک چنگ طلایی روی میز گذاشت . به چنگ دستور داد بنوازد و چنگ خود به خود آهنگ زیبایی نواخت . کم کم موسیقی لالایی ، غول را به خواب برد و خروپف او قصر را به لرزه انداخت . جک به طرف میز خزید و چنگ را قاپید . اما در همان حال که داشت به طرف در می دوید چنگ با صدای بلند فریاد زد : « ارباب! دارند مرا می دزدند »
غول ناگهان از خواب پرید و گفت : « هوم ، بوی آدمیزاد می آید . چه زنده باشد و چه مرده ، الان استخوانهایش را خرد و خمیر می کنم و از نان درست می کنم . » غول با دیدن جک غرش وحشتناکی سر داد و نعره زد : « تو را برای صبحانه می خورم . » جک به طرف ساقه لوبیا فرار کرد و غول به دنبالش دید ، همچنان که غول به دنبال جک از ساقه لوبیا پایین می رفت ، ساقه لوبیا از سنگینی غول به لرزه درآمد . 
  جک همان طور که از ساقه پایین می آمد ، فریاد زد : « مادر ! مادر ! یک تبر برای من بیاور ! » مادر تبر به دست از خانه بیرون آمد ، اما با دیدن غول از وحشت شروع به لرزیدن کرد . جک از ساقه پایین پرید ، تبر را قاپید و شروع به شکستن ساقه لوبیا  کرد . گرومب ! ساقه لوبیا سرنگون شد و غول را هم با خود به زمین انداخت . جک با دیدن گریه مادرش خیلی ناراحت شد . از آن روز به بعد جک با  همه توان خود شروع به کار کرد و در نتیجه مادرش خیلی خوشحال شد .
بیشتر روزها صدای آنها از کشتزار بگوش می رسید که همراه تغمه زیبای چنگ آواز می خواندند . مرغ جادویی همچنان تخم طلا می گذاشت و جک و مادرش دیگر فقیر نبودند . با گذشت سالها ، جک بزرگتر شد و نظر شاهزاده خانم زیبایی را به خودش جلب کرد . وقتی شاهزاده خانم موافقت کرد که با او ازدواج کند جک نمی توانست بخت و اقبال خودش را باور کند . اکنون جک نه فقط یک مرغ جادویی و یک  چنگ داشت که آهنگهای دلنواز می تواخت ، بلکه یک شاهزاده خانم هم ، همسرش شده بود !

مطلب مشابه: قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل)


قصه کودکانه هاچیکو

روزی روزگاری توی سال 1923 در ژاپن یه موجود ساده که میراثی با شکوه باخودش داشت توی سردترین فصل سال، ماه نوامبر به دنیا اومد. یه جایی توی یک مزرعه ساکت توی اوداتو یه توله سگ کوچولو از نژاد گمنام آکیتا با بقیه خواهر و برادراش داشت بازی می کرد.
دختر: چه با نمک … آناتا ما باید براشون یه خونه خوب پیدا کنیم.
آناتا : خب میدونم که ماسسان میخواد یکیشونو به یه نفر خاص کادو بده.
ماسسان: آره میخوام. اون معلم قبلیمه و عاشق سگ هاست. میدونم که یدونه از نژاد خالص آکیتا می خواد.
دختر: چه عالی! ولی کی میخوای بهش بدی؟
ماسسان: بعد از سال نو خوبه.
آناتا: عالیه … اسمش چیه؟
ماسسان: اسمش پروفسور هیدس آبورواوئنوعه.
پروفسور اوئنوسان استاد رشته کشاورزی توی دانشگاه امپراتوری توکیو و عاشق سگ هاست.
پروفسور: یایکو .. میس به من یه آکیتااینو هدیه داده.
یایکو: یه سگ دیگه؟ فقط تو و چیزوکو می تونید بابتش خوشحال باشید.
چیزوکو : یه سگ؟! پدرسان کی میاریش؟
پروفسور: تا بعد از سال نو صبر کن.
بالاخره وقتی که زمستون تموم شد، میس، سگ رو برای ماجراجوییش با قطارسریع السیر به شیبویا فرستاد. اونجا خدمتکار اوئنوسان، اوگاتاکون و باغبان کیکو رفتن دنبالش.
باغبان کیکو: خب پسر کوچولو… اوئنو سان خیلی خوشحال میشه ببینتت. اوئنوسان سگمون اینجاست.
پرفسور: بذارش زمین…فقط با احتیاط ! مراقب باش.
پروفسور:اون به نظر حالش خوب نیست. اویوشیسان … یه کم شیر بیار.
ایوشیسان: چشم.
یایکو: سگ بیچاره …
باغبان کیکو : سوار قطار شدن براش سخت بوده .
اویوشی شیر رو آورد و اوئنو خیلی آروم به سگ غذا داد. اون گرسنه نشست و خیلی آروم ولی مشتاق از اون شیر گرم خورد.
پرفسور: آفرین … همینه پسر خوب.
یایکو: خداروشکر…حالا اسمشو چی بذاریم؟
پرفسور: اسمش؟
یایکو: بله .. ولی چی؟ هاچی … عدد هشت! خوش شانسی میاره. درست میگم؟
پرفسور: هاچی؟ یایکو این اسم خیلی دوست داشتنیه. هاچی …
و هاچی زندگی خودش رو در کنار خانواده اوئنو با خوشحالی شروع کرد. اوئنوسان همیشه کنار هاچیکو بود و باهاش بازی میکرد.
پروفسور: پایین هاچی ..
بهش غذا میداد و حتی باهاش حموم میکرد.
پروفسور: همینه هاچی ..
یایکو: نکنه میخواد حمومو پراز موی سگ بکنه؟
چیزو کو: اون به سگه خیلی بیشتر از ما اهمیت میده.
وقتی هاچیکو به اندازه کافی بزرگ شد، پروفسور اوئنو رو تا ایستگاه قطار همراهی میکرد.
پروفسور: خب هاچی … حالا برگرد خونه. راهو بلدی دیگه آره؟
اوئنوسان به سمت محل کارش رفت و هاچیکو برگشت به سمت خونه. ولی بعدازظهر موقع برگشت وقتی از قطار پیاده شد، اوئنوسان از دیدن هاچیکو که توی ایستگاه قطار منتظرش بود حسابی تعجب کرد.
پروفسور: هاچی! تو چطوری … نکنه تمام روزو اینجا بودی؟!
ائنو برگشت خونه و با تعجب کل داستان رو برای یایکو تعریف کرد.
یایکو: چه عجیب! من اونو حدودا یک ساعت پیش دیدم.
پروفسور: پس اون اینجا رو ترک کرد که به من توی ایستگاه برسه؟ نه! اون چطوری تونست؟
یایکو: انگار که اون خوندن ساعت رو بلده. میدونی که میگن نژاد آکیتا سگ های خیلی باهوشی ان. اونا نه تنها میتونن احساسات رو بفهمن، بلکه حس ششم هم دارن و میتونن اتفاقای غیر منتظره تو آینده رو پیش بینی کنن.
پروفسور: من درباره بقیه اونا نمیدونم. ولی هاچی من مطمعنا خیلی باهوشه. مگه نه پسر خوب؟
سگ های آکیتا در واقع نژاد باهوشی هستن و این کاملا توی هاچیکو مشخص بود، چون که هرروز صبح ائنو رو تا ایستگاه قطار همراهی میکرد و وقتی بعدازظهر میشد اون خونه رو قبل از رسیدن قطار صاحبش ترک میکرد.
پروفسور: هاچی … بیا اینجا فرشته کوچولو.
مرد میوه فروش: چه سگ با نمک و نازی!
پروفسور: اون بهترینه.
چه توی روز بارونی و طوفانی یا برف و بورانی، اون یه روزم از دست نمیداد.
اون سگه رو ببین اون داره یخ میزنه و بازم منتظره.
مرد میوه فروش: وفاداری مثل اون نایابه و همینطور وفاداری مثل اون باید پاداش داشته باشه. اینه چان … بیا یه ذره غذای گرم بخور. این برات خوبه.
اینطوری بود که هاچیکو چشم همه رهگذرارو به خودش جذب می کرد و دل همه رو با وفاداری تموم نشدنیش آب میکرد. بدین ترتیب اونا یه سال کامل به زندگی مسالمت آمیز خودشون ادامه دادن تا تو یه روز سرنوشت ساز…
پروفسور: خب خداحافظ هاچی … چی شده پسر؟
هاچیکو شروع به چنگ زدن و غر زدن کرد ولی اوئنوسان نمیتونست بفهمه مشکل چیه.
پروفسور: پسر الان اینطوری نکن. میدونی که برمیگردم پیشت. مگه نه؟
قطار سوت کشید و اوئنو سردرگم هاچیکو رو فقط ناز کرد و رفت.
پروفسور: چه عجیب! اون هیچ وقت اینطوری رفتار نکرده بود. وقتی برگشتم حسابی بغلش میکنم و یه کم کنارش میمونم.
ولی سرنوشت تصمیم گرفت که راه خودش رو بره.
پروفسور: خیلی خب… سوالی ندارید؟
شاگرد: استاد… اینا توی امتحان میاد؟
پروفسور: بله ولی این اطمینان رو بهتون میدم که امتحان سخت تره.
هاچیکو وقتی برگشت خونه کلی سروصدا کرد.
یایکو: هاچی … مشکل چیه پسر؟ هاچی؟
پسر: شاید گشنشه…
ولی هاچیکو مضطرب بود و این نشون میداد که توی اون زمان دردی که توی راه بود رو حس کرده بود.
شاگرد: استاد این قسمت چه معنی میده؟
پروفسور: کدوم قسمت؟ اون خیلی آسونه. نگاه تو فقط … آاااه …
شاگرد: استاد … استاد …
دانش آموزا با ترس به سمتش دویدن و دکتر رو صدا کردن ولی دیگه خیلی دیر بود. اوئنوسان دچار حمله قلبی شدیدی شد و این خبر آزاردهنده به خونه اش رسید. اون روز عصر وقتی همه توی خونه اوئنوسان اشک میریختن، هاچیکو صبورانه توی ایستگاه شیبویا منتظر وایساده بود ولی این بار منتظر صاحبی بود که هیچوقت برنمیگشت. مجلس ختم برگذار شد و مراسم تموم شد ولی هاچیکو هیچ وقت دست از رفتن و منتظر موندن برای صاحبش برنداشت. یایکو خیلی زود ورشکسته شد و تصمیم گرفت که خونه رو بفروشه و جای دیگه ای زندگی کنه و هاچیکو رو به فامیلی توی آساکوسا بسپره.
یایکو: خداحافظ هاچی … لطفا از من متنفر نشو.
هاچیکو با ناراحتی میدید که صاحبش داره میره ولی اون قلبش رو به پروفسور داده بود بنابرین وقتی شب شد و دنیا به خواب رفت، اونجا رو ترک کرد و تمام مسیر با تمام تاریکی های جاده و پل های چوبی رو طی کرد و به خونه برگشت. کیکو که اونجا بود با دیدن سگ تعجب کرد.
باغبان کیکو: هاچی … اینجا چیکار… تو تمام راهو برگشتی برای صاحبت… موجود بیچاره!
کیکو با ناراحتی به هاچی نگاه کرد ولی انگار حرفی نداشت بگه.
باغبان کیکو: هاچی … صاحب تو دیگه اینجا نیست. چرا نمیای با من زندگی کنی؟
دیگه از اون روز به بعد هاچیکو خونه باغبون موند و هر روز تا ایستگاه میرفت. اون با یه وفاداری عالی صبر میکرد و همیشه به این باور داشت که اوئنوسان پیشش برمیگرده. مسافرا و کارکنای ایستگاه اونو میدیدن که هر روز میاد و منتظر میمونه.
عابر: ببینم اون سگ اوئنوسان نیست؟
عابر: خودشه چقدر با وفاست!
عابر: سگ بیچاره هنوز منتظر صاحبشه. ما باید داستانشو به دنیا بگیم. همچین وفاداری باید به مردم گفته بشه. شاید بتونیم یکی دوتا چیز از این سگ یاد بگیریم.
هاچیکو منتظر موند و منتظر موند ولی اوئنو نیومد. اون با خستگی تمام جاهایی که قبلا میشناخت و دوست داشت، گشت.
پرفسور: هاچی …
و خیلی زود داستان وفاداری بی دریغ هاچیکو در سراسر جهان پخش شد. هیروکیچی سایتو یه متخصص نژاد سگ های آکیتائینو یه خبرنگار از رسانه های محلی فرستاد تا هاچیکو رو دنبال کنه.
خبرنگار: این سگ داره کجا میره؟
باغبان کیکو: خوش اومدی هاچیکو…
خبرنگار: منو ببخشید. من خبرنگار مجله آساهیشیبوم هستم. این سگ شماست؟
باغبان کیکو: نه سگ من نیست.
کیکو همه چیز رو درباره هاچیکو و وفاداریش به اوئنوسان به خبرنگار گفت. با شنیدن داستان، خبرنگار از وفاداری سگ تعجب کرد.
خبرنگار: چه عجیب! چه کشف بزرگی! من حتما باید اینو خیلی سریع منتشر کنم، باید به کل دنیا راجع بهش بگم.
و بعد از اون کلی مقاله راجع به سگی که منتظر صاحب مرده اش میمونه تا از ایستگاه قطار بیاد بیرون، منتشر شد. دنیا از داستان هاچیکو مطلع شد و موجی از همدردی به سمتش اومد. وفاداری همیشگی اون، همه رو به گریه انداخت و لقب ” کو ” به اسمش اضافه شد که پسوندی به نشانه محبت و احترامه. حالا همه اون رو به نام ” هاچیکو ” میشناختن.
باغبان کیکو: بیا هاچی … میدونی که حسابی معروف شدی؟
یه مجسمه برنزی زیبا به نشان وفاداری اون در ایستگاه قطار شیبویا ساخته شد. اما هاچیکو هیچ اهمیتی به اونا نمیداد. فکر اون فقط پیش صاحب دوست داشتنیش بود. هشت سال گذشت و حالا همه توی ژاپن داستان سگی به نام هاچیکو رو میدونستن و همینطور وفاداری اون به صاحبش رو. حالا آدمای بیشتری برای دیدن سگی که از نژاد آکیتا بود و شنیدن داستان وفاداریش به اونجا میومدن. بهش غذا میدادن و ازش عکس میگرفتن. اما هاچیکو همینطور مینشست. نه چیزی میخورد، نه تکون میخورد. ده سال گذشت و هاچیکو که پیر و خسته شده بود به سختی از مسیر هر روزش میگذشت. مسیری که در جوانیش هر روز طی میکرد.
عابر: من هاچی رو امروز ندیدم. تو دیدیش؟
عابر: عجیبه! مگه نه؟
وقتی قطار سوت زد و مسافرا ایستگاه رو ترک کردن، هاچیکو از میون بارش برف سنگین دیده شد. اون به سختی راهش رو در سرمای سوزان ادامه داد و سرجای مخصوصش نشست و به ایستگاه خیره شد. در همون لحظه چشم های پیر و خسته هاچیکو برق زد. صاحبش اوئنو از ایستگاه بیرون اومد و براش دست تکون داد.
پروفسور: هاچی پسر عزیز و قشنگم…
همینطور که به صاحبش نگاه میکرد، نور گرمی صورتش رو احاطه کرد. دمش به آرومی تکون میخورد. اوئنو به طرفش رفت و زانو زد.
پروفسور: هاچی بالاخره اومدم تا تو رو با خودم ببرم. هاچی وفادار من…
و به این شکل در اون روز هاچیکو این دنیا رو برای همیشه ترک کرد و برای ما میراثی به جا گذاشت تا ازش درس بگیریم. در انتهای زمستان، داستان وفاداری اون مانند شعله های آتش به قلب انسان ها در سراسردنیا نفوذ کرد. در ژاپن این داستان برای نشون دادن وفاداری اعضای خانواده به همدیگه مثال زده میشه. اما این داستان در سرتاسر دنیا توی قلب آدم هاست و به ما یاد میده راستی با عزیزانمون همیشه مسیر درست زندگیه.
پایان

مطلب مشابه: قصه برای خواب شبانه کودک (قصه شب) 15 قصه خواب زیبا برای کودک در هر سنی


قصه وایولت (مرهم عشق)

روزی روزگاری توی یک سرزمین خیلی دور مردی با سه دخترش رُز (گل سرخ)، پینک (صورتی) و وایولت (بنفشه) زندگی می‌کرد. هر سه‌ی آنها خیلی خوشگل بودند؛ اما وایولت آنقدر زیبا بود که دیدنش مثل مرهم عشق بود و می‌توانست هر قلب شکسته‌ای را درمان کند…

مطلب مشابه: داستان بچه گانه قدیمی و جدید و قصه های سرگرم کننده برای کودکان


قصه کودکانه سرزمین ایموجی ها

به سرزمین ایموجی ها، سرزمین عجیبی که ذایموجی ها توش زندگی می کنند؛ خوش اومدین. این خندست و همونطور که می دونین همیشه داره می خنده.

غمگین: “من امروز خیلی غمگینم!”

لبخند صاف: “درک می کنم.”

غمگین: “فکر نکنم درکم کنی! تو غمگین ترم می کنی.”

و ایشونم…

خشم: “چرا امروز اینقدر قشنگه! اه!”

دلقک: “خشم! امروز خوشتیپ شدی ها.”

خشم: “مچکرم!”

نیازی به معرفی بیشتر نیست. اینجا برادران خنده رو داریم. خنده ی صاف و خنده ی کج!

غمگین: “من امروز خیلی غمگینم.”

خنده ها: “اوه بگو کی اذیتت می کنه؟”

غمگین: “شما غمگین ترم می کنین.”

و حالا اینم از بقیه! ایموجیه جشن.

غمگین: “من امروز خیلی غمگینم!”

جشن: “بیاین جشن بگیریم.”

ایموجی خوابالو…

خوابالو: “من خیلی خوابم میاد.”

جشن: “بیاین جشن بگیریم!”

ایموجی مریض…

مریض: “من خیلی حالم بده….بده.”

ادامه قصه در ویدیوی بالا …

مطلب مشابه: داستان کودکانه برای خواب با تصاویر زیبا (برای سنین 1 تا 9 سال)


قصه پرنسس گرگ

این داستان گریس ئه…

سالها قبل تو تو شهر جادویی تونا، پادشاه هارولد و دختر عزیزش پرنسس گریس زندگی می کردن. گریس دختر بی نظیری بود، صحبت کردن با درختها برای یه نفر عجیب به نظر می رسه، مگه نه؟ ولی گریس… اون فرق داشت! اون اغلب با درختها می رقصید و با گلها صحبت می کرد. نه فقط حیاط خلوت قصر، بلکه تمام سرزمین باغ اون بود.

گریس: اوه تنها چیزی که نیاز دارین، یکم عشقه

پادشاه: گریس، دختر عزیزم! خبرهای خوبی برات دارم! برای ازدواجت یه خواستگار پیدا کردم.آممم… خوشحال نشدی؟

گریس: معلومه که خوشحال شدم پدر!

ولی این چیزی نبود که گریس می خواست بگه. اون می خواست به پدرش اعتراف کنه که در واقع عاشق روبیک جادوگره. اون شب، گریس تصمیم گرفت به دیدن عشق زندگیش بره.

روبیک: گریس!

گریس : روبیک! حالا باید چیکار کنم؟

روبیک: چه اتفاقی افتاده عشقم؟هق هق!

گریس توضیح داد که چطور پدرش تصمیم گرفت اون با شاهزاده ی جعفری ازدواج کنه.

گریس: بیا و باهاش حرف بزن. تو باید پدرمو قانع کنی که منو به عقد تو در بیاره

روبیک: من تورو از پدرت خواستگاری میکنم، عشقم. همین فردا! نمیذارم تو با اون شاهزاده ی گیشنیز ازدواج کنی!

گریس: شاهزاده جعفری!

ادامه در ویدیوی بالا ….

مطلب مشابه: قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک


قصه کودکانه قفس طلایی

پری ها و انسان ها هر دو متمایز و منحصر بفرد هستند، اما احساسات و اعمال خاصی وجود داره که باعث میشه تفاوت خاصی با هم نداشته باشند.

نگاه کن! این یه چکمه انسانه …

تریسی زود بیا تو، هوا داره تاریک میشه

هوووم، خداحافظ سالی

مادر چرا انسان ها می تونن توی تاریکی بیرون بمونن ولی ما نه! زندگی اونا خیلی بهتر از ماست …

خب عزیزم همه ما متفاوت زندگی می کنیم یادت باشه همیشه مرغ همسایه غازه! ممکنه فکر کنی که انسان بودن بهتره ولی ممکنه تجربه ثابت می کنه که اشتباه می کنی ….

ادامه قصه در ویدیوی بالا …

مطلب مشابه: قصه شب کودک + مجموعه داستان های برای کودکان قبل از خواب

مطالب مشابه را ببینید!

قصه شیرین کودکانه + مجموعه 10 داستان در مورد دوستی و دیگر موضوعات داستان ترسناک و وحشتناک با 15 قصه جالب مو سیخ کن! داستان های کوتاه پائولو کوئیلو با بیش از 25 قصه جالب و زیبا قصه کودکانه جالب و جدید ( 10 داستان برای کودک خردسال ) داستان ترسناک واقعی (مجموعه قصه های عجیب و وحشتناک اما واقعی) قصه کودکانه جدید و قدیمی زیبا (20 داستان برای کودک از پینوکیو تا پسری در جنگل) داستان بچه گانه قدیمی و جدید و قصه های سرگرم کننده برای کودکان قصه شب کودکانه قدیمی + داستان های آموزنده خاص برای خواب کودک داستان طنز و خنده دار برای کودکان و قصه های کوتاه بامزه قصه شب کودک + مجموعه داستان های برای کودکان قبل از خواب