بریده‌هایی از کتاب اشتباه در ستاره‌های بخت ما اثر جان گرین (داستان عاشقانه غمگین)

بریده‌هایی از کتاب اشتباه در ستاره‌های بخت ما را در سایت روزانه قرار داده‌ایم. خطای ستارگان بخت ما یا بخت پریشان رمانی آمریکایی از جان گرین است. کتاب در قالب ادبیات داستانی نوجوانان نوشته شده است و در ۱۰ ژانویه ۲۰۱۲ به‌چاپ رسید و در هفته اول فروش، رتبهٔ نخست لیست کتاب‌های پرفروش نیویورک تایمز را به خود اختصاص‌داد.

بریده‌هایی از کتاب اشتباه در ستاره‌های بخت ما اثر جان گرین (داستانت زیبا برای تنوجوانان)

خلاصه داستان این کتاب

هزل گریس لنکستر شانزده ساله سه سال است که از سرطان رنج می‌برد، اما توانسته با استفاده از دارویی جدید به ثبات برسد. به توصیه والدینش به جمع گروهی می‌پیوندد که در آن کودکان سرطانی شرکت دارند. در آنجا با آگوستوس واترز آشنا می‌شود، که به خاطر سرطان استخوان یکی از پاهایش را از دست داده است. این دو اوقات زیادی را با هم می‌گذرانند و روابطشان به مرور نزدیک‌تر می‌شود. اما هیزل سعی می‌کند آگوستوس را تا آنجا که می‌تواند از واقعه مرگ زودهنگام خود مصون نگه دارد – او خودش را همچون نارنجک می‌بیند که بالاخره منفجر خواهدشد و هرکسی که در نزدیکی اوست را زخمی خواهد کرد – و تصمیم می‌گیرد دیگر با آگوستوس ارتباطی نداشته‌باشد.

جملاتی از کتاب نحسی ستاره های بخت ما

بدون درد، لذت را نخواهی شناخت.

در این دنیا نمی‌توانی انتخاب کنی که آسیب ببینی، ولی می‌توانی انتخاب کنی چه کسی به تو آسیب برساند.

پرسید «نمی‌خوای سراغ دوستت رو بگیری؟» گفتم «من دوستی ندارم.»

جهان پُر از آدم‌های مُرده است.

مهربان بودن کارساز نبود.

حدس می‌زنم باید خوابش برده باشد. احتمالاً من هم خوابم برد و از صدای باز شدن چرخ‌های هواپیما بیدار شدم

جملاتی از کتاب نحسی ستاره های بخت ما

بنابراین در گذر زندگی هم می‌توانیم آگاهانه و مستقل انتخاب کنیم و هم به شکلی ناآگاهانه و غیرارادی انتخاب شویم.

خداوند توی روزهای تاریک بهترین آدم‌ها رو وارد زندگی آدم می‌کنه.»

گفتم «خصوصیت یه پرستار خوب رو بگو.» ایزاک گفت «۱. اشاره‌ای به معلولیت آدم نکنه.» گفتم «۲. تو همون تلاش اول خون آدم رو بگیره.» «واقعاً این یکی خیلی مهمه. منظورم اینه که این دسته یا صفحهٔ سوراخ‌سوراخ‌شدهٔ دارته؟

مراسم تدفین برای زنده‌هاست.

نشانه‌های به‌جامانده از آدم‌ها بیش‌ترِ اوقات زخم است.

فقط می‌خوام از مردم دور بمونم و کتاب بخونم و فکر کنم و با شما باشم، چون نمی‌تونم جلوِ آزار و اذیت‌هام رو بگیرم.

بیش‌تر والدین حتی درست بچه‌شان را نمی‌شناسند.

«اون کامل نبود. شاهزادهٔ جذاب قصه‌ها و از این‌جور چیزها هم نبود. گاهی سعی می‌کرد شبیه اون‌ها باشه، اما وقتی از این چیزها دور می‌شد و خودش بود، بیش‌تر دوستش داشتم.»

«گاهی آدم‌ها قول می‌دن، ولی معنای قول‌شون رو نمی‌فهمن.»

آرام گفت «عاشقت شده‌م.» گفتم «آگوستاس.» گفت «آره.» به من خیره شده بود و می‌دیدم که گوشهٔ چشمش چروک افتاده. «من عاشقتم و نمی‌خوام لذت سادهٔ گفتن این واقعیت‌ها رو از خودم دریغ کنم. من عاشق تواَم و می‌دونم که عشق فقط یه فریاد توی خلئه و این یه حواس‌پرتیِ اجتناب‌ناپذیره و این‌که همهٔ ما محکومیم و این‌که روزی می‌رسه که همهٔ زحمت‌های ما به خاک بدل می‌شه و می‌دونم که یه روز خورشید همین یه زمین‌مون رو می‌بلعه و من عاشق تواَم.»

«یه روز می‌آد که همهٔ ما از دنیا رفته‌ایم. همهٔ ما. زمانی می‌رسه که هیچ انسانی باقی نمی‌مونه که به خاطر بیاره زمانی کسی وجود داشته، یا این‌که گونهٔ ما آدم‌ها چه کارهایی کرده. هیچ‌کس باقی نمی‌مونه که ارسطو یا کلئوپاترا رو به خاطر بیاره، چه برسه به شما. هر کاری که کردیم و هر چی که ساختیم و نوشتیم، فکر کردیم و کشف کردیم، فراموش می‌شه.»

متقاعد می‌شوی که این دنیای متلاشی‌شده هرگز دوباره یکپارچه نمی‌شود

حس می‌کردم ترکیب عجیبِ نومیدی و خشم در درونم در فوران بود. حتی نمی‌دانستم چه حسی بود. فقط فوران شدیدش را در درونم حس می‌کردم

«دنیا کارخونهٔ تضمین آرزوها نیست.»

عشق از روزهای سخت متولد می‌شود.

خانه جایی است که دل آدم آن‌جاست.

«باید بگویم که تو خواهی مُرد و هیچ‌کس تو را به خاطر نخواهد سپرد.»

شروع کردم: «چه‌طور حتی به خودت اجازه…» ولی حرفم را قطع کرد. دستش را توی کت کتانی‌اش کرد و یک بطری کوچک ویسکی بیرون آورد «از اینترنت شیطانی شما استفاده کردم و دنبال مراسم ترحیم ایندیاناپلیس گشتم.»

برخی زندگی را سرگذشتی ازپیش‌تعیین‌شده می‌دانند که از بدو تولد و بدون دخل‌وتصرف ما نوشته و رقم زده شده است. و بعضی آن را چکیده و حاصل مجموعهٔ انتخاب‌های خودمان.

وقتی به اورژانس می‌روید، یکی از اولین سؤالاتی که می‌کنند تعیین درجهٔ شدت درد شما از یک تا ده است. بعد بر همین اساس دربارهٔ نوع مسکن مورد نیاز و سرعت تزریق آن به شما تصمیم می‌گیرند. در چند سال گذشته، صدهابار این را از من پرسیده‌اند و یادم می‌آید که یک‌بار نمی‌توانستم نفس بکشم و حس می‌کردم سینه‌ام آتش گرفته و شعله‌های آتش داخل قفسهٔ سینه‌ام برای یافتن راهی برای سوزاندن تمام بدنم در مبارزه بود و والدینم مرا به اورژانس بردند. یک پرستار از دردم پرسید و من حتی نمی‌توانستم حرف بزنم؛ پس با انگشت‌های دستم عدد نُه را نشان دادم. وقتی چیزی به من دادند، بعداً آن پرستار به اتاق آمد و زمانی که فشار خونم را می‌گرفت، دستم را نوازش کرد و گفت «می‌دونی چه‌طور فهمیدم که تو یه مبارزی؟ زمانی که تو درد درجهٔ دهت رو نُه اعلام کردی.» این حرفش چندان درست نبود. آن درد را نُه اعلام کردم؛ چون می‌خواستم درد درجهٔ ده را برای وقت دیگری پس‌انداز کنم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب دختری که ماه را نوشید اثر کلی بارن (رمان مخصوص کودکان)

مطلب مشابه: بخش هایی از کتاب کلیدر اثر محمود دولت‌آبادی (رمان خواندنی)

جملاتی از کتاب نحسی ستاره های بخت ما

واقعاً تنها بودن را دوست داشتم.

درست وقتی دیگر به دوست احتیاج نداری، این‌همه دوست پیدا می‌کنی.

قهرمانانِ واقعی الزاماً کسانی نیستند که کاری انجام می‌دهند. قهرمانان واقعی کسانی هستند که توجه می‌کنند و توجه نشان می‌دهند. کسی که واکسن آبله را کشف کرد، چیزی کشف نکرد. او فقط متوجه شد که آدم‌های مبتلا به آبلهٔ گاوی به بیماری آبلهٔ معمولی دچار نمی‌شوند.

در این دنیا نمی‌توانی انتخاب کنی که آسیب ببینی، ولی می‌توانی انتخاب کنی چه کسی به تو آسیب برساند.

بیاییم آن‌گونه که دوست داریم و می‌خواهیم زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم، با این پیام که زندگی مال زنده‌هاست و فرصت اندک.

«چه‌طور این‌قدر بزرگ شده‌ای که چیزهایی رو می‌فهمی که مادر قدیمیت رو گیج می‌کنه؟ انگار همین دیروز بود که برای هَزِل هفت‌ساله‌م از علت آبی بودن آسمون می‌گفتم. اون روزها فکر می‌کردی من نابغه‌م.»

«بی‌باکیِ ما اسلحهٔ مخفی ماست.»

گاهی یک کتاب می‌خوانی و آن کتاب تو را پُر از تعصب عجیب انجیلی می‌کند و متقاعد می‌شوی که این دنیای متلاشی‌شده هرگز دوباره یکپارچه نمی‌شود، مگر این‌که همهٔ مردم دنیا این کتاب را بخوانند.

درست وقتی دیگر به دوست احتیاج نداری، این‌همه دوست پیدا می‌کنی.

آرام گفت «عاشقت شده‌م.» گفتم «آگوستاس.» گفت «آره.» به من خیره شده بود و می‌دیدم که گوشهٔ چشمش چروک افتاده. «من عاشقتم و نمی‌خوام لذت سادهٔ گفتن این واقعیت‌ها رو از خودم دریغ کنم. من عاشق تواَم و می‌دونم که عشق فقط یه فریاد توی خلئه و این یه حواس‌پرتیِ اجتناب‌ناپذیره و این‌که همهٔ ما محکومیم و این‌که روزی می‌رسه که همهٔ زحمت‌های ما به خاک بدل می‌شه و می‌دونم که یه روز خورشید همین یه زمین‌مون رو می‌بلعه و من عاشق تواَم.»

شکم و صورتش آن‌قدر گرد و دست‌هایش آن‌قدر لاغر بود که او را شبیه یک چانهٔ نان نشان می‌داد که انگار چند تکه‌چوب نازک در آن فرورفته است…

با توجه به سرگرمی‌ها و خوش‌گذرانی‌های زیادی که پسرها و دخترهای جوان نسل شما دارند، از هر کس، در هر جایی که ساعاتی را صرف مطالعهٔ کتاب منِ حقیر می‌کند، سپاس‌گزارم.

مادرم به این نتیجه رسید که من افسرده‌ام. احتمالاً به این دلیل که به‌ندرت از خانه بیرون می‌رفتم، بیش‌تر در رخت‌خواب بودم، بارها یک کتاب را می‌خواندم، نامنظم غذا می‌خوردم و زمان زیادی از اوقات فراغتم صرف فکر کردن به مرگ می‌شد.

«یه روز می‌آد که همهٔ ما از دنیا رفته‌ایم. همهٔ ما. زمانی می‌رسه که هیچ انسانی باقی نمی‌مونه که به خاطر بیاره زمانی کسی وجود داشته، یا این‌که گونهٔ ما آدم‌ها چه کارهایی کرده. هیچ‌کس باقی نمی‌مونه که ارسطو یا کلئوپاترا رو به خاطر بیاره، چه برسه به شما. هر کاری که کردیم و هر چی که ساختیم و نوشتیم، فکر کردیم و کشف کردیم، فراموش می‌شه.» بعد با اشاره به اطرافم ادامه دادم «و همهٔ این‌ها به خاطر هیچ بوده. شاید اون زمان به‌زودی برسه و شاید میلیون‌ها سال طول بکشه، اما حتی اگه نابود شدن خورشید رو هم دووم بیاریم، باز هم تا ابد زنده نمی‌مونیم. قبل از این‌که اندام‌ها هوشیار بشن، زمان وجود داشته. بعد از اون هم زمان ادامه خواهد داشت. اگه فراموش شدن حتمیِ بشر نگرانت می‌کنه، تشویقت می‌کنم که به‌ش توجه نکنی. فقط خدا می‌دونه آدم‌های دیگه چه کار می‌کنن.»

«تو برای ما نارنجک نیستی. هَزِل، فکر کردن به مرگ تو ما رو غمگین می‌کنه، ولی تو نارنجک نیستی. تو فوق‌العاده‌ای. شاید خودت نمی‌دونی عزیزم، چون هیچ‌وقت بچه‌ای نداشتی که به یه جوون خارق‌العاده و کتاب‌خون و علاقه‌مند به برنامه‌های جالب تلویزیونی بدل بشه، اما لذت و شادی‌ای که به ما هدیه می‌دی خیلی بیش‌تر از غمیه که از بیماریت احساس می‌کنیم.»

«چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟» آگوستاس لبخند کوتاهی بر لب آورد. «چون تو قشنگی. از نگاه کردن به آدم‌های قشنگ لذت می‌برم. مدتی قبل تصمیم گرفتم که این لذت‌های سادهٔ زندگی رو از خودم نگیرم.

این تفکر بچگانه که نویسندهٔ یه داستان بینش خاصی از شخصیت‌های داستانش داره… مسخره‌ست. عزیزم، اون داستان برای نوشته شدن روی کاغذ تنظیم شده بود. شخصیت‌های داستان، خارج از اون صفحه‌ها، هیچ زندگی‌ای ندارن. چی به سر اون‌ها اومد؟ همهٔ اون‌ها تا لحظهٔ پایان داستان زندگی کردن

بیاییم آن‌گونه که دوست داریم و می‌خواهیم زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم، با این پیام که زندگی مال زنده‌هاست و فرصت اندک.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب عزاداران بیل اثر غلامحسین ساعدی (رمان با داستانی خواندنی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب زندگی در پیش رو اثر رومن گاری (داستان خواندنی)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.