بریده‌هایی از “کتاب نجواگر” با معرفی ( کتابی تاریک که ذهن شما را آشفته خواهد کرد!)

بریده‌هایی از کتاب نجواگر به همراه معرفی کامل در روزانه آماده شده است. کتاب نجواگر نوشتهٔ الکس نورث و ترجمهٔ میلاد بابانژاد و الهه مرادی است و نشر نون آن را منتشر کرده است. در این رمان تاریک و پرتعلیق، الکس نورث داستان پدر و پسری را تعریف می‌کند که در تیررس تحقیقاتی برای شکار یک قاتل زنجیره‌ای در شهر کوچکی قرار گرفته‌اند.

بریده‌هایی از کتاب نجواگر به همراه معرفی کامل ( کتابی تاریک که ذهن شما را آشفته خواهد کرد!)

معرفی کتاب نجواگر نوشته الکس نورث

کتاب «نجواگر» (The Whisper Man) یکی از موفق‌ترین رمان‌های ژانر تریلر روان‌شناختی و جنایی است که در سال ۲۰۱۹ منتشر شد و به سرعت به پرفروش نیویورک تایمز و ساندی تایمز تبدیل شد. این کتاب اولین رمان الکس نورث با این نام مستعار است و نامزد بهترین رمان جنایی-معمایی گودریدز در سال ۲۰۱۹ شد. همچنین از سوی نشریاتی مانند گاردین و نیویورک تایمز به عنوان کتاب منتخب سال انتخاب شد.

الکس نورث نویسنده‌ای مرموز بریتانیایی است که در لیدز انگلستان زندگی می‌کند و اطلاعات کمی از زندگی شخصی‌اش منتشر کرده. او این رمان را تا حدی از تجربیات شخصی‌اش (مانند بازی پسرش با دوست خیالی) الهام گرفته است.

در ایران، کتاب با ترجمه میلاد بابانژاد و الهه مرادی توسط انتشارات نون منتشر شده و حدود ۳۷۶ صفحه دارد. نسخه صوتی آن هم موجود است.

خلاصه داستان (بدون اسپویلر عمده)

داستان در شهری کوچک به نام فدربانک رخ می‌دهد که ۲۰ سال پیش صحنه جنایات یک قاتل زنجیره‌ای ملقب به «نجواگر» بوده – قاتلی که با زمزمه کردن زیر پنجره اتاق کودکان، آن‌ها را فریب می‌داد و می‌ربود.

حالا، تام کندی، نویسنده‌ای که اخیراً همسرش را از دست داده، همراه پسر کوچکش جیک به این شهر نقل مکان می‌کند تا زندگی جدیدی آغاز کنند. جیک کودکی حساس و خیال‌پرداز است که گاهی با دوستان خیالی حرف می‌زند.

اما همزمان با ورود آن‌ها، یک پسربچه دیگر ناپدید می‌شود و شباهت‌های زیادی به جنایات قدیمی دارد. کارآگاه پیت ویلیس (که قبلاً قاتل اصلی را دستگیر کرده) دوباره وارد ماجرا می‌شود. جیک هم شروع به شنیدن نجواهایی از پشت پنجره می‌کند…

رمان نه تنها یک داستان پلیسی پرتعلیق است، بلکه عمیقاً به موضوعاتی مانند روابط پدر و پسر، غم و از دست دادن، ترس‌های کودکی و روان‌شناسی انسانی می‌پردازد. الکس نورث با مهارت لحظات دلهره‌آور را با احساسات عمیق ترکیب کرده و خواننده را تا پایان میخکوب می‌کند.

نظرات منتقدان و خوانندگان

– بسیاری آن را «دلهره‌آور و poignant» توصیف کرده‌اند و با آثار استیون کینگ یا جو نسبو مقایسه می‌کنند.

– نقاط قوت: تعلیق بالا، شخصیت‌پردازی قوی (به ویژه روابط خانوادگی)، غافلگیری‌های هوشمندانه.

– برخی خوانندگان می‌گویند کتاب بیشتر روان‌شناختی است تا ترسناک خالص، اما هیجان آن تا آخرین صفحه حفظ می‌شود.

اگر به رمان‌های جنایی پرتعلیق مانند آثار گیلیان فلین یا استیو کاوانا علاقه دارید، «نجواگر» حتماً شما را راضی خواهد کرد. کتابی که سخت بتوان آن را زمین گذاشت!

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب نه آدمی” اثر اوسامو دازای (درباره فروپاشی روانی)

مطلب مشابه: بریده هایی از “کتاب پادشکننده” با معرفی کامل ( اثری پُر فروش درباره رشد فردی )

جملاتی از رمان نجواگر

وحشتناک‌ترین کابوس هر پدر و مادری دزدیده شدن فرزندشان توسط فردی غریبه است. اما از لحاظ آماری، این اتفاقی به‌شدت نادر است. در واقع، بچه‌ها بیشتر از جانب اعضای خانوادهٔ خودشان و پشت درهای بسته مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند. دنیای بیرون ممکن است ترسناک و تهدیدآمیز به نظر برسد، اما حقیقت این است که بیشترِ غریبه‌ها آدم‌های معقولی‌اند و خانه می‌تواند از هر جای دیگری خطرناک‌تر باشد.

هر چند که آینده نامطمئن بود، حداقل، آینده‌ای وجود داشت.

جملاتی از رمان نجواگر

به‌عنوان نویسنده، یکی از چیزهایی که همیشه بهش باور داشتم این بود که تا تمامش نکردی، نباید دربارهٔ داستان‌هایت حرفی بزنی. اگر این کار را بکنی، دیگر دل و دماغی برای نوشتنشان نمی‌ماند ـ درست مثل اینکه داستان احساس نیاز شدیدی به تعریف شدن دارد و هر چه بیشتر تعریفش کنی، این فشار و نیازِ تعریف شدن کمتر و کمتر می‌شود.

به‌سمت ورودی خانه می‌رفتم، به خودم و جیک فکر کردم و متوجه شدم برای ما هم همین اتفاق افتاده است. هر چه باشد، پروانه‌ها چارهٔ دیگری نداشتند. این کاری بود که موجودات می‌کردند. حتی در سخت‌ترین شرایط، به زندگی ادامه می‌دادند.

هیچ وقت، به‌اندازهٔ وقت‌هایی که کتاب می‌خواند خوشحال نبود. بعدازظهرهای گرم و خوشحالِ بی‌شماری داشتیم که دوتایی در دو سر مبل چمباتمه می‌زدیم و من با تمام توانم، روی لپ‌تاپم کتاب می‌نوشتم و او در رمانی پس از رمان دیگر غرق می‌شد.

شیطان برای آدم بیکارْ کار درست می‌کند. فکرهای بد برای ذهن‌های خالی است.

اگر بگذاری احساس گناه کنترلت را به دست بگیرد، این احساس لعنتی هرگز رهایت نخواهد کرد.

«اما خیلی از آدم‌ها عوضی‌ان، نه؟ و هر کسی که می‌خواد خودش رو دوستت نشون بده واقعاً دوستت نیست.»

«دوستت دارم، جیک.» «حتی وقتی دعوا می‌کنیم؟» «معلومه… مخصوصاً، وقتی دعوا می‌کنیم. اون موقع، ارزش دوست داشتنمون بیشتره.»

همیشه، همون جایی تموم می‌شه که شروع شده.

این کاری بود که موجودات می‌کردند. حتی در سخت‌ترین شرایط، به زندگی ادامه می‌دادند.

فکرهای بد برای ذهن‌های خالی است.

بچگی دوران خوشی است یا بهتر است بگوییم باید دوران خوشی باشد

همیشه می‌گفت معذرت‌خواهی و توضیح دادن بیشتر برای خود آدم‌هاست تا دیگران

در جنگ، شما باید از هر سلاحی که دم دستتان هست استفاده کنید تا نبردی را پیروز شوید، و بعد، زمان آن می‌رسد که تجدید قوا کنید وآمادهٔ نبرد بعدی شوید

اگر کنار شمشیر زندگی کنی، با شمشیر هم خواهی مرد.

شیطان برای آدم بیکارْ کار درست می‌کند. فکرهای بد برای ذهن‌های خالی است. برای همین، خودش و ذهنش را مشغول نگه می‌داشت.

شجاعتْ نترسیدن نیست، این را پیت به‌خوبی می‌دانست. ترس لازمهٔ شجاعت است.

آسون نیست، اما باید با یه عذرخواهی شروع کنم. چون در طول تمام این سال‌ها، بهت گفتم چیزی به نام هیولا وجود خارجی نداره. متأسفم که دروغ گفتم.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از “کتاب ۲۱ قانون مولانا” اثر هاکان منگوچ (روانشناسی و عرفان)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب تصرف عدوانی اثر لنا اندرشون (رمان عاشقانه روان شناختی)

وقتی قرار است با چیز وحشتناکی روبه‌رو شوی، بهتر است هرچه زودتر اتفاق بیفتد. هر چقدر هم که وحشتناک باشد، بالاخره، باید پیش بیاید و زودتر مواجه شدن با آن این حسن را دارد که مدام در ذهنت تصورش نمی‌کنی.

فاصله کمکش کرده بود تا همه چیز را درک کند. دیدن چیزها از راه دور، همیشه، فهمیدن اصل ماجرا را راحت‌تر می‌کرد.

احساس گناه حس به‌دردنخور و بیخودی است. اگر بگذاری احساس گناه کنترلت را به دست بگیرد، این احساس لعنتی هرگز رهایت نخواهد کرد.

همین‌طور که از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتیم، نمی‌توانستم حس تنها نبودنمان را دور کنم… حس اینکه کس دیگری هم اینجاست، مخفی شده و اگر به‌موقع و در لحظهٔ مناسب برگردم، می‌توانم مچش را در ورودی هر اتاق بگیرم.

وقتی قرار است با چیز وحشتناکی روبه‌رو شوی، بهتر است هرچه زودتر اتفاق بیفتد. هر چقدر هم که وحشتناک باشد، بالاخره، باید پیش بیاید و زودتر مواجه شدن با آن این حسن را دارد که مدام در ذهنت تصورش نمی‌کنی.

خوبی خوابیدن همین بود. انگار چیزها را پاک می‌کرد. دعواها، نگرانی‌ها و همه چیز را می‌شست. ممکن است دربارهٔ چیزی وحشت‌زده و ناراحت باشی و فکر کنی خوابیدن غیرممکن است، اما بالاخره، خوابت می‌برد و وقتی صبح بیدار می‌شوی آن احساس برای مدتی از بین رفته است، درست مثل توفانی که میانه‌های شب می‌آید و می‌گذرد. یا شاید هم مثل بیهوش شدن قبل از عمل بزرگی در بیمارستان باشد… که گاهی اوقات، پیش می‌آمد. بابایی این را به او گفته بود. دکترها تو را بیهوش می‌کنند و تو دیگر اتفاقات و بلاهای وحشتناکی را که سرت می‌آید نمی‌بینی و وقتی به هوش می‌آیی و بیدار می‌شوی، حالت بهتر شده.

کاش اینجا بودی. به هزار و یه دلیل، اما الان، فقط به این خاطر که تنهایی از پسش برنمی‌آم.

حقیقتِ هر چیزی همان‌قدری که می‌تواند در حقایق موجود دربارهٔ آن باشد، می‌تواند در حس و احساسی که برمی‌انگیزاند هم باشد.

معتقد بود خشم انگیزهٔ خوبی است و زمان‌هایی پیش می‌آمدند که شما به چیزی برای ادامه دادن احتیاج داشتید و خشم می‌توانست آن چیز باشد.

سن و تجربه به او فهمانده بود که پدرش مرد کوچکی بوده، ناامید از همه چیزش در زندگی، و پسرش تنها هدف دم‌دستی و ساده برای او به حساب می‌آمده تا دق و دلی‌اش را سر او خالی کند. اما خیلی دیر به این درک رسیده بود. وقتی به این درک رسید که این پیام به گوشت و استخوانش نفوذ کرده بود. عملاً، می‌دانست که بی‌ارزش و بی‌مصرف بودنش حقیقت ندارد. اما احساسش ساز مخالف می‌زد. مثل حقهٔ شعبده‌بازی که رازش را می‌دانی، اما هنوز برایت جادویی به نظر می‌رسد.

اگر کنار شمشیر زندگی کنی، با شمشیر هم خواهی مرد.

این کاری بود که موجودات می‌کردند. حتی در سخت‌ترین شرایط، به زندگی ادامه می‌دادند.

قسمت‌هایی از در ورودی خانه با رنگ سفید نقاشی شده بود، اما خیلی جاها پوسته‌پوسته بود و این صحنه، برای پیت، تداعی‌کنندهٔ صورت پیرزنی بود که آرایش صورتش ماسیده بود و داشت ورمی‌آمد.

شیطان برای آدم بیکارْ کار درست می‌کند. فکرهای بد برای ذهن‌های خالی است.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب میراث والدین نابالغ عاطفی (روانشناسی و خودشناسی)

خیلی وقت‌ها، زن‌ها خودشان را گول می‌زدند که نه، کار او نبوده. یا او عوض شده، یا اگر هم عوض نشده باشد، آن‌ها می‌توانند او را عوض کنند.

خوبی خوابیدن همین بود. انگار چیزها را پاک می‌کرد. دعواها، نگرانی‌ها و همه چیز را می‌شست. ممکن است دربارهٔ چیزی وحشت‌زده و ناراحت باشی و فکر کنی خوابیدن غیرممکن است، اما بالاخره، خوابت می‌برد و وقتی صبح بیدار می‌شوی آن احساس برای مدتی از بین رفته است، درست مثل توفانی که میانه‌های شب می‌آید و می‌گذرد.

وقتی همانند لاینز با کلی تلاش هدفی را دنبال کنی، هیچ چیز به‌اندازهٔ کسی که خیلی راحت‌تر می‌توانست به آن هدف برسد و خودش نخواست آزاردهنده نیست.

پشیمان ـ حتی می‌شد گفت خجالت‌زده ـ به نظر می‌رسید، اما یادم حرف مادرم افتادم که همیشه می‌گفت معذرت‌خواهی و توضیح دادن بیشتر برای خود آدم‌هاست تا دیگران، و حس کردم دلم می‌خواهد به کارن بگویم می‌تواند برود و بعداً، پیش خودش احساس بهتری پیدا کند.

دلم می‌خواست با او باشم و او هم دلش می‌خواست با من باشد و به‌نحوی، میان خودمان راهی پیدا می‌کردیم تا به هم برسم.

وقتی قرار است با چیز وحشتناکی روبه‌رو شوی، بهتر است هرچه زودتر اتفاق بیفتد. هر چقدر هم که وحشتناک باشد، بالاخره، باید پیش بیاید و زودتر مواجه شدن با آن این حسن را دارد که مدام در ذهنت تصورش نمی‌کنی.

جملاتی از رمان نجواگر

چند ماه گذشته، سخت‌ترین آزمونش بود… آزمونی که او در برابرش مقاومت کرده بود. حالا که به جیک نگاه می‌کرد، برای لحظه‌ای، از مقاومتش خوشحال شد، درست مثل دزدیدن سر در برابر گلوله‌ای است که اصلاً نمی‌دانستی به‌سمتت می‌آید. هر چند که آینده نامطمئن بود، حداقل، آینده‌ای وجود داشت. ببین با ننوشیدن اون زهرماری چی به دست می‌آری. این فکر خیلی بهتری بود. مانند تفاوت میان حسرت و رسیدن، میان خاکستر سرد و خاموش با آتشی که هنوز شعله می‌کشد. این را از دست نداده بود. ممکن بود هنوز هم کامل به دستش نیاورده باشد. اما از دستش نداده بود.

از آخرین باری که یک بطری مثل این را باز کرده بود مدت‌ها می‌گذشت، اما حس لذت‌بخش صدای تق هنگام باز شدن و شکستن محافظ درب بطری را به‌خوبی به خاطر داشت. عکس را از کشویش بیرون آورد. بعد، پشت میز ناهارخوری نشست، با بطری و عکس پیش رویش. از خودش سؤال همیشگی را کرد. این چیزیه که من می‌خوام؟

وقتی ولع نوشیدن آن زهرماری در قوی‌ترین حالتش قرار می‌گرفت، هر چیزی می‌توانست آن را تقویت کند. هر اتفاقی یا هر مشاهده‌ای، خوب یا بد، می‌توانست به‌نحوی تعبیر شود که به‌سمتش سوق داده شود.

خواب‌های بد می‌تونن راهی باشن که از اون طریق، مغزمون با این چیزها کنار بیاد. خردشون کنه به قطعات کوچک‌تر و کوچک‌تر تا اینکه در نهایت، دیگه چیزی ازشون نمونه.»

گناه. ترس. خشم. وقتی از کنترل خارج می‌شدند، هر کدامشان می‌توانستند کنترل آدم را در دست بگیرند و این اصلاً خوب نبود.

تلاشی بود برای به جا گذاشتن اثری در دنیایی که انگار چشمش را روی وجودش بسته. همهٔ این‌ها از نیازش به دیده شدن ناشی می‌شد… از نیازش به توجه، نیازش به دوست داشته شدن.

کلمات درست نقطهٔ مخالف عرق بودند، به تو جذب می‌شدند و حس چسبناکی و تعریق را به درون منتقل می‌کردند.

در جنگ، شما باید از هر سلاحی که دم دستتان هست استفاده کنید تا نبردی را پیروز شوید، و بعد، زمان آن می‌رسد که تجدید قوا کنید وآمادهٔ نبرد بعدی شوید. و بعد، نبرد بعدی و تمام نبردهایی که پس از آن پیش می‌آیند.

همیشه یادت باشه… اگه لای در باز باشه… توی یه چشم‌به‌هم‌زدن، نجواها توی گوشت حرف می‌زنن. همیشه یادت باشه… اگه تنها بری بیرون بازی… توی یه چشم‌به‌هم‌زدن، فکر برگشتن به خونه رو باید از سرت بیرون کنی. همیشه یادت باشه… اگه چفت پنجره رو نندازی… توی یه چشم‌به‌هم‌زدن، صدای تق‌تقش رو به شیشه می‌شنوی. همیشه یادت باشه… اگه تنها، غمگین یا افسرده باشی… توی یه چشم‌به‌هم‌زدن، اسیر نجواگر می‌شی.

احساس گناه حس به‌دردنخور و بیخودی است. اگر بگذاری احساس گناه کنترلت را به دست بگیرد، این احساس لعنتی هرگز رهایت نخواهد کرد.

تا تمامش نکردی، نباید دربارهٔ داستان‌هایت حرفی بزنی. اگر این کار را بکنی، دیگر دل و دماغی برای نوشتنشان نمی‌ماند ـ درست مثل اینکه داستان احساس نیاز شدیدی به تعریف شدن دارد و هر چه بیشتر تعریفش کنی، این فشار و نیازِ تعریف شدن کمتر و کمتر می‌شود.

پیت فلسفهٔ تقریباً ساده‌ای برای زندگی داشت، فلسفه‌ای که در طول سال‌ها، به وجودش رخنه کرده بود و تبدیل به باوری تزلزل‌ناپذیر شده بود تا انتخابی آگاهانه: نقشه‌ای که زندگی‌اش روی آن بنا نهاده شده بود. شیطان برای آدم بیکارْ کار درست می‌کند.

به‌جای جواب دادن به او، توجهم را به کارتنی برگرداندم که پیش رویم بود. به استخوان‌های داخلش. به جمجمهٔ کوچکی که به من خیره شده بود. و به پروانه‌های خوش‌رنگی که آنجا نشسته بودند، بال‌هایشان به‌آرامی تکان می‌خوردند، مثل تپش قلب یک بچهٔ غرق در خواب

با خودم فکر کردم چقدر غم‌انگیز است. هر دوی ما یک‌جور فکر می‌کنیم. هر دوی ما تلاش می‌کنیم جایی در میانه به هم برسیم، اما به‌نحوی، هر بار، یکدیگر را گم می‌کنیم.

اجزای داخل وجودش شکسته و خرد بودند، اما از بیرون، شبیه هدیه‌ای بود که با دقت کادوپیچ شده و تنها وقتی صدای اجزای شکستهٔ داخلش درمی‌آمد که تکانش می‌دادی.

اگه همه می‌تونستن خدا رو ببینن، اون وقت، چند نفر دیگه به کلیسا می‌رفتن؟

در واقع، بچه‌ها بیشتر از جانب اعضای خانوادهٔ خودشان و پشت درهای بسته مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرند. دنیای بیرون ممکن است ترسناک و تهدیدآمیز به نظر برسد، اما حقیقت این است که بیشترِ غریبه‌ها آدم‌های معقولی‌اند و خانه می‌تواند از هر جای دیگری خطرناک‌تر باشد.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.