بریدههایی از کتاب زوربای یونانی از نیکوس کازانتزاکیس (داستانی زیبا با موضوع زندگی)
بریدههایی از کتاب زوربای یونانی را در روزانه قرار دادهایم. زوربای یونانی نام کتابی است نوشتهٔ نیکوس کازانتزاکیس نویسندهٔ یونانی، که اولین بار در سال ۱۹۴۶ منتشر شد. این کتاب در ایران توسط تیمور صفری در سال ۱۳۴۷ به فارسی برگردانده شدهاست.

خلاصه داستان این کتاب
راوی، یک روشنفکر جوان یونانی است که میخواهد برای مدتی کتابهایش را کنار بگذارد. او برای راهاندازی مجدد یک معدن زغال سنگ به جزیره کرت سفر میکند. درست قبل از مسافرت با مرد ۶۵ ساله راز آمیزی آشنا میشود به نام آلکسیس زوربا. این مرد او را قانع میکند که او را به عنوان سرکارگر معدن استخدام کند. آنها وقتی که به جزیره کرت میرسند در مسافرخانه یک فاحشه فرانسوی به نام مادام هورتنس سکونت میکنند. بعد از آن شروع به کار روی معدن میکنند. با این حال راوی نمیتواند بر وسوسهاش برای کار بر روی دستنوشتههای ناتمامش دربارهٔ زندگی و اندیشه بودا خودداری کند. در طول ماههای بعد زوربا تأثیر بسیار عمیقی بر مرد میگذارد و راوی در پایان به درک تازه ای از زندگی و لذتهای آن میرسد….
جملاتی از رمان مشهور زوربای یونانی
«زندگی سراسر دردسر است، ولی مرگ چنین نیست. اصلاً میدانی، زندگی کردن یعنی چه؟ یعنی اینکه کمرت را محکم ببندی و به دنبال دردسر بدوی.»
هیچ توجه کردهاید که ریزش بارانی ملایم تا چه حد غم و اندوه انسان را شدیدتر و جانکاهتر میسازد؟ کلیه خاطرات تلخ مکنون در اعماق ذهن در برابر انسان مجسم میشود: دوری و هجران دوستان؛ لبخند محو شده زنان؛ امیدهای شیرینی که چون بید بال خود را از دست دادهاند
نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست، ولی قلب انسان به تنهایی میتواند او را در خود جای دهد. پس، آلکسیس، خیلی مواظب باش تا هیچگاه دل کسی را نشکنی
هنگامی که پیر شدی و دندانهایت ریخت گفتن اینکه بچهها چه کار میکنید؟ آدم که نباید گاز بگیرد آسان است. ولی وقتی سی و دو دندان سالم در دهان باشد… مخصوصا در جوانی، انسان به حیوانی بدل میشود! بله، ارباب، وحشی، جانوری آدمخوار.

وقتی از همهسو بد آید و همهچیز سر ناسازگاری داشته باشد چه شادی و مسرتی از این بالاتر که انسان روح خود را بیازماید و طاقت و شهامتش را در بوته آزمایش بسنجد.
الان هم شراب میخورم و هم سیگار میکشم، ولی اسیر و بنده آن نیستم. هر لحظه که دلم بخواهد آنها را کنار میگذارم. دیگر اسیر این شهوات نیستم. در مورد وطنم هم همین وضع را دارم. آنقدر بدان فکر کردم که سراپا انباشته شدم و حالت استفراغ به من دست داد. از آن پس دیگر اسیر و بنده آن هم نیستم و دیگر ناراحتم نمیکند.
شکرگذاری نسبت به خداوندی که همه چیز دارد ولی ما از گرسنی با مرگ دست به گریبانیم، دیوانگی صرف است.
انسان عجب دستگاه مرموزی است؟ آن را با نان، شراب، ماهی و تربچه پر میکنی، آنوقت از آن آه، خنده و رؤیا میتراود. درست نظیر کارخانهای است. من اطمینان دارم که نوعی دستگاه سینمای ناطق در درون ما وجود دارد.
طی هزاران سال، در بهاران، پسران و دختران جوانی در زیر شاخ و برگ درختان تبریزی، صنوبر، بلوط، چنار و نخلهای نازک رقصیدهاند و، هزاران سال دیگر هم، این رقص ادامه خواهد داشت
صدایش میلرزید. میدانست که برای انسان شرمآور است که نتواند احساسات خود را کنترل کند. اشکریزی، گفتن کلمات محبتآمیز، اشارات و حرکات آمیخته با اضطراب، ذکر جملات خودمانی، این همه در نظرش نشانههای ضعف نفسی بود ناشایسته برای مردان.
فراموش کردی که دوستان ژاپنی چه میگویند؟ چهره را در پشت ماسکی از آرامش و سکون آسمانی پنهان کن. آنچه در پشت ماسک صورت میگیرد مربوط به خود ماست و نباید عیان شود.
اشکال کار در این است که انسان هنگامی که خوشبخت است بدان وقوف ندارد. تنها پس از آنکه دوران خوشبختی سپری شد ناگاه ــ چهبسا، با حیرت و اعجاب ــ به واقعیت پی میبرد و متوجه میشود که تا چه حد خوشبخت بوده است
گرانبهاترین بذرها یا جوانه نمیزنند یا در زیر علفهای هرز دیگر نابود میشوند.
خوشبختی حقیقی یعنی این! آرزویی در دل نداشتن و، در عین حال، دو مرده کوشیدن که گویی هزاران آرزوی برآورده نشده در دل است. دور از مردمان زیستن، به آنان احتیاج نداشتن و، در عین حال، آنان را دوست داشتن
«نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست، ولی قلب انسان به تنهایی میتواند او را در خود جای دهد. پس… خیلی مواظب باش هیچگاه دل کسی را نشکنی!»
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب سیذارتا اثر هرمان هسه (رمان داستانی درباره خودشناسی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب اشتباه در ستارههای بخت ما اثر جان گرین (داستان عاشقانه غمگین)

بادبانهای وصلهدار قرمز، زرد و سیاه را دیدهای که با نخ کلفت به هم دوخته شده و در برابر شدیدترین طوفانها هم پاره نمیشود؟ قلب من هم نظیر آن و به همان سختی است. هزارانبار جریحهدار شده و هزارانبار هم وصله خورده. بنابراین، دیگر از چیزی پروا ندارم.
زندگی سخت است حتی مرفهترین زندگیها و زندگیهای آمیخته با خوشبختی و سرور. لعنت بر زندگی!
راهب بزرگ شاگردان را گرد خود جمع کرده چنین میگوید: «وای برکسی که در اندرون خود چشمه خوشبختی نداشته باشد! «وای برکسی که بخواهد رضایت خاطر دیگران را فراهم سازد! «وای برکسی که تصورکند این زندگی وزندگی بعدی یکی نیستند!»
«در انسان همهچیز بسته به عقیده است. اگر ایمان داشته باشی تراشهای از یک قاب در پوسیده و کهنه برایت شیء مقدسی میشود. اگر ایمان و عقیده نداشته باشی خود صلیب مقدس هم برایت تکهچوبیبیش نخواهد بود.»
برای تماشای شهر بیرون رفتم. نه کسی را میشناختم، نه فردی مرا میشناخت. کاملاً آزاد و تنها بودم. میتوانستم در خیابانها سوت بکشم، به صدای بلند بخندم، و با خود حرف بزنم.
بعضی اشخاص غذا را تبدیل به چربی و کود میکنند؛ برخی به کار و نشاط؛ و، به طوری که شنیدهام، گروهی هم به آن ماهیتی الهی میدهند.
ــ باباجان، چه غذایی را بیشتر دوست داری؟ ــ همه غذاها را، پسرم. گفتم اینکه این غذا خوب است و آن غذا بد، گناه است. ــ چطور؟ مگر ما حق انتخاب نداریم؟ ــ مسلما نه! ــ چرا نه؟! ــ زیرا در دنیا بسیاری افراد وجود دارند که گرسنه هستند.
من پرسیدم: بسیار خوب، ولی موضوع انگشت چه بود؟! ــ آها، در موقع کار با چرخ مزاحم بود. درست در وسط کار مزاحم میشد و نقشههایم را به کلی برهم میزد. ناچار روزی تیشهای برداشتم… ــ ناراحت نشدی؟ ــ یعنی چه؟ عجب سؤالی میکنی؟ مگر من تنه درخت بودم. اما به من میگویند مرد. البته که ناراحت شدم ولی چون در کار با چرخ مزاحم بود ناچار بریدمش. خورشید غروب میکرد و دریا آرامتر میشد. ابرها پراکنده شدند. ستاره زهره درخشیدن آغاز کرد. نگاهی به دریا انداخته سربلند کردم و بار دیگر به آسمان خیره شدم و به تفکر پرداختم… با خود میگفتم به این میگویند عشق. انسان به کاری تا آن حد علاقمند باشد که تیشهای بردارد و انگشت مزاحم را کوتاه کند و درد بکشد…
«ارباب، میبینی، من موهایم سفید شده و دندانهایم رفته رفته لق میشوند و میافتند. برای من دیگر فرصتی برای اتلاف وقت باقی نمانده. تو جوانی، و میتوانی بازهم صبر کنی و دندان روی جگر بگذاری؛ ولی من نمیتوانم. به صراحت میگویم که هرچه مسنتر شوم وحشیتر خواهم شد. اگر میگویند پیری به انسان وقار و متانت میبخشد باور مکن. همچنین این را هم باور نکن که وقتی مرگ به سراغ انسان آمد گردنش را دراز میکندو میگوید بیا سرم را ببر و قبض روحم کن تا هرچه زودتر به بهشت بروم. من هرچه بیشتر عمر کنم یاغیتر میشوم. به هیچ قیمتی حاضر به تسلیم نیستم من میخواهم دنیا را در قبضه خود بگیرم.»
آیا مراد از آزادی این است؟ انسان هوس داشته باشد تا مقداری سکه طلا جمعآوری کند؛ آنگاه، یکباره، بر هوس خود غلبه کند و گنج بهدست آورده را بر باد بدهد؟! متعاقبا خود را از هوسی برهاند و پایبند هوسی دیگر ــ شاید هم نجیبانهتر ــ بشود. آیا این خود صورتی از بندگی نیست؟ آیا بندگی نیست که انسان خود را فدای یک فکر، یک نژاد یا خدا بکند؟ آیا معقول است که هرچه مراد و منظور بزرگتر باشد، رشته بندگی درازتر بشود؟
امروز دیگر عقلم سر جا آمده و از خود میپرسم این چه دیوانگی است که گاهی به سر انسان میزند تا به انسانی دیگر حمله برد، خود را روی او بیفکند و، با وجود اینکه او کاری به ما نکرده، گوشش را قطع یا رودههایش را سفره کند ــ و همه این کارها را بهنام خداوند کرده از وی استعانت بطلبد؟!
هیچ گاه ذرهبینی را مقابل پرتو خورشید گرفتهای؟ ذرهبین جملگی اشعه خورشید را که بر آن میتابد بر نقطه واحدی متمرکز میسازد و، زوربا، در نتیجه آن نقطه مشتعل میشود. میدانی چرا؟ زیرا انرژی متمرکز در آن اشعه متفرق نشده بلکه در نقطه واحدی متمرکز گشته است. در مورد فکر و ذهن آدمی نیز وضع به همین منوال است. انسان هم اگر حواس خود را متوجه موضوع واحدی ــ آری، فقط موضوع واحدی ــ بکند، میتواند معجزاتی انجام دهد. متوجه شدی زوربا؟!»
گوش کن، اگر بخواهم شرح تمام تبهکاریهای خونین و قتل نفسهایی را که کردهایم بیان کنم مو بر تنت سیخ خواهد شد. ولی نتیجه تمام این کارها چه شد؟ آزادی! خداوند به جای اینکه ما را با یک صاعقه نابود کند، به ما آزادی میدهد. من که سر درنمیآورم

«اما، اگر زنی باشد… حاضرم آنقدر برایش اشک بریزم تا چشمانم از حدقه بیرون بیاید. ارباب، تو مرا دست میاندازی و مسخره میکنی که بیش از اندازه مشتاق زنها هستم. چرا که مشتاق آنها نباشم؟! موجودات ضعیف و بیچارهای هستند که حتی از کار خود بیخبرند. به محض این که دست به پستانشان بزنی تسلیم میشوند!
کسی که بتواند در آغوش زنی بخوابد و چنین نکند مرتکب گناهی کبیره میشود. پسرجان، اگر زنی از تو دعوت کرده تا در آغوشش بخوابی و تو چنین نکنی روحت فاسد و تباه خواهد شد. زن در روز قیامت در برابر خدا آه خواهد کشید و آن آه ــ هرکس که باشی و هرچه خیرات و مبرات که داشته باشی ــ تو را خواهد سوزانید و یکسر به دوزخت خواهد فرستاد.»
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب زندگی در پیش رو اثر رومن گاری (داستان خواندنی)
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب عزاداران بیل اثر غلامحسین ساعدی (رمان با داستانی خواندنی)










