بریدههایی از کتاب تصرف عدوانی اثر لنا اندرشون (رمان عاشقانه روان شناختی)
بریدههایی از کتاب تصرف عدوانی را در سایت ادبی و هنری روزانه آماده کردهایم. کتاب تصرف عدوانی نوشتهٔ لنا اندرشون رمانی دربارهٔ عشق است که با ترجمهٔ سعید مقدم در انتشارات مرکز منتشر شده است.

معرفی کتاب تصرف عدوانی نوشته لنا آندرشون
داستان حول محور استر نیلسون، زنی شاعر، مقالهنویس و منطقی در حدود ۳۰ سالگی میچرخد. او پس از یک سخنرانی دربارهٔ هنرمندی به نام هوگو رَسک، وارد رابطهای عاطفی پیچیده و یکطرفه میشود. رمان با نگاهی تیز، طنزآمیز و فلسفی به بررسی عشق یکطرفه، توهمات عاطفی، خودفریبی و قدرت امید واهی میپردازد. آندرشون نشان میدهد چگونه انسانها در عشق، واقعیت را انکار میکنند و خود را به دام توجیهات منطقی میاندازند.
این کتاب نه یک رمان عاشقانهٔ رمانتیک کلاسیک، بلکه یک تحلیل روانشناختی گزنده و دقیق از روابط عاطفی مدرن است که خواننده را میان خنده، همذاتپنداری و گاهی عصبانیت نگه میدارد.
ویژگیهای برجسته:
– سبک نوشتاری دقیق، مینیمال و هوشمندانه با طنز تلخ.
– بررسی فلسفی عشق بدون اغراقهای احساسی.
– مورد تحسین منتقدان بینالمللی (مثل نیویورکر) قرار گرفته و به بسیاری زبانها ترجمه شده.
نسخهٔ فارسی:
– ترجمهٔ سعید مقدم
– ناشر: انتشارات مرکز
– تعداد صفحات: حدود ۱۷۲ صفحه
– موجود به صورت چاپی، الکترونیکی و صوتی (در پلتفرمهایی مثل طاقچه، فیدیبو و کتابراه).
اگر به رمانهای روانشناختی، عاشقانههای غیرکلیشهای یا آثار نویسندگانی مثل جین آستن (با نگاهی مدرن) علاقه دارید، این کتاب بسیار توصیه میشود. بسیاری از خوانندگان ایرانی آن را یکی از بهترین رمانهای ترجمهشدهٔ سالهای اخیر میدانند.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب بامداد خمار (رمان عاشقانه درباره عشق قدیمی)
مطلب مشابه: جملات کتاب ملت عشق؛ 50 متن و جمله زیبا از رمان عاشقانه ملت عشق
جملاتی از این رمان زیبا
هر قلبی برای خود داستانی دارد
برایش روشن شد آدمی میتواند حتی دلتنگِ کسی شود که او را فقط در خیالِ خود دیده است.
وقتی انگلِ امید را از حیوانِ میزبان جدا میکنند، میزبان یا میمیرد، یا آزاد میشود.
عشقِ بیکلام و کلامِ بیعشق دوام نخواهد آوَرد.
کسیکه تَرک میکند، دردی ندارد. کسیکه تَرک میکند، صحبت نمیکند، زیرا حرفی برای گفتن ندارد. کسیکه تَرک میکند، آماده است. دردِ بزرگ این است. کسیکه تَرکش میکنند، نیاز دارد تا ابد صحبت کند.
عشق به کلمه نیاز دارد. مدّتی کوتاه میتوان به حسِ بیکلام اعتماد کرد، امّا در درازمدّت، عشقِ بیکلام و کلامِ بیعشق دوام نخواهد آوَرد.
کسیکه درموردِ چیزهای کوچک دروغ میگوید، بهسرعت درموردِ همهچیز و همهٔ زندگیاش هم دروغ میگوید و مجبور میشود پشتِ پرده زندگی کند.
اندوه نمیتواند تا ابد شدید باقی بمانَد. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع میکند به بازسازی خود…

«فکر میکنم مشکلِ اساسی این است که ما کُنشهای دیگران را رفتارباورانه تفسیر میکنیم، از بیرون و عینی. امّا کُنشهای خودمان را پدیدارشناسانه، از درونِ آگاهیمان میفهمیم. این مُعضلِ بشر است. برای همین ما برای فهمِ رفتارِ خودمان، چنین گشوده و فراخدلیم، امّا برای فهمِ دیگران، چنین بسته و تنگنظر…»
کسانیکه پیامک و ایمیل را ساختهاند، نمیتوانند اضطراب و پشیمانی ناشی از پیامکهای بیپاسخ را در ذهنشان تصور کنند. شاید هم این حس درونبینی و همدلی را ندارند. آدم وقتی پیامک را مینویسد، نوکِ انگشتانش میسوزد و از اینکه چیزی را فرستاده، احساسِ سبُکی میکند. و این سبُکی در دقیقههایی که هنوز امید دارد پاسخی دریافت کند، ادامه مییابد.
عشق جانوری است گرسنه؛ خوراکش ارتباط، اطمیناندادنهای پیدرپی و چشم به چشمِ هم دوختن است. وقتی چشمها بههم بسیار نزدیک میشوند، چشمِ هیچکدامشان چیزِ دیگری نمیبیند.
کلمات نمایشیاند. خودشان همان عملاند؛ حرفیکه برای سبُککردنِ احساسِ گناه زده شده، همانکه گفته میشود، گناه را سبُک میکند. آنها را برای این نمیگویند که واقعیتی را بیرون از زبان نشان دهند. قصد و نیتِ آنها هم این نیست، همانطورکه منظور از پرسشِ «مرا که هرگز تَرک نمیکنی؟» این است که اکنون ترک نمیکنی نه در آینده…
کلمات میتوانند مثلِ خاکستر، سبُک و سوخته باشند؛ مثلِ خاکستر راحتی و سبُکی بپراکنند… بیهدف بچرخند و سقوط کنند. کلمات سنگِبنای ماندگار و وَزینِ حقایق و نیات نیستند. میتوانند صداهایی باشند که با آنها سکوت را پُر کنند.
گاهی، آزادی یکی بهمعنی درد و رنجِ دیگریست.
امید نوعی آفت است. بیگناهترین بافتها را میخورَد و رشد میکند. بقایش در این توانایی تکاملیافته نهفته است که میتواند از هرچه به سودِ رشدش نیست، چشم بپوشد و خود را روی چیزی بیفکند که هستیاش را توانمند میکند. سپس آنچه را یافته بهقدری نشخوار میکند که کوچکترین ذرّهٔ غذاییاش استخراج شود.
مغزِ انسان درکِ دقیقی از زمان ندارد. به آنچه اشتیاقش را دارد، پیشتر رسیده است
وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساسِ راحتی میکند. برعکس، وقتی عشق بیپاسخ میمانَد، تن احساس میکند وَزنَش سهبرابر شده است.
راهِ یافتنِ دانش، چه در علم چه در هنر، این است که آدم خودش را مجبور کند چیزها را از نو ببیند، صورتها را پس بزند و به بُنمایهٔ آنها نگاه کند و هرگز آنها و ظاهرِ آشکارشان را بهمنزلهٔ پدیدههای بدیهی نپذیرید. اگر میخواهید حرکاتِ انسان را ببینید، به اسکلتش نگاه کنید. اگر میخواهید ستم را ببینید، روشهای ستمکردن را بیابید. تنوعها برای ایناند که نگاه را منحرف کنند. الگو برای همه یکسان است و آغازگاهِ همه پدیدهای است کهن؛ چه برای انسان، چه برای چیزها.
وقتی نشانی واهی از محبوب میرسد و نه چیزی دیگر، تحمّلش دشوارتر است از اینکه هیچچیز نرسد.
واقعیت این بود که همیشه از ملال و خستگی روحی بیزار بود. عذاب کشیدن را راحتتر تحمّل میکرد تا ملالت را… تنهایی را بر وِرّاجی با دیگران ترجیح میداد. نه اینکه خوشوبِشکردن با مردم را دوست نداشت… خوش و بِشهای معمولی خیلی نیرو میبُردند و او را کاملاً خسته میکردند.
اندوه نمیتواند تا ابد شدید باقی بمانَد. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع میکند به بازسازی خود…
وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساسِ راحتی میکند. برعکس، وقتی عشق بیپاسخ میمانَد، تن احساس میکند وَزنَش سهبرابر شده است.
مردم آفریده شدهاند تا یکدیگر را عذاب دهند.
فکر میکرد شاید کارِ ابلهانهای کرده که فقط با برانگیخته شدنِ احساساتش و بدونِ تعمق و عذابِ وجدان، رابطهای معقول و بیعیب را تَرک کرده و خود را در این خلاء انداخته است. واقعیت این بود که همیشه از ملال و خستگی روحی بیزار بود. عذاب کشیدن را راحتتر تحمّل میکرد تا ملالت را…
امید را باید با گرسنگی کُشت تا حیوانِ میزبانش را گمراه و گیج نکند. امید را فقط بهکمکِ بیرحمی روشن میتوان کُشت. امید ستمگر است، چون دست و پا را میبندد و زنجیر میکند. وقتی انگلِ امید را از حیوانِ میزبان جدا میکنند، میزبان یا میمیرد، یا آزاد میشود.
تقلیدِ طبیعیبودن دشوارترین کارست. در طبیعیبودن، نوعی بیخیالی تقلیدنکردنی هست. ادا و اطوارهای زیادی بهوضوح دیده میشوند و احمقانه بهنظر میرسند، امّا تلاش برای سرپوش نهادن بر احساسات این مزیت را دارد که ناظر نمیتواند با اطمینان بداند که در ذهنت چه میگذرد. زندگی در مواقعِ حسّاس، نوعی جهتگیری است برمبنای شرم و افتخار. و هنگامیکه اضطراب دست میدهد، از اینکه نشانههای قطعی بهجا نگذاشتهاید، احساسِ سبُکی میکنید. همیشه میتوانید انکار کنید.
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب بر باد رفته اثر مارگارت میچل (رمان عاشقانه تاریخی)
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب دختری که رهایش کردی اثر جوجو مویز (رمان عاشقانه)

کسیکه به اخلاقِ پیامدگرا باور دارد، موظف است دموکراسی را رَد کند اگر روشن شود دموکراسی پیامدهایی بدتر از دیکتاتوری دارد. برای چنین کسی، بهجُز رفاهِ حداکثرِ بیشترین افراد، در هیچچیز ارزشِ ذاتی وجود ندارد. درحالیکه برای فردِ معتقد به اخلاقِ حقبُنیاد، فقط ارزشهایند که باید سَمت و سوی اَعمال را تعیین کنند. آزادی و اختیارِ انسان، بهخودی خود، ارزش دارند.
انقلاب با طرزِ کارِ مغزِ انسان ناسازگار است. یعنی با روشِ کارِ انسان ناسازگار است. انسان قادر نیست مطلقگرایی ذاتی انقلاب و شتابِ آن را تاب بیاورد. هرچه انسان انجام میدهد، مرحله به مرحله است. همهٔ بینشِ انسانها، همهٔ اندیشههایشان، همهٔ کارهایی که میکنند و هرچه میگویند، بهشکلِ روند صورت میگیرد، بهشکلِ لایهلایههایی از تجربه… انسان خودِ زندگی واقعی را ـ بنابه تعریف ـ گامبهگام زندگی میکند و این تکامل است که ذهن و آگاهی او را چنین ساخته است. ما در جستوجوی عشقیم، برای اینکه میخواهیم کسی ما را ببیند.»
امّا آنها باهم بیگانه بودند؛ همنشینیشان فقط ظاهرِ همنشینی داشت. هیچ محتوایی نداشت و در نتیجه، میشد آن را با محتواهای دیگر پُر کرد.
«آدم چقدر میتواند احمق باشد که باور کند وقتی مردم کمبودِ وقت را دلیل میآورند، واقعاً وقت ندارند؟ آدم چقدر میتواند کُلاً احمق باشد که آنچه را آشکارا رُخ میدهد، نبیند. وقتی چیزها تغییر میکنند، هیچچیز تصادفی نیست. من احمق نبودم. هرگز فکر نمیکردم وقت مسئله است. فقط میکوشیدم با ناامیدیام کنار بیایم، آن را تحمل کنم، و بر آن چیره شوم.»
کلمات سنگِبنای ماندگار و وَزینِ حقایق و نیات نیستند. میتوانند صداهایی باشند که با آنها سکوت را پُر کنند.
وقتی برگشت خانه، بیآنکه کفشهایش را دربیاوَرَد، خود را رساند به تلفن. هیچ خبری نبود. هوگو نه تلفن کرده بود، نه پیام گذاشته بود. برای حادنشدنِ درد و رنج، باید جامهای عشق پیوسته پُر شود. زندگی عاطفی او فعلاً در حالتِ نارضایتی ناشی از افزایشِ انتظارات بود. تنها حُسنِ این حالت این بود که ناامیدی پس از مدّتی میتوانست تغییرِجهت دهد و به قانونِ طبیعی دیگری برسد: وقتی انتظارات کاهش مییابد، کوچکترین نشانی از امید موجبِ شادی میشود.
استر ناگهان پی بُرد که آپارتمانِ دلدارِ او که چند لحظه پیش آن را تَرک کرد، ویرانهترین ویرانهای است که دیده. احساس کرد ارزشِ اینهمه عشق و علاقهٔ او را ندارد. بعد فکر کرد همواره ارزش آن را دارد. احساس و فکر کرد: «چه ارزشش را داشته باشد، چه نداشته باشد، نمیتوانم از او دوری کنم.»
از چند محله گذشت و در مرکزِ شهر، به یک فروشگاهِ کتابهای قدیمی رسید. کتابی را دید که میخواست برای هوگو بخرد، امّا تصمیم گرفت تا هفتهٔ آینده صبر کند. نمیدانست هوگو کتابِ دیگری از او میپذیرد یا اصلاً میخواهد او را ببیند یا نه؟… آنچه را میانشان رُخ داده بود نمیفهمید. بدتر از همه این بود که درک نمیکرد در میانِ چه ماجرایی است. آیا از او سوءِاستفاده شده بود؟ هیچ دردی سختتر از نفهمیدن نیست.
با این حال، پس از فرستادنِ پیام، احساسکرد پیروزی ناچیزی بهدست آورده است. هم خودِ نوشتن و هم اینکه خشمش را بهشکلِ ضربههایی سخت و خوشبیان به او برگردانده بود، رنج او را برای لحظهای کوتاه، کمتر کرد. و پیام نوعی تماس بود؛ شکلی از برخوردِ انسانی که سکوتِ غیرِقابلِتحمل را میشکست. هوگو پیام را میخواند و به او فکر میکرد و به آن پاسخ میداد. امّا هیچ پاسخی نیامد. هیچچیز نیامد. شنبهشب گذشت. یکشنبه هم گذشت. صبحِ دوشنبه، سه روز و دو شب گذشته بود، بیآنکه از هوگو خبری رسیده باشد. هوگو نشان میداد که چگونه یک نفر را بهلحاظ اجتماعی میکُشند.
استر هیچ پاسخی دریافت نکرد؛ چه خود را قوی نشان میداد، چه ضعیف و پُر از شکستگی… در تمامِ طولِ هفته، نشانی از زندهبودن هوگو نرسید. استر احساسِ تنگی نَفَس میکرد و مُدام، قفسهٔ سینهاش فشرده میشد. هر شب، با اتوبوس تا خیابانِ هوگو میرفت. از پشتِ پنجره میدید که چراغها را روشن کردهاند و دارند کار میکنند. کسی که هفتهٔ گذشته کنارش مانده بود و بیدار شده بود و دو هفته پیش، ساعتها با او صحبت کرده و خندیده بود… استر حالا ایستاده بود کنارِ خیابان و از دور نگاهش میکرد؛ مثلِ پیش از آنکه همهچیز آغاز شود.
محتوای جملهٔ هوگو («وقتی برگشتی، میتوانیم تماس بگیریم.») قطعاً سنگین نیست. عبارتِ محترمانهٔ رایجی است که به مسافر میگویند. معنایش میتواند این باشد که: «هفتهٔ آینده یا دو ماهِ دیگر میبینمت.» عبارت محتوای خود را بیان نمیکند، بلکه رابطـهٔ عادی بینِ آدمها را به رسمیت میشناسد: «ما همدیگر را میشناسیم. باهم هیچ دعوایی نداریم و این آخرین باری نیست که باهم صحبت میکنیم.» امّا وقتی این عبارت را به کسی میگویند که بهشدّت شوقِ دیدار دارد، بیرحمانه میشود. ترکیبی میشود از سهلانگاری و بُزدلی و احساسِ گناه… و توجه و مراقبتی را القا میکند که توانِ برآوردنش را ندارند.
گویی او هم چیزی را گزارش میداد که کسی نپرسیده بود، برای آنکه چیزی را پنهان کند که هیچکس نمیدید.
پاریسرفتن به او کمک نکرد. آدم وقتی دردش را همراه خودش میبَرَد، هیچچیز به او کمک نمیکند.
نمیتوانست با کسی زندگی کند که فکرش از شعار فراتر نمیرود و همواره، در سطحِ ظاهری شادانِ کنشگرایی توقف میکند تا هرگز مجبور نباشد در پیچوخمهای هزارتوی کندوکاو گام بگذارد.
هر کس… بهشکلِ غیرِقانونی، مالی را از تصرفِ دیگری بیرضایتِ او خارج یا بههر نحوِ دیگر آن را حیف و میل کند، به اتهامِ تصرفِ عُدوانی محاکمه خواهد شد…
نگاهِ هوگو سرگردان شده بود. گفت: «وقتی نزدیک به دویست سال پس از انقلابِ فرانسه، از چوئن لای پرسیدند این انقلاب چه نتایجی داشته؟ میدانی چه جواب داده؟ “هنوز خیلی زود است که بگویم چه نتایجی داشته.” فوقالعاده نیست؟… ”خیلی زود است که دربارهاش صحبت کنیم.”» و خندید. خندهاش استر را به خنده نینداخت. استر گفت: «با چشماندازی چنین طولانی، بهگفتهٔ تو، همه مُردهایم.»
افزایشِ نارضایتی بهسببِ افزایشِ انتظارات، اصلی روانشناختی بود. آدم وقتی چیزی را که ندارد بهدست میآوَرَد، لحظهای کوتاه راضی میشود، امّا خود را بهسرعت با وضعیتِ جدید تطبیق میدهد و آن را وضعِ عادی تصور میکند و حداقلِ سطحِ زندگی میداندش. به این شکل، انتظارات افزایش مییابد و به امکاناتِ بیشتری نیاز است تا رضایت بهدست آید. آبِ لولهکشی، غذای مفید بهاندازهٔ کافی، اتومبیل و مَسکنِ بزرگتر دیگر کافی نیستند. باید اصلاحاتِ بزرگتر و بیشتری صورت گیرد تا احساسِ رضایت بهمیزانِ پیشین باشد. باید دُز را بالاتر بُرد و دفعاتِ آن را بیشتر کرد.
نشسته بود و مانند کسی خاموش بود که میداند حرف زدن با آدمی که هر کارش کنی نمیفهمد، بیفایده است. مانند کسی که میداند آن آدم در جهانِ دیگری، با هنجارهایی متفاوت بهسر میبَرَد… بحث با چنین کسی بیمعنی است، چون بینِ آنها مغاکی وجود دارد.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سال بلوا اثر عباس معروفی (خلاصه این رمان جالب این نویسنده)
مطلب مشابه: جملات کتاب غرور و تعصب اثر جین آستین؛ متن و جملات خواندنی از این رمان










