اشعار فلسفی مولانا؛ 20 شعر فلسفی عمیق و زیبا از شاعر بزرگ مولانا

برخلاف بیشتر هنرهای موجود؛ کشور عزیزمان ایران در بحث شعر بدون هیچ شک و تردیدی بهترین در جهان است. یکی از این شاعرین که اشعار فلسفی و زیبای او زبان زده کل جهان شده، مولانای بزرگ است. کسی که اشعار او در حد فسلفه است و یک بیت از اشعار مولانا مساوی است با جنبش‌های فلسفی بزرگ دنیا. ما نیز در این بخش از سایت روزانه قصد داریم اشعار فلسفی مولانا را برای شما دوستان قرار دهیم؛ تا انتها با ما باشید.

اشعار فلسفی مولانا؛ 20 شعر فلسفی عمیق و زیبا از شاعر بزرگ مولانا

شعرهای فلسفی مولوی

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

    ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

    ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

    جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

    ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

    آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

    ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

    پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

    در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

    وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

    روزها فکر من این است و همه شب سخنم

    که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

    از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

شعرهای فلسفی مولوی

  دلتنگم و دیدار تو درمان من است

    بی رنگ رخت زمانه زندان من است

    بر هیچ دلی مبـاد و بر هیچ تنی

    آنچ از غم هجران تو بر جان من است

    نردبان این جهان ما و منیست

    عاقبت این نردبان افتادنیست

    لاجرم هر کس که بالاتر نشست

    استخوانش سخت تر خواهد شکست

    بی عشق نشاط و طرب افزون نشود

    بی عشق وجود خوب و موزون نشود

    صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد

    بی جنبش عشق در مکنون نشود

    اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد

    آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

    دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد

    جز غـم که هزار آفرین بر غم باد

    اندر دل بی وفا غــم و ماتم باد

    آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

    دیدی که مـرا هیچ کسی یاد نکرد

    جز غـم که هزار آفرین بر غم باد

مطلب مشابه: اشعار غمگین مولانا ( بیش از 30 شعر احساسی غم انگیز از مولانا )

شعرهای فلسفی مولوی

    در خود به طلب هر آنچه خواهی که توئی

    چون جواب احمق آمد خامشی این درازی در سخن چون می‌کشی؟

    بگذار آب ها ساکن شوند تا عکس ماه و ستاره ها را در وجود خود ببینی.

    اندیشه کردن به این که چه بگویم، بهتر است از پشیمانی

    ما در ره عشق تو اسیران بلاییم

    کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

    ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست

    گر سر برود سر تو با کس نگشاییم

    در این خاک، دراین پاک، به جز عشق، به جز مهر، دگر هیچ نکاریم.

    گر در طلب لقمه نانی نانی گر در طلب گوهر کانی کانی

    این نکته رمز اگر بدانی دانی هر چیز که اندر پی آنی آنی

    در پی هر گریه آخر خنده ای است.

    ما در این انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم

    می نیندیشیم آخر ما به هوش کین خلل در گندمست از مکر موش

    موش تا انبار ما حفره زدست وز فنش انبار ما ویران شدست

    اول ای جان دفع شر موش کن و انگهان درجمع گندم کوش کن

    گرنه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست

    ریزه ریزه صدق هر روزه چرا جمع می ناید در این انبار ما

مطلب مشابه: شعر در مورد مرگ از مولانا ( اشعار با موضوع مرگ از شاعر بزرگ مولانا )

شعرهای فلسفی مولوی

    بر قضای عشق دل بنهاده‌اند عاشقان در سیل تند افتاده‌اند

    یک دمی بالا و یک دم پست عشق گر به در انبانم دست عشق مولانا

    سخن را چو بسیار آرایش کنند، هدف فراموش میشود.

    کسی که ندای درونی خود را می شنود، نیازی نیست که به سخنان بیرون گوش فرا دهد.

    گشاده دست باش، جاری باش، کمک کن (مثل رود)

    باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

    اگرکسی اشتباه کردآن را به پوشان (مثل شب)

    وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

    متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا )

    اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

    آنکه به دل اسیرمش

    در دل و جان پذیرمش

    گر چه گذشت عمر من

    باز ز سر بگیرمش

    خُنُک ان دم که نشینیم در ایوان من و تو

    به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

    من از عالم تو را تنها گزیدم

    روا داری که من غمگین نشینم؟!

    ای در دل من نشسته بگشاده دری

    جز تو دگری نجویم و کو دگری؟!

    با هرکه ز دل داد زدم، دَفعی گفت

    تو دفع مده که نیست از تو گذری

    درمن بدمی من زنده شوم

    یک جان چه بود، صد جان منی

مطلب مشابه: شاه بیت های مولانا؛ زیباترین ابیات و اشعار احساسی مولانا شاعر بزرگ

شعرهای فلسفی مولوی

    اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

    دل من داند و من دانم و دل داند و من

    خاک من گل شود و گل شکفد از گل من

    تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

    ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

    کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

    بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

    باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

    گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

    آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

    پنهان زِ دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

    آن آشکار صنعت پِنهانم آرزوست!

    خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

    از کانِ و از مکان پی ارکانم آرزوست!

    گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

    کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست!

شعر بلند فلسفی و عمیق از مولانا

بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید

همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق، جانِ طور آمد عاشقا!

طور، مست و خرَّ موسی صَاعِقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چون که گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت

جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای

زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کاین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینه‌ت دانی چرا غماز نیست

زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست

مطلب مشابه: بهترین اشعار مولانا در قالب رباعی؛ رباعی های زیبای گلچین شده عاشقانه

شعر بلند فلسفی و عمیق از مولانا

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش ازین

ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه روزی شد سوار

با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه

شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفس چون می‌تپید

داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد

آن کنیزک از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت و پالانش نبود

یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست

آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست

گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهلست جان جانم اوست

دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

هر که درمان کرد مر جان مرا

برد گنج و در و مرجان مرا

جمله گفتندش که جانبازی کنیم

فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالمیست

هر الم را در کف ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر

پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مرادم قسوتیست

نه همین گفتن که عارض حالتیست

ای بسا ناورده استثنا بگفت

جان او با جان استثناست جفت

هرچه کردند از علاج و از دوا

گشت رنج افزون و حاجت ناروا

آن کنیزک از مرض چون موی شد

چشم شه از اشک خون چون جوی شد

از قضا سرکنگبین صفرا فزود

روغن بادام خشکی می‌نمود

از هلیله قبض شد اطلاق رفت

آب آتش را مدد شد همچو نفت

شعر بلند فلسفی و عمیق از مولانا

شه چو عجز آن حکیمان را بدید

پابرهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد

سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد

چون به خویش آمد ز غرقاب فنا

خوش زبان بگشاد در مدح و دعا

کای کمینه بخششت مُلک جهان

من چه گویم چون تو می‌دانی نهان

ای همیشه حاجت ما را پناه

بار دیگر ما غلط کردیم راه

لیک گفتی گرچه می‌دانم سرت

زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

چون برآورد از میان جان خروش

اندر آمد بحر بخشایش به جوش

درمیان گریه خوابش در ربود

دید در خواب او که پیری رو نمود

گفت ای شه مژده حاجاتت رواست

گر غریبی آیدت فردا ز ماست

چونکه آید او حکیمی حاذقست

صادقش دان کو امین و صادقست

در علاجش سِحر مطلق را ببین

در مزاجش قدرت حق را ببین

چون رسید آن وعده‌گاه و روز شد

آفتاب از شرق اخترسوز شد

بود اندر منظره شه منتظر

تا ببیند آنچه بنمودند سر

دید شخصی فاضلی پرمایه‌ای

آفتابی درمیان سایه‌ای

می‌رسید از دور مانند هلال

نیست بود و هست بر شکل خیال

نیست‌وش باشد خیال اندر روان

تو جهانی بر خیالی بین روان

بر خیالی صلحشان و جنگشان

وز خیالی فخرشان و ننگشان

آن خیالاتی که دام اولیاست

عکس مه‌رویان بستان خداست

آن خیالی که شه اندر خواب دید

در رخ مهمان همی آمد پدید

شه به جای حاجبان فا پیش رفت

پیش آن مهمان غیب خویش رفت

هر دو بحری آشنا آموخته

هر دو جان بی دوختن بر دوخته

گفت معشوقم تو بودستی نه آن

لیک کار از کار خیزد در جهان

ای مرا تو مصطفی من چو عمر

از برای خدمتت بندم کمر

مطلب مشابه: شعر زندگی از مولانا + مجموعه اشعار کوتاه و بلند زیبا با موضوع زندگی

مطالب مشابه را ببینید!

اشعار در رثای شهادت حضرت علی اصغر {50 شعر سوزناک غمگین بلند} اشعار شهادت حضرت ابوالفضل + شعرهای سوزناک شهیدن شدنِ قمر بنی هاشم شعر درباره شب عاشورا (اشعار سوزناک از آخرین روز زندگی سید الشهدا) شعر عاشورا؛ مجموعه ای کامل از اشعار ماه محرم و شهادت امام حسین (ع) 50 شعر عاشقانه خاص کوتاه؛ اشعار جذب کننده معشوق احساسی اشعار حضرت علی اصغر، مجموعه شعر سوزناک شهادت علی اصغر شب هفتم ماه محرم اشعار حضرت قاسم بن الحسن؛ مجموعه شعر شب ششم ماه محرم و شهادت حضرت شعر کوتاه درباره امام حسین؛ مجموعه اشعار کوتاه و دو بیتی درباره امام حسین و ماه محرم شعر ماه محرم + مجموعه اشعار سوزناک شهادت امام حسین (ع) و واقعه کربلا غزلیات صائب تبریزی (گزیده 30 شعر و غزل عاشقانه صائب شاعر نامدار)