بریدههایی از کتاب سه شنبه ها با موری از میچ آلبوم (خلاصه این کتاب فلسفی)
کتاب سه شنبه ها با موری یکی از معروفترین کتابها در حوزه فلسفه است که برای آغاز فلسفه گزینه بسیار مناسبی است. ما امروز در سایت ادبی و هنری روزانه قصد داریم بریدههایی از کتاب سه شنبه ها با موری را برای شما اهالی کتاب و فلسفه قرار دهیم. با ما باشید.

این کتاب درباره چیست؟
کتاب سهشنبه ها با موری اثری از میچ آلبوم نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی است. کتابی محبوب و دلنشین که چهارده دیدار آخر «میچ آلبوم» با استادش «موری شوارتز» را روایت میکند. موری استاد جامعهشناسی، فردی مهربان، متواضع و عمیق است که آخرین کلاس درسش را در دورهای که مرگی تدریجی را تجربه میکند، برای شاگرد عزیزش میچ برگزار میکند.
این کتاب مجموعهای از آموزههای موری دربارهی مسائلی بنیادین همچون مرگ و زندگی و فلاشبک آلبوم به خاطرات گذشته است.
بیان شیرین موری که برآمده از حکمت او پس از سالها زندگی عاشقانه و پردغدغه است، این کتاب را به اثری خواندنی، نغز و دوستداشتنی تبدیل کرده است. اثری که در سال 1997 منتشر شد، به دهها زبان زندهی دنیا برگردانده شد و در فهرست پرفروشترین کتابهای نیویورکتایمز قرار گرفت.
بریدههایی از این کتاب جذاب فلسفی
«میخواهی ذره ذره محو و نابود شوی یا از روزهای باقی مانده بهترین استفاده را ببری؟»
«بله، اما اگر پیر شدن تا این اندازه خوبه، چرا مردم همیشه میگن کاش هنوز جوون بودیم. کسی رو ندیدم که بگه کاش شصت و پنج ساله بودم.» درحالیکه لبخند میزد، گفت: «میدونی این نشانهٔ چیه؟ زندگی ناموفق. زندگی بدون معنی و مفهوم. چون اگه به معنی و مفهوم برسی، دیگه دلت نمیخواد که به عقب برگردی، فقط میخوای به جلو بری. میخوای بیشتر ببینی، کارهای بیشتری بکنی.

«همه میدونند که روزی میمیرند، اما کسی هنوز به این باور نرسیده. اگر باور میکردیم، رفتارمون رو تغییر میدادیم.»
زمانی که کسانی که دوستت دارند حرف میزنند، به آنها گوش بده، فکر کن این آخرین باری است که با آنها حرف میزنی.
«زود جا نزن، بیش از حد هم لفتش نده.»
«یکدیگر را دوست بدارید یا اینکه بمیرید.»
این همون چیزیه که همه منتظرش هستیم. آرامشی به نام مردن. اگه بدونیم که میتونیم با مردن به آرامش برسیم، پس میتونیم از انجام این کار سخت هم بربیایم.» – «چه کاری؟» – «زندگی کردن در آرامش.»
چقدر خوب است که برای دلسوزی به حال خودمان نیز زمان مشخص و محدودی در نظر بگیریم، چند دقیقه اشک بریزیم و بعد به سراغ کارهایی برویم که در پیش رو داریم
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب فراسوی نیک و بد نیچه؛ متن های سنگین از این کتاب فلسفی

وقتی یکی از همکارانش در دانشگاه بر اثر ایست قلبی جانش را از دست داد، در مراسم خاکسپاریاش شرکت کرد و با ناراحتی به خانه برگشت. گفت: «عجب! وقتمون به هدر رفت. این همه مردم دربارهاش حرفهای قشنگ زدند، اما او هیچکدومش رو نشنید.» موری نظر بهتری داشت. به چند نفر از دوستانش زنگ زد. تاریخی را مشخص کرد و در بعدازظهر سرد یک روز یکشنبه با جمعی از دوستان و بستگانش در منزل قرار گذاشت تا با حضور او مراسم تشییع جنازهٔ زنده برگزار کنند. هرکس حرفش را زد، در واقع همه از استاد پیر من تشکر کردند. بعضی اشک ریختند و بعضی خندیدند. موری با آنها خندید و گریه کرد و آن روز تمام احساسات قلبیاش را که ما گفتنش را از هم دریغ میکنیم بر زبان آورد. مراسم تدفین زنده آن روز موفقیتی درخشان و تحسینبرانگیز بود. با این تفاوت که او هنوز زنده بود. واقعیت این است که مهمترین و عمیقترین بخش زندگی او در پیش بود.
عشق یعنی تو در مورد وضعیت دیگران طوری نگران باشی که انگار وضعیت خودته.
موری گفت: «میدونی میچ، اشکال اینه که همه عجله دارند. مردم به مفهومی در زندگیشون نرسیدن، به همین دلیل همیشه شتاب دارند که آن را بیابند. به فکر ماشین نو، خونه نو و شغل تازه هستند. بعد میبینند که اینها تهی و بیمعنا هستند. برای همین به دویدن ادامه میدهند.»
بعضی وقتا که صبحها بیدار میشم گریه میکنم، و به حال خودم غصه میخورم و بعضی روزها به شدت عصبانی و بدخلق میشوم، اما این حالتم خیلی دوام نمیآورد. از جایم بلند میشوم و میگویم دوست دارم زندگی کنم… تا به امروز که موفق بودهام. اینکه میتونم ادامه بدم رو نمیدونم، اما با خودم شرط بستهام که ادامه بدم.»
«فرهنگ ما آنطور نیست که در مردم حس خوشبختی ایجاد کند. باید به اندازهٔ کافی قوی باشی که اگه تشخیص دادی فرهنگ به وظایفش عمل نمیکند، از آن حمایت نکنی و خودت یک فرهنگ ایجاد کنی.»

اگر استاد موری شوارتز در زندگی فقط یک جمله به من آموخته باشد، آن جمله این است: «در زندگی چیزی به نام خیلی دیر شده وجود ندارد.» او خودش تا لحظهٔ آخر زندگیاش مرتب در حال تغییر بود.
اگه حمایت و مهر و عشق خانواده رو نداشته باشی، درواقع میشه گفت که هیچی نداری.
فرهنگ ما درسهای غلط به ما میدهد. باید اونقدر قوی باشی و جسارت داشته باشی که اگر این فرهنگ را نمیپسندی ازش حمایت نکنی و خودت فرهنگی جدید بسازی. اغلب مردم این کار رو انجام نمیدهند.
«وقتی در رختخواب هستی مردهای.»
اگه امروز آخرین روز زندگی من در این جهان بود چه کار میکردم؟»
موری گفت: «میدونی، وحشتناکه وقتی میبینی بدنت ذره ذره آب میشه و چیزی ازش باقی نمیمونه، اما یه جورایی جالب هم هست، چون بهت فرصت خداحافظی میده.» سپس لبخندی زد. «همه این قدر خوشبخت نیستند.»
جملات زیبا و قصار مینوشت: «آنچه را میتوانی انجام دهی و آنچه را نمیتوانی انجام دهی همه را بپذیر»؛ «بپذیرید که گذشته هرچه بوده گذشته، بدون آنکه آن را انکار کنید»؛
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب پاندای بزرگ و اژدهای کوچک با جملات سنگین فلسفی و خودشناسی

خودت رو وقف جامعهٔ اطرافت بکن. وقتت را صرف کاری کن که به زندگیت معنا و هدف بده.»
عشق، تنها کار عقلانی و منطقی است
یک معلم در جاودانگی تو اثر میگذارد؛ و هرگز نمیتوانی بگویی که این تاثیر چه وقت پایان میپذیرد.
میچ راستش تو منو یاد کسی میاندازی که در جوانی همیشه دلش میخواست حرفاش رو درون خودش نگه داره.» – «چه کسی؟» – «خودم»
به هر گلی که نگاه میکنم چهره تو را میبینم و چشمانت را در ستارههای در فضا، این اندیشهٔ توست، عشق من…
امیدوارم غم و اندوه نیروی شفابخشی به تو بدهد.
«میدونی بوداییها چی میگن؟ اونا میگن که به چیزی دل نبندیم، چون همه چیز موقتیه.»
«کسی رو پیدا کردی که حرف دلت رو باهاش بزنی؟ آیا حاضری بدون هیچ توقعی به جامعهات خدمت کنی؟ آیا با خودت در صلح و آرامش هستی؟ آیا میتونی تا اونجا که میتونی همون کسی باشی که باید باشی؟»
مطلب مشابه: بریده هایی از کتاب ضیافت افلاطون؛ جملات قشنگ و خلاصه فلسفی این کتاب (roozaneh.net)

زندگی مجموعهای از کشمکشهای متضاد است. گاهی وقتها دلت میخواد کاری بکنی، اما مجبوری کار دیگری انجام بدی. از چیزی ناراحتی اما میدونی که نباید باشی، یه وقتهایی فقط به فکر منافع خودت هستی، درحالیکه میدونی نباید باشی.
«مرگ پایان زندگیه نه خاطره و یادها.»
طوری به حرفهایت گوش میداد که انگار جز تو کسی در این دنیا نیست
دل کندن از دنیا. و این موضوع خیلی مهمیه. نه تنها برای کسی مثل من که در حال مردنه، بلکه حتی برای کسانی مثل تو که در سلامت کامل به سر میبرند. باید دل کندن را یاد بگیری.»
گاه آنچه را میبینی باور نمیکنی. مجبوری آنچه را که احساس میکنی باور کنی و اگر قرار باشد کاری کنی که دیگران به تو اعتماد کنند، باید احساس کنی که تو هم میتوانی به آنها اعتماد کنی، حتی وقتی در تاریکی هستی، حتی وقتی سقوط میکنی.
وقتی رشد میکنی و بزرگ میشوی، مطالب بیشتری میآموزی. اگر قرار بود در بیست و دو سالگی باقی بمونی، عقلت هم به همان اندازه باقی میموند. پیر شدن فقط فرسوده شدن نیست، بلکه رشد کردن هم هست. چیزی بیشتر از نزدیکتر شدن به مرگ است. همهاش جنبهٔ منفی نیست، جنبهٔ مثبت هم داره. میفهمی که باید بمیری و با این علم بهتر زندگی میکنی.
«هرشب که میخوابم، میمیرم. و صبح روز بعد وقتی بیدار میشوم، دوباره متولد میشوم.» مهاتما گاندی
میدونی رضایت واقعی تو چیه؟» – «تو چیه؟» -«این که دیگران رو در داشتههات شریک کنی.» «برام عجیبه…»
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب درمان شوپنهاور از اروین یالوم با متن های بریده شده فلسفی از کتاب

«آیا تا به حال برایت از کشمکش دو قطب متضاد حرف زدهام؟» – «کشمکش دو قطب متضاد؟» – «زندگی مجموعهای از کشمکشهای متضاد است. گاهی وقتها دلت میخواد کاری بکنی، اما مجبوری کار دیگری انجام بدی. از چیزی ناراحتی اما میدونی که نباید باشی، یه وقتهایی فقط به فکر منافع خودت هستی، درحالیکه میدونی نباید باشی. کشمکشهای متضاد مثل کشیدن یک استیک میمونه. همهٔ ما جایی در این میان زندگی میکنیم.» میگویم به یک مسابقه کشتی شباهت دارد. – «مسابقه کشتی؟» بعد میخندد. «بله، میتونی زندگی رو به این هم تشبیه کنی.» میپرسم: «حالا چه چیزی برنده میشود؟» – «چه چیزی برنده میشود؟» با دندانهای کج و نامنظمش به من لبخندی میزند و میگوید: «عشق برنده میشود، همیشه عشق برنده است.»
موری چند ساعت بعد گفت: «آدمها تنها وقتی تهدید بشن بدجنس میشوند، و این کاریه که فرهنگ با ما میکنه. کاری که اقتصاد با ما میکنه. حتی کسانی هم که شغل خوبی دارن هم در فرهنگ ما تهدید میشوند، چون نگران از دست دادن کارشان هستند. و وقتی تهدید بشن، تنها به مصالح خودشون فکر میکنن. پول براشون حکم همه چیز رو پیدا میکنه. این بخشی از فرهنگ ماست.»
«سرنوشت در برابر بسیاری از افراد سر تسلیم فرود میآورد، این خود انسان است که خودش را به خطر میاندازد.»
مرگ، حتما پیوند دهندهٔ قلبهاست، همان وسیلهای که اشک آدم را درمیآورد و سبب میشود تا غریبهها برای هم اشک بریزند.
میچ، اگه میخوای برای اشخاص در ردههای بالاتر تظاهر به داشتن کنی بهتره فراموش کنی، آنها به هر صورت به تو به دیده حقارت نگاه میکنند. برای افراد واقع در ردههای پایین هم تظاهر به بزرگی نکن. تنها به حالت غبطه میخورند. جاه و مقام تو رو به جایی نمیرساند. تنها با دلی با دریچههای گشوده هم جریان بقیه میشوی.
مطلب مشابه: جملاتی از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه؛ متن های عمیق فلسفی

شیوهٔ موری کاملاً عکس این بود. «شیر آب رو باز کن. خودت رو با احساس شستشو بده. احساسات هیچوقت به تو آسیبی نمیزنه، فقط بهت کمک میکنه. اگه هراس رو به درونت راه بدی و اگه اون رو مثل یه پیراهن کهنه بپوشی، اونوقت میتونی به خودت بگی: بسیار خب، این ترس است. من نباید بذارم منو کنترل کنه. اونو به همون شکلی که هست میبینم. دربارهٔ تنهایی هم همین مطلب صدق میکنه، دست میکشی، رها میکنی و میذاری اشکت سرازیر بشه. اونو به طور کامل احساس میکنی و سرانجام به شرایطی میرسی که م توانی بگی: بسیار خب، این لحظات تنهایی من بود. من از تنهایی نمیترسم، اما حالا میخوام این احساس تنهایی رو هم کنار بذارم و به این توجه کنم که احساسات دیگهای هم تو این دنیا وجود داره. میخوام اونا رو هم تجربه کنم.»
عادت کرده بودم که در مراسم ازدواج مختلف شرکت کنم، به زوجها تبریک بگویم و چند سال بعد بشنوم که: «میدونی، ما از هم جدا شدیم.» چرا باید درگیر چنین مسائلی باشیم؟
«چطور میتونم به سن و سال تو غبطه بخورم در حالیکه من هم روزی در سن و سال تو بودم؟
«خیلیها زندگی بیمعنای دارند. به نظر نیمه خواب میرسند، حتی وقتی کاری را میکنند که به نظرشان مهم است. به این دلیل که آنها دنبال چیزهای اشتباهی هستند. برای اینکه به زندگی خود معنا ببخشید باید دیگران را عاشقانه دوست بدارید، خودتان را وقف دنیای اطرافتان کنید و چیزهایی خلق کنید که به زندگی شما معنا و مفهوم ببخشد.»

مشکل اینجاست که ما نمیدونیم چقدر به هم شبیه هستیم. سفیدها، سیاهها، کاتولیکها، پروتستانها، زنها و مردها. اگه یکدیگر رو بیشتر شبیه هم میدیدیم، میتونستیم مثل یه خانوادهٔ بزرگ جهانی زندگی کنیم و بعد به همون اندازه که مراقب خودمون هستیم، مراقب خانوادمون باشیم. اما باور کن، وقتی داری میمیری، میبینی که این عین حقیقته. همهٔ ما شروع یکسانی مثل تولد و پایان مشابهی مثل مرگ داریم. در این شرایط چطور میتونیم با هم تفاوت داشته باشیم؟
مطلب مشابه: بریدههایی از کتاب نجات از هزارتو دکتر نیکول لپرا با موضوع خودشناسی










