بریده‌هایی از کتاب چراغ سبزها نوشته متیو مک‌کانهی ستاره هالیوود (زندگی شخصی و موفقیت)

بریده‌هایی از کتاب چراغ سبزها نوشته متیو مک‌کانهی ستاره بزرگ هالیوود در سایت ادبی و هنری روزانه آماده شده است. کتاب چراغ سبزها اثری نوشته متیو مک‌ کانهی، هنرپیشه معروف برنده جایزه اسکار با ترجمه سمانه پرهیزکاری است. او در این کتاب در کنار روایت داستان زندگی پر فراز و نشیبش، جهان بینی خود و نگاهش را به زندگی مطرح می‌کند و بدون نصیحت کردن درس‌هایی برای زندگی کردن می‌دهد.

بریده‌هایی از کتاب چراغ سبزها نوشته متیو مک‌کانهی ستاره هالیوود (زندگی شخصی و موفقیت)

جملاتی از این کتاب زیبا و آموزنده

گاهی به نصیحت نیازی نداریم. گاهی فقط نیاز داریم بشنویم که در تحملِ رنجِ زندگی تنها نیستیم.

اگر هر آن‌چه می‌خواهم انجام دهم، نشستن و حرف‌زدن با تو باشد… گوش می‌کنی؟

همه‌مان باید اول بتوانیم به خودمان ایمان داشته باشیم و بعد راه بیفتیم دنبال ایمان به دیگران.

من بی‌نقص نیستم؛ نه، همیشهٔ خدا پا توی لجن می‌گذارم و تازه وقتی به کثافت کشیده شدم می‌فهمم! اما یک چیزی را خوب یاد گرفته‌ام، و آن این است که چطور کفش‌هایم را پاک کنم و به راهم ادامه بدهم.

الههٔ شانسْ اقبال است، اقبال خواهرِ سرنوشت است، سرنوشت همان نظم الهی‌ست، و نظم الهی همان خداست. پس تاجایی‌که به من مربوط است، اگر به شانس معتقدی، به خدا هم هستی.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب قدرت بی‌قدرتان با معرفی { اثری انگیزشی، اجتماعی و پُر فروش }

مطلب مشابه: بریده هایی از “کتاب پادشکننده” با معرفی کامل ( اثری پُر فروش درباره رشد فردی )

جملاتی از این کتاب زیبا و آموزنده

ما نیامده‌ایم این‌جا که تفاوت‌های هم را تحمل کنیم، آمده‌ایم که تفاوت‌های هم را بپذیریم. نیامده‌ایم که برابری‌هامان را جشن بگیریم، آمده‌ایم تا تمایزهامان را تصدیق کنیم. با شرایط یکسان یا توانایی‌های برابر به دنیا نیامده‌ایم، اما بایستی فرصت‌های برابر داشته باشیم. به‌عنوان انسان، ارزش‌هامان است که متحدمان می‌کند. این‌را جشن بگیرید.

برای همین دفترهای خاطراتم را جمع کردم و بلیتی یک‌طرفه به حصر انفرادی در بیابان گرفتم و در آن‌جا نوشتنِ چیزی را شروع کردم که حالا در دست دارید: یک آلبوم، یک مدرک ضبط‌شده، داستانی از ابتدای زندگی‌ام تا به این‌جا.

محروم‌کردنِ آن‌که معتاد ایده است، به او کمک می‌کند. آن‌که معتاد حقیقت است را باید پرورش داد.

انتظاری که برآورده نشود بیش از امیدی که برآورده نشود آسیب‌رسان است، درحالی‌که امیدِ برآورده‌شده بیش از انتظارِ برآورده‌شده ما را خوشحال می‌کند. امید بیش از انتظار سود می‌رساند و نقضِ آن کم‌تر آسیب‌زاست، چون در حد انتظار قابل‌اندازه‌گیری نیست.

سی‌وپنج سال فهمیدن، به‌خاطرسپردن، تشخیص‌دادن، جمع‌کردن، و نوشتنِ چیزهایی که برایم تکان‌دهنده یا جذاب بوده است. این‌که چطور عادل باشم… چطور استرس کم‌تری داشته باشم… چطور خوش بگذرانم… چطور کم‌تر به آدم‌ها آسیب بزنم… چطور آدم خوبی باشم… چطور چیزی‌که می‌خواهم را به دست بیاورم… چطور در زندگی به معنا برسم… چطور خودِ واقعی‌ام باشم. همیشه می‌نوشتم تا بتوانم فراموش کنم.

معمولاً اولین قدمی که ما را در زندگی به هویت‌مان می‌رساند، گفتنِ «من خودم رو خوب می‌شناسم» نیست، بلکه گفتنِ «می‌دانم چه‌کسی نیستم» است. فرآیندِ حذف.

دانستنِ این‌که چه‌کسی هستیم سخت است. اول باید آنی که نیستیم را حذف کنیم، آن‌وقت خودمان را ـ آن‌جا که باید باشیم ـ پیدا می‌کنیم.

بدون سایه‌ها نمی‌توانیم ارزشِ نور را بفهمیم. باید تعادل‌مان به‌هم بخورد تا بتوانیم جاپامان را پیدا کنیم. بهتر است آدم بپرد تا این‌که بیفتد.

دی‌اِن‌اِی و کار. ژنتیک و اراده. زندگی یک ترکیب است. عده‌ای ژن‌ها را به ارث برده‌اند، اما اخلاقِ کاری و تاب‌آوری را نه. عده‌ای دیگر شب‌وروز جان می‌کَنند؛ ولی خب یک چیزهایی استعداد ذاتی می‌طلبد! عده‌ای هم هستند که هر دو را دارند، ولی هیچ‌وقت خودشان را وابستهٔ اولی نکرده‌اند

مطلب مشابه: کتاب تندتر از عقربه ها حرکت کن به همراه معرفی کامل (کتابی برای کارآفرینان)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب منحنی خلاقیت اثر آلن گنت (درباره خلاقیت و استعداد)

بعضی آدم‌ها چرندگویند و بعضی آدم‌ها دروغگو. فرق‌شان این است که دروغگو سعی می‌کند چرندش را پنهان کند، اما چرندگو نه. برای همین است که چرندگوها را ترجیح می‌دهم.

معمولاً اولین قدمی که ما را در زندگی به هویت‌مان می‌رساند، گفتنِ «من خودم رو خوب می‌شناسم» نیست، بلکه گفتنِ «می‌دانم چه‌کسی نیستم» است. فرآیندِ حذف.

وقتی می‌فهمی کی هستی که آن‌قدر مستقل شده باشی تا افکارت را باور کنی و مسئولیت کارهایت را به عهده بگیری… و نه‌تنها به چیزی‌که می‌خواهی «باور» داشته باشی، بلکه باورهایت را زندگی کنی.

خدایا، وقتی حقیقت سرِ راهم قرار می‌گیرد کمک کن هوشیاریِ لازم را برای پذیرش‌اش داشته باشم که حضورِ ذهنِ کافی برای شناختن‌اش داشته باشم آن‌قدر در لحظه زندگی کنم که بتوانم با توجه به نیازِ زندگی‌ام آن‌را به کار بگیرم آن‌قدر صبور باشم که مراقبت کنم و از دستش ندهم و آن‌قدر شجاع باشم که بتوانم آن حقیقت را زندگی کنم

می‌توانیم صرفاً چراغ‌قرمزهای زندگی‌مان را شناسایی کنیم و با تغییر مسیرمان به‌طوری‌که کم‌تر با آن‌ها مواجه شویم، به چراغ‌سبزهای بیش‌تری برسیم. حتی می‌توانیم چراغ‌سبزها را به دست بیاوریم، آن‌ها را مهندسی و طراحی کنیم. می‌توانیم بیش‌تر از آن‌ها بسازیم و برای آن‌ها در آینده‌مان برنامه‌ریزی کنیم، مسیری تعیین کنیم که کم‌ترین مقاومت را داشته باشد، آن‌هم به واسطهٔ نیروی اراده، سخت‌کوشی و انتخاب‌هایی که می‌کنیم. می‌توانیم در قبال چراغ‌سبزها مسئولیت داشته باشیم.

گاهی برای جلورفتن باید به عقب برگردی. البته نه برای خاطره‌گویی و تعقیب ارواح! باید به عقب برگردی تا ببینی از کجا آمده‌ای، کجا بوده‌ای، و چطور به این‌جا رسیده‌ای. ـ متیو دیوید مک‌کانهی تبلیغ لینکلن، ۲۰۱۴

باید برویم جایی‌که دریافتیِ حسگرهای بدن‌مان کاهش پیدا کند، تا بتوانیم صدای سیگنال‌های اصلی را در پس‌زمینهٔ روح‌مان بشنویم. وقتی سروصدا کم شود، نشانه‌ها واضح‌ترمی‌شوند، دوباره صدای خودمان را می‌شنویم و با خودمان دیداری تازه می‌کنیم. گذرِ زمان به‌تنهایی دل را جلا می‌دهد.

خفن بودن قانونی طبیعی‌ست. اگر برای فلان‌موقع خفن بوده، پس همیشه خفن است. بابِ روز، شاخه‌ای نازک بر تنهٔ خفن‌بودن است، هوسی زودگذر که پانزده دقیقه بیش‌تر دوام نمی‌آوَرَد، حتی اگر هر مُدِ تازه‌ای را امتحان کند. خفن امتحانِ زمان را پس می‌دهد. چون خفن تلاشی نمی‌کند. خفن، همین‌طوری خفن است.

زمانی شنا یاد گرفتم که مادرم من را توی رودخانهٔ لانو انداخت؛ دو راه بیش‌تر نداشتم، یا باید همراه آب از آبشاری که دوونیم متر با من فاصله داشت پایین می‌افتادم یا خودم را به ساحل می‌رساندم. و بله، خودم را به ساحل رساندم.

به خودم یادآوری می‌کردم لابد این‌جا درسی برای یادگیری بوده و من فرستاده شده‌ام این‌جا تا آن درس را یاد بگیرم، می‌گفتم تهِ این وضعیتِ سیاهْ سپیدی‌ست، می‌گفتم باید از جهنم عبور کنم تا به آن‌طرفش برسم، و همین کار را هم کردم. بدون سایه‌ها نمی‌توانیم ارزشِ نور را بفهمیم. باید تعادل‌مان به‌هم بخورد تا بتوانیم جاپامان را پیدا کنیم. بهتر است آدم بپرد تا این‌که بیفتد.

هدفِ روح. از ابتدا، پایان را در نظر داشته باش. داستانِ تو چیست؟ این داستانِ من است، تا به این‌جا. چراغ‌سبزها. به امید چراغ‌سبزهای بیش‌تر. فقط به زندگی‌کردن ادامه بده!

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب میراث والدین نابالغ عاطفی (روانشناسی و خودشناسی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب آن اصل کاری (درباره موفقیت فردی و مدیریت زمان)

ما نیامده‌ایم این‌جا که تفاوت‌های هم را تحمل کنیم، آمده‌ایم که تفاوت‌های هم را بپذیریم. نیامده‌ایم که برابری‌هامان را جشن بگیریم، آمده‌ایم تا تمایزهامان را تصدیق کنیم. با شرایط یکسان یا توانایی‌های برابر به دنیا نیامده‌ایم، اما بایستی فرصت‌های برابر داشته باشیم. به‌عنوان انسان، ارزش‌هامان است که متحدمان می‌کند. این‌را جشن بگیرید.

هرچه بیش‌تر سفر کنیم، بیش‌تر می‌فهمیم که نیازهای انسانی‌مان چقدر مشابه‌اند. می‌خواهیم مورد محبت قرار بگیریم، صاحب خانواده و جامعه و آینده‌ای امیدوارکننده باشیم. این نیازهای اساسی در همهٔ جوامع اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی وجود دارند.

جملاتی از این کتاب زیبا و آموزنده

همهٔ ما گاهی پا توی لجن می‌گذاریم، به مانع برمی‌خوریم، گند بالا می‌آوریم، گند می‌زنند به احوال‌مان، مریض می‌شویم، به چیزی‌که می‌خواهیم نمی‌رسیم، از هزاران «می‌تونستم بهتر عمل کنم» و «کاش این اتفاق نیفتاده بود» در زندگی‌مان می‌گذریم. پاگذاشتن در لجن اجتناب‌ناپذیر است، پس بیایید یا به چشم خوش‌اقبالی به آن نگاه کنیم، یا بفهمیم چطور می‌توانیم جلویش را بگیریم.

هرچه بابت زندگی‌مان، موفقیت‌هامان، کسب‌وکارمان، روابط‌مان، و فرصت‌های پیشِ رومان، کم‌تر هیجان‌زده شویم، و بیش‌تر مشغول‌شان شویم، زودتر در آن‌ها پیشرفت می‌کنیم. بودن‌مان است که باید خوشحال‌مان کند.

افسوس، یعنی چیزی می‌خواسته‌ای و به آن نرسیده‌ای. حالا به هر دلیلی. یا به‌خاطر بی‌عرضگیِ خودت، یا به‌خاطر زورِ روزگار. گاهی این آخر خط است و باید با وقار پا پس بکشیم. ولی بیش‌تر وقت‌ها فقدان‌هامان فقط برای این است که زود دست می‌کشیم. باید کاری کنیم که زورِ افسوس‌ها کم شود. بیایید بی‌خیالِ آکروبات‌بازی روی طنابِ باریکِ بینِ «خیلی دیر شده» و «هنوز فرصت هست» شویم.

انتظاری که برآورده نشود بیش از امیدی که برآورده نشود آسیب‌رسان است، درحالی‌که امیدِ برآورده‌شده بیش از انتظارِ برآورده‌شده ما را خوشحال می‌کند.

آدم اگر صداقت به خرج دهد، سرش را با آرامش روی بالش می‌گذارد، و اگر نه، حتی اگر کسی کنارمان باشد، ما همیشه تنها می‌خوابیم؛ درحالی‌که پر از تشویش‌ایم.

همیشه معتقد بود اگر چیزی را می‌فهمی، پس مالِ توست، آن‌قدر که حتی می‌توانی اسمت را زیرش بنویسی و آن‌را به خودت نسبت بدهی، به آن اعتقاد داشته باشی، آن‌را بفروشی و به خاطرش مدال بگیری.

داشتنِ گزینه‌های بی‌شمار می‌تواند از هر کدام‌مان یک دیکتاتور بسازد. بنابراین باید خودمان را از آن فزونی‌ای که در زندگی‌مان نمی‌گذارد بیش‌تر و بیش‌تر خودمان باشیم، خلاص کنیم. وقتی گزینه‌هایی را که برای‌مان بی‌فایده‌اند کنار بگذاریم، درنهایت و تقریباً به‌طور تصادفی، پیش روی‌مان گزینه‌های مفیدتری می‌بینیم. دانستنِ این‌که چه‌کسی هستیم سخت است. اول باید آنی که نیستیم را حذف کنیم، آن‌وقت خودمان را ـ آن‌جا که باید باشیم ـ پیدا می‌کنیم.

همیشهٔ خدا پا توی لجن می‌گذارم و تازه وقتی به کثافت کشیده شدم می‌فهمم! اما یک چیزی را خوب یاد گرفته‌ام، و آن این است که چطور کفش‌هایم را پاک کنم و به راهم ادامه بدهم.

هیچ‌کس به‌خاطر کاری که انجام داده به دردسر نمی‌افتد. فقط وقتی به دردسر می‌افتی که مچ‌ات را بگیرند. هنرِ اصلی این است که بتوانی بزنی زیرش! قانون‌شکن‌ها لبهٔ پرتگاه زندگی نمی‌کنند، آن‌ها همیشه آن وسط‌مَسَط‌ها هستند… و همچنان پیش می‌روند.

او… هم تأثیرگذار بود و هم تعریف دقیقی از خودش ارائه می‌کرد: شوخ‌طبع و عمیق. جوان ولی باتجربه. اهل خانواده و دنیادیده. معصوم و زیرک. سرزنده و سربه‌زیر. یک زن جنگلی و یک ملکه. تازه‌کار نبود ولی دنبال رابطهٔ اجاره‌ای هم نبود. مادرِ آینده. خیال نداشت چیزی را به کسی بقبولاند. نیازی هم نداشت. می‌دانست چه می‌خواهد. می‌دانست چه کسی‌ست. همه‌اش را عمیقاً باور داشت. برایش طبیعی بود، مثل قوانین طبیعت. مثل اسم خاص، اجتناب‌ناپذیر.

هیولا آینده است نه لولوی زیر تختخواب. گذشته فقط چیزی‌ست که می‌خواهیم فردا آن‌را پشت سر بگذاریم. هیولا خودِ آینده است، ناشناخته‌ها… مرزهایی که هنوز کسی از آن عبور نکرده. جدالی که هنوز کسی با آن روبه‌رو نشده. توانی که هنوز محقق نشده. اژدهایی که هنوز رام نشده. و در مسیرِ یک‌طرفهٔ برخوردی بدون بازگشت، آینده ـ این هیولا ـ همیشه منتظرِ ماست و همیشه آمدن‌مان را می‌بیند. پس باید سرمان را بالا بگیریم و با شجاعت نگاهش کنیم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب نه آدمی” اثر اوسامو دازای (درباره فروپاشی روانی)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب کوه دوم اثر دیوید بروکس (در جستجوی یک زندگی اخلاقی)

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.