شعر شهادت امام حسن عسکری علیه السلام / 100 شعر سوزناک از شهادت امام یازدهم

مجموعه کامل ۷۴ شعر شهادت امام حسن عسکری (ع)؛ شامل اشعار سوزناک، مرثیه، زبان حال و نوحه‌های سامرا از شاعران آیینی و غلامرضا سازگار.

آخرین بازبینی: نوع بازبینی: مرتب‌سازی و دسته‌بندی محتوا

در این مطلب مجموعه‌ای بسیار کامل از اشعار شهادت امام حسن عسکری (ع) گردآوری شده است؛ از شعرهای کوتاه و مناسب استوری تا مرثیه‌های بلند، زبان حال، اشعار آیینی و نوحه‌های مناسب مراسم عزاداری. برای جلوگیری از تکرار، شعرهایی که در چند منبع با متن یکسان یا به‌صورت ناقص منتشر شده بودند فقط یک‌بار و در کامل‌ترین نسخه آمده‌اند.

امام حسن عسکری (ع)، یازدهمین امام شیعیان اثناعشری، فرزند امام هادی (ع) و پدر امام مهدی (عج) است. بر اساس متن پیشین این صفحه، آن حضرت در ۸ ربیع‌الاول سال ۲۶۰ قمری در سامرا و در ۲۸ سالگی به شهادت رسید و در کنار پدرش به خاک سپرده شد. برای دیدن تاریخ این مناسبت در سال جاری می‌توانید تقویم روزانه و مناسبت‌های سال را نیز ببینید.

شعر شهادت امام حسن عسکری علیه السلام / 20 شعر سوزناک از شهادت امام یازدهم
فهرست مطالب

اشعار کوتاه شهادت امام حسن عسکری (ع)

اگر برای کپشن، استوری، پوستر یا ابتدای مجلس به چند بیت کوتاه نیاز دارید، این بخش مناسب‌تر است. این چهار قطعه در نسخه قبلی روزانه وجود داشتند و در دو منبع جدید معادل کامل‌تری برای آن‌ها پیدا نشد؛ بنابراین حفظ شده‌اند.

شعر «سخت محتاجم به خلوتگاهِ طور سامرا»

سخت محتاجم به خلوتگاهِ طور سامرا
قلب تاریکم شده محتاج نور سامرا
می شود دل، گیرِ این منزل اگر عاشق شود
با دو لقمه نانِ حضرت، از تنور سامرا

شعر «حسن شدی که کریمان فقط دوتا باشند»

حسن شدی که کریمان فقط دوتا باشند
دوتا کریم در عالم برای ما باشند
حسن شدی که اگر از بقیع برگشتند
کبوتران همه راهی سامرا باشند

شعر «ساقیا ما همه از برکت جامت مستیم»

ساقیا ما همه از برکت جامت مستیم
یازده مرتبه از بردن نامت مستیم
آنچه از دست تو جاری ست شرابی ست طهور
شکر در سایه ی الطاف “امامت” مستیم

شعر «کسی که بهر تو دست دعا بلند کند..»

کسی که بهر تو دست دعا بلند کند..
به عرش طالع او را خدا بلند کند
ترحّمی به زمین خورده ی مسیرت کن
مرا مگر که دعای شما بلند کند

اشعار سوزناک از شهادت امام حسن عسکری

مجموعه کامل اشعار شهادت امام حسن عسکری

در ادامه ۵۳ شعر و مرثیه مستقل با موضوع شهادت، غربت سامرا، لحظات پایانی عمر امام، سوگواری امام زمان (عج) و پیوندهای روضه‌ای با کربلا آمده است. نام شاعر هرجا در منبع مشخص بوده، در عنوان همان شعر درج شده است.

غم سامرا؛ وحید دکامین

امشب دو دیده ام ز غمت پرستاره است
آن را که نیست چاره بجز این چه چاره است
در سامرا اگر چه نشد زائرت شوم
دل را به یاد مقتلت از جان کناره است
با تو چه کرد معتمد دون، که این چنین
از سوز داغ زهر به جانت شراره است
مهدی ز ره رسید و سرت را به برگرفت
افلاکیان و اهل سما را نظاره است
در بند دشمن ارچه سرت روی خاک بود
حالا به روی دامن یک ماه پاره است
گفتی تو اسْقِنیٖ و شدی از عطش رها
این روضه را به کربُبَلا یک اشاره است
هر چه ز لشگری طلبید آب، جدّتان
پاسخ نداد کس به حسین شهیدتان

دُر یتیم؛ سید رضا موید

امروز عسکری ز جهان دیده بسته است
قلب جهان و قطب زمان، دل شکسته است
آن حجّت خدای ز بیداد معتصم
پیوند زندگانیش از هم گسسته است
صاحب عزاست صاحب عصر، اندرین عزا
روحش به چار سالگی از کینه خسته است
بر چهره امام زمان، آن دُر یتیم
از باد ظلم گرد یتیمی نشسته است
در خانه ای که مرکز اندوه و ماتم است
دشمن کمر به غارت آن خانه بسته است
از لطف آن که نار کند بَرْد بر خلیل
صاحب زمان ز آتش بیداد رسته است
اندر بقیع و سامره و کربلا و طوس
گل های فاطمه بنگر دسته دسته است

هوای ابری ماتم سامرا؛ محمد بیابانی

چنانکه درد ز مرهم جدا نخواهد شد
غم از نگاه تو یکدم جدا نخواهد شد
محرم و صفر و فاطمیه، نه هر روز
دل تو لحظه ای از غم جدا نخواهد شد
پس از دو ماه عزا در غم پدر زِ تنت
دوباره رخت محرم جدا نخواهد شد
به سامرا ببری یا نه امشب از چشمم
هوای ابری ماتم جدا نخواهد شد
دخیل دست من از سامرا جداست ولی
دخیلِ بسته قلبم جدا نخواهد شد
غم حسین و غم توست در دل و، دستم
از این دو رشته محکم جدا نخواهد شد
شهید شد پدر تو ولی از انگشتش
به زور خنجر، خاتم جدا نخواهد شد

اشکبار بغض های بی صدایی؛ اسماعیل شبرنگ

سامرایی می شوم وقتی هوایی می شوم
از زمین پر می کشم غرق رهایی می شوم
سیّدی ای دومین یا حسن آل علی ع
تو کریمی که چنین گرم گدایی می شوم
بهترین ساعات عمرم با شما سر می شود
شادم از اینکه غلامِ چون شمایی می شوم
مطمئن هستم که تاثیر روایات شماست
اربعین؛ هر سال؛ اگر کرببلایی می شوم
یاد تخریب مزار تو مرا دق می دهد
هر سحر شرح غمِ بی انتهایی می شوم
گوشه حجره مدینه کربلا یا مشهد است
اشکبار بغض های بی صدایی می شوم
روضه های سخت تو جمع حسن ع بود و حسین ع
یا حسینی می شوم یا مجتبایی می شوم
منتظِر بودی به دیدارت بیاید منتَظَر
مثل تو هم ناله مهدی کجایی؟ می شوم
حرف دل من می زنم با حجت بن العسکری عج
الامان و العجل یا حجت بن العسکری عج

شور عسکری؛ محمد علی کاروان

مستیم، مست باده انگور عسکری
پس حد به ما زدند به دستور عسکری
تقصیر ما نبود که انگور شد شراب
تابیده بود بس که به ما نور عسکری
تقصیر طعم چایی شیرین سامراست
افتاده است در سرِ ما شور عسکری
گلدسته هم ز شدت مستی خراب شد
در سر من رئا شده کیفور عسکری
ما را غم قیامت و هول حساب نیست
تا دست ماست نامه ممهور عسکری

مانده در خانه غریب و بین یک شهر غریب؛ حامد الواری

حس این جمله چه زیباست: حسن را عشق است
نقش بر عرش معلاست حسن را عشق است
مادرش فاطمه بی تاب حسین است ولی
ذکر روی لب زهراست حسن را عشق است
نه فقط عالم شیعه به حسن می نازد
شور در عالم بالاست حسن را عشق است
یل صفین و جمل یکه سوار عرب است
رجز حضرت سقاست حسن را عشق است
به خداوند قسم عشق جگر می خواهد
جگر سوخته زیباست حسن را عشق است
مانده در خانه غریب و بین یک شهر غریب
چقدر بی کس و تنهاست حسن را عشق است

جام زهر؛ سجاد شاکری

بر خلایق لطف کردی، منتها بر عکس شد!
پاسخ «خوبی» نمی دانم چرا بر عکس شد؟
خوب بودی، با بدی امّا جوابت داده اند
سنّت آن روزگاران با شما بر عکس شد
قسمت خوبان عالم لطف مردم بوده است
بهر «زهرا زاده ها» این ماجرا بر عکس شد
لن تنالوا البرّ حتّی تقتلوا آل الرّسول!
سنّت تفسیر قرآن خدا بر عکس شد
جام زهری هدیه ات کردند در تبعیدگاه
شیوهٔ تکریم تو در سامرا برعکس شد
سر نهادی روی زانوی پسر هنگام مرگ
عُرف هم این است! امّا کربلا بر عکس شد

غروب خورشید عالمتاب؛ مرضیه عاطفی

از جهان، خورشید عالمتاب رفت
رفت و عالم در دلِ گرداب رفت
گریه کن! که از رکاب سامرا
آن یگانه گوهرِ نایاب رفت
دست هایش سرد شد از زورِ زهر
سوخت در تب! غرقِ آهی ناب رفت
از نفس افتاد و رنگش زرد شد
حالِ خوش از پیکرِ سرداب رفت
پلک های خیس را بر هم گذاشت
تا ابد از چشم عالم؛ خواب رفت
تشنه بود و تشنه بود و تشنه بود
مثل جدّش با دلی بی تاب رفت
مهدی(عج) آمد در کنارِ پیکرش
ماه آمد! حضرتِ مهتاب رفت
تا که قامت بست فوراً بر نماز
آبروی جعفر کذّاب رفت!

گریه های شب و روز؛ محمد علی بیابانی

دوباره خون شده قلبت دوباره تر شده چشمت
چقدر غمزده چون شام بی سحر شده چشمت
دو ماه در غم اجداد و بعد در غم مادر
و امشب اشک فشان غم پدر شده چشمت
کسی اگر که نداند خودم بد است ندانم
چقدر پیش بدی های من سپر شده چشمت
برای ماست که همواره بیشتر شده آهت
برای ماست که همواره شعله ور شده چشمت
ز ناله های تو در هر فراز ناحیه پیداست
ز گریه های شب و روز، خونجگر شده چشمت
دلیل گریهٔ خونبار تو مگر که جز این است
که مثل فاطمه مجروح میخ در شده چشمت
دلیل گریهٔ خونبار تو مگر که جز این است
که بین قافله با عمه همسفر شده چشمت
برای حنجر گلگون برای چشم پر از خون
چقدر خون شده قلبت چقدر تر شده چشمت

رخت یتیمی بر تن صاحب زمان شد؛ حمید رحیمی

شب های سرد سامرا نامهربان شد
خورشید این غربت سرا بی همزبان شد
ابری سیاه آمد به سمت ماه عالم
باران چشم عاشقان او روان شد
اشک ملائک عرش اعلی را بهم ریخت
رخت یتیمی بر تن صاحب زمان شد
از اوج داغی که به روی سینه امد
خون بر دل اهل زمین و اسمان شد
وقتی امام عسکری با زهر جان داد
ماه بهار شیعیان او خزان شد
شد روضه خوان و حزن بی حد در نوا داشت
هر قطره اشک اش هزاران روضه ها داشت
در خاطرش یاد لب خشک پدر بود
یاد کنار بستر و چشمان تر بود
یاد همان لحظه که آبی را طلب کرد
زهری که در جان رفته در حال اثر بود
بر زخم قلب مهدی زهرا نمک زد
ذکر عطش یادآور تیر سه پر بود
یاد علی اصغر و حال تلذی
حال ربابی که از این غم محتضر بود
حال حسینی که برای جرعه آبی
رو زد به دشمن حاصلش هم تیر شر بود
این مختصر از گوشه های ماجرا بود
وای از دل آقا که او صاحب عزا بود
صاحب عزایی که کسی غمخوار او نیست
در اوج ماتم یک نفر هم یار او نیست
بیت امام عسکری را دشمنش سوخت
اما کسی در این مصیبت زار او نیست
مثل امیر المومنین که بعد کوچه
دیگر کسی در غربتش دلدار او نیست
روضه گرفته در کنار هیزمِ در
اما نگاهی در غمش خونبار او نیست
بی شک به یاد روضه ام ابیهاست
پای دری که سوخت و مسمار او نیست
قلبی که این غم افرید اتش بگیرد
جا دارد از این داغ ها عالم بمیرد

یا مظلوم؛ سعید خرازی

زهر افتاده به جان جگرم مهدی جان
لرزه انداخت ز پا تا به سرم مهدی جان
به لب خشک پدر آب گوارا برسان
که من از سوز عطش شعله ورم مهدی جان
قدح آب همین که به لبم شد نزدیک
غم لب های حسین زد شررم مهدی جان
قبل از آنی که به دل زهر اثر بگذارد
کشته از صحنه دیوار و درم مهدی جان
لحظه ای نیست عزیزم که تداعی نشود
وقعه کرب و بلا در نظرم مهدی جان
زینب و بزم یزید و لب خشکیده و چوب
خون قلبم چکد از چشم ترم مهدی جان
می درخشد رخ ماه تو به یاد آوردم
سر نورانی هجده قمرم مهدی جان

جگرش سوخت چون عموش حسن؛ مجتبی دسترنج

عاشق و مبتلای عسکری ام
نوکر و جان فدای عسکری ام
در هوایش نفس نفس زده ام
از ازل در هوای عسکری ام
من کی ام؟ خاکِ پای فرزندش
همچنین خاکِ پای عسکری ام
نام او همچو مجتبی، حسن است
مستِ نامِ رسای عسکری ام
با نگاهش خدا شناس شدم
که مطیع خدای عسکری ام
صوت قرآن او زِ بس زیباست
بی قرارِ صدای عسکری ام
عده ای یا حسن حسن گفتند
من مریدِ نوای عسکری ام
بین جمع چهارده معصوم
حال تحت لوای عسکری ام
خواب و رویای هر شبم باشد
زائرِ سامرای عسکری ام
پسر فاطمه است این آقا
شکرلله گدای عسکری ام
شالِ مشکی به گردنم دارم
آشنای عزای عسکری ام
شامل هر دعای مهدی ام
تا که گریان برای عسکری ام
همچو مهدی دوباره گریانِ
غربت و ناله های عسکری ام
بینِ حجره صدا زده مهدی
که سرآسیمه آمده مهدی
بینِ حجره چِقَدر نالان است
مهدی او حزین و گریان است
می چکد از دو چشم او باران
ای خدا، این چه وقت باران است
روز وصلش فرا رسیده یا
عسکری را چو عید قربان است
حالِ آقا چه مُنقلب گشته
زهرِ قاتل چو تیغ برّان است
جگرش سوخت چون عموش حسن
ارث او سوزش دل و جان است
دل او سوخت از غم مادر
چون حسن مادریِ دوران است
جان او بر لب آمد از غم یاس
یاس پرپر که بر لبش جان است
با لب تشنه الوداع می گفت
این چه رسم وداع یاران است
طفل او ساقی اش شده حالا
لیک دست و تنش چه لرزان است
این دم آخری نفس نفس اش
نذرِ ناله به ذبحِ عطشان است
مهدی اش روضه خوان و او گریان
بر شَهی که قتیل العریان است
گفت مهدی، حسین تنها بود
قطعه قطعه میانِ صحرا بود
سرِ شَه را به نیزه ها زده اند
تنِ شَه را چِقَدر پا زده اند
اول او را به گودی آوردند
دوم او را به هر کجا زده اند
مثل زهرا که بی هوا زدنَش
پسرش را چه بی هوا زده اند
پیش چشمان تار خواهرِ او
عده ای زخمِ ناروا زده اند
عده ای نیزه، عده ای شمشیر
پیرِمردان که با عصا زده اند
عده ای هم که سنگ بَر رویَش
نیّتِ قُربِ بر خدا زده اند
عده ای نعلِ تازه بر مرکب
بعد هم بر تنِ رها زده اند
قطعه قطعه شده تَنِ پاکش
بدنَش را جدا جدا زده اند
هیچ کس یار او نَشد گودال
اهلِ کوفه دوباره جا زده اند
بعدِ او نوبت حرم شده است
شعله بر خیمه از جفا زده اند
وحشیانه به خیمه ها رفتند
تازیانه به اولیا زده اند
چشم عباس را که دیدند دور
سیلی بر زینبش چرا زده اند؟
زینب و طعنه و جسارت وای
ناموسِ حیدر و اسارت وای

مادرِ صاحبِ ما ضجّه زنان می لرزید؛ محسن راحت حق

بینِ حجره پسرِ فاطمه تنها شده بود
سامرا بود و در آن شهر چه غوغا شده بود
مادرِ صاحبِ ما ضجّه زنان می لرزید
چون که رعشه به تنِ یوسف زهرا شده بو
خواست تا آب بنوشد نتوانست نشد
عطش انگار نصیبِ گلِ طاها شده بود
منتظر بود بیاید پسرش منجی دهر
وَ در این فاصله لبریز چو دریا شده بود
وَ طلوع کرد پسر تا غمِ بابا ببرد
پدری که نَفَسش غرق به غم ها شده بود
آب نوشید به دستانِ پسر آخر کار
دل پی روضه ارباب در اینجا شده بود
بینِ گودالِ بلا تشنه لبی خورد زمین
بر سرِ کشتنِ او وای چه دعوا شده بود
نه پسر داشت که آبی برساند به لبش
روضه سربسته بگویم که چه بلوا شده بود
دهنش پُر شده بود از شنِ داغ و ز غبار
بیقرارِ پسرش حضرت زهرا شده بود
آنقدر سنگ زدند نیزه زدند اهلِ جفا
که پُر غصّه دلِ زینبِ کُبرا شده بود

روضه پر سوز؛ رضا دین پرور

سخت است مردی گوشه زندان بیفتد
در غربت و در وادی هجران بیفتد
زهرا دوباره آمد و جانم حسن گفت
پاشد حسن بر پای این مهمان بیفتد
می خواند با خود روضه موسی بن جعفر
تا خنده از لب های زندانبان بیفتد
دور از وطن جان داده آقا تا دوباره
شیعه به یاد روضه سلطان بیفتد
تشنه شد و شربت به لب هایش رساندند
قسمت نشد تا با لب عطشان بیفتد
سهواً به دندان ثنایش خورده ظرفی
نه آنکه با مشت و لگد، دندان بیفتد
در پادگان بوده ولی هرگز ندیده
لشکر به جان پیکری بی جان بیفتد
اصلاً نخورده بر قفایش خنجری کُند
تا سر به دست چند بی وجدان بیفتد
این روضه پر سوز، مخصوص حسین است
اینکه غریبی گوشه میدان بیفتد
شخصی به غارت بُرد عبای پاره اش را
تا قیمت سوغاتی اش ارزان بیفتد
اصلاً حسین آقا! ولی کی فکر می کرد
انگشترش در دست ساربان بیفتد

روضه غربت تو حال عجیبی دارد؛ محمدجواد پرچمی

مثل بغض از وسط حنجره برخاسته ایم
همچو اشک از غم یک خاطره برخاسته ایم
با دو صد حاجت و درد و گره برخاسته ایم
به هوای حرم سامره برخاسته ایم
روضه غربت تو حال عجیبی دارد
هرکه نامش حسن است ارث غریبی دارد
جان به قربان دلت جان به فدای سر او
فرق ها داشت نگاه تو و چشم تر او
که تفاوت بکند، همسر تو همسر او
طعنه بسیار شنیده دل غم پرور او
حسن سامره صحن حرمت محترم است
حسنی بین بقیع است که او بی حرم است
یا حسن، آه تو پرداختنی می خواهد
یا حسن، داغ تو بر سر زدنی می خواهد
یا حسن، نام تو دور از وطنی می خواهد
یا حسن، روضه تو سوختنی می خواهد
دل تو تنگ مدینه است که دلگیر شدی
مادری هستی عزیزم تو اگر پیر شدی
خانه کوچک تو هیچ کم از زندان نیست
خالی از آمدن و رفتن زندانبان نیست
بین یک مشت نگهبان که بوی ایمان نیست
زندگی با زن و بچه به خدا آسان نیست
خانه ات امنیت از دست نگهبانان داشت؟
واقعا ایمنی از حمله نااهلان داشت؟
اصلا این غصه به پیمانه تو ریخته اند؟
اصلا آقا سر پروانه تو ریخته اند؟
شعله بر دامن کاشانه تو ریخته اند؟
چل نفر در وسط خانه تو ریخته اند؟
راه ناموس تو را بسته کسی در کوچه؟
همسرت را زده پیوسته کسی در کوچه؟
کوچه ای بود مدینه، که زنی خورد زمین
ناگهان مادرتان با زدنی خورد زمین
فاطمه با لگد بد دهنی خورد زمین
حسن عسکری، آنجا حسنی خورد زمین
قسمت این بود که او درد و محن جمع کند
گوشوار از وسط کوچه حسن جمع کند
قسمت این بود از این داغ تو را هم دادند
به تو هم موی سپیدی و قدی خم دادند
در جوانی پسر فاطمه را سَم دادند
به لب خشک تو از جام محرم دادند
عطش پیکر مسموم تو می گفت حسین
نفس تشنه حلقوم تو می گفت حسین
پسری داشتی و آب به لب های تو ریخت
لحظه تشنگی ات گریه به غم های تو ریخت
اشک بالای سر پیکر تنهای تو ریخت
خاک ها بر سرش از ماتم عظمای تو ریخت
روی زانوی پسر بودی و عطشان نشدی
حسن فاطمه صد شکر که عریان نشدی
پسری داشتی و زود کفن کرد تو را
کفن فاخر و شایسته به تن کرد تو را
درخور شان تو تشییع بدن کرد تو را
تیرباران چه کسی مثل حسن کرد تو را؟
نیتم بود حسین و ز کفن می گفتم
ناخودآگاه همش یاد حسن می افتم
خواهری داشتی و حرمت او حفظ شده
احترام دل بی طاقت او حفظ شده
بعد تو روسری عصمت او حفظ شده
دست بسته نشده عزت او حفظ شده
خواهرت بزم شراب و سر بازار نرفت
به اسیری وسط مجلس اغیار نرفت

حضرت عسکری از درد به خود می پیچد؛ مسعود اصلانی

شب تاریک هوای سحرش را می خواست
شهر انگار خسوف قمرش را می خواست
گوشه حجره کسی چشم به راه افتاده
حسن دوم زهرا پسرش را می خواست
حضرت عسکری از درد به خود می پیچد
زهر از سینه آقا جگرش را می خواست
آسمانی ست امامی که زمین گیر شده
آسمان جلوه ای از بال و پرش را می خواست
شعله زهر که بدجور زمین گیرش کرد
به خدا که نفس مختصرش را می خواست
لحظه آخر خود، روضه عاشورا خواند
منبر خاک غم چشم ترش را می خواست
ته گودال کسی روی زمین افتاده
خنجر شمر گمانم که سرش را می خواست
دختری دید که بالای سرش نامردی
آمده بود و نگین پدرش را می خواست
جان به تن داشت که پیراهن او را بردند
شب غربت به گمانم سحرش را می خواست

زهر دردناک؛ میثم مومنی نژاد

حدیث گریه شده جام زهر خوردن تو
به عمر گل نرسد قصه فسردن تو
همیشه آب نخوردن دلیل مرثیه نیست
تمام روضه ما گشته آب خوردن تو
هزار بار، دلت را به ظلم سوزاندند
هزار بار، بمیرم برای مردن تو
نبرده است مدینه ز خاطر، ای یوسف
به سامرا، نه به زندان غصه بردن تو
چه سخت بود سپردی یتیم خود به قدر
چه سخت بود به دست قضا سپردن تو

کمرت خم؛ سید پوریا هاشمی

پر پرواز گشودی و مهیا شده ای
زهر افتاده بجانت که چنین تا شده ای؟
کمرت خم شده و تاب و توانت رفته
با همین دست به دیوار چو زهرا شده ای
جگرت مثل حسن سوخته صد پاره شده
آه با آتش این زهر مداوا شده ای
هی زمین خوردی و کل بدنت خاکی شد
مثل از اسب زمین خوردن آقا شده ای
هر چه آمد به سرت تیر به قلبت که نخورد
سنگ باران وسط هلهله آیا شده ای؟
راستی پیرهنت را ز تنت دزدیدند
راستی از اثر تیغ مجزا شده ای؟
زخم شلاق نشسته به تن دختر تو؟
چقدر خون جگر از زخم زبان ها شده ای؟
راستی در وسط طشت سرت را بردند؟
بسوی خواهر خود گرم تماشا شده ای؟

شعرهای غمگین از شهادت امام حسن عسکری

تاریک بود؛ رضا رسول زاده

شانه به دَردِ زُلفِ پَریشانِ من نخورد
مرهم به دردِ چاکِ گریبانِ من نخورد
از زَهرِ مُعتمد که دو سه جُرعه خورده ام
یک قطره هم نماند که از جانِ من نخورد
تاریک بود بس که شِکنجه سرای من
راهِ ستاره نیز به زِندانِ من نخورد
شش سال در اسارت اگر عُمرِ من گذشت
بر خواهرِ اسیر که چَشمانِ من نخورد
در شُعله ای که چادُرِ این همسرم نَسوخت
یا تازیانه بر تَنِ طِفلانِ من نخورد
دَندانِ من زِ لرزه بر این کاسه آب خورد
چوبی دِگر به گوشه دَندانِ من نخورد

ستون عرش؛ محسن حنیفی

به شوق از تو سرودن حروف جان بدهند
اگر اجازه مدحت به این زبان بدهند
تمام ثانیه ها گریه بر غمت کردند
که تسلیت به دل صاحب الزمان بدهند
تنت میان تب است و دو دست لرزانت
ستون عرش خداوند را تکان بدهند
سوال کرده ام از نام قاتلت اما
مقاتل حسنی کوچه را نشان بدهند
هجوم بر جگرت برده زهر بامسمار
خداکند به جگر گوشه ات امان بدهند
چقدر کاسه خودش را روی لبت زد تا
عنان مرثیه ات را به خیزران بدهند
تقاص جان تو را زهر می دهد؟ هرگز
تقاص جان تو را خولی و سنان بدهند
به سمت روضه سر می دوند مصرع ها
اگر اجازه روضه به روضه خوان بدهند
دوید خواهر او تا سر از تنش نبرند
سربریده اورا به این و آن بدهند
عبا و پیرهنش را که گرگ ها بردند
عقیق سرخ یمن را به ساربان بدهند

ناحیه خوان؛ محسن حنیفی

امام مرثیه خوان سفره ای ز آه انداخت
به چشم خشک تمامی ما نگاه انداخت
به یمن خواندن از جون و این لباس سیاه
نظر به سوی غلامان رو سیاه انداخت
دوباره ناحیه خوانی دوباره روضه باز
دوباره دسته گریه ز چشم راه انداخت
حبیب پا شده از قبر گوییا حشر است
نوای او همگان را به اشتباه انداخت
فرازهای زیارت لهوف را گریاند
حسین را کسی از پشت ذوالجناح انداخت
برای اینکه سر از پیکرش جدا نکند
به گریه دشنه خودش را به پای شاه انداخت
صدای ناله والشمر جالس برخاست
نظر به واقعه بین قتلگاه انداخت
خودش برای خودش روضه مگو می خواند
نوشت روضه ناگفته را به چاه انداخت

ارغوان؛ محمد علی بیابانی

باید که دنیا فصل در فصلش خزان باشد
وقتی که با تو این چنین نامهربان باشد
ای کاش که من نیز امشب زائرت بودم
جایی که فرزندت در آنجا روضه خوان باشد
دریایی از رنج و غریبی موج خواهد زد
نام حسن در روضه هر جا درمیان باشد
وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست
سقف مزارت هم زمانی آسمان باشد
وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست
وضعت میان خانه چون زندانیان باشد
وقتی حسن باشی دگر جای تعجب نیست
خون دلت از کنج لب هایت روان باشد
آری حسن بودی ولی هرگز ندیدی که
گلبرگ روی مادرت چون ارغوان باشد
سخت است تشنه باشی و لب های لرزانت
حتی برای آب خوردن ناتوان باشد
هنگام برخورد لبت با کاسه آب است
وقت گریز روضه های خیزران باشد

آفتاب سامرا؛ سید پوریا هاشمی

از ابتدای گدا بودنم گدای توام
غلامزاده ام و نوکر سرای توام
ز کودکی فقط از کوچه تو رد شده ام
غریبگی نکن اینقدر! آشنای توام
مرا بزرگ نکن!کوچکت شدم کافیست
طلا برای چه وقتی که خاک پای توام؟!
به آفتاب قیامت چکار دارم من؟!
هزار شکر که در سایه عبای توام
دخیلم و به ضریح جدید بسته شدم
برای هیچ کسی نیستم برای توام
پرم شکسته پر دیگری تفضل کن
هوایی سحر گنبد طلای توام
به کربلا و مدینه به کاظمین قسم
گدای در به در شهر سامرای توام
چقدر خوب که پای شماست نوکریم
خوشم که سفره نشین امام عسکریم
به آب خشکی لب های تو شرر زده است
تمام حرف دلت را دو چشم تر زده است
شبیه فاطمه دستار بر سرت بستی
چه زهر بود که آتش به فرق سر زده است؟!
تمام صورت و دشداشه تو خاکی شد
زمانه بر رخت از کربلا اثر زده است
تمام حجره برایت گریز سوختن است
غمی به روی دلت سقف و فرش و در زده است
کسی به پیش نگاهت زن تو را که نزد؟!
درِ سرای تو را کِی چهل نفر زده است؟
نه چشم های نوامیس تو به مردم خورد
نه هیچ کس به نوامیس تو نظر زده است
نه تازیانه به دست کسی ست در کوچه
نه دختران تورا موقع گذر زده است
نه هیچ کس به گلوی تو خنجری انداخت
نه هیچ کس به سر دخترت سپر زده است
اگرچه شهر غریبی ولی کفن داری
نرفته ای ته گودال پیرهن داری

مسموم سامرا؛ رضا رسول زاده

پسر زِ غصّه فقط ناله از جگر می زد
کنارِ حُجره به سر از غمِ پدر می زد
پسر به یادِ بدن لرزه پدر گریان
پدر زِ زهر روی خاک بال و پر می زد
برای غربتِ مسمومِ سامرا جا داشت
هزار چاک به پیراهنش اگر می زد
گَهی به حالِ پریشان خاک سر می ریخت
گَهی به سینه سوزان به روی سر می زد
شبیهِ دخترِ ویران نشین به شهرِ شام
که سر به خشت زِ دیدارِ طشت زر می زد
شبیهِ طفلِ یتیمی که بر سر و صورت
زمانِ بر سرِ نی دیدنِ پدر می زد

چهره گریان؛ حسن لطفی

به لبِ خشکِ تو انگار که باران می خورد
آب می خوردی هِی ظرف به دندان می خورد
پسرِ کوچک تو مانده چه سازد با تو
زهر وقتی که بر این سینه سوزان می خورد
آه می سوخت از این آه دوتا گونه ی او
نفست تا که برآن چهره ی گریان می خورد
فقط از کنده و زنجیر و فلک خالی بود
ورنه این حُجره ی پُر درد به زندان می خورد
بارها شد که تو پیچیدی و اُفتاد سرت
بارها خاک بر این زلف پریشان می خورد
پسرت این طرف و مادرت آن سو افتاد
دست هاشان به سر از آه حسن جان می خورد
دیدی از بسترِ خود شام و سَر و آتش را
آنهمه زخم که از بام به طفلان می خورد
یک به یک با سرِ خود روی زمین می خوردند
ضربِ شلاق که بر پشت و گریبان می خورد
خیره بر چشمِ پدر بود نفهمید که سوخت
آشتی را که بر آن دخترِ بی جان می خورد
دخترک زد به لبش گفت که دندانش کو
آنقدر سنگ که بر آن لب و دندان می خورد

زهر شرربار؛ محمد مبشری

دیده ها در غم تو حالت باران دارد
سینه ها سوخته و شعله سوزان دارد
مرغ دل پر زده و میل به جانان دارد
هر که غمگین تو شد دیده گریان دارد
در سماوات و زمین سوگ تو داغ همه است
آن که از باغ جنان ناله کند فاطمه است
سامرا آینه بی کسی و غربت توست
بی قراریِ دل از خون دل و محنت توست
آن چه این گونه شکسته ز جفا حرمت توست
دیدن یوسفت این لحظه همه حسرت توست
گفتی ای مهدی ام این لحظه بیا در بر من
تا که آرام شود با تو دو چشم ترِ من
عاقبت سهم لبت زهر شرربار شده
جگرت سوخته و یکسره خونبار شده
طعنه و زخم زبان سهم تو بسیار شده
تنت از شدت این زهر چه بیمار شده
شام غم رفته و هنگام سحر می آید
آخر از یار سفر کرده خبر می آید
گر چه بر روی لبت نغمه یا رب داری
گوییا بر تن محنت زده ات تب داری
از دلت آه کشی، ذکر مقرَّب داری
شاید این لحظه به دل یاد ز زینب داری
یا که یاد از عطش حضرت عباس کردی
یا حسین گفته ای و یاد گل یاس کردی
گر چه از زهر به بستر شده بی حال شدی
به سما می روی و حال سبکبال شدی
ز غریبی و عطش غمزده احوال شدی
شاید آن لحظه به یاد غم گودال شدی
هر که لب تشنه دهد جان به ولای حیدر
مادر آمد به برش گفت غریب مادر
یاد از سوز عطش کردی و لب های حسین
سامرا کرببلا گشته ز نجوای حسین
تو که بودی همه عمر چه شیدای حسین
یا حسن جان، تویی و مهر و تولای حسین
بابی انت و امی یا حسین ثارالله
به فدای لب عطشانِ ابا عبدالله

زهر خون؛ حسین ایمانی

تشنه لب بود ولی تشنه به گودال نرفت
دست و پا زد پسر و مادرش از حال نرفت
تا پدر آب طلب کرد پسر آب آوَرد
آتشی عصرِ عطش جانبِ اطفال نرفت
زهر خون بر جگرش کرد ولی هیچ کسی
به سراغِ حرم و غارت اَموال نرفت
پایِ شعله به حَریم کرمَش باز نشد
از حرم شکر خدا معجر و خلخال نرفت
دست های پسرش بسته نشد بعد از او
دختری پایِ سرَش یکسره از حال نرفت
سامرا گریه کنِ کرب و بلا شد امّا
ندبه خوانِ تو به سردابِ تو امسال نرفت

سرداب سامرا؛ وحید محمدی

وقت بیماری و غم ذکر حسن می گیرم
وسط روضه و دم ذکر حسن می گیرم
همه جا زیر علم ذکر حسن می گیرم
به خدا بین حرم ذکر حسن می گیرم
سامرا، ذکر حسن، بین حرم می چسبد
جمعِ نامِ تو شدن، زیر علم می چسبد
ما نشستیم سر سفره شاهانه تو
به فدای تو و آن لطف کریمانه تو
عرشیان صف زده پشت در کاشانه تو
خیر دیدیم چقدر از در این خانه تو
پاسبان حرمت خیل ملائک هستند
جیره خوار کرمت خیل ملائک هستند
خلق حیران تو و روی ملیحت آقا
به فدای تو و آن لحن فصیحت آقا
ماجرایی است عجب، دست مسیحت آقا
دست ما را برسان تا به ضریحت آقا
به فدای تو و آن گنبد و گلدسته تو
کس نخورده است در عالم، به در بسته تو
شور رویای شب ماست فقط خواب حرم
دل ما هست همان گوشه سرداب حرم
قسمت ما بشود کاش دم ناب حرم
تا بنوشیم فقط جرعه ای از آب حرم
هر چه می خواهد از این باب، گدا می گیرد
لطف بی حد شما، دست مرا می گیرد
می رود سمت جنان گریه کنت با زهرا
می شود چشم ترم در غم تو چون دریا
اثر زهر شده در رخت آقا پیدا
اولین روضه تو عمر کمت بود اما
لااقل خم نشدی، چشم شما تار نشد
قسمت سینه تو تیزی مسمار نشد
دست و پا می زنی و بال و پرت می آید
مهدی فاطمه بالای سرت می آید
اثر زهر جفا بر جگرت می آید
روضه ظهر دهم در نظرت می آید
همه سیراب ولی تشنه، عزیز زهراست
زیر کندیِ سر دشنه، عزیز زهراست
روی این خاک بگو، آه تنت می ماند؟
زیر مرکب مگر آقا بدنت می ماند؟
غصه ای نیست به تن پیرهنت می ماند
بین انگشت، عقیق یمنت می ماند
پسر فاطمه بالای سرش غوغا بود
سر عمامه آقای همه دعوا بود

مظلوم زندان؛ ابراهیم زمانی

از سیره ات پیداست فرزندِ علی باشی
زندان به زندان بند در بندِ علی باشی
جز زهر آبِ خوش نخواهی خورد در زندان
وقتی حسن باشی و فرزندِ علی باشی
حتّی نگهبانانِ زندان دوستت دارند
وقتی میانِ اشک، لبخندِ علی باشی
جایی که قال المُعتمدها قولِ منبرهاست
باید سکوتِ آبرومندِ علی باشی
در سجده های خسته ات پیداست می خواهی
غرقِ خدا باشی خوشایندِ علی باشی
تقدیر راضی بر رضایِ توست وقتی که
راضی به تقدیرِ خداوندِ علی باشی
از چشم هایت چشمه ای لبریز خواهد شد
روزی که محوِ ماهِ دلبندِ علی باشی
در گوشِ موعودِ زمان قرآن تلاوت کن
تو آخرین تفسیرِ مانندِ علی باشی

جگر گوشه؛ محمود اسدی (شائق)

به مثل زهر، درد دوری ات در پیکرم باشد
بیا یک دم ببین، تنها اجل دور و برم باشد
تمام آرزویم این شده تا از در آیی تو
چه باشد بهتر از این گر که مهدی در برم باشد
بیا تا سیر بینم روی ماهت را عزیز دل
بیا دامن کشان تا روی دامانت سرم باشد
ندارم قوتی در تن به مثل بید می لرزم
بیا و کن تماشا لحظه های آخرم باشد
بیا خالی است جای تو کنارم ای جگر گوشه
ببین پاره جگر جای تو دور بسترم باشد
به اشک من در این حجره کسی هرگز نمی خندد
صدای گریه می آید،گمانم مادرم باشد
من از یاد همه رفتم ولی یاد حسینم من
به یاد سینه او خون به چشمان ترم باشد
همان سینه که برآن نعل تازه رفت و آمد داشت
که از این غم بیا بنگر فقط خاکسترم باشد

مسموم وا اماما؛ حسن کردی

زهر جانکاه به جان جگرش افتاده
لرزه بر پیکره بال و پرش افتاده
عطش از سوختگی لب او می بارد
شدت زهر به لبها اثرش افتاده
چشم او امدنی را به تماشا مانده
با دلی تنگ به یاد پسرش افتاده
در سرداب که وا شد دل او ریخت بهم
یاد یک خانه ای و میخ درش افتاده
لحظه اخر او روضه شد و سخت گریست
داغ مادر به دل شعله ورش افتاده
یاس در اتش و یک شهر تماشا می کرد
در به روی بدن محتضرش افتاده
محسن و مادر و دیوار و لهیب هیزم
روضه در روضه همه در نظرش افتاده
گفت اهسته به گوش پسرش مادرمان
رد یک پنجه به چشمان ترش افتاده

لحظات پرواز؛ علیرضا خاکساری

در مناجات شب اخر خود افتادی
پیش چشمان تر همسر خود افتادی
گریه چشم ملک از قبل مهدی بود
چقدر خوب سرت در بغل مهدی بود
ناله کردی همه با مهر جوابت دادند
تشنه بودی و سپس جرعه ای آبت دادند
اهل خانه کفنی بر تن پاکت کردند
بعد تشییع بلافاصله خاکت کردند
پیکرت تابش سوزنده خورشید ندید
بوریا جای کفن دور خودش دید؟ ندید
سامرا با سپر و سنگ و سنانت نزدند
پیرمردان که عصایی به دهانت نزدند
سامرا صحبتی از گودی گودال نشد
سینه ات زیر سم اسب که پامال نشد
سر انگشترت انگشت به غارت که نرفت
آه ناموس تو آقا به اسارت که نرفت

یا اباالمهدی؛ رضا آهی

شرر فتاده به جان تو یا اباالمهدی
ربوده تاب و توان تو یا اباالمهدی
مگر! که بغض عدو بر سرت چه آورده؟
چکیده خون ز دهان تو یا اباالمهدی
چه کرده تب؟ که چنین گونه لکنت افتاده
میان طرز بیان تو یا اباالمهدی
شبیه مادرت افتاده ای تو در بستر
شکسته دل ز فغان تو یا اباالمهدی
زحال زار شما میوه دلت آقا
نشسته دل نگران تو یا اباالمهدی
بیا و محض رضای خدا تو ناله نکن
هر آنچه رفته امان تو یا اباالمهدی
خبر ز وضع بد و ناگوارتان دارد
کبود گشته لبان تو یا اباالمهدی
هوای چشم ملک گشته ابر بارانی
برای قد کمان تو یا اباالمهدی
گرفته رنگ عزا نقطه نقطه دنیا
زآه و سوز نهان تو یا اباالمهدی
فقط نه زهر ستم پاره کرد،جگر از تو
بریده شد شریان تو یا اباالمهدی
نوای تشنه لب کربلا بلند می شد
زکام خشک و زبان تو یا اباالمهدی
همیشه پر زند آقا به سامرا به حرم
قلوب سوته دلان تو یااباالمهدی

ساعات آخر؛ محمد حسین رحیمیان

دیگر توانی در میان پیکرت نیست
آقا رمق بین دو چشمان ترت نیست
لعنت به این زهری که آبت کرد این طور
در بسترت انگار جسم لاغرت نیست
دختر نداری تا پرستار تو باشد
جان می دهی و هیچ کس دور و برت نیست
این روزها داری دلی پر از سقیفه
در گوش تو جز ناله های مادرت نیست
مثل حسن پیری چه زود آمد سراغت
این روزگار بی مروت یاورت نیست
دور از وطن در سامرا خیلی غریبی
آقا ولیکن قاتل تو همسرت نیست
لب تشنه ای، لب تشنه ای، لب تشنه اما
ساعات آخر خنجری بر حنجرت نیست
مهدی است بالای سرت وقت شهادت
بی غیرتی مثل سنان بالاسرت نیست

مزد رسالت؛ سید علی احمدی

این چند روزه لرز تنت بیشتر شده
شاید تو را هم از قفس غم رها کنند
این آب از گلوی تو پایین نمی رود
بس کن دگر ٬ بگو پسرت را صدا کنند
مزد رسالتِ دل لرزان مصطفی است
این لرزشی که بر سر و دستت رسیده است
این آخرین زمان حضور ائمه است
این روزگار مثل تو رنگش پریده است
دارد به دست خود به لبت آب می دهد
فرزند پنج ساله که پیشت نشسته است
مثل امیدهای به زهر آرمیده ات
از بغض راه آه نفسهاش بسته است
حالا که در جوانی ات از دست می روی
کاری برای غربت مهدی نمی کنی؟
در رفت و آمد غم و در ازدحام داغ
فکری برای غیبت مهدی نمی کنی؟
باشد برو ولی به دو چشمش نگاه کن
خون دل است این که به رخسارش آمده
از بهر یوسفت چه کسانی ببین که بعد
در مصر روزگار به بازارش آمده
او را بغل بگیر که آغوش آخر است
شاید هزار سال دچار بلا شود
شاید غریب کوچهٔ جهل و غرورها
شاید اسیر سلسلهٔ کینه ها شود
دارد کنار پیکر تو گریه می کند
یعنی که آب غسل تو هم جفت و جور شد
باید برای تو کفنی دست و پا کند
گویا دوباره داغ غریبی مرور شد
اصلاً بپرس گریهٔ او از برای چیست
شاید برای بی کفنی گریه می کند
شاید برای تشنه لبی ناله می زند
شاید برای پاره تنی گریه می کند

زهر کینه؛ مرضیه عاطفی

خودش تنها خبر از داغ های بیکرانَش داشت
که مانند علی(ع) خنجر میانِ استخوانش داشت
امان از کینهٔ دیرینه! می دانم که پیش از زهر
بلا و خونِ دل٬ در لقمه هایِ خشکِ نانش داشت
به خود از درد می پیچید و لب رو به کبودی رفت
به جای آب٬ زخم زهر وقتی در نهانش داشت
سیاهی رفت چشمانش! چه محکم بر زمین خورد و
به یاد کوچه، «وا اُماه» بر آهِ دهانش داشت
دلِ سرداب شد آشوب٬ موج گریه راه انداخت
سحر شد آرزویِ لحن زیبایِ اذانش داشت
عرق می ریخت و از حال رفت و سخت می لرزید
جگر می سوخت از زهری که کامل قصدِ جانش داشت
به مهدی(عج) خیره شد با اشک در بین نفس هایش
فشاری دردمندانه به رویِ بازوانش داشت
اگر چه عسکری؛ اما حسن(ع) بود و دمِ آخر
گمانم ذکر «لا یومَ کَیومَ» بر زبانش داشت
به یاد ظهر عاشورا به یاد شام و ویرانه
دمِ آخر چه حالِ روضه در اشک روانش داشت
پسر پیش پدر در کربلا اما به سامرّا
پدر پیش پسر جان داد! سر بر زانوانش داشت!

عکس نوشته اشعار شهادت امام حسن عسکری

کنج غربت بودی؛ حسین خیریان

ظلم از نفس حق تو مدهوش نشد
این شدت غربتت فراموش نشد
حرف دل و ایمان تو هم گوش نشد
تبعید شدی نور تو خاموش نشد
آن جلوه که فانی نشود نور خداست
این درد غریبی تو درد دل ماست
آقا تو برای همه حجت بودی
نزدیک سه سال کنج غربت بودی
پشت سرهم میان ظلمت بودی
دلگیر از این همه مصیبت بودی
حقانیتت از سخنت پیدا بود
شش سال امامت تو در دل ها بود
اشک غمت از چشم ترت می ریزد
آشفته ای و بال و پرت می ریزد
خون لخته فقط دورو برت می ریزد
انگار تمام جگرت می ریزد
هر بار تو نام مادرت را بردی
با هر قدمت فقط زمین می خوردی
اما تو که خیزران نخوردی آقا
شمشیر از این و آن نخوردی آقا
سر نیزه که از دهان نخوردی آقا
از حرمله و سنان نخوردی آقا
یک بار به جنجال نیفتادی تو
تنها ته گودال نیفتادی تو
صد شکر به پای دخترت خار نرفت
ناموس تو در میان انظار نرفت
یا خواهرتان در دل بازار نرفت
هرکوچه به سلسله گرفتار نرفت
زینب وسط مجلس می یاالله
لایوم کیومک اباعبدالله

نفس های آخر؛ مسعود اکثیری

بین بستر در اوج تنهایی
بی صدا مانده شیونش انگار
با لبی تشنه از جفای زهر
لرزه افتاده در تنش انگار
گاه زندان و گاه در تبعید
سپری کرده روزگاری را
از دو چشم همیشه بارانیش
می شود دید بی قراری را
برسانید جرعه آبی
برسانید بهر تسکینش
گر چه در این دقایق آخر
پسرش آمده به بالینش
تنش انگار بین تب می سوخت
آنچنان که شراره شد از زهر
از نفس های آخرش پیداست
جگرش پاره پاره شد از زهر
با صدایی بریده و لرزان
شرحی از حال مضطرش می گفت
خود جوان بود و دائما با اشک
از جوانی مادرش می گفت
مادرش را به گریه می دید و
از قیام نشسته ای می گفت
روضه می خواند، کوچه ای باریک
از غرور شکسته ای می گفت
کوچه کوچه غروب تلخی داشت
لحظه ها لحظه های آخر شد
بر لبش یا حسین جانسوزی ست
سامرا کربلای دیگر شد

پسرت صاحب دنیاست؛ حامد خاکی

آسمان زیر قدم هات تردد می کرد
به نماز تو مباهات، تجرد می کرد
ماه مدیون شما بود به والله قسم
عشق در خون شما بود به والله قسم
غمت از چشم ترت تا که تصور می شد
از ملائک همه دور و برت پُر می شد
کَرَمت روزی من بود خدایا شکرت
نام تو نام حسن بود خدایا شکرت
در مسیر حرمت گبر مسلمان کردیم
حله را معتبر از خون شهیدان کردیم
پسرت صاحب دنیاست غریب است ولی
پسر حضرت زهراست غریب است ولی
خون دل می خورد و دیده اش از اشک، تر است
یازده قرن غریبیِ پسر از پدر است
از غریبی تو عمری است که گریانم و بس
مثل آشفتگی موت پریشانم و بس
زهر خوردی «جگرم وا جگرم» می گفتی
تا نشستی «پسرم وا پسرم» می گفتی
ما شنیدیم که آتش به دل وجانت خورد
کاسه آب به یک لرزه به دندانت خورد
کاسه آب کجا و لگد چوب کجا
پادگان ها به کجا، مجلس مشروب کجا

غریب می روم؛ مجتبی صمدی شهاب

ز سوز زهر و غریبی دلم پُر از آه است
غریب میروم و پیش پایم این راه است
محاسنم شده گلگون ز خون لبهایم
تحمّل شرر زهر کینه جانکاه است
ز ارث فاطمه آتش گرفته خانه من
شبیه او گل عمرم خزان و کوتاه است
برای من نکنید گریه چونکه مادر من
شکسته سینه به بستر درون این ماه است
ز داغ محسن ششماهه و در و دیوار
به جز شما چه کسی سوگوار و آگاه است
فدای زخم دل جدّ بی کَسم حیدر
که محرم دل سوزان او فقط چاه است
دعا برای فرج مرهم دل زهراست
که مهدیم به زمانه یگانه خونخواه است

در سامرا بوی مدینه می رسد؛ محمد جواد شیرازی

وقتی امام عصر ما امشب عزادار است
برپایی این روضه ها واجب ترین کار است
پیراهن و شال عزا مولا به تن دارد
امشب تمام عرش با آقا عزادار است
بی جرم و تقصیری به زندان شد امامِ ما
یوسف به زندانی شدن آیا سزاوار است؟
زندان برای عاشقان خلوتگه خوبی است
هر روز، روزه هر شبش دیدارِ دلدار است
ای کاش قدری معتمد شرم و حیا می کرد
اصلا که گفته او ز آقا دست بردار است؟
با زهرِ کاری، عاقبت زهر خودش را ریخت
این روضه زهر و جگر الحق که دشوار است
از ترسِ رسواییِ خود از این جنایت ها
در هر کجا پشت سرش گفتند: بیمار است
مردی که هر شب تا سحر غرق عبادت بود
این چند روزه تا سحر از درد، بیدار است
رنگش دگرگون می شود هر بار از دردش
پهلو به پهلو می کند، هر چند ناچار است
در این دم آخر شنیدم کعبه هم می گفت:
بیچاره من که قسمتم هجرانِ از یار است
در سامرا بوی مدینه می رسد انگار
آقا به یاد محسن و خونِ به دیوار است
در بسترش هر شب سوال از مادرش می کرد
مادر چرا پس بسترت اینقدر گلدار است؟
در جست و جوی علت آن سینه مجروح
حالا شده خیره به در، در فکر مسمار است
می خواست تا یک جرعه آبی بنوشد که
افتاد از دستش قَدح، از بس که تب دار است
این جا پسر سیراب کرد آخر امامش را
در کربلا شرمندگی سهم علمدار است
سر منشا هر روضه ای از روضه زهراست
گرچه مصیبت در دل تاریخ بسیار است

یابن العسکری؛ محمد کاظمی نیا

ما بین بچه های علی فرق نیست که
ترس یزیدیان همه اصل ولایت است
بر خاک می کشند تو را این حرامیان
این بی حیا شدن همه اش از لجاجت است
سیلی که می زنند به دیوار می خوری
محکم لگد زدن به تو از روی نفرت است
بس کن نزن، زمین و زمان می خورد به هم
نفرین کند که لرزه به ارکان خلقت است
رحمت بس است، رو کن از آن هیبت خودت
نه، صبر در قبیله ی حیدر وراثت است
ذکر لبم شده همه شب یابن العسکری
می آید آن که در پس اسرار غیبت است
از یُمن توست سامره شد سُرّ مَن رَءآه
سرداب سامرای تو باب الاجابت است
انگار غربت تو به پایان نمی رسد
سوغات سامرای تو تربت نه، غربت است

جگرت را سوزاند؛ محمدحسن بیات لو

آتش زهر تمام جگرت را سوزاند
نا نداری و عطش چشم ترت را سوزاند
کاسه آب ز دستت به زمین می افتد
تشنگی شعله شد و بال و پرت را سوزاند
بدنت بی رمق و هی به خودت می پیچی
آه آهت همه دور وبرت را سوزاند
میکشی پا به زمین و بدنت سرد شده
سرفه هایت بدن مختصرت را سوزاند
دیدن حال بد و جان به لب آمده ات
به خدا قلب یگانه پسرت را سوزاند
سر تو بر روی دامان پسر جان دادی!
مطمئنم که خودت یاد حسین افتادی

یک سامرا اندوه؛ محمد مبشری

یک سامرا اندوه کنج سینه ماست
دانی که عمری غصه دیرینه ماست
از غربتت آیین غم آیینه ماست
بغض عدویت بغض ما و کینه ماست
دارد غبار بی کسی کوی حریمت
گرد عزا بنشسته بر روی حریمت
دشمن به جرم عاشقی کشته شما را
چون جلوه گاه خالقی کشته شما را
چون نور فجر صادقی کشته شما را
پرپر چو یاس و رازقی کشته شما را
چشم زمین و آسمان بر تو بگریند
جانا تمام عاشقان بر تو بگریند
زهر جفا در قتلتان باشد بهانه
جان داده اید از غصه هایی بی کرانه
کوی مدینه، کربلا، این دو نشانه
شام بلا و کوفه و جور زمانه
اینها همه بر جانتان گردیده قاتل
گر چه جهان زهر جفا را دیده قاتل
نامت حسن، خلقت حسن، خویت حسن بود
جمع خصال و خلق نیکویت حسن بود
ذکر خوش و زیبا و دلجویت حسن بود
قلبت حسینی، نقش بازویت حسن بود
ذکر تو را گفتن به لب اوج سخن شد
مهدی به نام اطهرت، یابن الحسن شد
یابن الحسن یعنی که مهدی زاده توست
شمشیر مانده در غلاف آماده توست
نام خوشش زیبایی سجاده توست
او میوه قلب تو و دلداده توست
برگو بیاید دیده ها چشم انتظارند
آقا بیا که یاس ها دل بی قرارند
آقا بیا که فاطمه چشم انتظار است
با مادرت قلب همه چشم انتظار است
هستی به اشک و زمزمه چشم انتظار است
بشتاب امیر علقمه چشم انتظار است
زیبا شود گر که به رجعت آخر ای یار
آید امیر علقمه گردد علمدار

غل و زنجیر همه تاب و توانم برده؛ قاسم احمدی

عمر من رفت به یک گوشه زندان پسرم
همدمم هست غم و غصه فراوان پسرم
سامرا بود سرای خوش شادی و سرور
حال من هست ولی حال پریشان پسرم
صبح تا شب که کسی نیست ولی می ارزد
سجده و ذکر و دعا و دم قرآن پسرم
اینکه هم بند من است بی ادبی می کند و
می دهد فحش به من بی حد و پایان پسرم
غل و زنجیر همه تاب و توانم برده
نیست اینجا کسی انگار مسلمان پسرم
گاه زندان و گهی اذیت این زندانبان
حاضرم تا که بگیرند زمن جان پسرم
غصه ای نیست به جز داغ اسارت به خدا
تک و تنها وسط دشت و بیابان پسرم
دست بسته به روی ناقه عریان بردند
عمه ات بود ولی خسته و بیجان پسرم
جگرم از غم این فاجعه ها سالم نیست
چه کنم روضه مرا کشت بدینسان پسرم

سامرا مسیر روضه ام؛ رضا باقریان

مسیر روضه ام امشب به سامرا افتاد
عزیز فاطمه در هجره بی صدا افتاد
غریب بود و کسی را نداشت، وقتی که
میانِ هجره تاریک خود ز پا افتاد
توان نداشت بگوید که آب می خواهم
خلاصه با لب خشکیده از نوا افتاد
تلاش کرد نیفتد زمین، ولیکن حیف
به روی خاکِ غریبانه، بارها افتاد
وضو گرفت و، به سختی سرش به مُهر رسید
و باز از شرر زهر، بی هوا افتاد
به زحمت از جگرش داد زد بیا مهدی
ببین که این پدرِ خسته بی عصا، افتاد
بلند شد که کمی رو به قبله بنشیند
نشست لحظه ای و، رو به کربلا افتاد
زمینِ هجره خنک بود و شیب هم که نداشت
کفن که داشت، چرا یاد بوریا افتاد؟

آقای سامرا؛ محمد جواد پرچمی

آقای سامرا چقدر ناتوان شدی
خیلی شبیه مادر خود قدکمان شدی
عمری اسیر طعنه و زخم زبان شدی
تبعیدی مجاور یک پادگان شدی
آه ای بهار زرد و خزانی تو می روی
چون مادرت زمان جوانی تو می روی
دور از مدینه حضرت جانان چه می کنی؟
یوسف،جدا ز خیمه کنعان چه می کنی
تنها غریب گوشه زندان چه می کنی
ابن الرضا به حلقه شیران چه می کنی
حتی درندگان به تو تعظیم می کنند
اینجا تو را نیامده تکریم می کنند
دور از مدینه ای سفرت سخت می گذشت
ای آسمان به بال و پرت سخت می گذشت
باگریه ها به چشم ترت سخت می گذشت
آقا چقدر بر جگرت سخت می گذشت
بغصی شکسته داری و فریاد کوچه ای
هی میخوری زمین و ولی یاد کوچه ای
گرچه غریب بودی و کس سوی تو نرفت
شکرخدا که میخ به پهلوی تو نرفت
شعله سراغ پیچش گیسوی تو نرفت
اینجا غلاف بر روی بازوی تو نرفت
آتش کسی به خرمن نیلوفرت نزد
اینجا کشیده کس به روی همسرت نزد
تو ضعف میکنی پسرت گریه می کند
مهدی رسیده و به برت گریه می کنند
خاکی شده است موی سرت گریه می کند
این ظرف آب بر جگرت گریه می کند
برروی دامن پسرت دست و پا مزن
اینگونه چنگ بر روی این خاک ها مزن
آقا سلام بر تو و دریای تشنه ات
این کاسه میخورد روی لب های تشنه ات
یاد حسین می دمد از نای تشنه ات
دادی سلام بر لب بابای تشنه ات
خونابه گرچه از دهنت ریخته شده
آلاله روی پیرهنت ریخته شده
شکرخدا که لعل لبت خیزران نخورد
شکرخدا که روی گلویت سنان نخورد
چکمه به روی پیکرتو بی امان نخورد
سرنیزه ای نیامد و روی دهان نخورد
شکرخدا که تو کفنی داشتی حسن
بر جسم خویش پیرهنی داشتی حسن
بی تو وقار خواهر تو مستدام ماند
با احترام آمد و با احترام ماند
پوشیده از نگاه خواص و عوام ماند
وای از زنی که در وسط ازدحام ماند
احساس های خواهری اش لطمه خورده بود
حتی غرور روسری اش لطمه خورده بود

زخم دندان تو و جام پر از خونابه؛ سید حمید رضا برقعی

یازده بار جهان گوشه زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریه باران کم نیست
سامرایی شده ام، راه گدایی بلدم
لقمه نانی بده، از دست شما نان کم نیست
قسمت کعبه نشد تا که طوافت بکند
بر دل کعبه همین داغ فراوان کم نیست
یازده بار به جای تو به مشهد رفتم
بپذیرش، به خدا حج فقیران کم نیست
زخم دندان تو و جام پر از خونابه
ماجرایی است که در ایل تو چندان کم نیست
بوسه جام به لب های تو یعنی این بار
خیزران نیست ولی روضه دندان کم نیست
از همان دم پسر کوچکتان باران شد
تا همین لحظه که خون گریه باران کم نیست
در بقیع حرمت با دل خون می گفتم
که مگر داغ همان مرقد ویران کم نیست؟

غم عظمای عسکری؛ امیر علوی

نگاه کن که مرا غربتت کجا انداخت
مرا حوالی بازار سامرا انداخت
گدای شهر شمایم گدای لطف شما
خدا به گردن من منصب گدا انداخت
ز غربت حرمت کل سینه ام زخم است
نگاه کن که غمت روی سینه جا انداخت
مجاوران حریمت تمام ناصبی اند
مرا همین غم عظما به ابتلا انداخت
غم اسیریتان هم شبیه روضه شام
عجیب نوکرتان را ز دست و پا انداخت
برای غربتتان شعر کم سروده شده
مرا حکایتتان یاد مجتبی انداخت
مشخص است از این قافیه که آخر یار
ز سامرا دل مارا به کربلا انداخت
اگر چه کاسه به لبهای تو اصابت کرد
ولی به جان لب شاه چوب را انداخت
و روضه کفن و غسل و دفن و تشییع ات
مرا به یاد شه و یاد بوریا انداخت
تمام ایل و تبارم فدای روضه تو
حسین مهر تو را در دلم خدا انداخت

غربت یار؛ محمد جواد شیرازی

آن کعبه ای که صاحب کعبه دچارش شد
قسمت نشد حاجی شود، حق بی قرارش شد
یک روز بین شیرها الله اکبر گفت
شیر درنده محو او گشت و دچارش شد
اسب چموشی را لگام انداخت نازش کرد
آن اسب رامش شد، سپس آقا سوارش شد
وقتی سه سال آقای ما در بین زندان بود
یعنی سه سالِ سخت، غربت یارِ غارش شد
در روزها، در کنج زندان روزه داری کرد
شب ها مناجات و نماز و گریه کارش شد
گرچه دل تاریک و سنگی داشت زندان بان
آقا دعایش کرد تا تقوا نثارش شد
تا معتمد فهمید با زندان حریفش نیست
با جام زهری سویش آمد سفره دارش شد
مسموم شد آقا، میان حجره اش افتاد
بر خاک چنگی می زد و دلتنگ یارش شد
از تشنگی آبی طلب کرد از غلام اما
مانع ز نوشیدن دو دست رعشه دارش شد
شکر خدا فرزندش آمد این دم آخر
دیدار رویش روزی چشمان تارش شد
این جا امام عسکری در بین این حجره
جان کندنش بر روی پایِ یادگارش شد
در کربلا اما همین که جد او افتاد
قاتل به روی سینه، یارِ احتضارش شد
رحمی به کهنه جامه اش حتی نکردند و
دست کسی غارتگر آن یادگارش شد
سالار زینب را میان خون رها کردند
گرمای سوزانِ بیابان سایه سارش شد
زینب اسیری رفت و جای یک کفن آخر
تکه حصیری بر تن شاه و نگارش شد

جفای معتمد؛ حسین رضایی(حیران)

بیا بالین بابا ای مرا غمخوار مهدی جان
که باشد ای گلم این آخرین دیدار مهدی جان
اگر چه اشتیاق دیدن زهرا به سر دارم
مرا هجر و فراق تو دهد آزار مهدی جان
ندارم طاقی بینم تورا سرگشته و حیران
که بی سامانی ات شد بر سرم آوار مهدی جان
بگو با شیعه از حسن جوار و سجده و تقوی
که خوشحالم کند اینها مرا بسیار مهدی جان
بگو با صدق و باردّ امانت، با ورع در دین
به ما گردید چون زینت، نه که سربار مهدی جان
کشیدم محنت و رنج و غم و اندوه از ظلم و
جفای معتمد این جانی خونخوار مهدی جان
چنان زهر جفا کرده اثر بر پیکرم حتّی
قدح لرزان و رفع تشنگی دشوار مهدی جان
تمام خاطرم پرگشته از مظلومی مادر
شده خواب وخیالم داغی مسمار مهدی جان
بزن سیلی به روی قاتل محسن که از کینه
شده کشته میان آن در و دیوار مهدی جان
خدا را شکر در کنج اسارت می دهم جان و
نمی گردد عیالم راهی بازار مهدی جان
الا حیران تو هم مانند ساعی از دل و جان گو
عیان بر ما شود کی وعده دیدار مهدی جان

زهر مسموم؛ مجتبی صمدی شهاب

قسمت این بود که من هم به جوانی بروم
با دلی سوخته زین وادی فانی بروم
آنچنان زهر بهم ریخته ارکان مرا
نفسی نیست که با آه و فغانی بروم
پسرم کاش بیاید به سرم یک لحظه
تا برم توشه از آن گنج نهانی بروم
مادرم سوخت در این ماه از آن شعله در
سوخته از غم آن یاس خزانی بروم
یا حسین اشهد موتم شده و از داغش
با دو چشمی شده خون زاشک فشانی بروم
دست و پا می زنم اما به خدا با یاد
آن تن له شده از اسب دوانی بروم
زیر لب گفت به عباس پریشان زینب
بی تو تا شام بلا با چه امانی بروم
زینب آن عمه مظلومه من گفت به شام
کاش از این معرکه چشم چرانی بروم

غل و زنجیر زندان؛ علیرضا خاکساری

سالیانی درد بی درمان هجران مشکل است
بی کسی درشهرغربت ای رفیقان مشکل است
سالیانی جای دور افتاده تبعیدت کنند
سالیانی در غل و زنجیر زندان مشکل است
تشنگی از سویی و زخم زبان سویی دگر
روزه داری با دلی زار و پریشان مشکل است
سخت گیری ها که نه اما تحمل کردن
بد دهانی های هر روز نگهبان مشکل است
سالیانی بوده قلبم داغدار کربلا
آب دیدن آب خوردن کام عطشان مشکل است
معتمد با بی حیایی قصد جانم کرده است
جان سپردن گوشه زندان ویران مشکل است
ما به تو حق می دهیم آقای عالم گریه کن
حجت الله ای ولی الله اعظم گریه کن
سومین ابن الرضای خانواده اندکی
باغم و اندوه و سوز و اه ماتم گریه کن
گریه کن شاید که آرامت نماید گریه ها
فتح بابی گردد و راهی گشاید گریه ها
دیده واکن نوگل ات پشت وپناهت می رسد
غمگسارت، دستگیرت، تکیه گاهت می رسد
دیده وا کن داغ تو آتش به جان ما زده
دیده وا کن مهدی ات آقا سراغت آمده
دیده واکن مهدی ات دارد گریبان می درد
دیده واکن مهدی ات دارد به سینه می زند
دیده واکن با مصیبت ها کلیمش می کنی
دیده واکن ورنه یک باره یتیمش می کنی
شکرلله ناله هایت را جوابی هم رسید
تاکه گفتی تشنه هستم ظرف آبی هم رسید
شکرالله حجره تو دامن پیکار نیست
تیغ و تیر و سنگ و چوب و نیزه ای در کار نیست
کربلا اما عطش ها را دو چندان کرده اند
کربلا جد شما را تیر باران کرده اند
کربلا جد شما را کام تشنه یا حسن
با دوازده ضربه و با زور دشنه یا حسن
کربلا حق حسین بن علی را خورده اند
روسری عمه جان ات را به یغما برده اند

اشعار و مرثیه‌های دیگر درباره امام حسن عسکری

این بخش شامل شعرهای دیگری از مجموعه بلاغ است که در حوزه‌نت تکرار نداشتند؛ از جمله آثار علی انسانی، دکتر اکبر بهداد و چند سروده بلند از مجموعه «بهار امامت».

شعر شهادت امام عسگری علیه السلام؛ علی انسانی

چشم پدر به راه بود ای پسر بیا
تا جان نرفته از تن او زودتر بیا
از پشت ابرای قمر فاطمی درآی
تا شب به در رود چون فروغ سحر بیا
هم صاحب الزمانی و هم صاحب عزا
بهر نماز بر تن پاک پدر بیا
افتاد جام آب ز بس دست لرزه داشت
در پیکرش نمانده توانی دیگر بیا
در احتضار باشد و چشم انتظار تست
بازست این دو پنجره بر ره ز در بیا
بی اشک مردم از پی تشییع آمدند
خاکی نمانده شیعه چه ریزی در به سر بیا
صاحب عزا به ختم حضورش مسلم است
مردم تمام منتظر ای منتظر بیا
با ره جگر شده ست و جگر پاره
جز تو نیست ای پاره جگر بر پاره جگر بیا

شعر شهادت امام حسن عسگری علیه السلام؛ دکتر اکبر بهداد (طبیب)

حسن که اختر تابان رهبری ست
اولاد خاتم و آوازه عسگری ست
نگین حلقه هستی در عالم است
امام و حافظ آئین خاتم است
وجود او که چو خورشید برفراز
دارد به نور وجودش جهان نیاز
دشمن زحال پریشان کند خروش
خواهد که نور خدا کند خموش
به گرد او که چو دیوار دشمن است
نی عسگری ز دشمن خونخوار ایمن است
دشمن که ذره و جرسومه ای سیاه
بد عاقبت زبد خویش شد تباه
نور خدا نشود در جهان خموش
در چنگ شیر ژیان دشمنان چو موش
حسن که مظهر و آیینه ی رسول
با جان مشیت حق را کند قبول
عمر حسن چو رسیده به پنج و بیست
نی ز جور و جفا تواند زیست
او ز جانب حق امام معصوم است
ز جور دشمن دین عاقبت مسموم است
خون جگر فاطمه ز داد و بیدادست
شیعه ی او همی به فریاد است
مهدی فاطمه عزادار است
حجت باقیه درین دار است
زین مصیبت پسر بسی گریان
در فراق پدر بسی نالان
چشم امید ما بر ان مولاست
نور چشم و ولی نعمت ماست
مآمن ما مرقد آن سرورست
بر سماوات و زمین او رهبرست
گنبد او را عدو ویرانه کرد
از عداوت غرق خون کاشانه کرد
دشمنی های عدو با صاحب است
او که خون جد خود را طالب است
قلب دشمن از عداوت مثل سنگ
او چه آرد زن قساوت ها به چنگ
آتش دوزخ به گرد دشمنان
بس بسوزاند عدو را بی امان
لعنت حق تا ابد بر دشمن است
دشمن حق پیرو اهریمن است
بارالها این دعا کن مستجاب
نقشه های شوم دشمن کن بر آب
گو «طبیبا» از امامت تا توان
تا که آید صاحب عصر و زمان

زبان حال امام حسن عسگری علیه السلام؛ غلامرضا سازگار

بیا و سر به روی سینه ام بگذار، مهدی جان
شرر زد بر درونم زهر آتشبار، مهدی جان
بیا تا سیر بینم وقت رفتن، ماه رویت را
که می باشد مرا این آخرین دیدار، مهدی جان
در ایام جوانی سیر گردیدم ز جان خود
زبس بر من رسید از دشمنان آزار، مهدی جان
ازآن ترسم که بعد از من، تو درتنهایی و غربت
به موج غم گذاری چهره بر دیوار، مهدی جان
تو در ایام طفلی بی پدر گشتی، عزیز دل
مرا شد در جوانی پاره قلب زار، مهدی جان
از آن می سوزم ای نور دوچشم خود، که می بینم
تو بهر گریه کردن هم نداری یار، مهدی جان
غم تو بیشتر باشد ز غم های پدر، آری
اگر چه دیده ام من محنت بسیار، مهدی جان
تو باید قرن ها در پرده غیبت کنی گریه
بود هر روز روزت مثل شام تار، مهدی جان
تو باید قرن ها چون جد مظلومت علی باشی
به حلقت استخوان باشد، به چشمت خار، مهدی جان
بگیر از مرحمت، فردای محشر، دست «میثم» را
که بر جرم و گناه خود کند اقرار، مهدی جان

مدح امام حسن عسگری علیه السلام؛ غلامرضا سازگار

ای مهر جهان پرور، از مات سلام الله
ای آینه داور، از مات سلام الله
وای از همگان برتر، از مات سلام الله
ای زاده پیغمبر، از مات سلام الله
فرمانده عالم ها، با رایت هم عهدی
فرزند رسول الله، مولای اباالمهدی
در عرش، امامی تو، بر چرخ، مداری تو
هم بر همه مولایی، هم بر همه یاری تو
روشنگر ملک جان، در لیل و نهاری تو
در سینه هر شیعه، یک سامره داری تو
توحیدی و قرآنی، اسلامی و ایمانی
خورشید جمال غیب، در عالم امکانی
جان همه خوبان را، در قالب تن داری
اعجاز مسیحایی هنگام سخن داری
هر نکته هزاران دُر، در دُرج دهن داری
فرمان خداوندی، بر سرو علن داری
هم نام حسن داری، هم روی حسن داری
هم خُلق حسن داری، هم خوی حسن داری
ای عبد خدا سیما، ای حُسن خدا منظر
نجل علی چارم، ریحانه پیغمبر
صلبت صدف طاهر، مهدی است تو را گوهر
از وصف همه اولا، از مدح همه برتر
هم یازدهم خورشید، هم یازدهم اختر
هم یازدهم مولا، هم یازدهم اختر
از ماست همه غفلت، از تو همه آگاهی
از ما همه گمراهی، از تو همه همراهی
صد قافله دل هر دم، در «سامره» ات راهی
ای داده خداوندت، بر هر دو جهان شاهی
حسن صوری مولا، رشک قمری مولا
نوری بصری مولا، از وهم، سری مولا
هر چند تهی دستم، از مهر تو سرشارم
دل بر کرمت بستم، رو در حرمت آرم
مهر تو بود هستم، مدح تو بود کارم
در خلد تو را جویم، در حشر تو را دارم
ماییم و ولای تو، خاک کف پای تو
مشمول عطای تو، جان ها به فدای تو
دردا که گل عمرت، یک لحظه خزانی شد
آخر جگرت مسموم، در سن جوانی شد
هر لحظه ستم بر تو، از دشمن جانی شد
با پیکر تو مدفون غم های نهانی شد
تا لحظه آخر هم، غم بود طبیب تو
پیوسته سلام ما بر قبر غریب تو
پیوسته ستم دیدی، با عمر کمت، مولا
تا صبح جزا دلهاست دریای غمت، مولا
آمد ز بنی العباس، ظلم و ستمت، مولا
گردید چرا ویران دیگر حرمت؟ مولا
پیوسته تو در غربت، مانند پدر بودی
از جور ستمکاران، در تحت نظر بودی
باشد که شبی روزی در سامره روی آرم
با دیده گریان، رو بر خاک تو بگذارم
بر قبر تو جای گل، خوناب جگر دارم
من میثمم و نبود، با غیر شما، کارم
هر چند بدم مولا، از لطف، قبولم کن
در روز جزا محشور، با آل رسولم کن

در مصیبت حضرت امام عسکری علیه السلام؛ بهار امامت ۳

ای ز چشم همگان ریخته اشک بصرت
حسنی و چو حسن خون شده عمری جگرت
همچو اجداد غریبت همه عمر غریب
به جوانی شده مسموم چو جد و پدرت
در پی ماه صفر معتمد از زهر جفا
کرد با عم گرامیت حسن همسفرت
بس که در جامعه مظلوم و غریب و تنهاست
نیست ممکن که عزا بر تو بگیرد پسرت
چشم بگشا به سوی خانه در بسته خویش
که عزادار شده همسر نیکو سیرت
سال ها تحت نظر بودی و بودی در حبس
کس ندانست و نداند که چه آمد به سرت
چشم حق بین تو شد بسته و می بینی باز
همه جا غربت مهدی است به پیش نظرت
سال ها شمع صفت سوختی و آب شدی
نه فقط زهر جفا زد به دل و جان شررت
سال ها بود که با یاد لب خشک حسین
خون دل بود روان روز و شب از چشم ترت
«میثم» از خواجگی هر دو جهان دست کشد
بشماریش اگر جزء گدایان درت

در مدح حضرت امام حسن عسکری علیه السلام؛ بهار امامت ۳؛ غلامرضا سازگار

ای گرد کاروان تو را حُسن مشتری، بر خسروان گدای تو را نیز برتری
کنیه: «ابامحمد» نام خوشت: «حسن»، «ابن الرضا»، ولی خدا، شهره: «عسکری»
خاک حریم قدس تو را فیض عیسوی، عبد در تو را روش بنده پروری
یک آسمان ستاره زمین بوس آستان، صدها هزار مشتری ات گشته مشتری
پایت در آسمان، حرمت «سرّ من را»، از «سرّ من رآ»ت بر افلاک رهبری
با اقتدار و قدر و جلال الهی ات، خلق خوش محمد و بازوی حیدری
نام آوران برند به تجلیل از تو نام، پیغمبران کنند به مهرت پیمبری
از بام چرخ نقش زمین گردد آفتاب، خواهد اگر زند به تو لاف برابری
گر با تو دشمنم کند اعلان دوستی، من می کنم بر او ز دل و جان برادری
بالله قسم به چون تو پدر فخر می کند، بر خاک نرجس ار نبرد سجده مادری
با یک نسیم سامره ات می توان گرفت، فیض مسیح از دم بیمار بستری
بی مهر تو اگر پدر و مادرم برند، سوگند می خورم که من از هر دو ام بری
حاشا که هر حسن «حسن عسکری» شود، تو دیگر استی و دگرانند دیگری
باید پدر تو باشی و مهدی بود پسر، بر این گهر به جز تو کسی نیست گوهری
دردا که کشت معتمد سنگدل تو را، در هشتم ربیع نخست از ستمگری
آذر گرفت تا جگرت از شرار زهر، بارید اشک شیعه چنان ابر آذری
جا دارد ار برای تو گریند روز و شب، جن و ملک زمین و زمان حوری و پری
مهدی غریب و نرجس مظلومه شد غریب، آن بانویی که داشت به تو فخر همسری
دردا که در بهار جوانی خزان شدی، از بس که کرد ساقی غم بر تو ساغری
پیوسته باد گریه «میثم» نثار تو، کاو را بود به خاک شما خط نوکری

سوز نهایی؛ غلامرضا سازگار

ای در جگر شیعه شررهای غم تو، ای ارث تو از مادر تو عمر کم تو
با آنکه بود عرش به ظل علم تو، خم شد کمر چرخ ز بار الم تو
دارند به یادت همه در سینه فغان ها
با آنکه وجودت همه جا تحت نظر بود، از نور تو لبریز دل جن و بشر بود
وز علم تو دشمن را احساس خطر بود، هر جا که خبر بود، فقط از تو خبر بود
پیوسته تو را قوت و غذا خون جگر بود
پر بود دلت روز و شب از درد نهان ها
افسوس که شد گلشن عمر تو خزانی، آه ای جگرت سوخته از سوز نهانی
دادند تو را زهر در ایام جوانی، جان شد به لبت از ستم دشمن جانی
شد کار محبان ز غمت مرثیه خوانی
جوشید شرار از نفس مرثیه خوان ها
بگذار که با سوز جگر یار تو باشم، بگذار که پیوسته گرفتار تو باشم
هرچند که خوارم چه شود خار تو باشم، افتاده به خاک ره زوار تو باشم
با مهدی موعود عزادار تو باشم
هر چند بود شرح غمت فوق بیان ها
من «میثمم» و شیفته دار شمایم، مداح شما نه سگ دربار شمایم
یک عمر گدای سر بازار شمایم، خود هیچم و با هیچ، خریدار شمایم
گفتم که شوم یار شما، عار شمایم
دارم به سر شانه بسی کوه زیان ها

در مدح و مصیبت امام حسن عسگری علیه السلام؛ بهار امامت ۲؛ غلامرضا سازگار

ای سامره ات قبله دل کعبه جان ها، ای سفره احسان تو پیوسته جهان ها
ای عبد خداوند و خداوند زمان ها، ای پایه قدر و شرفت فوق مکان ها
آگاه ز اسرار عیان ها و نهان ها
کوتاه به مدح تو و وصف تو زبان ها
ای روی تو در بزم ازل شاهد و مشهود، وی آمده ساجد به خدا بر همه مسجود
هم قبله حاجاتی و هم حجت معبود، هم حمدی و هم احمد و هم حامد و محمود
غیر از تو که باشد پدر مهدی موعود
مهدی که بهار آرد در فصل خزان ها
ای جان جهان ای همه جان ها به فدایت، ای نام نکویت حسن ای حسن خدایت
خورشید پناه آرد در ظل لوایت، امضای عبادات همه مهر ولایت
بالاتر از آنی که بگویند ثنایت
بر اوج جلالت نرسد وهم و گمان ها
در وصف تو اشیاء زبانند زبانند، جز مدح تو را خلق نخوانند نخوانند
گل های جنان بی تو خزانند خزانند، با آنکه مقام تو ندانند ندانند
پیوسته روانند روانند روانند
تا دور مزار تو بگردند روان ها
بوی خوش جنت ز غبار قدم توست، عیسای مسیح آنچه که دارد ز دم توست
حاتم که کریم است، گدای درم توست، تو دست خدا هستی و هستی کرم توست
تنها نه فقط سامره دل حرم توست
هر جا نگرم از تو عیان است نشان ها
تو دُر گرانمایه ده بحر کمالی، تو مهر فروزان سماوات جلالی
تو عبد، ولی عبد خداوند جمالی، احمد رخ و حیدر ید و صدیقه خصالی
دوم حسن از حسن خدای متعالی
ای شاهد حسن ازلت چشم زمان ها
ای خلق سماوات و زمین خاک در تو، ای چار علی آمده جد و پدر تو
ای منتقم آل محمد پسر تو، پیوسته سلام از طرف دادگر تو
بر مهدی و بر نرجس نیکو سیر تو
مهدی که بود در کف او خط امان ها

در مدح حضرت امام حسن عسگری علیه السلام؛ تویی امام عسکری؛ غلامرضا سازگار

ای متجلی از رخت جلوه حسن داوری
غیر نبی به انبیا داده خدات برتری
هم به زمین امامت و هم به سمات، سروری
خلقت و طینتت همه فاطمی است و حیدری
حسن نکویت از همه کرده ندیده دلبری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری
محیط علم و معرفت یگانه گوهرش تویی
سپهر نور اگر دهد مه منورش تویی
ملک اگر ملک شده، امام و رهبرش تویی
سلام ما به سامره که سایه گسترش تویی
مزار تو در آن زمین، نموده نورگستری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری
در آسمان معرفت شمس تویی، قمر تویی
تمام نخل علم را ریشه تویی، ثمر تویی
بحار نور را همه صدف تویی، گهر تویی
شب سیاه هجر را صبح تویی، سحر تویی
به ده امام و یک ولی پدر تویی، پسر تویی
ز وصف ما، ز مدح ما، تو بهتری، تو برتری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری
تو چشمه علوم حق ز ده یم ولایتی
تو حسن کردگار را جمال بی نهایتی
تو برتر از حدیثی و تو فرق هر روایتی
تو مظهر حقیقتی، تو مشعل هدایتی
تو آن ستوده حضرتی تو آن بزرگ آیتی
که می کند جمال تو ز خالق تو دلبری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری
اگر چه در زمین دمد فروغ جاودانی ات
کنند سجده قدسیان به حسن آسمانی ات
هزار حیف، شد بدن چو لاله خزانی ات
نوشته شد به خون دل، کتاب زندگانی ات
بسان شمع سوخته نماند از تو پیکری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری
سلام روح و اولیا به پیکر مطهرت
چه شد که زهر دشمنان شراره زد به پیکرت
نشان مرگ شد عیان به عارض منورت
به وقت مرگ مهدی ات چو جان گرفت در برت
دگر نگشت تشنه لب بریده از قفا، سرت
دگر به نیزه بر سرت، نشد جفا ز هر سری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری
نماز خواند مهدی ات به پیکر مطهرت
به احترام شد نهان، به خاک، جسم اطهرت
دگر میان شهرها نشد اسیر، خواهرت
نخورد چوب بر لب و نرفت نوک نی سرت
نگشت توتیا دگر ز سم اسب، پیکرت
نشد تن تو غرق خون ز تیر و تیغ و خنجری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری
هماره پر زند دلم به محفل عزای تو
شراره بر دلم فکن که سوزم از برای تو
چه می شود سفر کنم به شهر سامرای تو
سلام من، درود من، به صحن با صفای تو
وجود و بذل دست تو، «میثم» و خاک پای تو
نمی زنم نمی زنم جز در این حرم، دری
تویی امام عسکری تویی امام عسکری

در مصیبت امام حسن عسگری علیه السلام؛ دوستان بر من؛ بهار امامت

دوستان بر من و سوز جگرم گریه کنید، به شرار دل و اشک بصرم گریه کنید
من جوان بودم و در سن شبابم کشتند، بر دل سوخته و چشم ترم گریه کنید
حسنم، پاره جگر، مثل عمویم حسنم، بر من و بر عموی خون جگرم گریه کنید
من و جد و پدرم را به جوانی کشتند، در عزای من و جد و پدرم گریه کنید
من شهیدم ولی از خصم نخوردم سیلی، همه بر مادر نیکو سیرم گریه کنید
سال ها بود که در تحت نظر بودم حبس، همه بر قصه تحت نظرم گریه کنید
قبر ویران شده ام گشت بقیع دگری، داغداران به بقیع دگرم گریه کنید
بعد من مهدی من بی کس و تنها ماند، به غریبی یگانه پسرم گریه کنید
گریه منتظران مرهم زخم دل اوست، بر ظهور خلف منتظرم گریه کنید
به محبان من اعلام کن اینک «میثم»
همه بر حجت ثانی عشرم گریه کنید

در مدح و مصیبت امام عسگری علیه السلام؛ ای قبله حرم؛ بهار امامت

ای قبله حرم، حرم سامرای تو، بیت الولای دل حرم با صفای تو
قرآن یگانه دفتر مدح و ثنای تو، روح ملک کبوتر صحن و سرای تو
آیینه جمال خداوند سرمدی
فرزند پاک چار علی، سه محمدی
رضوان بدان جلال و شرف سائل درت، خورشید سجده برده به صحن مطهرت
روح رضاست در نفس روح پرورت، نامت حسن نه بلکه حسن پای تا سرت
میراث زهد و نور هدایت ز هادیت
علم امام هشتم و جود جوادیت
معصوم سیزده ولی الله ذوالمنن، ابن الرضای سومی و دومین حسن
گل ریزد از بهشت به خاکت چمن چمن، شرمنده در ثنای تو از کوچکی سخن
دُر کلام و لعل لب گوهری کجا
وصف ابا محمد العسگری کجا
انوار ده امام درخشد ز روی تو، یادآور رسول خدا خلق و خوی تو
زیباترین دعای ملک گفتگوی تو، مسجود جن و انس بود خاک کوی تو
بحری که در صدف، دُر جان پرورد تویی
در دامنش امام زمان پرورد تویی
ویرانه مزار تو مسجود آسمان، قبر تو کعبه دل و صحنت مطاف جان
زوار هر شب حرمت صاحب الزمان، کوری چشم دشمنت ای قبله جهان
تنها نه سامره، همه عالم دیار توست
هر جا رویم در بغل ما مزار توست
قبر مطهر تو اگر چه خراب شد، یا بر حریم تو ستم بی حساب شد
و آن دلربا ضریح نهان در تراب شد، هرچند قلب شیعه از این غم کباب شد
هر روز قبه تو فروزنده تر شود
جاه و جلال و مرتبه ات زنده تر شود
ای نه سپهر فرش رفیع عبادتت، ای لطف وجود و مرحمت و بذل، عادتت
اقرار کرده دشمن تو بر سیادتت، یاد آمدم به فصل جوانی شهادتت
ای زخم دل هماره فزون از ستاره ات
از ما سلام بر جگر پاره پاره ات
با آن که در محاصره بودی تو سال ها، دیدی ز دشمنان، غم و رنج و ملال ها
کردند با تو از ره طغیان جدال ها، دادی به شیعه عزت و قدر و جلال ها
نور ولایتت ز دل حبس ای شگفت
چون آفتاب یکسره آفاق را گرفت
داغت به قلب شیعه شراری عظیم شد، خون بر دلت ز کینه اهل جحیم شد
روح تو در بهشت الهی مقیم شد، با رفتن تو حضرت مهدی یتیم شد
یا بن الحسن از این همه بیداد، الامان
عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان
ای عدل تو زوال ستم گستری بیا، نادیده کرده بر همه روشنگری بیا
ای آخرین دُر صدف کوثری بیا، ای نور دیده حسن عسگری بیا
تا کی فراق روی تو آتش به جان زند
تا کی به شیعه خصم تو زخم زبان زند
ای خوانده جن و انس و ملک پیرو مقتدات، تو جان جان عالمی و جان ما فدات
خلق علی و خلق نبی جلوه خدات، میثم به این دو مصرع نیکو دهد ندات
یا صاحب الزمان به ظهورت شتاب کن
عالم ز دست رفت تو پا در رکاب کن

نوحه‌های شهادت امام حسن عسکری

برای مراسم و سینه‌زنی، نوحه‌های این بخش به دلیل داشتن ترجیع‌بند و ریتم تکرارشونده کاربردی‌ترند. در کنار این مجموعه می‌توانید اشعار امام زمان (عج) را نیز بخوانید.

نوحه مولا یابن الحسن سرت سلامت؛ غلامرضا سازگار

مولا یابن الحسن سرت سلامت
پر پر شده گل باغ امامت
کن گریه مولا از داغ بابا
واویلا واویلا آه و واویلا
امام عسگری جان داده مظلوم
در شهر سامره گردیده مظلوم
شد در جوانی چون گل خزانی
واویلا واویلا و آه و واویلا
پیش چشمت پدر افتاده از پا
شد پاره جگرش از زهر اعدا
گشتی عزادار با چشم خونبار
واویلا واویلا آه و واویلا
در ماتم پدر قلبت شکسته
گرد یتیمت بر رخ نشسته
کن گریه مولا بر داغ بابا
واویلا واویلا آه و واویلا
شاهی که مظهر صدق و صفا بود
افسوس قسمت او زهر جفا بود
با رنج و محنت در شهر غربت
واویلا واویلا آه و واویلا
در «سرّ من رای» آن وجه ذوالمن
قبرش ویران شد از بیداد دشمن
ای اهل عالم فریاد از این غم
واویلا واویلا و آه واویلا

نوحه در ماتم ابا محمد؛ بهار امامت ۳

در ماتم ابا محمد، سرت سلامت یا محمد
زمین سامره محشر کبراست، اشک غم بر رخ مهدی زهراست
وامصیبت وامصیبت
وامصیبت وامصیبت
مهدی دگر تنهای تنهاست، مانند شمع انجمن هاست
گشته آن ماه غایب از نظرها، از دو چشمش روان خون جگرها
وامصیبت وامصیبت
وامصیبت وامصیبت
جان حسن بر لب رسیده، رنگ از رخ مهدی پریده
گشته پرپر گل باغ امامت، حجه بن الحسن سرت سلامت
وامصیبت وامصیبت
وامصیبت وامصیبت
قسمت ما اشک عزا شد، پاره جگر ابن الرضا شد
فاطمه آید از شهر مدینه، در عزای حسن زند به سینه
وامصیبت وامصیبت
وامصیبت وامصیبت
این آفتاب برج دین است، جنازه اش روی زمین است
شیعه در ناله و سوز و گداز است، حجه بن الحسن وقت نماز است
وامصیبت وامصیبت
وامصیبت وامصیبت

نوحه یا حجت ثانی عشر یا اباصالح؛ بهار امامت ۳

یا حجت ثانی عشر یا اباصالح
گریه کن از داغ پدر یا اباصالح
امام مظلوم، گردیده مسموم
آجرک الله بقیهالله
آجرک الله بقیهالله
زهر جفا زد شررش آه واویلا
شد پاره پاره جگرش آه واویلا
مهدی امت، سرت سلامت
آجرک الله بقیهالله
آجرک الله بقیهالله
در ماتم ابن الرضا یا اباصالح
فاطمه شد صاحب عزا صاحب عزا
سامره غوغاست، محشر کبراست
آجرک الله بقیهالله
آجرک الله بقیهالله
داری مصیبتی عظیم یوسف زهرا
در کودکی گشتی یتیم یوسف زهرا
حجت دادار، گشتی عزادار
آجرک الله بقیهالله
آجرک الله بقیهالله
امشب صدای یا حسن بر فلک خیزد
از چشم صاحب الزمان اشک غم ریزد
مهدی موعود، حجت معبود
آجرک الله بقیهالله
آجرک الله بقیهالله
با آن همه سوز و گداز یا اباصالح
بر پیکرش خواندی نماز یا اباصالح
خون در دو عین است، غریب حسین است
آجرک الله بقیهالله
آجرک الله بقیهالله

نوحه امام عسگری علیه السلام؛ سر مهدی سلامت؛ غلامرضا سازگار

امام عسگری گردیده مسموم
سر مهدی سلامت، سر مهدی سلامت
به شهر سامره جان داده مظلوم
سر مهدی سلامت، سر مهدی سلامت
بهار عمر او گشته خزانی، فدا گردیده در سن جوانی
خدا داند که او در زندگانی
ز حق خویشتن گردیده محروم
سر مهدی سلامت، سر مهدی سلامت
مزار او گواه غربت او، غریب افتاده حتی تربت او
به عالم شرح مظلومیت او
ز عمر کوتهش گردیده معلوم
سر مهدی سلامت، سر مهدی سلامت
چو اجدادش ستم بسیار دیده، شهادت را هزاران بار دیده
هماره از عدو آزار دیده
به جرم اینکه آن مولاست معصوم
سر مهدی سلامت، سر مهدی سلامت
دگر خاموش شد صوت دعایش، نمی آید صدای دلربایش
ببار ای اشک امشب در عزایش
که رفت از این جهان با قلب مغموم
سر مهدی سلامت، سر مهدی سلامت
بسوزم مثل شمعی تا بگریم، به یاد یوسف زهرا بگریم
برای عترت طاها بگریم
که مظلومند و محرومند و مهموم
سر مهدی سلامت، سر مهدی سلامت

نوحه یوسف فاطمه، سلاله مصطفی؛ بهار امامت

یوسف فاطمه، سلاله مصطفی
در جوانی شدی کشته زهر جفا
شد به فصل شباب، قلب زارت کباب
ابا محمد، ابا محمد
گریه کن شیعه در عزای ابن الرضا
زهر دشمن نبود جزای ابن الرضا
اجر آن مقتدا، عاقبت شد ادا
ابا محمد، ابا محمد
او مگر شمع جمع آل یاسین نبود
اجر فرزند پاک فاطمه این نبود
زاده مصطفی، دیده عمری جفا
ابا محمد، ابا محمد
کشته از زهر کین یوسف زهرا شده
حجت ابن الحسن غریب و تنها شده
رهبر انس و جان، دیده بست از جهان
ابا محمد، ابا محمد
ای مزار خرابت سند غربتت
دل هر دل شکسته زائر تربتت
مانده ویران چرا، حرم سامرا
ابا محمد، ابا محمد
گل باغ رضا سلاله بوتراب
ز چه گلدسته های حرمت شد خراب
حرمت در نظر، شد بقیع دگر
ابا محمد، ابا محمد
جان فدای تو و حریم بی زائرت
سند غربتت خرابی حائرت
بر تو هر صبح و شام، شیعه گرید مدام
ابا محمد، ابا محمد

نوحه حضرت امام حسن عسگری علیه السلام؛ یا امام عسگری؛ بهار امامت

ای به غربت گشته مسموم از ره بی یاوری
کشته راه خدا و زاده پیغمبری
یا امام عسگری یا امام عسگری
ای که از عباسیان ظلم و جنایت دیده ای
صدمه ها در نشر قرآن و ولایت دیده ای
در جوانی درد و رنج بی نهایت دیده ای
کنج زندان کرده ای بر خلق عالم رهبری
یا امام عسگری یا امام عسگری
ای که در سن جوانی مثل گل پرپر شدی
کشته راه خدا و دین پیغمبر شدی
با وجود شیعیان بی یار و بی یاور شدی
بر سرت آمد بلاها با تمام سروری
یا امام عسگری یا امام عسگری
ای سراپا روح قرآن ای وجودت جان پاک
آخر از زهر جفا گردیده قلبت چاک چاک
پیکر نورانیت شد در جوانی زیر خاک
ای جمالت مصطفایی ای جلالت حیدری
یا امام عسگری یا امام عسگری
مثل اجدادت شدی مسموم از زهر جفا
شد عزادار تو زهرا و علی و مصطفی
شهر «سُرَّ مَن رَءا» در ماتمت شد کربلا
مهدیت پوشیده بر تن جامه نیلوفری
یا امام عسگری یا امام عسگری
گرچه دیدی روز و شب بیداد از خصم شریر
دیده ای در عمر خود تبعید و زندان ناگزیر
خواهرت دیگر نشد در بین دشمن ها اسیر
مثل زینب در مصیبت کس ندیده خواهری
یا امام عسگری یا امام عسگری

شعر شهادت امام عسکری

برای استفاده در شبکه‌های اجتماعی، تصاویر مناسب این مناسبت در مطلب عکس نوشته و متن تسلیت شهادت امام حسن عسکری (ع) در دسترس است.

سوالات متداول

برای استوری شهادت امام حسن عسکری چه شعری مناسب است؟

شعرهای کوتاه ابتدای این صفحه و قطعه‌های چندبیتی برای استوری، عکس‌نوشته و کپشن مناسب‌ترند؛ شعرهای بلندتر بیشتر برای دکلمه و مراسم کاربرد دارند.

برای مراسم شهادت امام حسن عسکری کدام بخش بهتر است؟

بخش نوحه‌های شهادت به دلیل داشتن ترجیع‌بند و ساختار ریتمیک، برای اجرای هیئت و سینه‌زنی مناسب‌تر است.

آیا نام شاعر همه اشعار مشخص است؟

خیر. در منابع برخی قطعه‌ها بدون نام شاعر منتشر شده‌اند. در این صفحه فقط نامی درج شده که در منبع همراه شعر آمده است.

تاریخ شهادت امام حسن عسکری چه روزی است؟

در متن فعلی روزانه، ۸ ربیع‌الاول سال ۲۶۰ قمری به عنوان تاریخ شهادت امام حسن عسکری (ع) ذکر شده است.

آیا شعرهای تکراری دو منبع دوباره درج شده‌اند؟

خیر. شعرهای یکسان یا نسخه‌های کوتاه‌شده با هم تطبیق داده شده‌اند و فقط کامل‌ترین نسخه یک بار در صفحه قرار گرفته است.

برای شعرهای مربوط به امام زمان چه مطلبی مناسب است؟

مطلب مستقل شعر امام زمان (عج) در روزانه مجموعه‌ای از اشعار مدح، انتظار و مناجات با حضرت مهدی را در بر دارد.

منابع

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.