شعر با موضوع همدلی 💌؛ اشعار همدل بودن و اتحاد

شعر با موضوع همدلی را در روزانه برای شما دوستان قرار داده‌ایم. شعر با موضوع همدلی یکی از قدرتمندترین و انسانی‌ترین گونه‌های شعر است و اهمیتش را تقریباً در هیچ دوره‌ای نمی‌توان نادیده گرفت.

شعر با موضوع همدلی 💌؛ اشعار همدل بودن و اتحاد

اشعار زیبا با موضوع همدلی

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی

چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا

بر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

ترسم کز این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

در آستین جان تو صد نافه مدرج است

وان را فدای طره یاری نمی‌کنی

ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک

و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی

حافظ برو که بندگی پادشاه وقت

گر جمله می‌کنند تو باری نمی‌کنی

ای بسا هندووترک همزبان

ای بسا دوترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگراست

همدلی ازهمزبانی بهتراست

شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری

یاران صلای عشق است گر می‌کنید کاری

چشم فلک نبیند زین طرفه‌تر جوانی

در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری

هرگز که دیده باشد جسمی ز جان مرکب

بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری

چون من شکسته‌ای را از پیش خود چه رانی

کم غایت توقع بوسیست یا کناری

می بی‌غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب

سال دگر که دارد امید نوبهاری

در بوستان حریفان مانند لاله و گل

هر یک گرفته جامی بر یاد روی یاری

چون این گره گشایم وین راز چون نمایم

دردی و سخت دردی کاری و صعب کاری

هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی

مشکل توان نشستن در این چنین دیاری

مطلب مشابه: متن و جملات همدردی و بخشندگی + جمله های کوتاه در مورد همدلی با دیگران

مطلب مشابه: شعر در مورد دوستی و همدلی 💕؛ اشعار زیبای دوستی

اشعار زیبا با موضوع همدلی

هین غذای دل بده از همدلی

رو بجو اقبال را از مقبلی

آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی

گردون ورق هستی ما درننوشتی

هر چند که هجران ثمر وصل برآرد

دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی

آمرزش نقد است کسی را که در این جا

یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی

در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد

چون بالش زر نیست بسازیم به خشتی

مفروش به باغ ارم و نخوت شداد

یک شیشه می و نوش لبی و لب کشتی

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

آلودگی خرقه خرابی جهان است

کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی

از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ

تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی

عکس نوشته همدلی و درد

شود از همدلی و همکاری

ذوق هر یک به دیگران ساری

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

ور نه با تو ماجراها داشتیم

شیوهٔ چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته‌ها رفت و شکایت کس نکرد

جانب حرمت فرونگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

ما محصل بر کسی نگماشتیم

اتحاد اندر اثر بین و بدان

نوبهار و مهرگان آمیخته

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل

هر کو شنید گفتا للهِ دَرُّ قائل

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسند امثال این مسائل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل

دل داده‌ام به یاری شوخی کشی نگاری

مرضیّهُ السجایا محمودهُ الخصائل

در عین گوشه‌گیری بودم چو چشم مستت

و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل

کسی ستمکش نیرنگ اتحاد مباد

تو بی وفا نه ئی اما جدائی تو بلاست

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی

گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست

سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم

بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان

که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

میی در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد

که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه

که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش

پندار، من ضعیفم و ناچیز و ناتوان

بی اتحاد من، تو توانا چه می کنی

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین

که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان

چه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن

ز من محروم‌تر کی سائلی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

مطلب مشابه: متن ابراز همدردی + جملات صمیمانه و رسمی ابراز تسلیت و همدردی برای فوت عزیزان

مطلب مشابه: شعر در مورد مهربانی و انسانیت؛ قشنگ ترین اشعار انسان بودن و محبت کردن

عکس نوشته همدلی و درد

شعر همدلی و مهربانی

برای همرهی و اتحاد با چو منی

خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی

وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او

نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام

گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیده‌است بو

از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان

سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او

کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند

دست‌هایت یخ زده‌اند، می‌دانم

من هم همین زمستانِ بی‌تمام را

در جیب‌های خالی‌ام حمل می‌کنم

بیا دستت را بگذار روی سینه‌ام

گرمای تو مال من، گرمای من مال تو

ما دو تا بخاری شکسته‌ایم

که هنوز به هم جان می‌دهند 

کودکِ کار کنار چهارراه خوابش برد

سرش روی جعبهٔ دستمال‌کاغذی

من از پشت شیشهٔ ماشین

چشمانش را بوسیدم

او خوابِ من بود که در سرما می‌لرزید

من بیداریِ او بودم که از خجالت می‌سوخت 

مادرِ مهاجر در صف نان ایستاده

کودکش را زیر چادرش پنهان کرده

تا کسی نپرسد «از کجایی؟»

من هم زیر چادرِ خودم

تمام مرزها را پنهان کرده‌ام

ما دو تا زنِ بی‌وطن‌ایم

که وطن را در آغوش هم می‌جوییم 

در بیمارستانِ شب

پیرمردی کنار تخت خالی گریه می‌کند

می‌گوید: «هفتاد سال با هم بودیم»

من که فقط سی سالم است

کنارش می‌نشینم و می‌گویم:

«من هم تنهایم، عمو جان»

دو تنهایی کنار هم

یک لحظه «ما» می‌شوند 

تو که از جنگ آمدی

هنوز صدای خمپاره در گوشت است

من که جنگ ندیده‌ام

صدای شکستنِ قلبِ تو را می‌شنوم

بگذار امشب

سکوتِ من پناهگاهِ تو باشد

و فریادِ تو، بیدارم کند 

در مترو، دختری با حجاب کامل

به پسرکِ پانک با موهای بنفش لبخند زد

چون هر دو می‌دانستند

«غریبه» یعنی کسی که هنوز

فرصت نشده به او بگویی:

«دردت را می‌فهمم» 

شبِ بارانیِ تهران، زیر پل کالج

مردی با پالتوی کهنه نشسته بود

دست‌هایش را زیر بغلش پنهان کرده بود

تا لرزشش را کسی نبیند

من چترم را بالای سرش گرفتم

گفت: «خودت خیس می‌شوی آقا»

گفتم: «من فقط یک شب خیس می‌شوم

تو سال‌هاست زیر این بارانِ بی‌رحم زندگی می‌کنی»

چتر را گذاشتم کنارش و رفتم

هنوز هم هر بار باران می‌بارد

احساس می‌کنم کسی بالای سرم چتر گرفته است 

در روستای زلزله‌زده، پیرزنی

فقط یک قابلمهٔ شکسته داشت

با همان، برای کودکان یتیم آش می‌پخت

گفت: «من چیزی ندارم جز همین قابلمه

ولی دلم پر است، پر از شما»

کودکان دورش حلقه زده بودند

یکی پایش را ماساژ می‌داد

یکی موهای سفیدش را شانه می‌زد

یکی برایش لالایی می‌خواند

در آن لحظه فهمیدم

بزرگ‌ترین خانهٔ دنیا

همان قابلمهٔ شکسته بود

که همه در آن جا می‌شدند 

در بیمارستان روان‌پزشکی

دختری که سال‌ها حرف نزده بود

به بیمار تازه‌وارد گفت:

«نگران نباش، اینجا همه دیوانه‌ایم

ولی دیوانگی ما از نوع مهربانش است»

بعد دستش را گرفت و برد پشت پنجره

گفت: «ببین، پرنده‌ها هنوز می‌آید

یعنی دنیا هنوز ما را فراموش نکرده»

آن شب، دختر برای اولین بار بعد از پنج سال

خندید

و صدای خنده‌اش مثل زنگوله‌ای شد

که به همهٔ بخش خبر داد:

انسانیت هنوز زنده است

مطلب مشابه: متن در مورد مهربانی + جملات و عکس نوشته های زیبا با موضوع مهربانی و محبت

مطلب مشابه: متن در مورد فداکاری + جملات و اشعار در مورد فداکاری و ایثار

شعر همدلی و مهربانی

رانندهٔ تاکسی پیر، کرایه را نمی‌گرفت

می‌گفت: «دخترم، تو شبیه خواهرم بودی

که سال ۶۲ در بمباران از دستش دادم

اگر کرایه‌ات را بگیرم

احساس می‌کنم دوباره او را فروخته‌ام»

من اشک ریختم، او اشک ریخت

در آینه نگاهش کردم

چشمانش پر از مهربانیِ هفتاد ساله بود

گفت: «گریه نکن، زندگی هنوز زیباست

فقط گاهی باید به عقب نگاه کنی

تا ببینی چقدر راه آمده‌ای

و چقدر مهربانی پشت سرت مانده

که هنوز گرم است» 

در صفِ واکسن کرونا، مردی با لهجهٔ غلیظ افغانی

جلوی من ایستاده بود

وقتی نوبتش شد، دکتر گفت: «کارت شناسایی؟»

او فقط پاسپورت قرمز رنگش را نشان داد

دکتر گفت: «متأسفم، فقط برای ایرانی‌هاست»

مرد برگشت و به من نگاه کرد

چشمانش پر از خجالت بود

من بدون اینکه فکر کنم

کارت ملی‌ام را گذاشتم جلوی دکتر و گفتم:

«این برادر من است، با هم آمده‌ایم»

مرد واکسن زد و وقتی بیرون آمد

دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت:

«خدا پدر و مادرت را بیامرنج بهشت بدهد»

گفتم: «خدا تو را هم همین‌طور

چون امروز تو پدر و مادر همهٔ ما بودی

که یادمان دادی انسانیت مرز ندارد» 

شبِ یلدا، در خانهٔ سالمندان

جوانی با گیتار آمد و برایشان خواند

«ای وای تو، ای وای من، ای وای ما»

پیرزنی که آلزایمر داشت

ناگهان شروع کرد با او هم‌خوانی کردن

گفت: «این آهنگ را شوهرم برایم می‌خواند

شصت سال پیش، زیر انارِ حیاط»

همه گریه کردند، ولی گریهٔ شیرین

چون فهمیدند حافظه گاهی گم می‌شود

اما مهربانی هیچ‌وقت

مهربانی مثل هندوانه می‌ماند

حتی وقتی چاقو می‌خورد

داخلش هنوز قرمز و شیرین است 

مطلب مشابه: شعر فداکاری و گذشت + مجموعه اشعار کوتاه و بلند بخشش بسیار با مفهوم

مطلب مشابه: جملات انگیزه دهنده در مورد اراده و پشتکار + متن های پر انرژی ناب

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.