ابیات پراکنده رودکی (مجموعه شعرهای قدیمی، زیبا و پراکنده رودکی)

ابیات پراکنده رودکی (مجموعه شعرهای قدیمی، زیبا و پراکنده رودکی)

رودکی سمرقندی، زنده‌یادِ شعر فارسی است؛ نخستین شاعر بزرگی که پس از اسلام، زبان پارسی را با شیوایی و سادگی به قالب نظم درآورد. اگرچه از دیوانِ نزدیک به صد‌هزار بیتی او، امروزه کمتر از هزار بیت و آن هم به صورت پراکنده در لابه‌لای فرهنگ‌های لغتِ کهن (چون لغت‌فرس اسدی طوسی) و متون ادبی برجای مانده است. همین ابیاتِ به‌جا‌مانده، گنجینه‌ای است از حکمت، شادمانی، اندوه غربت و ناب‌ترین تغزل‌های طبیعت‌گرایانه که تا همیشه، روحِ کهن‌ترین روزگاران شعر فارسی را زنده نگه داشته‌اند. در این بخش از سایت، برگزیده‌ای از این ابیاتِ بی‌نظیر و ماندگار را از دلِ متون کهن بیرون کشیده و برای شما گرد آورده‌ایم تا یکبار دیگر با «پدرِ شعر پارسی» هم‌نفس شوید.

فهرست موضوعات این مطلب

ابیات پراکنده زیبای رودکی

گرچه بشتر را عطا باران بود

مر ترا زر و گهر باشد عطا

پیش تیغ تو روز صف دشمن

هست چون پیش داس نوکر پا

تنت یک و جان یکی و چندین دانش

ای عجبی! مردمی تو، یا دریا؟

چنان که اشتر ابله سوی کنام شده

ز مکر روبه و زاغ وز گرگ بی‌خبرا

جز به مادندر نماند این جهان گربه‌روی

با پسندر کینه دارد همچو با دختندرا

گوش تو سال و مه به رود و سرود

نشنوی نیوهٔ خروشان را

درنگ آسا سپهر آرا بیاید

کیاخن دررباید گرد نان را

شیر آلغده که بیرون جهد از خانه به صید

تا به چنگ آرد آهو وآهو بره را

نباشد زین زمانه بس شگفتی

اگر بر ما ببارد آذرخشا

چو گرد آرند کردارت به محشر

فرو مانی چو خر به میان شلکا

کمندش بیشه بر شیران قفس کرد

فیلکش دشت بر گرگان خباکا

هر آنچه مدح تو گویم درست باشد و راست

مرا به کار نیاید سریشم و کیلا

گیهان ما به خواجهٔ عدنانی

عدنست و کار ما همه بانداما

اگرت بدره رساند همی به بدر منیر

مبادرت کن و خامش باش چندینا

همی بایدت رفت و راه دورست

به سغده دار یکسر شغل راها

ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی

دگر نماید ودیگر بود به سان سراب

فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید

جامهٔ خانه بتبک فاخته گون آب

قطعات رودکی | اشعار شاهکار و زیبا از رودکی پدر شعر زبان فارسی

ابیات پراکنده زیبای رودکی

تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟

تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

جغد که با باز و پلنگان پرد

بشکندش پر و بال و گردد لت لت

تا لباس عمر اعدایش نگردد بافته

تار تار پود پود اندر فلات آن فوات

بر روی پزشک زن، میندیش

چون بود درست بیسیارت

آی از آن چون چراغ پیشانی

آی از آن زلفک شکست و مکست

خاک کف پای رودکی نسزی تو

هم بشوی گاو و هم بخایی برغست

به باز کریزی بمانم همی

اگر کبک بگریزد از من رواست

همه نیوشهٔ خواجه به نیکویی و به صلحست

همه نیوشهٔ نادان به جنگ و فتنه و غوغاست

هیچ راحت می‌نبینم در سرود و رود تو

جز که از فریاد و زخمه‌ات خلق را کاتوره خاست

شب قدر وصلت ز فرخندگی

فرح بخش‌تر از فرسنافه است

لاد را بر بنای محکم نه

که نگهدار لاد بنیادست

خوبان همه سپاهند، اوشان خدایگانست

مر نیک بختیم را بر روی او نشانست

بهارچین کن ازان روی بزم خانهٔ خویش

اگرچه خانهٔ تو نوبهار برهمنست

فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید

جامهٔ جامه به نیک فاخته گونست

با دل پاک مرا جامهٔ ناپاک رواست

بد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت

معذورم دارید کِم اندوهِ وَغیش است

چه گر من همیشه ستا گوی باشم

ستایم نباشد نکو جز به نامت

بودنت در خاک باشد، بافدم

هم چنان کز خاک بود انبودنت

عکس نوشته ابیات پراکنده رودکی

ز مهرش مبادا تهی ایچ دل

ز فرمانش خالی مباد ایچ مرج

راهی آسان و راست بگزین، ای دوست

دور شو از راه بی کرانهٔ ترفنج

زین و زان چند بود برکه و مه؟

مر ترا کشی و فیریدن و غنج

از جود قبا داری پوشیده مشهر

وز مجد بنا داری بر برده مشید

بخت و دولت چو پیشکار تواند

نصرة و فتح پیشیار تو باد

به تو بازگردد غم عاشقی

نگارا، مکن این همه زشتیاد

ایا بلایه، اگر کارت تو پنهان بود

کنون توانی، باری، خشوک پنهان کرد

گوسپندیم و جهان هست به کردار نغل

چون گه خواب بود سوی نغل باید شد

مرده نشود زنده، زنده بستودان شد

آیین جهان چونین تا گردون گردان شد

رخ اعدات از تش نکبت

همچو قیر و شبه سیاه آمد

ای جان همه عالم در جان تو پیوند

مکروه تو ما را منما یاد خداوند

یافتی چون که مال غره مشو

چون تو بس دید و بیند این دیرند

دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست

فرا بند در خانه به فلج و بپژاوند

هردم که مرا گرفته خاموش

پیچیده به عافیت چو فرغند

چرخ چنینست و بدین ره رود

لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند

شاخی برآمد از بر شاخ درخت تود

تاخی ز مشک و شاخ ز عنبر درخت عود

بدان مرغک مانم که همی دوش

بزار از بر شاخک همی فنود

هر آن کریم که فرزند او بلاده بود

شگفت باشد کو از گناه ساده بود

ماغ در آبگیر گشته روان

راست چون کشتییست قیراندود

برو، ز تجربهٔ روزگار بهره بگیر

که بهر دفع حوادث ترا به کار آید

ماهی دیدی کجا کبودر گیرد؟

تیغت ماهیست، دشمنانت کبودر

با درفش کاویان و طاقدیس

زر مشت افشار و شاهانه کمر

اگر من زونجت نخوردم گهی

تو اکنون بیا و زونجم بخور

مدخلان را رکاب زرآگین

پای آزادگان نیابد سُر

تا زنده‌ام مرا نیست جز مدح تو دگر کار

کشت و درودم اینست، خرمن همین و شد کار

گزیده چهار توست، بدو در جهانهان

همارا به آخشیج، همارا به کارزار

چنان بار برآورد به خویشتن

که من گویم: خوردست سوسمار

فاخته بر سرو شاهرود بر آورد

زخمه فرو هشت زندواف به تنبور

علم ابر و تندر بود کوس او

کمان آدینده شود ژاله تیر

چون لطیف آید به گاه نوبهار

بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز

به حقّ آن خمّ زلف، بسان منقار باز

به حق آن روی خوب، کزو گرفتی بَراز

در عمل تا دیر بازی و درازی ممکنست

چون عمل بادا ترا عمر دراز و دیر باز

تازیان دوان همی آید

همچو اندر فسیله اسب نهاز

چون سپرم نه میان بزم به نوروز

در مه بهمن بتاز و جان عدو سوز

نهاد روی به حضرت، چنان که روبه پیر

بتیم وا تگران آید از در تیماس

مثنویات رودکی؛ گزیده اشعار عاشقانه و مثنوی رودکی شاعر بزرگ

شعرهای زیبای رودکی

حسودانت را داده بهرام نحس

ترا بهره کرده سعادت زواش

بت، اگرچه لطیف دارد نقش

نزد رخسارهٔ تو هست خراش

از چه توبه نکند خواجه؟ که هر کجا که بود

قدحی می بخورد راست کند زود هراش

شعرهای زیبای رودکی

تو چگونه جهی؟ که دست اجل

به سر تو همی زند سر پاش

بر هبک نهاده جام باده

وان گاه ز هبک نوش کردش

همی تا قطب با حورست زیر گنبد اخضر

شکر پاشش ز یک پله است و از دیگر فلا سنگش

بسا کسا! که جوین نان همی نیابد سیر

بسا کسا! که بره است و فرخشه بر خوانش

بانگ کردمت، ای فغ سیمین

زوش خواندم ترا، که هستی زوش

ای دریغا! که موردزار مرا

ناگهان باز خورد برف وغیش

هر کو برود راست نشستست به شادی

و آن کو نرود راست همه مرده همی دیش

چون جامهٔ اشن به تن اندر کند کسی

خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش

آه! ازین جور بد زمانهٔ شوم

همه شادی او غمان آمیغ

با دو سه بوسه رها کن این دل از درد خناک

تا به من احسانت باشد، احسن الله جزاک

کافور تو با لوس شد و مشک همه ناک

آلودگیت در همه ایام نشد پاک

بس عزیزم، بس گرامی، شاد باش

اندرین خانه بسان نو بیوک

یک به یک از در درآمد آن نگار

آن غراشیده ز من، رفته به جنگ

خشک کلب سگ و بتفوز سگ

آن چنان که نجنبید او را هیچ رگ

چو هامون دشمنانت پست بادند

چو گردون دوستان والا همه سال

یار بادت توفیق، روزبهی با تو رفیق

دولتت بادا حریف، دشمنت غیشه و نال

ای شاه نبی سیرت، ایمان تو محکم

ای میر علی حکمت، عالم به تو در غال

لبت سیب بهشت و من محتاج

یافتن را همی نیابم ویل

چمن عقل را خزانی اگر

گلشن عشق را بهار تویی

عشق را گر پیمبری، لیکن

حسن را آفریدگار تویی

دل تنگ مدار ای مَلَک از کار خدایی

آرام و طرب را مده از طبع جدایی

صد بار فتاده‌ست چنین هر ملکی را

آخر برسیدند به هر کامروایی

آن کس که ترا دید و ترا بیند در جنگ

داند که تو با شیر به شمشیر درآیی

این کار سمایی بد، نه قوّت انسان

کس را نبود قوت به کار سمایی

آنان که گرفتار شدند از سپه تو

از بند به شمشیر تو یابند رهایی

ای بر همه میران جهان یافته شاهی

میْ خور، که بد اندیش چنان شد که تو خواهی

میْ خواه، که بدخواه به کام دل تو گشت

وز بخت بد اندیش تو آورد تباهی

شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای

عید آمد و آمد می و معشوق و مَلاهی

چون ماه همی جُست شب عید همه خلق

من روی تو جُستم، که مرا شاهی و ماهی

مه گاه بر افزون بوَد و گاه به کاهش

دایم تو بر افزون بوی و هیچ نکاهی

میری به تو محکم شد و شاهی به تو خرم

بر خیره ندادند ترا میری و شاهی

خورشید روان باشی، چون از بر رخشی

دریای روان باشی، چون از بر گاهی

آن‌ها که همه میل سوی ملک تو کردند

اینک بنهادند سر از تافته راهی

دام طمع از ماهی در آب فگندند

نه مرد به جای آمد و نه دام و نه ماهی

مهتر نشود، گرچه قوی گردد، کهتر

گاهی نشود، گرچه هنر دارد، چاهی

بی قیمت است شکر از آن دو لبان اوی

کاسد شد از دو زلفش بازار شاهبوی

این ایغده سری به چه کار آید ای فتی

در باب دانش این سخن بیهده مگوی

تا صبر را نباشد شیرینی شکر

تا بید را نباشد بویی چو دار بوی

آی دریغا! که خردمند را

باشد فرزند و خردمند نی

ورچه ادب دارد و دانش پدر

حاصل میراث به فرزند نی

کسی را چو من دوستگان می چه باید؟

که دل شاد دارد بهر دوستگانی

نه جز عیب چیزیست که‌آن تو نداری

نه جز غیب چیزیست که‌آن تو ندانی

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟

که حیف باشد روح القدس به سگبانی

به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم

به جرم حسن چو یوسف اسیر زندانی

بسی نشستم من با اکابر و اعیان

بیازمودمشان آشکار و پنهانی

نخواستم ز تمنی مگر که دستوری

نیافتم ز عطاها مگر پشیمانی

گلچین اشعار رودکی در قالب قصاید و قطعات عاشقانه از این شاعر

اشعار رودکی

آن که نماند به هیچ خلق خدای است

تو نه خدایی، به هیچ خلق نمانی

روز شدن را نشان دهند به خورشید

باز مر او را به تو دهند نشانی

هرچه بر الفاظ خلق مدحت رفته‌ست

یا برود، تا به روز حشر تو آنی

بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی

یادِ یارِ مهربان آیَد هَمی

ریگِ آموی و دُرشتی‌های او

زیر پایم پَرنیان آیَد هَمی

آبِ جیحون از نشاطِ روی دوست

خِنگِ ما را تا میان آیَد هَمی

ای بخارا! شاد‌‌‌ باش و دیر زی

میر زیْ تو شادمان آیَد هَمی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سویِ آسمان آیَد هَمی

میر سَرو است و بخارا بوستان

سَرو سوی بوستان آیَد هَمی

آفرین و مَدح سود آیَد هَمی

گر به گنج اندر زیان آیَد هَمی

تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی

شبنم شده‌ست سوخته چون اشک ماتمی

… این مصرع ساقط شده …

کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی

کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟

گر موش ماژ و موژ کند گاه در همی

صدر جهان! جهان همه تاریک‌شب شده‌ست

از بهر ما سپیدهٔ صادق همی دمی

ای غافل از شمار! چه پنداری؟

کت خالق آفرید پی کاری؟!

عمری که مر توراست سرمایه

وید است و کارهات به این زاری!

گل بهاری، بت تتاری

نبیذ داری، چرا نیاری؟

نبیذ روشن، چو ابر بهمن

به نزد گلشن چرا نباری؟

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا ببرم نامش

ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود، خیره چه غمداری؟

هموار کرد خواهی گیتی را؟

گیتی‌ست، کی پذیرد همواری

مُستی مکن، که ننگرد او مُستی

زاری مکن، که نشنود او زاری

شو، تا قیامت آید، زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری؟

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته‌ست بلایی او

بر هر که تو بر او دل بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی، ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری!

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگمردی و سالاری

مار را، هر چند بهتر پروری

چون یکی خشم آورد کیفر بری

سفله طبع مار دارد، بی خلاف

جهد کن تا روی سفله ننگری

جعد همچون نورد آب بباد

گوییا آنچنان شکسته‌ستی

میانکش نازکک چو شانهٔ مو

گویی از یک دگر گسسته‌ستی

بیار آن می که پنداری روان یاقوت نابستی

و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی

به پاکی گویی اندر جام مانند گلابستی

به خوشی گویی اندر دیدهٔ بی‌خواب خوابستی

سحابستی قدح گویی و می قطرهٔ سحابستی

طرب، گویی، که اندر دل دعای مستجابستی

اگر مِیْ نیستی، یکسر همه دل‌ها خرابستی

اگر در کالبد جان را ندیده‌ستی، شرابستی

اگر این می به ابر اندر، به چنگال عقابستی

از آن تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی

ای دل، سزایش بری

باز بر چنگل عقابی

بی تو مرا زنده نبیند

من ذره ام، تو آفتابی

مشوشست دلم از کرشمهٔ سلمی

چنان که خاطر مجنون ز طرهٔ لیلی

چو گل شکر دهیم درد دل شود تسکین

چو ترش روی شوی وارهانی از صفری

به غنچهٔ تو شکر خنده نشانهٔ باده

به سنبل تو در گوش مهرهٔ افعی

ببرده نرگس تو آب جادوی بابل

گشاده غنچهٔ تو باب معجز عیسی

رباعیات رودکی؛ مجموعه اشعار عاشقانه و احساسی رودکی

شعرهای کهن رودکی

سماع و بادهٔ گلگون و لعبتان چو ماه

اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه

نظر چگونه بدوزم که بهر دیدن دوست

ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه

کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت

ز خویش حیف بود، گر دمی بود آگاه

به چشمت اندر بالار ننگری تو به روز

به شب به چشم کسان اندرون ببینی کاه

یاد کن زیرت اندرون تن شوی

تو برو خوار خوابنیده، ستان

جعد مویانت جعد کنده همی

ببریده برون تو پستان

پیر فرتوت گشته بودم سخت

دولت او مرا بکرد جوان

شعرهای کهن رودکی

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح

دست از کباب دار، که زهرست توامان

با کام خشک و با جگر تفته درگذر

ایدون که در سراسر این سبز گلستان

کافور همچو گل چکد از دوش شاخسار

زیبق چو آب برجهد از ناف آبدان

مادر می را بکرد باید قربان

بچهٔ او را گرفت و کرد به زندان

بچهٔ او را ازو گرفت ندانی

تاش نکوبی نخست و زو نکشی جان

جز که نباشد حلال دور به کردن

بچهٔ کوچک ز شیر مادر و پستان

تا نخورد شیر هفت مه به تمامی

از سر اردیبهشت تا بن آبان

آنگه شاید ز روی دیْن و رهِ داد

بچه به زندان تنگ و مادر قربان

چون بسپاری به حبس بچهٔ او را

هفت شباروز خیره ماند و حیران

باز چو آید به هوش و حال ببیند

جوش بر آرد، بنالد از دل سوزان

گاه زبر زیر گردد از غم و گه باز

زیر زبر، همچنان ز انده جوشان

زر بر آتش کجا بخواهی پالود

جوشد، لیکن ز غم نجوشد چندان

باز به کردار اشتری که بوَد مست

کفک بر آرَد ز خشم و رانَد سلطان

مرد حرس کفک‌هاش پاک بگیرد

تا بشود تیرگیش و گردد رخشان

آخر کآرام گیرد و نچخد تیز

درش کند استوار مرد نگهبان

چون بنشیند تمام و صافی گردد

گونهٔ یاقوت سرخ گیرد و مرجان

چند ازو سرخ چون عقیق یمانی

چند ازو لعل چون نگین بدخشان

ورش ببویی، گمان بری که گل سرخ

بوی بدو داد و مشک و عنبرِ بابان

هم به خم اندر همی گدازد چونین

تا به گه نوبهار و نیمهٔ نیسان

آنگه اگر نیم شب درش بگشایی

چشمهٔ خورشید را ببینی تابان

ور به بلور اندرون ببینی گویی

گوهر سرخست به کف موسیِ عمران

زَفت شود رادمرد و سست دلاور

گر بچشد زوی و روی زرد گلستان

وانک به شادی یکی قدح بخورد زوی

رنج نبیند از آن فرازونه احزان

انده ده ساله را به طنجه براند

شادی نو را ز ری بیارد و عمان

با می چونین که سالخورده بود چند

جامه بکرده فراز پنجه خلقان

مجلس باید بساخته، ملکانه

از گل و از یاسمین و خیری الوان

نعمت فردوس گستریده ز هر سو

ساخته کاری که کس نسازد چونان

جامهٔ زرین و فرش‌های نو آیین

شهره ریاحین و تخت‌های فراوان

بربط عیسی و لون‌های فؤادی

چنگ مدک نیر و نای چابک جانان

یک صف میران و بلعمی بنشسته

یک صف حران و پیر صالح دهقان

خسرو بر تخت پیشگاه نشسته

شاه ملوک جهان، امیر خراسان

ترک هزاران به پای پیش صف اندر

هر یک چون ماه بر دو هفته درفشان

هر یک بر سر بساک مورد نهاده

روش می سرخ و زلف و جعدش ریحان

باده دهنده بتی بدیع ز خوبان

بچهٔ خاتون ترک و بچهٔ خاقان

چونش بگردد نبیذ چند به شادی

شاه جهان شادمان و خرم و خندان

از کف ترکی سیاه چشم پریروی

قامت چون سرو و زلفکانش چوگان

زان می خوشبوی ساغری بستاند

یاد کند روی شهریار سگستان

خود بخورد نوش و اولیاش همیدون

گوید هر یک چو می بگیرد شادان

شادی بو جعفر احمد بن محمد

آن مه آزادگان و مفخر ایران

آن ملک عدل و آفتاب زمانه

زنده بدو داد و روشنایی گیهان

آنکه نبود از نژاد آدم چون او

نیز نباشد، اگر نگویی بهتان

حجت یکتا خدای و سایهٔ اوی است

طاعت او کرده واجب آیت فرقان

خلق ز خاک و ز آب و آتش و بادند

وین ملک از آفتاب گوهر ساسان

فر بدو یافت ملک تیره و تاری

عدن بدو گشت نیز گیتی ویران

گر تو فصیحی همه مناقب او گوی

ور تو دبیری همه مدایح او خوان

ور تو حکیمی و راه حکمت جویی

سیرت او گیر و خوب مذهب او دان

آن که بدو بنگری به حکمت گویی

اینک سقراط و هم فلاطن یونان

ور تو فقیهی و سوی شرع گرایی

شافعی اینکت و بوحنیفه و سفیان

گر بگشاید زبان به علم و به حکمت

گوش کن اینک به علم و حکمت لقمان

مرد ادب را خرد فزاید و حکمت

مرد خرد را ادب فزاید و ایمان

ور تو بخواهی فرشته‌ای که ببینی

اینک اوی است آشکارا رضوان

خوب نگه کن بدان لطافت و آن روی

تا تو ببینی بر این که گفتم برهان

پاکی اخلاق او و پاک نژادی

با نیت نیک و با مکارم احسان

ور سخن او رسد به گوش تو یک راه

سعد شود مر تو را نحوست کیوان

ورش به صدر اندرون نشسته ببینی

جزم بگویی که زنده گشت سلیمان

سام سواری، که تا ستاره بتابد

اسب نبیند چنو سوار به میدان

باز به روز نبرد و کین و حمیت

گرش ببینی میان مغفر و خفتان

خوار نمایدت ژنده پیل بدانگاه

ورچه بود مست و تیز گشته و غران

ورش بدیدی سفندیار گه رزم

پیش سنانش جهان دویدی و لرزان

گرچه به هنگام حلم کوه تن اوی

کوه سیام است که کس نبیند جنبان

دشمن اگر اژدهاست، پیش سنانش

گردد چون موم پیش آتش سوزان

ور به نبرد آیدش ستارهٔ بهرام

توشهٔ شمشیر او شود به گروگان

باز بدان گه که می به دست بگیرد

ابر بهاری چنو نبارد باران

ابر بهاری جز آب تیره نبارد

او همه دیبا به تخت و زر به انبان

با دو کف او، ز بس عطا که ببخشد

خوار نماید حدیث و قصهٔ توفان

لاجرم از جود و از سخاوت اوی است

نرخ گرفته حدیث و صامت ارزان

اشعار رودکی + مجووعه شعرهای عاشقانه زیبای رودکی شاعر بزرگ

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.