بریده‌هایی از کتاب طاعون اثر جاویدان آلبر کامو نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی

آلبر کامو اسطوره ادبیات فرانسه است. نویسنده بزرگی که سال‌ها کار ادبی کرده و درنهایت برنده جایزه نوبل ادبی شد. یکی از شاهکارهای ادبی او طاعون است. کتابی سنگین و خاص که مخصوص کاموست و بس. در این بخش از سایت ادبی و هنری روزانه ضمن معرفی این کتاب، بریده‌هایی از کتاب طاعون را برای شما دوستان قرار خواهیم داد. با ما باشید.

بریده‌هایی از کتاب طاعون اثر جاویدان آلبر کامو نویسنده و فیلسوف بزرگ فرانسوی

خلاصه داستان رمان طاعون

رمان طاعون نوشته آلبر کامو به ماجرای همه‌گیری این بیماری در اُران الجزایر و تعطیلی شهر می‌پردازد. بیماری در طی ماه‌ها جان بسیاری را می‌گیرد؛ از هر ده نفر ساکنان شهر یکی می‌میرد (همان گونه که واقعاً در قرن نوزدهم در اُران رخ داد). در آغاز مقامات محلی تمایلی ندارند که نشانه‌های اولیه طاعون یعنی موش‌های در حال مرگ در خیابان‌ها را تأیید کنند.

ستون‌نویسی در روزنامه‌ای محلی می‌نویسد: ” آیا مقامات شهر می‌دانند که اجساد در حال پوسیدگی موش‌ها خطری مهلک برای سلامتی مردم شهر به شمار می‌آیند؟” راوی داستان دکتر برنار ریو فداکاری و شجاعت نیروهای بهداشت و درمان را در این دوران به یاد می‌آورد: “نمی‌دانم برایم چه پیش خواهد آمد، یا هنگامی که همه این ماجراها به پایان رسید چه رخ خواهد داد.

آلبر کامو کیست؟

آلبر کامو نویسنده، فیلسوف و روزنامه‌نگار فرانسوی برنده جایزه ادبی نوبل بود. او یکی از نویسندگان بزرگ در مکتب رئالیسم، خالق کتاب بیگانه و مقاله جریان‌ساز افسانهٔ سیزیف بود.

سه اثر معروف کامو با نام‌های بیگانه، کالیگولا، افسانه سیزیف بیش از هر چیز سبک نوشتاری او را معرفی می‌کنند و موضوع محوری‌شان پوچی است.

کامو در سال 1957 به خاطر پرداختن به مشکلات وجدان بشری در عصر حاضر برندهٔ جایزهٔ نوبل ادبیات شد. آلبر کامو پس از رودیارد کیپلینگ جوان‌ترین برندهٔ جایزهٔ نوبل و همچنین نخستین نویسندهٔ زادهٔ قارهٔ آفریقا بود که این عنوان را کسب کرد.

همچنین کامو در بین برندگان نوبل ادبیات، کمترین طول عمر را دارد. او دو سال پس از بردن جایزهٔ نوبل در تصادف رانندگی درگذشت.

جملاتی از رمان طاعون

عادت کردن به نومیدی، وخیم‌تر از خود نومیدی است.

این سماجت مردم برای بیرون‌رفتن از شهر داستانی عجیب است.

جملاتی از رمان طاعون

خوشبختی را انتخاب کردن خجالت ندارد. رانبر گفت: «درست است، ولی اگر آدم بخواهد فقط خودش خوشبخت باشد آن وقت خجالت‌آور است.»

«خدا بزرگ است، به او پناه ببرید.»

بارها و بارها در تاریخ اتفاق افتاده که کسانی که جرات کرده‌اند بگویند دو به اضافهٔ دو می‌شود چهار، جان‌شان را در این‌راه باخته‌اند.

حالا که بیماری بر شهرمان سایه افکنده، باید برای مبارزه و برانداختن آن، به هرکار لازمی دست بزنند. چون اگر تا آن موقع عدهٔ اندکی وظیفه‌دار مبارزه با آن بودند، از آن پس شده بود وظیفهٔ همهٔ ساکنان شهر.

همشهریان ما خود را با طاعون وفق داده بودند، یا آن گونه که گفته می‌شود همرنگ جماعت شده بودند، چون چارهٔ دیگری نداشتند. طبعاً هنوز احساس درد و رنج و بدبختی می‌کردند، ولی نه به آن تند و تیزی ابتدای کار، به‌طور مثال دکتر ریو، این حالت را از همه بدتر می‌دانست، چون عقیده داشت عادت کردن به نومیدی، وخیم‌تر از خود نومیدی است

آن‌وقت بود که ریو و دوستانش پی بردند چه‌قدر خسته‌اند. در واقع افرادِ گروه‌های بهداشتی بیش از آن نمی‌توانستند خستگی را تحمل کنند.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب خطاب به عشق | نامه های عاشقانه آلبر کامو به معشوق خود

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب افسانه‌ سیزیف اثر آلبر کامو (50 جمله خلاصه شده این کتاب)

جملاتی از رمان طاعون

«فکر می‌کنید زندگی را به‌خوبی می‌شناسید؟»

از دیدگاه طاعون، تفاوتی میان رئیس و نگهبان‌ها و زندانی‌ها وجود نداشت، چون همگی‌شان زندانی محسوب می‌شدند و برای اولین بار در زندان عدالت به‌طور مطلق اجرا می‌شد.

اگر آدم یک‌بار تسلیم شود، دیگر نمی‌تواند به این کار ادامه ندهد.

طاعون به آدم‌هایی که بنیهٔ ضعیفی دارند حمله نمی‌کند، بلکه به سراغ کسانی می‌رود که ساختمان جسمانی نیرومندی دارند.

در عین حال یک چیز را باید به شما یادآور شوم: در وضعیتی که قرار داریم و در این کارها، هیچ‌گونه قهرمان بازی وجود ندارد. فقط پای شرافت در میان است. این فکر می‌تواند خنده‌دار باشد، ولی شرافت تنها وسیله برای مبارزه با طاعون است. رانبر با قیافه‌ای که ناگهان جدی شده بود پرسید: «منظورتان از شرافت چیست؟» ــ به‌طور کلی نمی‌توانم بگویم چگونه چیزیست. ولی در مورد خودم می‌دانم مفهوم آن خوب انجام دادن حرفهٔ پزشکی‌ام است.

فاسدترین آدم‌ها کسانی هستند که نادانند اما گمان می‌کنند همه‌چیز را می‌دانند، آن‌وقت به خودشان اجازه می‌دهند دیگران را بکشند. روح آدم جنایت‌کار کور است

پیش می‌آید که آدم مدتی طولانی در رنج باشد و خودش متوجه نشود.

آه! چه خوب بود زلزله می‌آمد، زمین تکانی می‌خورد و دیگر کسی حرفی دربارهٔ آن نمی‌زد. ولی این بیماری لعنتی، حتا کسانی هم که به آن مبتلا نشده‌اند، آن‌را در قلب‌شان حس می‌کنند.»

چگونه ممکن بود به فکر طاعون بیفتند که هم داد و ستد را فلج، هم سفرها را لغو و هم بحث‌ها را بیهوده می‌کرد؟ گمان می‌کردند آزادند، حال آن‌که تا موقعی که بلا هست، آزادی دیگر وجود ندارد.

هیچ چیز در دنیا ارزش آن‌را ندارد که آدم از چیزی که مورد علاقه‌اش است دست بر دارد.

اگر آدم دائمآ دربند نظر و عقیدهٔ شخصی‌اش نباشد، می‌فهمد که لجاجت و یکدندگی ناشی از حماقت است.

از دیدگاه طاعون، تفاوتی میان رئیس و نگهبان‌ها و زندانی‌ها وجود نداشت

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب سقوط اثر جاویدان آلبر کامو (داستان فلسفی زیبا)

مطلب مشابه: جملات فلسفی از  بزرگان این رشته؛ از سخنان ناب آموزنده سقراط تا آلبر کامو

جملاتی از رمان طاعون

همشهری‌های ما هم بیش‌تر از دیگران خطاکار نبودند، فقط فراموش می‌کردند فروتن باشند، همین، و گمان می‌کردند هنوز همه‌چیز برای‌شان امکان‌پذیر است، و این طرز فکر باعث می‌شد تصور کنند نازل‌شدن بلا ناممکن است. بنابراین به دادوستدها، برنامه‌ریزی برای مسافرت و اظهار عقیده‌هاشان ادامه می‌دادند. چگونه ممکن بود به فکر طاعون بیفتند که هم داد و ستد را فلج، هم سفرها را لغو و هم بحث‌ها را بیهوده می‌کرد؟ گمان می‌کردند آزادند، حال آن‌که تا موقعی که بلا هست، آزادی دیگر وجود ندارد.

«برادران من، دوست داشتن خداوند کار دشواری است، عشقی است همراه با درد و رنج. باید خود را به کلی از یاد برد و هرگونه غروری را کنار گذاشت. فقط اوست که می‌تواند کودکان را از شکنجه و مرگ مصون بدارد و باز تنها اوست که می‌تواند آن‌را ضروری بداند، چون درک مشیت او ناممکن است و باید آن‌را به هر شکلی که باشد پذیرفت. این است آن درس دشواری که می‌خواستم با شما در آن شریک شوم. این است ایمان واقعی، بی‌رحم و سنگدل از دیدگاه ما و بی‌چون و چرا از نظر خداوند. وظیفهٔ ما نزدیک شدن به آن است. باید با این تصویر ترسناک همگام شویم. در این اوج، همه چیز با هم خواهد آمیخت و یکسان خواهد شد، حقیقت از دل بی‌عدالتی ظاهری بیرون خواهد جست. به این‌گونه است که در جنوب فرانسه، طاعون‌زده‌گان از قرن‌ها پیش زیر سنگفرش محراب‌ها آرمیده‌اند و کشیش‌ها از روی گورهای آنان سخنان‌شان را به گوش مردم می‌رسانند و جوهر اندیشه را از میان این خاکسترهایی که کودکان هم در آن سهمی دارند به همه جا می‌پراکنند.»

اگرچه این پس‌نشینی ناگهانی بیماری امیدوارکننده بود، ولی همشهری‌هامان در خوشحال شدن شتاب به خرج ندادند. ماه‌هایی که گذشته بود، هرچند میل به آزاد شدن را در آن‌ها افزایش داده بود، ولی در عین حال یادشان داده بود محتاط باشند و هرچه کم‌تر به پایان بیماری امیدوار شوند

در کتاب‌ها می‌توان خواند که باسیل طاعون نه می‌میرد و نه برای همیشه از صفحهٔ روزگار محو می‌شود. باسیل طاعون می‌تواند سال‌ها لای درز مبل‌ها، میان ملافه‌ها به خواب رود و صبورانه در اتاق‌ها، زیرزمین‌ها، چمدان‌ها، دستمال‌ها و ورق‌پاره‌ها به انتظار بنشیند و شاید روزی بیاید که برای شوربختی یا عبرت مردم بیدار شود و به جان موش‌ها بیفتد و آن‌ها را برای مردن به شهر غرق در خوشبختی بفرستد.

قرن‌ها پیش، نویسنده‌ای بی‌دین، با تأیید این‌که برزخی وجود ندارد، ادعا کرد اسرار کلیسا را فاش کرده است. قصد او از این ادعا این بود که حد وسطی میان بهشت و دوزخ وجود ندارد و آدم بنا به راهی که برگزیده یا رستگار می‌شود و یا لعنت. به نظر پانلو، این کفرگویی فقط در ذهن روحی هرزه می‌تواند وجود داشته باشد، چون می‌گوید برزخی در کار نیست.

گاهی پیش می‌آید خیالبافی از خوشبختی واقعی نیرومندتر باشد.

دوست داشتن خداوند کار دشواری است، عشقی است همراه با درد و رنج. باید خود را به کلی از یاد برد و هرگونه غروری را کنار گذاشت.

روشی آسان برای شناختن یک شهر، پی‌بردن به نحوهٔ کارکردن، دوست‌ داشتن و مردن مردمانش است.

آدم‌ها می‌گویند بلا چیزی غیرواقعی است، کابوسی است ترسناک که زود می‌گذرد. ولی همیشه هم زود نمی‌گذرد، آدم‌ها هستند که از کابوسی به کابوسی دیگر کشانده می‌شوند

مسیحی واقعی کسی است که تسلیم خواست و ارادهٔ پروردگار می‌شود، حتا اگر مفهومش را درک نکند. خرد نمی‌تواند بگوید: «این یکی را می‌فهمم ولی آن یکی پذیرفتنی نیست». باید به آغوش این ناپذیرفتنی‌ها پناه ببریم، تا بتوانیم انتخاب درستی بکنیم. درد و رنج کودکان نان تلخ ماست، اگر این نان را نداشته باشیم، روح‌مان بر اثر گرسنگی معنوی می‌میرد.

جملاتی از رمان طاعون

یکی از نشانه‌های بازگشت دوران سلامتی، بی‌آن‌که آشکارا امیدوارکننده باشد، ولی در عین حال هرکسی در دلش آرزویش را می‌کرد این بود که همشهریان‌مان از همان لحظه آزادانه، اگرچه با قیافه‌ای به ظاهر بی‌تفاوت، دربارهٔ این‌که زندگی در آینده و پس از تمام شدن بیماری به چه صورتی سازمان‌دهی خواهد شد حرف می‌زدند.

روزنامه‌ها طبعآ، بنا به دستورهایی که دریافت می‌کردند، لحن خوشبینانه‌ای را در پیش گرفته بودند. با خواندن آن‌ها، وضعیت فعلی «سرمشقی تأثرانگیز از آرامش و خونسردی» مردمان شهر بود. ولی در شهری بسته و به محاصره درآمده که هیچ موضوعی پنهان نمی‌ماند، هیچ‌کس در مورد این «سرمشقی» که در اعلامیه به آن اشاره شده بود، گول نمی‌خورد.

به‌خدا اعتقاد دارید، دکتر؟ این پرسش را هم خیلی طبیعی مطرح کرد. ولی این‌بار ریو به تردید افتاد. بعد گفت: ــ منظورتان را از این سوآل نمی‌فهمم. من در تاریکی قرار دارم و می‌کوشم همه‌چیز را روشن ببینم. خیلی وقت است که دیگر به اصالت بعضی حرف‌ها اعتقاد ندارم. ــ همین موضوع است که شما را از پانلو جدا می‌کند؟ ــ گمان نمی‌کنم. پانلو اگرچه آدمی است اهل مطالعه ، ولی مرگ‌های زیادی را ندیده است، به همین دلیل هم از آن به‌عنوان یک حقیقت یاد می‌کند. ولی فرودست‌ترین کشیش روستا که به اوضاع و احوال افراد حوزهٔ مذهبی‌اش وارد است و آخرین نفس‌های آدم محتضری را شنیده، مثل من فکر می‌کند. او پیش از این‌که به بدبختی‌ها جنبهٔ متعالی بدهد، به مداوای آن‌ها می‌پردازد.

مطلب مشابه: جملات کتاب بیگانه اثر آلبر کامو؛ گزیده جملات جالب درباره زندگی

مطلب مشابه: جملات زیبای آلبر کامو + سخنان و متن های آموزنده از نویسنده و فیلسوف بزرگ

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.