بریدههایی از “کتاب شجاعت مطلوب نبودن” برای تغییر زندگی و رسیدن به شادی
کتابهای خودیاری و انگیزشی این روزه سهم بسزایی در پیشرفت فردی اشخاص داشتهاند و خوانش آنها خالی از لطف نیست. یکی از این کتابها که در زندگی فردی افراد کمک شایانی خواهد کرد، شجاعت مطلوب نبودن نوشته ایچیرو کیشیمی، فومیتاکه کوگا است. در ادامه بریدههای اصلی و جملاتی از این کتاب را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب شجاعت مطلوب نبودن نوشتهٔ ایچیرو کیشیمی و فومیتاکه کوگا و ترجمهٔ آراز بارسقیان است و انتشارات میلکان آن را منتشر کرده است.
این کتاب دربرگیرندهٔ تدبیری ژاپنی برای تغییر زندگی و رسیدن به شادی حقیقی است.شجاعت مطلوب نبودن که غنی از خرد و حکمت است، به شما کمک میکند مفاهیمی مثل بخشش خود، خودمراقبتی و هرس ذهن را فرابگیرید.
شیوهٔ تفکرِ بهکاررفته در این کتاب عمیقاً رهاییبخش است و به شما این امکان را میدهد که شجاعت تغییر داشته باشید و محدودیتهایی را که ممکن است برای خودتان قائل باشید نادیده بگیرید. این کتاب، با متنی ساده و درعینحال عمیقاً تکاندهنده، قدرت درونی شما را آزاد میکند تا شادی پایدار را بیابید و همان فردی شوید که واقعاً میخواهید باشید.
بریده و جملاتی از کتاب شجاعت مطلوب نبودن
«آزادی همانا این است که برخی دوستت نداشته باشند.»
میل به تأییدشدن تو را از آزادی محروم میکند
اگر تو از اطمینانکردن به دیگران میترسی، در درازمدت نمیتوانی با هیچکس روابط عمیق بسازی.
عوض اینکه با کودک عین بزرگسال برخورد کرد یا عین کودک، باید با او همچون انسان برخورد کرد. باید با کودک صمیمی برخورد کرد؛ درست همانطوری که انسان با خودش برخورد میکند.

تو هم میترسی دیگران نفیات کنند. میترسی مورد انتقاد قرار بگیری، میترسی ناامید و دچار زخمهای عمیق روانی شوی. فکر میکنی عوض اینکه خودت را در چنین موقعیتهایی قرار بدهی، بهتر است از همان ابتدا با کسی رابطهای نداشته باشی. به بیان دیگر، هدف تو این است که در روابط با دیگران آزرده نشوی.
آدلر میگوید «درواقع اگر از خودمان بپرسیم در فرهنگ ما قویترین کیست، جواب منطقی این است که بگوییم کودک از همه قویتر است. کودک حاکم است و نمیتوان به او تحکم کرد.» کودک با ضعفی که دارد بر بزرگسالان حاکمیت میکند. پس بهخاطر ضعف اوست که کسی نمیتواند کنترلش را در دست داشته باشد.
اگر زندگیات را برای خودت زندگی نمیکنی، پس کیست که بخواهد آن را برای تو زندگی کند؟ تو فقط داری زندگی خودت را زندگی میکنی. وقتی این موضوع در میان باشد که داری برای کی زندگی میکنی، معلوم است جواب چیست: برای خودت. و اگر زندگیات را برای خودت زندگی نمیکنی، کیست که باید بهجای تو آن را زندگی کند؟ درنهایت ما که داریم زندگی میکنیم فقط به «من» فکر میکنیم. دلیلی ندارد طور دیگری فکر کنیم.
فیلسوف: معلوم است که توجیهی وجود ندارد. در روانشناسی آدلری ما به «علتهای» گذشته فکر نمیکنیم بلکه با «اهداف» حال کار داریم. جوان: اهداف حال؟ فیلسوف: دوست شما اعتمادبهنفس ندارد، پس بیرون هم نمیرود. طور دیگری قضیه را ببین. نمیخواهد بیرون برود پس شرایط را برای خودش دلهرهآور میکند. جوان: چی؟ فیلسوف: اینطور ببین: دوست تو از قبل هدفش این بوده که بیرون نرود و بر همین اساس دست به ساختِ وضعیتِ اضطرابزا و دلهرهآور زده تا به هدفش برسد. در روانشناسی آدلری به چنین چیزی میگویند «غایتگرایی».
جوان: پس باید خودخواه باشم؟ فیلسوف: با توجه به دیگران رفتار خودت را تنظیم نکن. برای فهم این موضوع ضروری است که عقیدهٔ دیگری را در روانشناسی آدلری درک کنیم؛ اعتقاد به «تفکیک امور از هم».
مطلب مشابه: بریدههایی از “کتاب آخرین روز یک محکوم” اثر شاهکار ویکتور هوگو
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زن زیادی نوشته جلال آل احمد (داستان با محوریت زنان)
جوان: قبول، چه کار میکردی وقتی طرف رودررو به تو حمله میکرد؟ لبخند میزدی و تحملش میکردی؟ فیلسوف: نه، همین که فکر کنی «تحملش میکنی» ثابت میکند همچنان در کشمکش قدرت افتادهای. وقتی کسی تو را به دعوا میکشاند و حس میکنی این کشمکش قدرت است، بهمحض درک چنین چیزی خودت را کنار بکش. به کنش او با واکنش پاسخ نده. این تنها کاری است که میتوانیم بکنیم.
تنها خود تویی که نگران ظاهرت هستی
جوان: ولی اگر اتهامهای ناروا به تو بزنند یا بیادبی کنند؟ نباید عصبانی بشوم؟ فیلسوف: به نظر میآید هنوز درک نکردهای. مسئله این نیست که نباید عصبانی شوی، بلکه مسئله این است که بدانی لزومی ندارد بر ابزار عصبانیت تکیه کنی. آدمهای تندخو جوشی نیستند ـ علت این رفتارشان این است که با ابزار ارتباطی بهجز عصبانیت آشنایی ندارند. بهخاطر همین است که آدمها درنهایت میگویند: «یک لحظه از خود بیخود شدم.» یا «عنان کار از دستش در رفت.» اینجا جایی است که برای ارتباط به عصبانیت متوسل میشویم. جوان: ابزار ارتباطی کارایی سوای عصبانیت… فیلسوف: ما ابزار زبان را داریم. میتوانیم از طریق زبان ارتباط برقرار کنیم. به قدرت زبان و زبانِ منطق میتوانیم باور داشته باشیم. جوان: مسلماً همین است، اگر به چنین چیزی باور نداشتم، نمیتوانستیم همین گفتوگو را با هم ادامه دهیم. فیلسوف: بحث کشمکش قدرت یک مورد دیگر هم دارد. هر وقت که مطمئن بودی حق با توست، مهم نیست چقدر، سعی نکن بر این اساس از طرف مقابل انتقاد کنی. این یکی از تلههای رابطهٔ فردی است که بسیاری گرفتارش میشوند.

فیلسوف: حرفم عوض نشده. دنیا جای سادهای است، زندگی هم ساده است. جوان: چطور؟ هر کسی میتواند تناقضهای اساسی حرفت را بفهمد. فیلسوف: علتش پیچیدگی جهان نیست. علتش پیچیدهکردن جهان در خود توست. جوان: در خود من؟ فیلسوف: هیچکدام از ما در جهانی عینی زیست نمیکنیم. برعکس در جهانی ذهنی هستیم که خودمان به آن معنا میدهیم. دنیایی که تو میبینی با دنیایی که من میبینم فرق دارد و محال است بشود آن را با کسی دیگر شریک شد.
اگر رابطه از نوع رابطهٔ «من و تو» باشد، اگر رابطهای باشد که بهمحض اعتراض تو از بین برود، درنتیجه باید گفت این اصلاً رابطهای نیست که از همان ابتدا شایستگی داشته باشد. بهراحتی میتوانی رهایش کنی. زندگی در این ترس که رابطهٔ آدم از هم بپاشد، شیوهٔ زیستی غیرآزادانه است؛ یعنی شخص دارد برای دیگران زندگی میکند.
تفکیک قائلشدن یعنی همین. تو نگران نگاه دیگران هستی، نگران قضاوت دیگران هستی؛ به همین دلیل مدام میخواهی دیگران تو را تأیید کنند. خب، بگو اصلاً چرا برایت مهم است که دیگران چه نگاهی به تو دارند؟ روانشناسی آدلری پاسخ سادهای دارد: تو هنوز عمل تقسیم کارهایت را انجام ندادهای. تو فرض میکنی حتی چیزهایی که مربوط به دیگران است، باز هم مربوط به توست.
وقتی فردی وظایفش را انجام نمیدهد، دلیلش ناتوانی او در انجام آن وظیفه نیست. روانشناسی آدلری میگوید مسئله توانایی شخص نیست، بلکه این است که او «شجاعت مواجهشدن با وظایف خودش را از دست داده است.» و اگر مسئله این باشد، آنوقت قبل از هر چیزی باید بشود آن شجاعت را بازیافت
تو اهدافی را برای آیندهای دور در نظر میگیری و به اکنونت به چشم دورهٔ آمادگی نگاه میکنی. فکر میکنی من واقعاً میخواهم این کار را بکنم و وقتی زمانش رسید، انجامش میدهم. این شیوهای است که زندگی را به آینده موکول میکند. تا زمانی که زندگی را به آینده موکول کنیم، نمیتوانیم بهجایی برسیم و زندگیمان را در یکنواختی راکدی میگذرانیم
یک روز مادر و دختری داشتند سر هم هوار میکشیدند. بعد ناگهان تلفن زنگ خورد. مادر گوشی را برداشت و گفت: «بله؟» بهمحض اینکه متوجه شد چه کسی پشت خط است، لحنش عوض شد و ناگهان آدمی مؤدب شد. آنوقت، پنجشش دقیقهٔ بعدی را که پشت خط بود با مؤدبانهترین لحن ممکن صحبت کرد. بهمحض قطعکردن تلفن، دوباره حالتش عوض شد و مشغول هوارکشیدن بر سر دخترش شد.
«هیچ تجربهای بهخودیخود علتِ موفقیت یا شکست ما نیست. ما از ضربههای تجربههایمان رنج نمیبریم ـ که نامش را تروما گذاشتهایم ـ بلکه از دل آنها هر چیزی را استخراج میکنیم که در لحظه به کارمان میآید. تجربههای ما تعیینکنندهٔ وضعیت ما نیستند بلکه ما به اختیار خودمان چنین حسی را به تجربههایمان میدهیم.»
جوان: واقعاً اینقدر پاسخندادن به تحریک آدمها آسان است؟ قبل از هر چیزی به من بگو چطوری باید خشم خودم را کنترل کنم؟ فیلسوف: وقتی داری خشم خودت را کنترل میکنی، داری آن را تحمل میکنی، درست؟ بیا راهکاری یاد بگیر که سعی کنی بدون استفاده از احساس عصبانیت مسائل را حل کنی. چراکه هرچه نباشد، عصبانیت یک ابزار است؛ وسیلهای برای رسیدن به هدف. جوان: این حرفِ سنگینی است. فیلسوف: اولین چیزی که میخواهم درک کنی این است: واقعیت میگوید عصبانیت شکلی از ارتباط است و برقراری ارتباط بیبروبرگرد بدون استفاده از عصبانیت هم ممکن است. ما میتوانیم افکار و نیتهای خودمان را منتقل کنیم و آنها هم بدون نیاز به عصبانیت پذیرفته شوند. اگر بتوانی بهصورت تجربی چنین چیزی را بفهمی، احساس عصبانیت دیگر بروز نمیکند.
او میگوید خویشتن ما با تجربههایمان تبیین نمیشود، بلکه با معنایی تعیین میشود که ما به آن تجربهها میدهیم. او نمیگوید تجربهٔ سانحهای سنگین یا سوءاستفاده در دوران کودکی یا وقایعی از این دست تأثیری بر شکلگیری شخصیت ما ندارند. تأثیر آنها قدرتمند است ولی نکتهٔ مهم این است: این تأثیرات هیچچیزی را تبیین نمیکنند. ما زندگی خود را با معنایی که به تجربههای گذشته میدهیم تبیین میکنیم. زندگی شما چیزی نیست که کسی به شما میدهد، بلکه چیزی است که خودتان انتخاب میکنید و شما آن شخصی هستید که تصمیم میگیرید چگونه به زیست خود ادامه دهید.

اگر شخص به خودش اعتماد داشته باشد، نیازی به فخرفروشی و ماندن در موفقیت گذشتهٔ خود ندارد. علت این است که فرد احساس حقارت شدیدی میکند؛ پس به فخرفروشی روی میآورد. شخص نیاز دارد مدام با برتریای که داشته خودنمایی کند. میترسد اگر این کار را نکند، حتی یک نفر «مَنِشی که امروز دارم» را از او نپذیرد. این عقدهٔ برتری تمامعیار است.
«اگر ده نفر باشند، یکی پیدا میشود که تو را نقد کند، مهم هم نیست که چه کرده باشی. این فرد از تو خوشش نمیآید و تو هم نمیآموزی که از او خوشت بیاید. آنوقت دو نفر را پیدا میکنی که همهچیز تو را میپذیرند و تو هم آنها را میپذیری و با آنها دوستِ صمیمی میشوی. آن هفت نفرِ باقیمانده هیچکدام در این دو دسته نیستند.» خب حالا بگو آیا در چنین شرایطی روی آنی تمرکز میکنی که از تو خوشش نمیآید؟ آیا توجه بیشتری به آن دو نفر که از تو خوششان آمده نمیکنی؟ یا تمرکزت را میبری روی بقیهٔ جمعیتی که حضور دارند؛ روی آن هفت نفر؟
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب رویای نیمهشب نوشته مظفر سالاری (داستان قشنگ ایرانی و پُر فروش)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سفر روح اثر مایکل نیوتون درباره زندگی پس از مرگ










