قطعات میرزاده عشقی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبا

قطعات میرزاده عشقی را در سایت بزرگ روزانه خوانده و لذت ببرید. میرزاده عشقی (نام کامل: سید محمد رضا میرزاده عشقی؛ زادهٔ ۲۰ آذر ۱۲۷۳ خورشیدی در همدان – کشته‌شده در ۱۲ تیر ۱۳۰۳ در تهران) یکی از برجسته‌ترین شاعران، روزنامه‌نگار، نمایشنامه‌نویس و چهره‌های آزادی‌خواه و میهن‌پرست دورهٔ مشروطه و اوایل پهلوی در ایران بود.

قطعات میرزاده عشقی؛ گلچین اشعار و قطعات زیبا

قطعه‌های زیبای میرزاده عشقی

خیال خواجگیت بود، بر تمام جهان

شدی ز خانه خود هم جواب، چشمت کور!

جزای نیت زشت تو هست، این که چنین:

ز هر کنار شوی طرد باب، چشمت کور!

تویی چو میکروب طاعون میان نوع بشر

که هرکس از تو کند اجتناب، چشمت کور

شدی ز خوی بد و فعل زشت و نیت شوم

در آتش ستم خود کباب، چشمت کور!

در قرن بیستم بشود، آدمی سوار

بر آهنی پرنده، دل آکنده از بخار

وآنگه رهی که ما به دوسالش کنیم طی

او در هوا دو روزه، از آن را کند گذار!

ای بشر! مظهر ظرافت شو

نه ز سر تا به پا، قباحت باش

مرضی، مانع شرافت توست

در پی رفع این نقاهت باش

وین تعدی است بر حقوق بشر

از پی دفع این جراحت باش

عید خون گیر، پنج روز از سال

سیصد و شصت روز، راحت باش

امان از خویش را بی‌خانه دیدن

خود اندر خانه بیگانه دیدن

سپس بیگانه بی‌خانمان را

به جای خویش صاحبخانه دیدن!

ای دغل! با همه کس، ناکسی اظهار مکن

ناکسی باش ولی با کسی اظهار مکن!

مکش که بیهده این نقش می کشی نقاش

که خون بگریی: اگر پی بری به احوالم؟

چه حاجت است پس از من بماند این تمثال؟

فلک چه کرد به من، تا کند به تمثالم!

الا ای مرگ! در جانم درآویز

که جام عمر من، گردید لبریز!

چسان من زنده مانم: ملک ایران

به سر گیرد دوباره، دور چنگیز

عشقی ار مجهول، چون اسرار عالم زیستی!

هر کسی گردد به گرد تو، ببیند چیستی؟

خواهی ار چون نقطه سرگردان تو عالم شوند

هستی خود را بپوشان در لباس نیستی

دانه با خاک چو پیوست، سری پیدا کرد

هر که شد خاک نشین، برگ و بری پیدا کرد

تا پریشان نشوی، راه به مقصد نبری

بیضه چون جامه فرو ریخت، پری پیدا کرد

اعلان زوال سیم و زر خواهم داد

دولت همه را به رنجبر خواهم داد

یا افسر شاه را نگون خواهم کرد

یا در سر این عقیده سر خواهم داد

مر تو را ای مرد! زن خوش سایه است

لاجرم: چون سایه، اقبالت کند

هر چه دنبالش کنی، بگریزد او

هر چه بگریزی تو، دنبالت کند

نازم به گوی‌بازی مردان انگلیس

خم گشته پشت دهر، ز چوگان انگلیس

ایران و هند و تازی و سودان و ترک و چین

افتاده همچو: گوی، به میدان انگلیس

عشقی به خدا همان که می گفت: خدای:

از عشق وطن، سرشت آب و گل من

چون کالبدش ز پای تا سر دیدم

عشق همه چیز داشت: جز عشق وطن!

مرا عزاست نه عید! این چه عید قربان است؟

که گوسفند وطن، زیر تیغ خصمان است!

الان که عید من امروز نیست، چون: قربان

شوم پی وطن؟ آن روز عید قربان است!

مرا به جامه عیدی مبین، دلم خون است

درون خانه عزا، و برون چراغان است!!

مطلب مشابه: غزلیات میرزاده عشقی؛ 50 غزل و شعر احساسی عاشقانه این شاعر

مطلب مشابه: اشعار میرزاده عشقی + مجموعه اشعار زیبا از اولین اپرا نویس ایرانی

قطعه‌های زیبای میرزاده عشقی

سوگند به مردی، ار پی زر گردم

نامردم اگر، ز گفته ام برگردم!

خوانند مرا همسر قارون و روچلد

گر زآنکه کلانترین توانگر گردم

بگذار، ادیب بی بضاعت باشم

با سعدی و شکسپیر، همسر گردم

دل پر خون من را کس ندارد

سر مجنون من را کس ندارد

همه کس را، ز گردون دل کباب است

ولی گردون من را کس ندارد

این ملک، یک انقلاب می خواهد و بس

خونریزی بی حساب می خواهد و بس

امروز دگر درخت آزادی ما

از خون من و تو آب می خواهد و بس

مرا اگر زر و سیم و ثروت دنیا؟

بر آنچه هست تسلط دهند و چیره کنند؟

تمام برگ درختان گر اسکناس شود؟

تمام ریگ بیابان اگر که لیره کنند؟

گر آسمان همه زر گردد و به من بخشند؟

سپس به گنجه‌ام افلاک را ذخیره کنند؟

بدین نیرزد هرگز که مردم از چپ و راست:

به چشم نفرت بر من نگاه خیره کنند!

مطلب مشابه: اشعار منوچهر آتشی + مجموعه اشعار زیبا و عاشقانه از این شاعر بزرگ

مطلب مشابه: قطعات قطران تبریزی { گلچین زیباترین اشعار شاعر قدیمی }

عکس نوشته قطعات میرزاده عشقی

من این پیری! جوانی را نخواهم

بمیرم زندگانی را نخواهم

چو نام نیک باشد، زندگی چیست؟

چو باقی هست فانی را نخواهم

رند شیادی که دارایی وی

یک کت و شلوار و یک سرداری است

ریش بتراشیده، اسبیل از دو سوی

راست بالا رفته، کج دمداری است

گرچه او را نیست، دیناری به جیب

هیکلش چون مردم درباری است

در خیابان هرکه بیندش این چنین

گوید این شارژدافر بلغاری است

شغل این جنتلمن عالیجناب

در خیابان‌ها قدم‌برداری است

مسلکش دزدی ز هر ره شد، کنون:

للعجب بهر وطن غمخواری است

از قضا روزی، خیابان دیدمش

تند از بالا روان چاپاری است

ظهر تابستان و خور بالای سر

از در و دیوار، آتش باری است

داده او تغییر پز، من در عجب!

کاین چه طرز تازه طراری است؟

جبه و لباده و شال و قبا

در برش جای کت و سرداری است

بر سرش عمامه، رنگی نو ظهور

فینه‌ای و رشته چلواری است

هشته یک خروار ریش و عقل مات

زین خر و زین ریش یک خرواری است

زود بگرفتم سر راهش که هان:

بازت این چه بازی و بی‌عاری است؟

خر ز گرمای هوا، تب می‌کند

ای خر این پالانت سنگین باری است!

وآنگه این ریش دم گامیش چیست؟

کاین چنین در صورتت گلناری است!

گفت این ریشی که بینی ریش نیست:

ریشخند مردم بازاری است!

تازه در خط وکالت رفته‌ام

با عوامم عزم خوش‌رفتاری است!

گفتمش: تغییر «اونیفورم» هم

در وکالت، چون نظام اجباری است؟

هشتی عمامه، کله برداشتی!

گفت: این رسم کله‌برداری است!

وین لباس و هیکل مردم‌فریب

اولین فرمول مردم‌داری است!!

ریش انباری ز رأی مردم است

رأی مردم اندر آن انباری است

اولین شرط وکالت: ریش و آنک

می‌تراشد از وکالت عاری است

دیدمش آنگه که می‌گفت این سخن

آبی از بینی به ریشش جاری است

کاولین شرطش کثافت‌کاری است!

کاولین شرطش کثافت‌کاری است!

دیده معطوف دهان غنچه دلدار کردم

روزه‌دار عشق بودم، من به هیچ افطار کردم

روبه‌رو کردم گل روی تو، با گل در گلستان

پیش چشم مردم گلزار، گل را خار کردم

شمع را گفتم تو را عیب، این که رازت بر زبان است

از خجالت آب شد او، تا من این اظهار کردم

با هر محیط، خویش، نه هم‌رنگ می‌کنم

نی لحن خود، رهین هر آهنگ می‌کنم

مانم که تا بگردد هم‌رنگ من محیط

آنگه ببین چه سان همه را رنگ می‌کنم

تا روز خوش گشاید: آغوش خود به من

در روز سخت، عرصه به خود تنگ می‌کنم

از نقش طبع خویش، در این مملکت ز نو

تجدید عهد نقشه ارژنگ می‌کنم

با مدعی بگوی به تعقیب من میای

من خود نگشته خسته، ترا لنگ می‌کنم

تیر و کمان، زبان و سخن گو به خصم من:

این تیر و این کمان بودم، جنگ می‌کنم

نامد به چنگ من، ز وطن غیر موی خویش

پس موی و روز مویه او چنگ می‌کنم

دیوانه «عشقی» است نه «مجنون» من این سخن

اثبات با ادله و فرهنگ می‌کنم

مجنون ز روی عقل همی گفت دلبر است:

لیلی و دل به طره‌اش آونگ می‌کنم

مجنون منم که عشق وطن دارم و فغان

از عشق آب و خاک گل و سنگ می‌کنم

بدان سرم که شکایت ز روزگار کنم

گرفته اشک ره دیده‌ام، چه کار کنم؟

بدین مشقت الا، زندگی نمی‌ارزد

که من ز مرگ، همه عمر را فرار کنم

به جامی از می چرخ است مستی ای ساقی

گرم که مست کنی، هستیم نثار کنم

شراب مرگ خورم بر سلامتی وطن

به جاست گر که بدین مستی افتخار کنم

چنان در آرزوی درک نیستی هستم

که گر اجل بکند همت، انتحار کنم

ز پیش آن که، اجل هستیم فدا سازد

چرا نه هستی خود را، فدای یار کنم

ز بس که صدمه هشیاری، از جهان دیدم

بدان شدم که دگر، مستی اختیار کنم

جنون که بر همه ننگ است، من به محضر دوست

قسم به عشق، بدین ننگ افتخار کنم

من این جنون چه کنم؟ یافتم ز پرتو عقل

چو فرط عقل جنون است من چه کار کنم؟

بگو به شیخ مکن عیبم این جنون عقل است

ترا نداده خدا عقل من چه کار کنم؟!

مطلب مشابه: غزلیات عارف قزوینی شاعر معروف (40 غزل پر احساس عاشقانه)

مطلب مشابه: غزلیات ادیب صابر؛ مجموعه اشعار زیبا و غزلیات عاشقانه

شعرهای زیبای میرزاده عشقی

هر مراد و آرزویی، کاندرون قلب ماست

دارویش اندر دهان آن مه دندان‌طلاست

من مریض عشقم ای جانان و با جان طالبم

آن لب و دندان که بر هر درد بی‌درمان دواست

بوالعجب انگشتری تشکیل دادست آن دهان

حلقه‌اش یاقوت سرخ است و نگیندانش طلاست

کیمیاگر در تلاقی هرچه را سازد طلا

پس لب این ماه بی‌تردید و شبهت کیمیاست

برکشیده چشم ترکش، تیغ ابرو در «فرونت»

این کماندان صفش مژگان و فرمانش بلاست

آسمان در پیشگاه ماه من، ماه تو چیست

ماه ما از هرچه پنداری به از ماه شماست

ماه ما اندر صف خوبان صاحب منصب است

ماه تو در رتبه‌اش تا بینی استاره‌هاست

ماه تو اندر پناه جذبه استاره‌ای‌ست

چاره استاره‌هایش شانه‌های ماه ماست

ماه تو رخشان ز خورشیدست و ماه ما ز خویش

نسبت ماه من و تو، نسبت خلق و خداست

ای صبا با او بگو این بیت خواجه گفته است

گر بخواهی حرمت خواجه به جای آری به جاست:

«عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده

بازگردد یا برآید» گو چه فرمان شماست؟

غیر (عشقی) مقصد ما از وصالت هیچ نیست

هرکه جز این حدس، حدسی می‌زند حدسش خطاست

شعرهای زیبای میرزاده عشقی

ای که هر خواسته دل، ز فلک می‌خواهی

آنقدر راضی‌ای از خود که کتک می‌خواهی

من به جز تنبلی این را، چه بنامم؟ که تو، هی:

خفته هرروزه و روزی ز فلک می‌خواهی

ای که هرروزه حوالات تو در بانک خداست!

به خدایی خداوند که چک می‌خواهی!

ای که دست تو دراز است، پی آز به خلق!

چه کمک کرده‌ای آخر؟ که کمک می‌خواهی!

من چه باید بکنم؟ گر که تو درویشی، باش

به درک هر چه تو از هفت ترک می‌خواهی!

نان همه از قِبَلِ نیروی بازو خواهند

نان تو از رشته و بوق و دگنک می‌خواهی!

کلک است این همه! در بیستمین قرن برو!

تازه‌کارا، تو چه زین کهنه‌کلک می‌خواهی؟

یاران عبث نصیحت بی‌حاصلم کنید

دیوانه‌ام من عقل ندارم ولم کنید

ممنونِ این نَصایِحم اما من آنچنان

دیوانه‌ای نیم که شما عاقلم کنید

مجنونم آنچنان که مجانین ز من رمند

وای ار به مجلسِ عُقَلا داخلم کنید

من مُطَّلِع نِیَم که چه با من نموده عشق؟

خوب است این قضیه، سوال از دلم کنید

یک ذره غیر عشق و جنون، ننگرید هیچ

در من اگر که تجزیه آب و گلم کنید

کم طعنه‌ام زنید که غرقی به بحرِ بُهت؟

مَردید اگر؟ هدایت بر ساحلم کنید!

خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم

خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟

آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم

برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم

مرد آن بود که این کلهش بر سر است و، من:

نامردم ار که بی کله، آنی بسر کنم

من آن نیم که یکسره تدبیر مملکت

تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم

زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ما

ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم

جائیست آرزوی من، ار من به آن رسم

از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم

هر آنچه می کنی؟ بکن ای دشمن قوی!

من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم!!

من آن نیَم به مرگ طبیعی شوم هلاک

وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

معشوق «عشقی » ای وطن، ای مهد عشق پاک!

ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم:

«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود»

«مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم »

«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم »

«با شیر اندرون شد و با جان به در کنم »

من که خندم، نه بر اوضاع کنون می‌خندم

من بدین گنبد بی‌سقف و ستون می‌خندم

تو به فرمانده اوضاع کنون می‌خندی

من به فرماندهی کن فیکون می‌خندم

همه کس بر بشر بوقلمونی خندد

من به حزب فلک بوقلمون می‌خندم

خلق خندند به هر آبله‌رخساری و، من:

به رخ این فلک آبله‌گون می‌خندم

هرکس ایدون، به جنون من مجنون خندد

من بر آن کس که بخندد به جنون می‌خندم

آنچه بایست: به تاریخ گذشته خندم

کرده‌ام خنده، بر آینده کنون می‌خندم

هرکه چون من ثمر علم فلاکت دیدی:

مردی از گریه، من دلشده خون می‌خندم

بعد از این من زنم از علم و فنون دم، حاشا!

من به هرچه بتر علم و فنون می‌خندم!

دلبرا! ای که ترا طبع سخن‌پرور من!

مهربان کرد که دستی بکشی بر سر من

سکه ای را که (پری) لطف نمودی برسید

ای پری روی و پری خوی و پری پیکر من

تو خودت نیز پری هستی و بهتر، زیرا

عوض این پری آن به که خودآئی بر من

از پری بودنت آنقدر به من معلومست

که مرا بینی و خود غائبی از منظر من

گرچه من سایه تو نیز ندیدم لیکن،

باز هم کم نشود، سایه تو از سر من

مگو که غنچه چرا چاکچاک و دل خون است؟

که این نمایشی از زخم قلب مجنون است!

نمونه دل آزادگان بود: گل سرخ

چو این «کلیشه » اوراق سرخ دل خون است

زبان عشقی شاگرد انقلاب است این

زبان سرخ زبان نیست بیرق خون است

ای دختران ترک! خدا را، حیا کنید

باری در این معامله، شرم از خدا کنید!

یا رخ نهان کنید که دل نابرید یا

با عاشقان دلشده کمتر جفا کنید

یا وعده نادهید که با ما وفا کنید

یا برقرار وعده، خودتان وفا کنید

یغما نموده اید دل و دین ما بلی

کی عادت قدیمی خود رها کنید؟

ترک ختا همیشه به یغما به نام بود

یک چندهم رواست که ترک خطا کنید

جائی کشید کار ز یغما که این زمان

یغمای شت، پیمبر پیشین ما کنید؟

زرتشت دل نبود که آن را توان ربود!

حاشا قیاس دل، ز چه با انبیا کنید؟

زرتشت بردنی نبود، این طمع چه سود؟

تنها همان، ببردن دل اکتفا کنید!

امروز قصد بردن پیغمبران، کنید:

فردا بعید نیست که قصد خدا کنید!

مطلب مشابه: قطعات هاتف اصفهانی؛ گلچین اشعار زیبا و عاشقانه این شاعر

مطلب مشابه: اشعار شیخ محمود شبستری؛ اشعار زیبای گلچین شده و خاص

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.