دو بیتی های حکیم نزاری (50 دو بیتی زیبا و پر مفهوم از شاعر قدیمی)

دو بیتی های حکیم نزاری را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. حکیم سعدالدین بن شمس‌الدین نزاری بیرجندی قهستانی معروف به حکیم نزاری از سرایندگان بزرگ نیمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم، در روستای فوداج از توابع بیرجند متولد شد. وی را نخستین نویسنده دوره بعد از الموت دانسته‌اند که پس از یک دهه بعد متولد شد و زبان شعر و تعبیرات و اصطلاحات صوفیان را برای پنهان کردن عقاید اسماعیلی خویش برگزید.

دو بیتی های حکیم نزاری (50 دو بیتی زیبا و پر مفهوم از شاعر قدیمی)

اشعار دو بیتی از حکیم نزاری

هرگز دل من زبخت خشنود نبود

می خواست ولی زعشق پر سود نبود

بگذشت شب عمر و در و حاصل من

چون اول افسانه همه بود و نبود

در فطرت من گر گل و گر خار بود

اینجا سخن بیهده بسیار بود

حق می‌گویم که دوست با دوست رسد

من می دانم که یار با یار رسد

آن کو زمی شبانه مخمور بود

نزدیک خرد ز زندگی دور بود

دل سوخته آتش غم را مرهم

خونیست که نامش آب انگور بود

هر جا که گدایی و شهی خواهد بود

هر یک زدوگانه را رهی خواهد بود

بیدادی برمی‌کشم و می‌گویم

نیکست که هم داد گهی خواهد بود

ناهید زرشک پیرهن پاره کند

کز دور نظر تیز درین باره کند

خورشید که صنعتش مرصّع کاریست

زیبد که نگین‌هاش سیاره کند

عشقی که چو عشق ماست نقصان نکند

آن به که زیاده روی پنهان نکند

خاصیّت عشقی که مجازی نبود

دردیست که جستجوی درمان نکند

با ما نه کند مگر از آنها که کند

گر چه نبود عجب چنان ها که کند

نه روی شفاعت خطاها که کنیم

نه طاقت صبر امتحان ها که کند

آن‌ها که همیشه در قیامت باشند

پیوسته کشنده‌ی غرامت باشند

از دل همه روزه در غرابت افتند

وز بد همه ساله در ملامت باشند

مطلب مشابه: رباعیات حکیم نزاری؛ گزیده بهترین اشعار رباعی این شاعر قدیمی

مطلب مشابه: اشعار حکیم نزاری؛ مجموعه شعر عاشقانه، ترجیعات و رباعیات این شاعر

این دم همه کس را نبود تا که زند

در عشق منادی تولا که زند؟

ما هیچ به خود نه‌ایم و با او همه‌ایم

آری لِمَنِ المُلک به جز ما که زند؟

مهر و مه اگر مهر نگینت بوسند

هر جا که قدم نهی زمینت بوسند

بر قاعده‌ی خلیفه می شاید اگر

شاهان زمانه آستینت بوسند

اشعار دو بیتی از حکیم نزاری

ای یار به تو گر دگری بفرستند

در هستی خویشت اثری بفرستند

با خویشتنت از دگری نیست خبر

بس بی‌خبری، باخبری بفرستند

در حلقه عشق هر که را جا کردند

دل فارغش از معاد و مبدا کردند

تو دیده نداری که بینی گرنه

سرّیست که بر دو کون پیدا کردند

دروازه‌ی روزگار اگر بربندند

و اجزای زمین به آسمان بربندند

برمی‌دهد از مهر زمین دل من

تا روز اجل که آیم از سر بندند

آن به که ز روزگار نیکی ماند

کز بد همه زشت و مرده ریگی ماند

با اهل صفا پیاله از دست منه

تا در خم روزگار سیکی ماند

شعرهای حکیم نزاری

می ده که ز جانم رمقی بیش نماند

صبرم ز دل مصلحت اندیش نماند

حیض همه روزه داشت زان شد مستور

وز دختر رز هیچ که عذر پیش نماند

این ره روشن مرا ز انفاس تو شد

وین بی‌خبری در سرم از کاس تو شد

در گوش دلم ز حقه ستر انام

درّیست که آن سفته به الماس تو شد

ای دل سر و کارت ار چه بی‌سامان شد

با یار ز انصاف برون نتوان شد

ابرست رقیب و مه نو روی جیب

چون ابر برآمد مه نو پنهان شد

می‌ترسم از آن خط که جهان در تو کشد

تیر فلک از حد کمان در تو کشد

گر هیچ سیه کاری زشتت روزی

بر روی افتد خلق زبان در تو کشد

ای عقل چرا زبون دل باید شد

مفتون بت چین و چگل باید شد

آن روز مرا بزیر ژل باید شد

کز روی محققان خجل باید شد

بر من به سر از عمر چنین خواهد شد

بس خون که ز دیده بر زمین خواهد شد

با ما سخن از دنیی و دین می‌گویند

نه آن به حجاب ما نه این خواهد شد

مطلب مشابه: غزلیات بلند اقبال ( مجموعه اشعار عاشقانه و احساسی از شاعر قدیمی ایرانی )

مطلب مشابه: اشعار ملا محمد فضولی؛ زیباترین مجموعه شعر کوتاه و بلند این شاعر

کی همچو تو مریم آستینی باشد

ممکن نه که در هیچ زمینی باشند

هر گه که تو چین از آستین باز کنی

در هر چینی خراج چینی باشند

روزی که مرا از تو جدایی باشد

از چرخ نشان بی وفایی باشد

تاریک شود همه جهان بر چشمم

بی نور مرا چه روشنایی باشد

شعرهای حکیم نزاری

کُنجی که درو گنج الهی باشد

هر چیز کزان گنج بخواهی باشد

درویش که درویش بود سلطانست

در فقر کمال پادشاهی باشد

با ما نه جهنم و نه مینو باشد

نی بر غلطم که هر دو نیکو باشد

اینجا که منم کس نبود الا من

آنجا دگری نیست همه او باشد

بارم که به خُلق و خَلق نیکو باشد

آرام و قرار دل من او باشد

کان دهنش هست پر از لؤلؤتر

کان دید کسی که پر زلؤلؤ باشد

اشعار زیبای حکیم نزاری

می آینه‌ی خاطر رخشان باشد

جانست وز جان چه خوش‌ترست آن باشد

دانی که کجا بود چنین جان پرور

در خدمت اتسزبن طوغان باشد

پیوند حقیقی کشش جان باشد

نه وصل عنان گیر، نه هجران باشد

گر شخص به من نماید انجاگو باش

جان می‌باید که پیش جانان باشد

یک نکته گر از لفظ مقدس باشد

با من به از آنک با همه کس باشد

چندانک بگوید به اشارت که هنوز

بر هم زدی هم به همین بس باشد

از دوست مرا وانگری بس باشد

وز گوشه‌ی چشمش نظری بس باشد

از منزل کثرتم به وحدت بردن

بسیار نگویم قدری بس باشد

آنرا که سر و دل ملامت باشد

پیوسته کشنده‌ی غرامت باشد

با خویش کجا رسی به مقصد، هیهات!

از خود بدر آمدن قیامت باشد

بزمی است که اهل دل چنین جا باشد

کز هشت درش بهشت پیدا باشد

وین طرفه که هر که بایدش لعل مذاب

با کشتی می بر لب دریا باشد

سودای تو دست در گریبانم زد

اندوه تو چون صاعقه بر جانم زد

تا دست ز هر دو کون کوته نکنم

در کوی زنخدان تو نتوانم زد

مطلب مشابه: دو بیتی های جهان ملک خاتون؛ 40 شعر از بانوی شاعر ایرانی قدیمی

مطلب مشابه: دو بیتی های عبید زاکانی (گلچینی از اشعار دوبیتی عاشقانه این شاعر)

آن روز نگر که جان کم تن گیرد

یا عادت تو طبیعت من گیرد

آن کن که به حشر دست گیرت باشد

چیزی مکن ای دوست که دامن گیرد

آمد به برم یار و شبیخون آورد

بر دست گرفته جام گلگون آورد

گفتم که مگر به خویشتن باز آیم

یکباره مرا زخویش بیرون آورد

اشعار زیبای حکیم نزاری

گر عزم شرایع و سن خواهم کرد

ور قصد چمانه و چمن خواهم کرد

در مملکت وجود چه بیش و چه کم

از طاعت و معصیت که من خواهم کرد

جانست شراب ترک جان نتوان کرد

زو گر چه گرانست کران نتوان کرد

هر رنج که از شراب ظاهر گردد

الا به شراب دفع آن نتوان کرد

ای شمس سرت میل به پستی دارد

چشمت هوس خاک پرستی دارد

باران صبوحی به سرت آمده‌اند

برخیز، اگر هوایِ مستی دارد

ما را غم تو زیر و زبر می دارد

هر روز ز هر روز بتر می دارد

صبرم که رسیدست به طاقت کارش

از دست غم تو پای بر می دارد

هر کز تو برید، کی کجا پیوندد؟

بیگانه به آشنا کجا پیوندد؟

تن حاصل جانست و از تن برود

شک نیست که جان به جان ما بپیوندد

هر لحظه دمم غمت فرو می‌بندد

در آمد و شد گره برو می‌بندد

دشوار اگر می رود و می آید

ز آنست که درد دل درو می بندد

مطلب مشابه: دو بیتی های سعدی شیرازی؛ 40 دو بیتی ناب زیبا و دلنشین از سعدی بزرگ

شعرهای کوتاه حکیم نزاری

هر دم زدنی فلک دگرگون گردد

هر دون سخی ای و هر سخی دون گردد

زاندیشه آنک تا دگر چون گردد

دل در بر زیرکان همی خون گردد

ایزد به تو زینت جهانبانی داد

گوش شنوایی و زباندانی داد

امروز بده داد و بترس از داور

زان روز براندیش که نتوانی داد

ای مطلع آفتاب رخشان، رایت

نه طیره ی طلعت جهان آرایت

چون دامنت آفتاب خواهد هر دم

کز روی تفاخر اوفتد در پایت

زان طایفه نیستم که نازم به بهشت

بازش که برون کرد و که بردش به بهشت

گوساله سامری سخن گوی که کرد

موسی ز که خشم کرد و نعبان به که هشت

جل صبح خمیر خاک آدم که سرشت

زان قوم نیم که ترسم از دوزخ زشت

بیهوده چه غم خورم که معلومم نیست

تا بر سر من در ازل ایزد چه نوشت

دیر آمد و زود برفت و ما را بگذاشت

آری سر ما مگر ازین بیش نذاشت

یار از بر ما رفت و کم انگاشت مرا

زین به نظری کند دلم می پنداشت

شعرهای کوتاه حکیم نزاری

من مستم و مستی من از بی خبریست

ای بی خبران آنک خبر دارد کیست؟

فی الجمله میان مستی و هوشیاری

چیزیست که آن بگویم از دانی چیست

بس خلق که بر آمده (و) رفته گریست

نا رفته در این گنبد درد آمده‌ کیست

مستغرق این جهان فانی نشوی

گر بشناسی کامدن و رفتن چیست

پیشنهاد مرتبط

فال‌های سرگرم‌کننده روزانه

پیشنهادهای منتخب فال را متناسب با این بخش ببینید.

امیرسالار کریمی صابر
نویسنده: امیرسالار کریمی صابر

امیرسالار، نویسنده ارشد تیم تحریریه. از ابتدا در کنار مدیر مجموعه، در شکل‌دهی به هویت محتوایی سایت نقش داشته‌ام. هر آنچه در حوزه‌های سینما، ادبیات، فلسفه، اشعار و جملات کوتاه می‌خوانید، حاصل نگاه و قلم من است. بیش از ۵ سال است که به عنوان یکی از سئوکاران مجموعه، استراتژی محتوایی و بهینه‌سازی فنی سایت را نیز پیش می‌برم؛ تا مطالب نه تنها از نظر عمق و معنا ارزش خواندن داشته باشند، بلکه در فضای وب هم دیده شوند و به دست مخاطبِ واقعی‌شان برسند. نگارش بیوگرافی‌ها و مقالات تخصصی سایت نیز بخش دیگری از کار من است؛ آثاری که در آنها همیشه کوشیده‌ام دانش فنی را با نگاهی انسانی و روایی درآمیزم. باور همیشگی‌ام این بوده که فیلم‌ها را باید از چشمِ کتاب دید، شعرها را با نگاهِ فلسفی خواند و جملات را بهانه‌ای برای مکث کردن دانست.