بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن اثر مت هیگ (درباره مبارزه با افسردگی)

کتاب دلایلی برای زنده ماندن داستان مبارزه با افسردگی است. مت هیگ در مقدمه کتاب می‌گوید ذهن انسان پدیده‌ای‌ست منحصربه‌فرد. به شیوه‌های منحصربه‌فردی هم دچار اشکال می‌شود. ذهن من نیز دچار اشکال شد، البته به شیوه‌ای متفاوت از اشکالات ذهنی سایر افراد. از همین رو و به دلیل مهم بودن موضوع این کتاب، جملات و بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن را برای شما دوستان قرار داده‌ایم.

بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن اثر مت هیگ (درباره مبارزه با افسردگی)

جملات خاص و بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن

اگر تابه‌حال گمان می‌کردید که یک فرد افسرده دلش می‌خواهد شاد باشد و خوشحال، در اشتباه بودید. افسرده‌حالان اصلاً و ابداً به بُعد تجملی شادکامی اهمیتی نمی‌دهند. تنها چیزی که می‌خواهند فقدان رنج است. دلشان می‌خواهد از شر ذهن شوریده و پر تب و تابشان خلاص شوند؛ جایی بروند که افکارشان آتش بگیرند و دود هوا شوند. همانند کسی که دارایی‌های کهنهٔ جهنمی‌اش را به عمد آتش می‌زند تا خاکستر شوند.

دلم نمی‌خواست بمیرم، فقط می‌خواستم زنده نمانم! مرگ مرا می‌ترساند.

جملات خاص و بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن

زمان خود درمان‌گر دردهاست.

کتاب بخوانید بی‌آنکه به تمام کردن آن بیندیشید. فقط بخوانیدش و از هر واژه، جمله و پاراگراف لذت بجویید. آرزو نکنید کاش زودتر تمام شود و یا کاش هرگز تمام نشود.

«و در پایان این ادامهٔ زندگی‌ست که شجاعت بیشتری می‌طلبد، نه خودکشی.» آلبر کامو ، از کتاب مرگ خوش

«فقط چشاتو ببند و نفستو حبس کن. همه‌چیز دوباره قشنگ می‌شه.»

«یه قرن دیگه، همین موقع، هر کسیو که می‌شناسی مرده!»

هرچه بیشتر غمگین می‌شدم، کمتر می‌توانستم گریه کنم

میان عشق به کتاب و نیاز به آن فاصله زمین تا آسمان است. من در آن برهه به کتاب احتیاج داشتم و کتاب در زندگی من، به منزلهٔ یک شیء تجملی نبود. آنها برای من یک مادهٔ مخدر درجه یک به شمار می‌رفتند.

فهم افسردگی دشوار است افسردگی نامرئی‌ست. این‌طور نیست که احساس «کمی اندوه» داشته باشید. اصطلاح «کمی اندوه» دقیق و گویا نیست. واژهٔ افسردگی مرا به یاد یک لاستیک پنچرشده می‌اندازد؛ لاستیکی که پاره شده و غیرقابل حرکت است. شاید افسردگی که با اضطراب همراه نیست چنین تعبیری داشته باشد: یک لاستیک پنچر و وامانده از حرکت. اما افسردگی همراه با اضطراب و وحشت به یک جسم پنچر و بی‌حرکت نمی‌ماند. (یک‌بار ملیسا برودر توییت کرده بود: «کدام احمقی این حال را افسردگی می‌خواند و به آن نمی‌گوید: خفاشانی که در سینه‌ام لانه کرده‌اند و بخش اعظمی از آن را در اشغال خود دارند. پ ن: و من فقط ظلمات می‌بینم؟») زمانی که افسردگی به حد اعلای خود برسد، نومیدانه می‌بینید که آرزو داشتید به هر مرض دیگری مبتلا می‌شدید، الّا این مرض.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب افسردگی نهفته اثر مارگارت رادرفورد (درباره افسردگی و مشکلات زندگی)

مطلب مشابه: خلاصه کتاب آرامش از آلن دو باتن (درباره رسیدن آسان به حس آرامش)

جملات خاص و بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن

«و در پایان این ادامهٔ زندگی‌ست که شجاعت بیشتری می‌طلبد، نه خودکشی.» آلبر کامو، از کتاب مرگ خوش

«زخم مدخلی‌ست برای رسوخ نور به وجود آدمی.»

چگونه زمان را متوقف سازیم؟ با بوسیدن عزیزان. چگونه در زمان سفر کنیم؟ با مطالعه. چگونه از زمان بگریزیم؟ با هنر. چگونه زمان را لمس کنیم؟ با قلم به دست گرفتن. چگونه زمان را فروبنشانیم؟ با نفس کشیدن.

از خواندن کتاب دو نوع تلقی وجود دارد: یا کتاب می‌خوانید که از خود فرار کنید یا کتاب می‌خوانید که خود را پیدا کنید.

«هرآنچه تو را نمی‌کشد قوی‌ترت می‌سازد.»؛ نه. این ضرب‌ المثل زیاد درمورد من صدق نمی‌کند. آنچه مرا نکشت؛ دست‌کم ضعیف‌ترم ساخت. چیزی که موجب مرگتان نشود، ممکن است باعث شود تا آخر عمرتان بلنگید.

مرگ فقط برای کسانی اتفاق می‌افتاد که به معنای واقعی زندگی کرده بودند.

هنگام افسردگی و اضطراب، ابعاد حاشیهٔ امن شما کوچک و کوچک‌تر می‌شود و از جهان، به تخت‌خوابتان تقلیل پیدا می‌کند. یا اساساً به جایی می‌رسید که هیچ حاشیهٔ امنی برایتان به جای نمی‌ماند.

یک عبارت کلیشه‌ای در باب افراد کتاب‌خوان وجود دارد که می‌گوید آنان، انسان‌های تنهایی هستند. اما برای من چنین نبود؛ کتاب خواندن راهی بود که مرا از تنهایی درمی‌آورد.

«گوش کن؛ فقط گوش کن ببین چی می‌گم: اینو تو مغزت فرو کن، باشه؟ تو تا الان دووم آوردی؛ اون روی سکهٔ این دووم آوردنت هم یعنی زندگی وجود داره؛ زندگی، می‌فهمی؟ یه چیزایی هم پیش میاد که تو رو خوشحال می‌کنه. پس این‌قدر دلواپسِ نگرانیات نباش. فقط یه‌کم دلواپس باش. یکم دلواپسی رو می‌تونی اداره کنی. اما سوپر- دلواپسی رو نه!»

جملات خاص و بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن

شگفت‌انگیزترین بُعد ذهن آن است که پرهیاهوترین اتفاقات در آن رخ می‌دهد، اما هیچ‌کس دیگری قادر به دیدن آنها نیست. گویی جهان در برابر شما شانه بالا می‌اندازد و اظهار بی‌اطلاعی می‌کند.

مولانا شاعر پارسی‌زبانِ قرن دوازدهم می‌گوید: «زخم مدخلی‌ست برای رسوخ نور به وجود آدمی.» در جای دیگری نیز می‌گوید: «خانهٔ امن را از یاد ببر، جایی زندگی کن که از آن هراس داری.»

یکی از نشانه‌های محرز افسردگی این است که سر سوزن امیدی به هیچ چیز ندارید و آینده‌ای را متصور نمی‌شوید. گویی داخل یک تونل مانده‌اید که دو سر آن مسدود است و به هیچ وجه قادر نیستید روزنهٔ نوری که در انتهای آن سوسو می‌زند را ببینید.

همان‌طور که بودایی‌ها به انسان توصیه می‌کنند، وابستگی بیش از اندازه به مادیات تنها مایهٔ رنج شما را فراهم خواهد ساخت. می‌گویند دیوانگی، واکنشی‌ست معقول نسبت به دنیای دیوانه.

هر کجا که هستید و هر دورانی را که می‌گذرانید، در جست‌وجوی یافتن یک زیبایی باشید: یک چهره، یک بیت شعر، ابرهای آسمان، دیوارنوشته‌ها و یا نیروگاه بادی که جلوتان سبز می‌شود. زیبایی ذهن را تطهیر می‌کند.

سرتان را به قاب پنجره تکیه دهید و آرزو کنید کاش به روزهای خیلی قبل باز می‌گشتید؛ روزهای پیش از اتفاقاتی که شما را نکشتند.

درد و رنج زمان را کش‌دار می‌کند. اما علت اصلی این است که رنج مارا وامی‌دارد که به گذر زمان دقت کنیم.

اگر از یک، یک را کم کنید، باقی‌مانده صفر خواهد بود. (خود را از خودت بگیر، از تو هیچ به جای می‌ماند).

منِ پیشین: «من اصلاً نمی‌تونم با رنج خو بگیرم.» منِ کنونی: «می‌فهمم. ولی این کار بایدیه و تو انجامش می‌دی. ارزشش رو داره.»

طی کردن یک هفته برایم به‌سان گذر کردن از هیمالیا با یک گاری بود. پس متوجه‌اید که نسبی بودن زمان به زعم بعضی افراد چه معنا و مفهومی دارد؛ سرعت گذر دقایق برای همهٔ افراد یکسان نیست. یکسان نیست و لعنت به این دقایق کند و کش‌دار.

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب هنر زندگی آسوده اثر شونمیو ماسونو (خلاصه متن های کتاب)

مطلب مشابه: بریده‌هایی از کتاب دلهره‌های کودکی؛ بهترین کتاب روانشناسی برای درک کودکان

جملات خاص و بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن

از طوفان اگر جان سالم به در ببری، دیگر همان شخص طوفان‌زده نیستی. تنها حکمت نهفته در طوفان همین است و بس.»

یکی از ستم‌هایی که افسردگی به انسان روامی‌دارد، احساس گناه دادن به اوست. بیخ گوش شما زمزمه می‌کند: «به خودت یه نگاه بنداز آخه! زندگی خوب، نامزد خوب، همسر خوب، بچهٔ مامانی، سگ دوست‌داشتنی، مبلمان آنچنانی، کلی فالوور، شغل درست‌وحسابی، بدن سالم، تعطیلاتم که قراره بری رُم، خونه‌ت تمام رهنه و پولشو هم که کامل دادی، بابا ننه‌ت هم که از هم طلاق نگرفتن، با این همه امکانات رنگ و وارنگ، باز چه مرگته؟!» در حقیقت، اگر امور بیرونی زندگی انسان درست باشد و هر چیز سر جای خودش قرار داشته باشد، امکان وخیم‌تر شدن افسردگی افزایش می‌یابد. زیرا شکاف میان آنچه عملاً احساس می‌کنید و آنچه از شما انتظار می رود احساس کنید عمیق‌تر خواهد شد. مثلاً اگر در یک خانهٔ بزرگ ویلایی زندگی می‌کنید و در دنیای آزاد، به فعالیت‌های موردعلاقهٔ خود می‌پردازید اما سطح افسردگی‌تان به اندازهٔ کسی‌ست که در یک زندان یا کمپ جنگی به سر می‌برد؛ آن‌گاه با خودتان فکر خواهید کرد:‌ «اَه؛ گندت بزنن! تو که به هر چی می‌خواستی رسیدی؛ پس واسه چی خوشحال نیستی؟!»

اگر خود بودا هم در این روزگار زندگی می‌کرد، در تارها گرفتار می‌شد و به دست و پا می‌افتاد. مگر آنکه ضعف آنتن‌دهی وای‌فای، در دامنه‌های هیمالیا به دادش می‌رسید و می‌توانست از صدقهٔ سر آنتن‌دهی ضعیف اینترنت، ۴۹ روز زیر یک درخت به مراقبه بنشیند!

آلبرت آینشیتین می‌گوید برای ادراک مفهوم نسبیت زمان، تفاوت میان لحظات عشق‌ورزی و لحظات تحمل درد را در نظر بگیرید: «زمانی که در حال اظهار عشق به دختری زیبارو هستید، یک ساعت همچون دقیقه‌ای در نظرتان سپری می‌شود. زمانی که بر روی توده‌ای نیم‌سوخته و داغ می‌نشینید، یک دم چونان یک ساعت در نظرتان می‌گذرد.»

همان‌طور که شوپنهاور می‌گوید: «ما برای آنکه همچون دیگر مردمان شویم، دست از سه‌چهارمِ خویش می‌شوییم.» آن‌گاه اگر عشق را -حقیقی‌ترین آن را- بیابیم، می‌توانیم آن بخش‌های از دست دادهٔ خویش را دوباره بازیابیم. می‌توانیم آن آزادی ازدست‌رفتهٔ کودکی خویش را دیگربار به دست آوریم. شاید عشق تنها عبارت است از یافتن کسی که با او می‌توان، عجیب‌ترین بُعد خویش را آشکار ساخت. من به آندریا کمک می‌کردم خودش باشد و او هم متقابلاً برای من چنین امکانی را فراهم می‌ساخت

جملات خاص و بریده‌هایی از کتاب دلایلی برای زنده ماندن

اگر از مکان‌های کوچک و دربسته واهمه دارید، کمی از اوقاتتان را صرف ماندن در آسانسور کنید. اگر به اضطراب جدایی دچارید، خود را وادار کنید که مدت کوتاهی تنها بمانید. هنگام افسردگی و اضطراب، ابعاد حاشیهٔ امن شما کوچک و کوچک‌تر می‌شود و از جهان، به تخت‌خوابتان تقلیل پیدا می‌کند. یا اساساً به جایی می‌رسید که هیچ حاشیهٔ امنی برایتان به جای نمی‌ماند.

ابداً ممکن نبود جهنم مرموزی که در آن دست و پا می‌زدم را احساس کنند، یا دریابند که چرا مرگ، یک راهکار ویژه و مفید برای من به شمار می‌رود

فیلم‌ها، سریال‌های دراماتیک تلویزیونی و بیش از هر چیز دیگری کتاب. کتاب‌ها به معنای واقعی کلمه، انگیزه‌های من بودند برای زنده ماندن.

مطلبب مشابه: بریده‌هایی از کتاب هنر نه گفتن (خلاصه کتاب برای افرادی که قادر به نه گفتن نیستند!)

مطلب مشابه: جملات انگیزشی برای افراد افسرده با متن های انرژی دهنده و تحریک کننده ذهن و انگیزه

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.