ابیات پراکنده قصاب کاشانی ( مجموعه شعرهای زیبای عاشقانه قصاب کاشانی )

مجموعه شعرهای زیبای عاشقانه قصاب کاشانی در روزانه آماده شده است. سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری می‌زیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به احوال خود اشاره نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک می‌شود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است.

ابیات پراکنده قصاب کاشانی ( مجموعه شعرهای زیبای عاشقانه قصاب کاشانی )

شعرهای پراکنده شاهکار

چون به کف گیری ز بهر امتحان آیینه را

می‌کند نور رخت در جسم جان آیینه را

ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانی

به صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما

نبوسیده کسی در بندگی غیر از عنان دستش

به پایش می‌گذارد دیده را گاهی رکاب اما

از آن بی‌خانمان‌ها نیستم قصاب تا دانی

به کوی دوست من هم خانه‌ای دارم خراب اما

به سوی ما گهی دلدار می‌آید به جنگ اما

نوازش می‌نماید شیشه دل را به سنگ اما

ندارد آن نزاکت گل که با یارش کنم نسبت

به رخسارش شباهت پاره‌ای دارد به رنگ اما

به هر دستی جدا پیمانه‌ای دارد گل رعنا

عجایب جلوه مستانه‌ای دارد گل رعنا

نشسته همچو مینا غنچه در هر دامن برگش

ز حق مگذر عجب میخانه‌ای دارد گل رعنا

میان گل‌رخان دست از دو رنگی برنمی‌دارد

عجایب طور معشوقانه‌ای دارد گل رعنا

دست دل کوته و دامان وصال تو بلند

کی در این راه به جایی رسد اندیشه ما

سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند

که بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدن‌ها

به زیر ابرویش تسلیم شو قصاب و عشرت کن

که باشد سایه این تیغ جای واکشیدن‌ها

چون قلم روزی که می‌بستم میان خویش را

وقف شرح دوستی کردم زبان خویش را

گر به خود می‌داشتم دست تسلط در جهان

نوبت اول نمی‌دادم امان خویش را

مطلب مشابه: مجموعه اشعار قصاب کاشانی؛ گزیده بهترین غزلیات و ابیات این شاعر

مطلب مشابه: غزلیات قصاب کاشانی؛ گلچین اشعار عاشقانه و غزلیات

هر ذرّه‌ را ز مهر کمندی است در گلو

نگذاشته است دام تو یک آفریده را

بی‌تابی‌ای که دل کند از عارضت مرنج

رحم است این سپند به آتش رسیده را

می‌توان ادراک کردن صورت احوال خویش

چشم اگر بینا کنی عالم تمام آیینه است

ای آب خضر لعل لب یار به از توست

وی عمر ابد دیدن دلدار به از توست

غمّازی عیب دگران طرز خوشی نیست

ای آینه کم لاف که زنگار به از توست

مانع نشدی ز آمدن غیر به چشمم

رو، ای مژه خار سر دیوار به از توست

بلبل گلشن تصویر در و دیوارم

روز ویرانی من موسم پرواز من است

جلدی است روزگار سراسر حدیث غم

بر هر ورق که می‌نگرم مدعا یکی است

گیرم ز تو بینایی و گردم به تو حیران

القصه به غیر از تو کسی در نظرم نیست

گویی که در آغوش نسیم است غبارم

پوشید نظر هرکه نگاهش به من افتاد

به دل‌نشینی داغ تو برگ عیشی نیست

همین گل است که تا حشر رنگ و بو دارد

تو را دادند چشم و دست و پا هر یک دو، الّا دل

که چون لیلی است یک محمل تو را باید یکی باشد

مزن به سنگ جفا شیشه دل ما را

از آن بترس که چون بشکند صدا نکند

به حیرتم که چسان وادی‌ای است راه فنا

که هرکه رفت دگر روی بر قفا نکند

تعمیر ماست خانه خرابی اگر کسی

ما را خراب می‌کند آباد می‌کند

ایمنی قصاب ما را بیشتر ز افتادگی است

بر تن ما خاکساری کار جوشن می‌کند

دست در زلف مهی باید کرد

فکر روز سیهی باید کرد

یار من بی‌سروپا خوانده مرا

فکر کفش و کلهی باید کرد

مطلب مشابه: غزلیات فیض کاشانی؛ 20 غزل احساسی دلنشین از شاعر شیعه دوره صفوی

مطلب مشابه: اشعار طلایی پارسی [ زیباترین اشعار خاص و احساسی شاعران معروف ]

عکس نوشته اشعار قصاب کاشانی

چه بینا گشته‌ای از بهر عیب دیگران دیدن

تو را دادند مژگانی که سرپوش نظر باشد

ز چشم افتاده از دل می‌رود رحم است بر حالش

مبادا هیچ‌کس یا رب فراموش نظر باشد

ای شعله لاف پاکی دامن چه می‌زنی

پروانه‌ات همیشه در آغوش می‌کشد

تا نیافتد پرتو خورشید بر رخسار گل

با خود از دیبای ابری سایه‌بان دارد بهار

ناله‌ای کز ابر می‌آید صدای رعد نیست

عالم آب است از مستی فغان دارد بهار

از سینه و دل ما نشنید کس صدایی

مردیم از جدایی ای سنگدل کجایی

محمل گذشت و لیلی نشنید زاری ما

تا گرد کاروان هست ای ناله دست و پایی

در مذهب نکویان کفر است چین ابرو

چون گل شکفته‌رو باش گر همدم صبایی

روزی که خط به گرد رخش جلوه‌گر شود

آیا چه فتنه‌ها که به دور قمر شود

از دیده‌ام فغان که به تحریر نامه‌ات

چندان نماند آب که مکتوب تر شود

پر دور نیست تشنه لعل لب تو را

در خاک استخوانش اگر نیشکر شود

ای دل شب وصال به پروانه کوته است

خود را رسان به شمع مبادا سحر شود

قطع طمع ز سر چو کنی گل کند وصال

این نخل چون بریده شود بارور شود

پاکیزه‌طینتان نرمند از جفای دهر

کی خشگسال مانع آب گهر شود

ای شمع غم مدار که پروانه تو را

چون سوخت تار و پود کفن بال و پر شود

روی تو را چو دید به مژگان رسید اشک

اول نهال گل آخر ثمر شود

قصاب در خیال ز خود رفتنیم کو

ازسرگذشته‌ای که به ما همسفر شود

عشق آن روزی که با دل‌ها نمک را تازه کرد

شورش دیوانه با صحرا نمک را تازه کرد

ابر تا برداشت نم، از دیده من خون گریست

این سزای آنکه با دریا نمک را تازه کرد

باز تن همچون کباب در نمک خوابیده شد

دل چو با آن آتشین‌سیما نمک را تازه کرد

همچو خط گردید بر گرد لبش بی‌اختیار

هرکه با آن لعل شکّرخا نمک را تازه کرد

پاره خواهم ساخت از شور جنون زنجیرها

زلفش امشب با من شیدا نمک را تازه کرد

روی در بهبود زخم ناوکش آورده بود

غمزه آمد با جراحت‌ها نمک را تازه کرد

شورش و آشوب شب‌های جدایی گرم شد

حسن او قصاب تا با ما نمک را تازه کرد

مطلب مشابه: غزلیات حاجت شیرازی؛ اشعار گلچین شده عاشقانه زیبا

مطلب مشابه: غزلیات شمس مغربی؛ گلچین اشعار و غزلیات این شاعر

مگر تیر جفای یار پر در بسترم دارد

که امشب خواب راحت راه بر چشم ترم دارد

محبت این‌قدر دارد به قتلم کز پس مردن

به جای خشت تیغش دست در زیر سرم دارد

مرا سوزاند و دست از دامن من دل برنمی‌دارد

هنوز آن برق جولان کار با خاکسترم دارد

مراد دل بود پیمانه‌ای از گردش چشمش

وگرنه این‌قدر خونی که خواهد ساغرم دارد

به قربان تو، بی‌کس نیستم در کنج تنهایی

همان تیغ تو گاهی راه پایی بر سرم دارد

چو خار آشیان آن رشک طاووس از ره شوخی

گهی در زیر پا گاهی به زیر شهپرم دارد

مرا چون سوختی بوی عبیر از کلبه‌ام بشنو

همان خال تو دود عنبرین در مجمرم دارد

چو باقی دار دیوانم به دور خطّ او قصاب

که حسن کافرستانش حساب دفترم دارد

خوبان چو خنده بر من بی‌تاب کرده‌اند

دردم دوا به شربت عنّاب کرده‌اند

در زیر ابرویت صف مژگان ز راه کفر

برگشته‌اند و روی به محراب کرده‌اند

فارغ نشین که آن مژه‌های بهانه‌جو

خون خورده‌اند تا دل ما آب کرده‌اند

خاکستری که مانده ز پروانه‌های شمع

روشن‌دلان بزم تو سیماب کرده‌اند

آسودگان سایه شمشیر ناز تو

از سر کشیده دست و دمی خواب کرده‌اند

گاهی شناوران امید وصال تو

بیرون سری ز روزن گرداب کرده‌اند

دیوانه‌ها که دل به هوای تو بسته‌اند

بنیاد خانه در ره سیلاب کرده‌اند

یا رب به داغ و درد جدایی شوند اسیر

آنان که منع خاطر قصاب کرده‌اند

شعرهای گلچین قصاب کاشانی

از دل اول، باده مهر کارها را می‌برد

بعد از آن از چهره گلگون صفا را می‌برد

می‌کند گستاخ با هم عاشق و معشوق را

پای می چون در میان آمد حیا را می‌برد

در میان پاکبازان باده چون پیدا شود

لذت دشنام و تأثیر دعا را می‌برد

عالم آب آنچه معموره است می‌سازد خراب

سیل چون طغیان نماید خانه‌ها را می‌برد

گر تو ما را دوست داری بگذر از جام شراب

کین خطا قصاب ننگ و نام ما را می‌برد

خورشید تف از عارض تابان تو دارد

مه روشنی از شمع شبستان تو دارد

تمکین و سرافرازی و رعنایی و خوبی

سرو سهی از قدّ خرامان تو دارد

خود را ز حشم کم ز سلیمان نشمارد

آن مور که ره بر شکرستان تو دارد

آفاق ز رخ کرده منوّر گل خورشید

پیداست که رنگی ز گلستان تو دارد

هنگام تبسّم ز غزل‌خوانی بلبل

رمزی است که گل از لب خندان تو دارد

گر طعنه زند بر چمن خلد عجب نیست

آن دل که گل غنچه پیکان تو دارد

برکش ز میان تیغ و به قصاب نظر کن

چون گردن تسلیم به فرمان تو دارد

عشق بی‌دردسر نمی‌باشد

بحر بی‌شوروشر نمی‌باشد

نکند جا به هر دلی غم دوست

هر صدف را گهر نمی‌باشد

عاشقان را به جز شهید شدن

آرزوی دگر نمی‌باشد

چه کنی منعم از پریدن رنگ

بی‌دلان را جگر نمی‌باشد

یا بکش یا خلاص کن ما را

صبر ما این‌قدر نمی‌باشد

چشم ریزش ز هر خسیس مدار

خار و خس را ثمر نمی‌باشد

ای دل از دیدنش ز خویش برو

بهتر از این سفر نمی‌باشد

یار قصاب را بخواهد کشت

خوب‌تر زین خبر نمی‌باشد

قوّتی نه در تن من نه توانی مانده بود

کافرم گر بی تو در جسمم روانی مانده بود

تا چو شاهین نظر کردی سفر از دیده‌ام

بی تو مژگانم تهی چون آشیانی مانده بود

تا به طوف مشهد از چشمم نهادی پا برون

جویبار دیده بی سرو روانی مانده بود

رو به هر منزل که می‌رفتی دل غمدیده‌ام

بر سر فرسنگ چون سنگ نشانی مانده بود

آرزویی بود کز شوق جمالت داشتم

بی وصالت در تنم گر نیم جانی مانده بود

بود بهر آنکه به گویم دعای دولتت

گر به کامم شام هجرانت زبانی مانده بود

در رهت منزل به منزل دیدهٔ پر حسرتم

هر قدم چون نقش پای کاروانی مانده بود

در رکابت بود صبر و عقل و هوش و جان و دل

پیکرم برجا چو مشت استخوانی مانده بود

بی تو ای خورشید عالمتاب آمد بر سرم

آنچه از روز جدایی داستانی مانده بود

صورت احوال قصاب از که میپرسی که چیست

بر سر راه فراقت ناتوانی مانده بود

مطلب مشابه: اشعار عاشقانه صائب تبریزی؛ 30 شعر کوتاه و بلند فوق احساسی این شاعر

عمر چون بی آرزوی لعل جانان بگذرد

رهروی باشد که بی آب از بیابان بگذرد

آنکه خواهد طی نماید شاه‌راه عشق را

شرط آن باشد که اول گام از جان بگذرد

عشق روگردان ز تیر بی‌حد معشوق نیست

شهد پرقیمت شود چون از نیستان بگذرد

می‌تواند همچو اسکندر شود آیینه‌دار

خشک‌لب هرکس ز پیش آب حیوان بگذرد

دیده جای توست زین منظر قدم بیرون منه

سرو را کی دل برآید کز خیابان بگذرد

گر نه‌ای آگه ز دل‌ها بر کف آر آیینه را

غمزه را گو تا به خیل ناز از سان بگذرد

بس که گشتم ناتوان دارد نگه در دیده‌ام

آن‌قدر ضعفی که نتواند ز مژگان بگذرد

منع قصاب از تماشای جمال خود مکن

کی تواند بلبل از سیر گلستان بگذرد

وصالت بی‌کسان را جمله کس باشد اگر باشد

دو عالم را غمت فریادرس باشد اگر باشد

وصال دوست گر داری طمع، قطع تعلّق کن

خلاف نفس سرکش از هوس باشد اگر باشد

ز شوقت با دل صد چاک همراز فغان من

در این وادی همین بانگ جرس باشد اگر باشد

دل غم‌دیده را از نقد وصلت در جدایی‌ها

مگر روزی به داغی دسترس باشد اگر باشد

در این دریا مدام از طالع وارون حباب آسا

مرا در دل مراد یک نفس باشد اگر باشد

به دل در روز اول داغ جانان می‌شود پیدا

در این گلزار از این گلشن هوس باشد اگر باشد

نه راحت زآشیان دیدم نه در پرواز آسایش

همین آرام در کنج قفس باشد اگر باشد

در این لب‌تشنگی قصاب زار نیم بسمل را

دم آبی ز شمشیر تو بس باشد اگر باشد

هرکجا آیینه رخسار او پیدا شود

طوطی تصویر از شوق رخش گویا شود

دادن جان و گرفتن داغ او نقش من است

دیده کج‌بین اگر بگذارد این سودا شود

گفته بودی می‌کنم امشب تو را قربان خویش

این شب وصل است، می‌ترسم دگر فردا شود

مشکل بسیار در پیش ره است ای همرهان

کو غم او تا در این ره حل مشکل‌ها شود

بگذرد گر بر مزار کشتگان ناز خویش

لوح بر خاک شهیدانش ید بیضا شود

می‌توان از الفت دریادلان گشتن بزرگ

قطره باران چو بر دریا رسد دریا شود

سینه را خواهم ز پیش دل گذارم بر کنار

از قفس دیوار چون برداشتی صحرا شود

در گلستان چون نماید آن گل رخسار را

تا به رویش دیده نرگس واکند شهلا شود

گر به رویت بسته شد قصاب این در، باک نیست

سر بنه بر آستان دوست تا در واشود

درشتی از مزاج سخت‌طینت کم نمی‌گردد

کنی چندان که نرم الماس را مرهم نمی‌گردد

به تن زینت‌پرستان را گر از هستی نمی‌باشد

سفالین کوزه زردار جام جم نمی‌گردد

ز اسباب جهان بگذر که گر عیسی است در گیتی

به بند سوزنی تا هست صاحب‌دم نمی‌گردد

به غیر از زور بازوی قناعت در همه عالم

کس دیگر حریف خواهش آدم نمی‌گردد

چه طرح میهمانی با جهان می‌افکنی؟ غافل

سپهر بی‌مروت با کسی همدم نمی‌گردد

شبی می‌کرد خونم در دل و می‌گفت زاستغنا

نه بیند این زمین تا شبنمی خرم نمی‌گردد

دگر چیزی است شرط آدمیت در جهان ورنه

کسی از چشم و گوش و دست و پا آدم نمی‌گردد

میان عاشق و معشوق سرّی هست پنهانی

بدین سرّ آنکه از سر نگذرد محرم نمی‌گردد

ز گردش‌های چرخ واژگون قصاب دانستم

که هرگز بر مراد هیچ‌کس یک دم نمی‌گردد

از آن رو سرمه دنباله‌دارش قصد جان دارد

که چشمش نیم کش پیوسته ناوک در کمان دارد

حیا و ناز و خوبی شیوه تمکین و محبوبی

به جز جنس وفا هرچیز خواهی در دکان دارد

در این محفل به یک شوق‌اند سوزان شمع و پروانه

هر آن آتش که آن دارد به جان این بر زبان دارد

شود گر خاک جسمم، می‌کند پیدا مرا تیرش

به هر صورت که باشم استخوانم را نشان دارد

ز ویران گشتن مأوای خویشم یاد می‌آید

به هر سروی که می‌بینم تذروی آشیان دارد

نه پنداری که آسان است شرح دوستی گفتن

حدیث عشق در هر باب چندین داستان دارد

گهی سودایی زلفم گهی شیدایی کاکل

پریشانی مرا چون بید مجنون در میان دارد

در اسطرلاب دل کردم چو سیر عارضش گفتم

همین ماه است کز نظاره عالم قران دارد

ندارد فرصت نشو و نما یک گل در این گلشن

بهار زندگی در آستین گویا خزان دارد

ز ناز آن دل‌ربا قصاب عمری شد که در کویش

پی کشتن تو را در جرگه قربانیان دارد

در دل به جز از عکس رخ دوست نگنجد

غیر از خط او گر همه یک موست نگنجد

ممتاز نکویان نه چنانی که بگویم

بالای دو چشمت اگر ابروست نگنجد

صد گل به سر از داغ تو ای شمع توان زد

اما همه گر یک گل خودروست نگنجد

زنهار بپرداز دل از مهر دو عالم

قصاب در این آینه جز دوست نگنجد

نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کرد

نه من اراده کار دگر توانم کرد

بساخته است نه کار مرا چنان دوری

که رو به سوی دیار دگر توانم کرد

ز خاک پای تو اکسیر در نظر دارم

عجب نباشد اگر خاک زر توانم کرد

ز بی‌وفایی دهر آن‌قدر امان خواهم

که پیش تیغ تو جان را سپر توانم کرد

شمار پنبه داغت فتاده از دستم

از این حساب کجا سر به در توانم کرد

ز ضعف نیست مرا روح در بدن قصاب

چه احتمال که از خود سفر توانم کرد

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.