بریدههایی از کتاب سوء تفاهم نوشته آلبر کامو (دومین نمایشنامه این نویسنده)
بریدههایی از کتاب سوء تفاهم نوشته آلبر کامو را برای شما دوستان قرار دادهایم. سوءتفاهم نمایشنامهای است که در سال 1943 در فرانسهٔ تحت اشغال توسط آلبر کامو نوشته شدهاست. این نمایشنامه بر ایدهٔ پوچی کامو تأکید دارد. این کتاب اول بار با عنوان «سوء تفاهم» توسط جلال آل احمد در سال 1328 به فارسی ترجمه شدهاست. همچنین ترجمهٔ مکرّر این کتاب به فارسی با همان عنوان «سوء تفاهم» توسط مهوش قویمی، انتشارات آشتیان (1390) و خشایار دیهیمی، نشر ماهی، (1390) منتشر شدهاست.

این کتاب درباره چیست؟
سوءتفاهم، دومین نمایشنامهٔ آلبر کامو، در مسافرخانهای در قلب چکسلواکی میگذرد، مسافرخانهای که دو زن ادارهاش میکنند؛ مادری پیر و دخترش، مارتا. در آغاز نمایشنامه آن دو مشغول صحبت دربارهٔ ورود مسافری تازه هستند که میخواهند به او دارو بخورانند و همان شب در دریاچهٔ سد غرقش کنند، درست همانطور که با مسافران پیش از او کردهاند. اگرچه هویت مسافر بر تماشاگران آشکار است، مادر پیر و دخترش او را به جا نمیآورند. او در اصل فرزند مادر و برادر دختر است که بیست سال پیش پسری ولنگار بوده و خانه و کاشانهاش را ترک کردهاست.
اهمیت نمایشنامه سوء تفاهم
نمایشنامه “سوء تفاهم” اثر آلبر کامو یکی از آثار مهم و تأثیرگذار در ادبیات فرانسه و فلسفه اگزیستانسیالیسم است. اهمیت این اثر را میتوان از جنبههای مختلفی بررسی کرد:
موضوع و تم:
سوء تفاهم به موضوعاتی مانند انزوا، بیگانگی، هویت و بیمعنایی زندگی میپردازد. این مفاهیم از اصول اساسی فلسفه کامو هستند که در این نمایشنامه به خوبی به تصویر کشیده شدهاند.
تکنیک نویسندگی:
کامو در این نمایشنامه از تکنیکهایی استفاده میکند که باعث میشود مخاطب به شکلی فعالانه درگیر داستان شود. تعلیق و پیچیدگیهای داستانی به گونهای طراحی شدهاند که خواننده یا تماشاگر را به تفکر وا میدارد.
شخصیتپردازی:
شخصیتهای نمایشنامه، به ویژه مارتا و ژان، نمایانگر انسانهایی هستند که درگیر تراژدیهای ناشی از سوء تفاهم و عدم شناخت درست از یکدیگر میشوند. این شخصیتها به خوبی نشاندهنده جنبههای مختلف انسانیت و تنهایی وجودی هستند.
فلسفه اگزیستانسیالیسم:
این نمایشنامه یکی از آثار برجستهای است که فلسفه اگزیستانسیالیستی کامو را به خوبی به نمایش میگذارد. مفهوم “غریبهگی” و “ابسورد” در این اثر به وضوح دیده میشود.
پیام اجتماعی و اخلاقی:
“سوء تفاهم” همچنین به مسائل اجتماعی و اخلاقی میپردازد، از جمله نیاز به ارتباط و فهم درست بین انسانها، و عواقب فقدان این فهم.
تأثیر فرهنگی:
این نمایشنامه نه تنها در زمان خود بلکه در طول دهههای بعدی نیز مورد توجه و تحلیل قرار گرفته است. اجراهای مختلف، تحلیلهای ادبی و فلسفی، و تأثیر آن بر نویسندگان و هنرمندان دیگر نشاندهنده اهمیت فرهنگی این اثر است.
به طور کلی، “سوء تفاهم” نه تنها یک اثر ادبی بلکه یک اثر فلسفی و اجتماعی است که به تفکرات عمیق درباره زندگی و روابط انسانی دامن میزند.
مطلب مشابه: جملات کتاب بیگانه اثر آلبر کامو؛ گزیده جملات جالب درباره زندگی
جملاتی از کتاب سوتفاهم
بعضیوقتا خیلی لذتبخشه که آدم کسی رو داشته باشه که وقتی راجع به خودش حرف میزنه به حرفهاش گوش بده.
من آزادیم رو از دست دادهم. جهنم از اینجاست که شروع میشه!
من هم دیگه از این جایی که هیچ چشماندازی نداره و مدام به قلبم فشار میآره حالم به هم میخوره، تا سرحد مرگ، و فکر میکنم دیگه طاقت حتی یه ماه دیگه زندگیکردن توی این جای نکبتی رو ندارم.
همهمون رودست خوردیم. همهمون فکر میکنیم توی زندگی یه چیزی ما رو به خودش میخونه، یه روحی داره یه خبری بهمون میده. اینهمه شیون و زاری برای چی؟ برای عشق، برای دریا؟ همهش چرنده. همهش مسخرهبازیه. شوهرت حالا جواب رو پیدا کرده. همهمون یه خونه بیشتر نداریم، همون خونهٔ مخوفی که دستآخر همهمون رو میچپونن توش، بغل به بغل همدیگه.

میبینی که اشک نریختم. این فقط عذاب زندهشدن دوبارهٔ عشقه، عشقی که زنده میشه ولی درست همونموقع هم از تو دور میشه و باید شاهد رفتنش باشی.
توی این دنیایی که از هیچی نمیشه مطمئن بود بعضی چیزها قطعی هستن.
زخمی که زُقزُق میکنه و هر حرکتی سوزشش رو بیشتر میکنه و انگار خوبشدنی هم نیست. من این زخم رو خوب میشناسم. ترسه، ترس از تنهایی، ترسی که از وقتی به دنیا میآییم باهامونه. رسیدن به این نتیجه که جوابی در کار نیست.
اینهمه شیون و زاری برای چی؟ برای عشق، برای دریا؟ همهش چرنده. همهش مسخرهبازیه. شوهرت حالا جواب رو پیدا کرده. همهمون یه خونه بیشتر نداریم، همون خونهٔ مخوفی که دستآخر همهمون رو میچپونن توش، بغل به بغل همدیگه. (با نفرت) تو هم به همین جواب میرسی. و اگه اون وقتی که به این جواب رسیدی دیگه جونش رو داشته باشی با یهجور کیف و لذت یاد یه همچو روزی میافتی که هنوز فکر میکردی سرخطِ تلخترین تبعید هستی که اسمش رو گذاشتیم تنهایی.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب طاعون اثر جاویدان آلبر کامو نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی
حالا من توی خونهٔ خودم توی کشور خودم یه تبعیدیام.
پاییزی که یه بهارِ دوبارهس که برگها همهشون شبیه گلها میشن. (با سماجت نگاهش را به او میدوزد) اگه درست نگاه کنین بعضی زندگیها هم همینطوری بهار میکنن، فقط به شرطی که با صبر و حوصلهتون بهشون مجال بدین.
پاییزی که یه بهارِ دوبارهس که برگها همهشون شبیه گلها میشن. (با سماجت نگاهش را به او میدوزد) اگه درست نگاه کنین بعضی زندگیها هم همینطوری بهار میکنن، فقط به شرطی که با صبر و حوصلهتون بهشون مجال بدین.
من این زخم رو خوب میشناسم. ترسه، ترس از تنهایی، ترسی که از وقتی به دنیا میآییم باهامونه. رسیدن به این نتیجه که جوابی در کار نیست.
آدم برای اینکه یه جایی بمونه باید دلایلی داشته باشه، یا آدمهایی که دوستشون داره. وگرنه چه فرقی میکنه که آدم اینجا بمونه یا جای دیگه. و چون آدم نمیتونه حدس بزنه چه استقبالی ازش میشه
آخ، مادر! وقتی یهعالمه پول جمع کردیم و تونستیم این سرزمین بیافق رو ترک کنیم و از این مسافرخونه، از این شهر بارونی، بذاریم بریم و این سرزمین تاریکی رو فراموش کنیم، وقتی بالاخره تونستیم روبهروی دریا باشیم که من اینهمه خوابش رو میبینم، اونوقت توی یه همچه روزی لبخند رو روی لبهای من میبینی.

من هنوز ته دلم یه ذره از اون آرزوهایی رو نگه داشتم که وقتی بیست سالم بود داشتم. دلم میخواد کاری کنم که تکلیفم با این آرزوها یهسره بشه. برای همین هم که شده باید یه چند قدمِ دیگه تو این زندگی که میخوایم ولش کنیم و از شرش خلاص شیم برداریم.
تنها چیز انسانی که تو وجود من هست میل من به اینه که به هرچی دلم میخواد برسم و برای رسیدن به چیزهایی که دلم میخواد حاضرم هرچیزی رو که سر راهمه خُرد و نابود کنم.
مارتا: (آهسته) به گمونم تازگیها میترسی یه حرفهایی رو به زبون بیاری. انگار این حرفها دهنت رو میسوزونه.
بیا از اینجا بذاریم بریم، یان، اینجا نمیتونیم خوشحال باشیم و به خوشبختی برسیم. یان: ما اینجا دنبال خوشحالی و خوشبختی نیومدیم. خوشبختی! خوشحالی! ما اینا رو داریم. ماریا: (با حرارت) پس چرا به همین قانع نباشیم؟ یان: خوشحالی و خوشبختی همهچیز نیست و آدمها وظیفههاشون رو هم دارن. وظیفهٔ من اینه که دوباره مادرم رو پیدا کنم، سرزمین مادریام رو…
من همین حالاش هم خستهم، خستهٔ سالها، خستهٔ سالهای سال، طوری که دیگه رسوب کرده توی خونم، توی رگهام
جدایی همیشه فقط برای اونایی معنا داره که عاشق هم هستن
آخ! از این دنیایی که فقط وادارت میکنه زانو بزنی و استغاثه کنی بدم میآد.
هوا داره تاریک و پر از ابر میشه. باز داره اون زخم کهنه سر باز میکنه، اون زخمی که توی عمق وجودمه، اون زخمی که زُقزُق میکنه و هر حرکتی سوزشش رو بیشتر میکنه و انگار خوبشدنی هم نیست. من این زخم رو خوب میشناسم. ترسه، ترس از تنهایی، ترسی که از وقتی به دنیا میآییم باهامونه. رسیدن به این نتیجه که جوابی در کار نیست. ولی چطور میشه آدم انتظار داشته باشه توی یه همچو اتاقی توی یه همچو مسافرخونهای به این جواب برسه؟
اونجا، اونجایی که آدم میتونه فرار کنه، میتونه خودش رو آزاد کنه، گرمای تن آدمهای دیگه رو حس کنه، توی موجها غلت بزنه، اونجا، اونجایی که دریا تنگ بغلش کرده، اونجا دیگه آدم احتیاجی نداره دست به دامنِ بالا بشه. ولی اینجا، اینجا که هرجا چشم بگردونی نگاهت به دیوارها میرسه، اینجا رو اصلا برای این خلق کردهن که همیشه سرتو رو به آسمون بگیری و دنبال نگاه رحمت باشی.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب افسانه سیزیف اثر آلبر کامو (50 جمله خلاصه شده این کتاب)

نه، مردها هیچوقت نمیدونن چهجوری باید عاشق باشن، نمیدونن عشق واقعآ چیه. هیچی مردها رو واقعآ راضی نمیکنه. اونا فقط با خواب وخیالهاشون خوشن، با خواب وخیالهاشون و با وظیفههایی که برای خودشون میتراشن، با رفتن دنبال جاهای تازه، خونههای تازه، وطن تازه. ولی ما زنها میدونیم که عشق صبر و انتظار نمیشناسه. یه جای مشترک، یه دستی که توی دست تو باشه، و ترس از جدایی، ترس از تنهاموندن. عشق همهش همینه. یه زن وقتی که عاشق میشه دیگه به فکر چیز دیگهای نیست، خواب وخیال نمیبینه.
نه فرصت رنجکشیدن دارم نه مقاومت و طغیان کردن. بدبختی خیلی بزرگتر از من بود.
خوابه و دیگه کاری به کار این دنیا نداره. واسه همین همهچی براش راحته، هیچ نگرانیای نداره. بدون اینکه بفهمه خیلی راحت فقط از یه خوابی که پر از اشباحه میلغزه و میره توی خوابی که دیگه رؤیایی توش نیست. چیزی که برای همه یه دلکندنِ پر از هول و وحشته، برای اون فقط یه خواب طولانیه.
برو به درگاه خدات دعا کن که تو رو سنگ کنه. این تنها خوشبختی واقعیه. برای همین هم این خوشبختی رو برای خودش نگه داشته. تو هم خودت رو در مقابل همهٔ فریادهایی که میشنوی بزن به کری. تا فرصت هست خودت رو سنگ بکن. سنگ شو.
من اونی رو که دوست داشتم از دست دادهم. حالا باید توی این تنهایی وحشتناکم با خاطرههایی زندگی کنم که شکنجهم میدن.
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب سقوط اثر جاویدان آلبر کامو (داستان فلسفی زیبا)










